X
تبلیغات
تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

































تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

از دلتنگی هام...

نمیدونم چرا ولی هیچ وقت دلم نمیخواد تو وبلاگم تلخ یا غمگین بنویسم.

دوس دارم وقتی خوشحالم...وقتی تو دلم پر از عشق و امید و شادیه بیام بنویسم اما..

اما با خودم که فکر میکنم میبینم من که جایی رو جز اینجا ندارم که حرفامو بگم و خالی بشم..

من که حتی دوست صمیمی خارج از دنیای مجازی ندارم که باهاش برم بیرون یا تلفنی حرف بزنیم و دردودل کنیم..

من که حتی بیشتر اوقات که ناراحتمم سعی میکنم خوشحال باشم تا مامانم دلش نگیره.

مگه اون به جز من کیو داره که باید غصه خوردنمو ببینه؟اونم دلش خوشه به خوشی من.چرا باید دلخوشیشو بگیرم؟

اما خوب یه وقتایی هم هست که آدم احتیاج داره بنویسه تا سبک بشه.

این وبلاگ...اینجا...این نوشته ها..این دوستای خوبم همه  وهمه مرهم تمام دردای منن..

حالم خوب نیست نه این که بخوام بگم میثمم بازم رفته سراغ مواد.نه این بار مساله اصلا این نیست اما..

خیلی حرف دارم برای نوشتن.یک شب که نمینویسم تمام حرفام تو دلم تلمبار میشن و آزارم میدن.

بنویسم از دیروز...دیروز روز بدی بود برام.خیلی بد.

دیروز شده بودم یه آوایی که خودمم نمیشناختمش.عصبی..داغون...گریون...جیغ میزدم و حرکاتم دست خودم نبود.به خدا نبود.

دیروز روز آرومی بود.از میثمم خبری نداشتم.میدونستم که تو ترکه.برای همین نه نگران بودم و نه پریشون فقط داشتم با صبوری تحمل میکردم.

ساعت پنج بعد از ظهر بود که بابام اومد خونه مون.مامانم مجبوری درو باز کرد.

حال بابام خیلی بد بود.اصلا یه شکلی شده بود.معلوم بود برای دعوا اومده.

همیشه وقتی میاد جو آروم خونه مونو متشنج میکنه.میترسم ازش.نه به خاطر خودم.اما همش نگران مامانم میشم.

میدونم که اونم میترسه...میدونم...

نشسته بودیم.صحبت از ازدواج من شد...مامانم میخواست با بابام حرف بزنه که یکمی به خودش بیاد.

من دارم ازدواج میکنم اما برای بابام اصلا مهم نیست.انگار که فقظط میخواد بیاد سر عقد امضا بده و بره.دیگه هیچی براش مهم نیست.

نه آبروی دخترش...نه عذت و شرافتم...نه سربندی من و نه حتی خوشبختیم.چقدر دلم میگیره از این بی توجهی.

فکر میکنه چون راضی شده بیاد امضا بده یعنی داره نهایت لطف رو میکنه.

اصلا تو این دنیا نیست.انقدر تو دنیای پوشالی خودش غرق شده که دیگه هیچی واسش مهم نیست.هیچی.

گاهی وقتا فکر میکنم تو یه خانواده ی شلوغ به دنیا اومدم.مثلا با ده بچه!!

اون وقت از این همه بی توجهی بابام ناراحت نمیشدم...اما حالا...

من فقط یه دونه دخترشم اما...

حاضره حرکاری بکنه.حتی بیاد سر عقدم امضا بده اما یک ریال از پولاش کم نشه!

دیروز مامانم شروع کرد به حرف زدن باهاش.گفت افشین منو تو فقط همین یه دخترو داریم..

حالا که انتخابشو کرده...حالا که عاشق شده و کار به اینجا رسیده..میثمم که دوسش داره و میخواد باهاش ازدواج کنه..

میثمم که خانواده ی پولداری نداره که خیلی حمایتش کنن.بیا منو یکمی کمکشون کنیم و بفرستیمشون سر خونه زندگیشون.

مامانم به بابام گفت تو کمک کن اینا یه سوییت رهن کنن اینجا و منم تمام وسایلای خونه مو میدم بهشون!خودمم برمیگردم پیش پدر مادرم.

بابام تا اینو شنید دعوض شد.اصلا یه جور دیگه شد.خیلی عوض شد.

عصبی شده بود.انگار که میخواست مارو کتک بزنه.راستش نترسیده بودم.نه نترسیده بودم.من دیگه عادت کردم به این وضع.

اما یه نفرت عجیب اومد تو دلم.چرا؟چرا ما آدما اسم پول که میاد عوض میشیم؟

کاشکی بابام همون دیروز برمیگشت به منو مامانم میگفت من پولی نمیدم به آوا.اما اون حرکات و رفتارارو نشون نمیداد.

اگه وایمیستاد و محکم میگفت من به آوا پولی نمیدم برای ازدواجش من انقدر دلم نمیگرفت.

اما اون رفتار تحقیر کنندش...

اون منو مامانم تحقیر نکرد.به نظر من فقط ارزش خودشو پایین آورد همین.

نتونستم جلوی خودمو بگیرم.تلخ شدم و عصبی و داغون.

جیغ زدم سرش.داد زدم.وایستاده بودم روبه روشو فریاد میزدم.دلم پر بود.خیلی پر.

گفتم نترس بابای خوبم! من پولای تو احتیاجی ندارم.

اگه قراره یه زندگی جدیدو شروع کنم نمیخوام که اینجوری شروع بشه...با منت...با صدقه...نه نمیخوام.

اون میگفت و من میگفتم.

اومدم تو اتاقم.این روزا من اصلا کشش دعوا ندارم.خوب دست خودم نیست.اهل دعوا نیستم.

تمام تنم داشت میلرزید.دستام شدید...پاهام...رگام ذوق ذوق میکرد...خیلی حس بدی بود.

اما نه یه قطره اشک ریختم و نه بغض کردم.

عشقی که من به میثم دارم قابل ترجم نیست.نباید برای جلب ترحمش قدمی برمیداشتم.

بابامو صدا کردم تو اتاق.گفتم بیا با هم حرف بزنیم اومد.اما...

بهش گفتم ازت دیگه هیچی نمیخوام.هیچی حتی نمیخوام سر عقدم از شیرینی بخورم که تو پولشو دادی.

فقط بیا امضا بده و بذار با میثم ازدواج کنم.منم هرکجا بخوای امضا میدم که به یک ریال از پولای تو چشم داشت ندارم.

خدایا شکرت.چقدر دلم گرم بود به خاطر میثمم.

میثمم منو بدون هیچی هم خواسته بود.من دلم قرص بود.وقتی حرف میزدم نه تردیدی تو صدام بود و نه لرزشی...

دندون قروچه میکرد.گفت من که گفته بودم بدون هیچی اگه خواستی ازدواج کنی میام امضا میدم در غیر این صورت نه!

نگاش کردم.چقدر غریبه شده بود واسم...نمیشناختمش انگار.

گفتم فقط میمونه یه سوال.بذار بپرسم تا تکلیفم با خودم روشن بشه...

گفتم اگه به جز میثمم یکی دیگه میومد خواستگاریم...یکی که شرایطش با میثم زمین تا آسمون فرق میکرد..

یه پسر از یه خانواده ی پولدار و تحصیل کرده و همه چیز تموم از نظر شما!اون وقت بازم به من جهیزیه نمیدادی؟؟بازم بدون هیچی منو میفرستادی خونه ی شوهر؟

گفتم خوب فکر کن جواب این سوالت واسم خیلی مهمه.

حتی فکر هم نکرد.محکم گفت آره!

یه سری چیزا رو دوس ندارم اینجا بنویسم.شاید اغراغ بشه...شایدم ریا...اما...

اون لحظه ریخت.یخ زدم راستش.توقع داشتم حداقل بگه چون میثمو دوس ندارم..یا چون با ازدواجت با میثم مخالفم میخوام هیچی بهت ندم اما..

اون وقت دلم آروم میگرفت اما..

وقتی اون حرفو زد فقط بهش گفتم از خونه ی مامان من برو بیرون.هروقت وقت امضا شد خبرت میکنم.

در اتاقمو بستم و دیگه بیرون نرفتم از اتاقم.

نشستم و به خیلی چیزا فکر کردم.تموم تنم داشت می سوخت..

به دوتا ماشینی که جلوی در خونه ی آقاجون پارکه و بابام انقدر که ازش استفاده نکرده یک وجب خاک روش نشسته...

به حساب بانکیش....به ارث ملیونی که تا چند وقت دیگه بهش میرسه..

وقتی به این چیزا فکر میکردم خیلی دلم میگرفت.

این پول لعنتی آدمو تا کجا میرسونه؟تا جایی که آدم حتی بچه شو فراموش میکنه و غرق میشه تو اسکناساش؟

بابایی از وقتی یکمی پول دستت اومد زود خودتو گم کردی.اینو نمیگم که خودمو آروم کنم نه..

بابا منو تو مامان خیلی خوشبخت بودیم وقتی پولدار نبودیم.

یادته بابا؟تو چقدر کار میکردی تا برای من یا مامان لباس دلخواهمونو بخری؟

یادته چند شب پشت سر هم کار میکردی تا یه پولی جمع کنی و منو مامانو ببری شمال و بهمون خوش بگذره؟؟؟؟؟

بگو اون روزارو یادته؟

اما حالا چی؟درست از همون روزی که اون مغازه ی لعنتی رو فروختی و عوض شدی..

اینو از تراولایی که میگذاشتی توی جیبت و جلوی هر بدبخت بیچاره ای درشون میاوردی فهمیدم!کاری که همیشه ازش متنفر بودم وباعث شرمندگیم میشد.

نمیخوام بیشتراز این گلایه کنم نه..

فقط اینارو نوشتم که یکمی از دردی که از دیروز با حرفا و کارات به جونم زدی کم بشه اما نشد.هه...

دیروز عصری ساعت هفت و نیم بود که گوشیم زنگ خورد میثمم بود.

راستش تنم لرزید.تنم لرزید که نکنه صدای سرحال و خوشحالشو بشونم که داره از مارلیک برمیرگرده.

وقتی میخواستم گوشیو جواب بدم تو حال خیلی بدی بودم.

همون موقع با بابام بحثم شده بود و اومده بود تو اتاق.داشتم میلرزیدم اما باید هرکاری میکردم تا میثمم هیچی نفهمه.

نمیخواستم پریشونش کنم...نمیخواستم استرس داشته باشه.

خیلی سعی کردم که صدام نلرزه.

جواب دادم.تا گفتم جااانم؟گفت آوا؟دوباره گفتم جانم؟

گفت منو داداشم علیرضا تو اتوبوسیم داریم میریم شهرستان خمین.

از صداش معلوم بود که چیزی مصرف نکرده.همین انقدر آرومم کرد که..

اون لحظه میثمم به تایید من احتیاج داشت نه هیچ چیز دیگه.

نه ازش پرسییدم چرا رفتی؟نه گفتم چرا بیخبر رفتی و بهم خبر ندادی؟نه هیچ سوال دیگه ای.

اون حرفشو یه جوری زده بود که انگار از من میخواست تاییدش کنم.تو اون حال به حمایتم احتیاج داشت.

تا اینو گفت گفتم خوب کردی عزیزم.برات این بهتر بود.میری یه آب و هوایی هم عوض میکنی..

گفت امروز که تو خونه بودم وسوسه شدم که برم بخرم بکشم.اما خیلی بیقرار شده بودم.

یهو به سرم زد که با علیرضا راه بیوفتم برم یه چند روزی خونه ی دایی بزرگم.

اخه مادربزرگشم چند روزیه که رفته شهرستان و اونجاست.

گفتم خوب کردی عزیزم.

گفت فکر کردم به جای این که برم کمپ برم مسافرت و اونجا چند روز بمونم.گفتم خوبه.

هیجی از اومدن بابام نگفتم.اون که توی راه بود.اگه من میگفتم هم کاری از دستش بر نمیومد.فقط نگران میشد...

بهش گفتم میثمم میدونم وقتی برسی  خسته ای اما اگه تونستی بهم یه خبر بده که رسیدی که نگران نمونم.گفت باشه.

حال حرف زدن نداشت.نمیخواستم زیاد خسته س کنم.زود خداحافظی کردیم.

دیشب ساعت نه شب بود که دلم هوای میثممو کرد.کلافه بودم.نمیدونم چم شده بود...

دلم برای بوی عطر تن میثمم پر میکشید..داشتم دیوونه میشدم.

ساعت نه شب به مامانم گفتم میای بریم خرید؟گفت کجا؟گفتم میخوام عطر بخرم.گفت الان؟گفتم آره.

رفتیم بیرون.همون ادکلنی رو که میثمم همیشه میزنه رو خریدم برای خودم.

انقدر میزنم به تنم و بوش میکنم که...

برگشتیم خونه... زدم به دستام..بالشم...تمام صورتم خیس شده..

یاد حرفای بابام داشت دیوونه ام میکرد.

دیشب ساعت یازده و نیم بود که میثمم زنگ زد.گفت آوا من رسیدم.خسته بود.گفتم مرسی که زنگ زدی میثمم.مرسی.

بهش شب بخیر گفتم که زود بره استراحت کنه.

امروز حالم خوب نیست.همش میلرزم...نمیدونم چرا...

الان بابام زنگ زده و داره با مامانم حرف میزنه.مدام داره چرت و پرت میگه.

بابا میدونی دخترت اهل تنفر نیست؟میدونی؟

اما داری منو به جاییییییییی میرسونی که بگم ازتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت متنفرم.میفهمی؟

امروزم فقط دو دقیقه با میثمم حرف زدم.حالش بد نبود.میدونم این روزا زیاد حوصله نداره.

نباید زیاد ازش توقع داشته باشم....میدونم..

دارم خفه میشم از بغض.الان بابام به مامانم گفت من راضیم آوا با میثم ازدواج کنه اما بهش پول نمیدم.هیچی نمیدم...

مامانمم گفت باشه.

چقدر حالم بده.نه به خاطر پول.نه به خاطر این.

به خاطر این که چقدر دلم برای بدبختیش میسوزه...چقدر دلم برای حقارتش میسوزه...

بابا خیلی برات متاسفم...خیلی..

میخواستی بهم هیچی ندی هان؟من که چیزی نخواسته بودم از تو.

کاشکی فقط تصورای قشنگی که داشتمو خراب نمیکردی..

چقدر بهت اعتماد کرده بودم.خرابش کردی بابام.بد کردی بابا.خیلی بد کردی...

امشب میخواستم از میثمم بنویسم اما اونقدر چشمام خیسه که هیچ جارو نمیبینم...بمونه برای بعد... 

میثمم دوستت دارم تا پای جونم پای همه چیز وایستادما.خیالت راحت باشه میثمم.

نمیذارم هیچ کس بهت یک حرف عوضی بزنه..

نمیذارم هیچ کس ناراحتت کنه.

تا روز عقمون همه و همه فقط با من طرفن.نمیذارم هیچ کس ناراحتت کنه میثمم...

دوستت دارم میثم.

اینو بدون اینجا کوچولوت چشماش از غصه خیسه خیسه اما دلش پر ازعشق...عشقی که هیچ وقت تموم نمیشه...

تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1391سـاعت 22:55 نويسنده آوا| |

صورتم خیس از اشکه...اما این اشک فقط اشک شادیه...اشک خوشحالیه..

اشکیه که از هر قطره ش تمام تنم پر میشه از عشق..

عشقی که هرروز و هرروز داره قشنگ و قشنگ تر میشه و من عجیب موندم تو کار خدا!

منی که اون سالها همیشه چشمام پر از اشک بود..

منی که همیشه تو مدرسه وقتی که همه ی دوستام میخندیدن و به فکر بازی بودن تو دلم هزار تا ترس بود...

منی که وقتی از مدرسه تعطیل میشدم و میخواستم برم خونه همیشه انتظار یه اتفاق بدو داشتم.

منی که مدرسه همیشه برام پناهگاه بود و تنها جایی که سعی میکردم از غصه هام جدا بشم اما بازم نمیشد...

 اما وسط تمام ویرونی ها و دلهره هام یهو یه عشق قشنگ اومد نشست تو دلم.

اولش نفهمیدم عشقه.واقعا نفهمیدم.

من ادعا میکردم که عشق رو تجربه کردم اما نکرده بودم!

اما وقتی که عاشق شدم دنیام عوض شد...زندگیم...روزام...شبام..تفکرم...

از اون روز به بعد دیگه نترسیدم...دیگه احساس پوچی نکردم.چشمام باز شد.اطرافمو دیدم...

از وقتیکه عاشق شدم از اون پیله ای که دور خودم تنیده بودم بیرون اومدم..

به خودم اومدم و دیدم آوایی که فقط زشتی ها و ترسا و تلخیای زندگی رو میبینه حالا فقط قشنگیا و نعمتای خدارو میبینه..

از اون روز به خودم قول دادم.اون فقط یه قول بود نه یه شعار.

نمیگم صد در صد موفق بودم تو قولی که به خودم دادم.

قول دادم به هرکسی که بهم بدی کرد حتی اگه نتونستم خوبی کنم اما حداقل جواب بدیشو با تلافی کردن ندم.

به خودم قول دادم عاشق باشم و عاشقونه زندگی منم...به تک تک نعمت های خدا عشق بورزم..

به خودم قول دادم بد کسی رو نخوام.. و خیلی قولای دیگه که الان یادم نیست...

اما امروز که اینجام و سرشار از عشق سربلندم که تمام سعیمو کردم.

سربلندم که با اون آوای دوسال پیش خیلی فرق کردم.

اون آوا گاهی وقتا پر میشد از خشم و کینه.اما به لطف عشقی که تو دلم نشست با هرچی خشم و کینه س خداحافظی کردم..

امشب انقدر حرف دارم که اصلا همه ش پراکنده شد..

دستام داره میلرزه اما این لرزش فقط از عشقه...حالم خوبه.انقدر خوبم که دلم میخواد از ته دلم فریاد بزنم..

اونقدر بلند داد بزنم که سبک بشم..

دلم میخواد بلند بلند با خدا حرف بزنم.دلم میخواد سجده کنم و خدامو شکر کنم...شکرش کنم که میثممو بهم داده...

انقدر هیجان دارم که گرمم شده...هرچند دقیقه یکبار از روی صندلی بلند میشم و میرم دم پنجره.نفس میکشم از ته ته دلمم..

همون هوایی رو تنفس میکنم که میثمم داره توش نفس میکشه و این چقدر لذت بخشه.

حتی وقتی عمیق نفس میکشم پر از لذت میشم...عطر نفسای میثمم اینجاست.درست همینجا.

انقدر حرف دارم که مثل همه ی وقتایی که خوشحالم کلمه هارو گم کردم.

از دیشب بنویسم.دیشب شب بدی بود برام.نمیدونم چرا ولی خیلی کلافه بودم.خیلی...

ساعت دو بود که رفتم تو تختم بخوابم.خوابم نمیبرد.نفسم تنگ شده بود.رفتم دم پنجره اما بهتر نشدم.

هرجای اتاقمو که نگاه میکردم یه چیزی منو یاد میثمم مینداخت.

بالش و پتومو برداشتم و رفتم تو هال.نشستم رو مبل.مامانم تو اتاقش خواب بود.

نمیخواستم بیدارش کنم.تلویزیونو روشن نکردم.حتی چراغو هم روشن نکردم.

نشستم رو مبل.تا خود صبح نشستم و فکر کردم...

ساعت شش و نیم صبح بود که مامانم بیدار شد.میخواستیم بریم مدرسه.امتحان داشتم.

تا منو دید گفت آوا چرا این شکلی شدی؟تو نخوابیدی از دیشب؟

تا اینو گفت صورتم خیس شد.مگه نگرانی گذاشته بود من یه لحظه چشمامو رو هم بذارم؟

تا گریه امو دید هول شد.رفتم بغلش کردم.گفتم مامان حال میثمم خوبه؟تو بگو.خوبه؟

گفت آوا نگران نباش.خوبه.حتما بهت زنگ میزنه یا یه خبری ازش میرسه..

حرفای مامانم همیشه به دلم آرامش میده.یکمی آروم شدم.رفتم صورتمو شستم و رفتیم مدرسه.

امتحان امروزمو با این که حالم خیلی بد بود اما خوب دادم.

برخلاف همیشه که روز آخرین امتحان دلم میخواست مدرسه بمونم  اما امروز دلم نمیخواست.

فقط به مامانم گفتم مامان بریم از اینجا.حالم خوب نبود.معده درد شدید داشتم.

رفتیم کرج برای کارت ملیم و کاراشو انجام دادیم و بعد برگشتیم خونه.

ساعت دوازده ظهر بود که دیگه چشمام باز نمیموند.رفتم تو تختم و سعی کردم بخوابم.چشمامو بستم.خوابم برد.

مثل همیشه گوشیمو گرفته بودم تو دستم که اگه میثمم زنگ زد زود بیدار شم...

مثل همیشه خوابای عجیب و پریشون میدیدم که یهو گوشیم زنگ خورد.ازخواب پریدم.ساعت سه و نیم بود.

انقدر هول شده بودم که اصلا دهنم باز نمیشد حرف بزنم.میثمم بود.هرچی فکر کردم دیدم نمیتونم باهاش حرف بزنم.قطعش کردم!

صدای قلبم داشت دیوونه ام میکرد.چند ثانیه صبر کردم که حالم یکمی بهتر بشه بعد خودم بهش زنگ زد.

زود جواب داد.گفت کوچولوی من چرا قطع کردی مردم از نگرانی..

چیزی نداشتم که بگم گفتم دستم خورد قطع شد ببخشید.

صدای یه جور عجیبی بود.عجیب که میگمو فقط خودم میفهمم نه هیچ کس دیگه.

گفتم کجایی میثمم؟گفت خونه ام اما نمیتونم بیام بیرون میای پیشم؟

گفتم مگه مامانت اینا نیستن؟گفت نه  مییای؟گفتم آره تا نیم ساعت دیگه اونجام.

چقدر هول شده بودم.یه حدسایی میزدم که قضیه از چه قراره...حدس میزدم که تو ترک باشه..

زود آماده شدم و یکمی هم آرایش کردم.خیلی کم.نمیخواستم هیچ مساله ای فکر میثممو به هم بریزه.

آژانس گرفتم  واول رفتم میوه فروشی.میثمم آلبالو خیلی دوس داره.براش آلبالو خریدم.

بعدشم رفتم سوپر و براش آبمیوه خریدم.

ساعت چهار بعد از ظهر بود که رسیدم دم خونه ی میثم اینا.قلبم تند تند میزد.

از این که قرار بود پیشش میثمم باشم لذت عجیبی تمام وجودمو گرفته بود.

زنگ درو زدم تا گفت جانم؟گفتم منم.گفت بیا بالا کوجولوی من.

داشتم از پله ها بالا میرفتم که آیدارو دیدم.عجیب نگام کرد.سلام کردم بهش.جواب نداد و رفت.

رفتم بالا.میثمم درو باز کرده بود و تکیه داده بود به در.

اول که وسط پله ها وایستادم.مات شدم.نمیتونستم حرکت کنم.فقط داشتم نگاش میکردم.

لاغر شده بود.ریشاش در اومده بود.اما چشمای قشنگش دیگه گود نبود.به خدا نبود.

یهو کیسه های تو دستمو ول کردم وسط راه پله و دوییدم تو بغلش.

سرمو گذاشتم رو سینه ش.فقط بو میکردمش...چقدر دلم برای عطر تن میثمم تنگ شده بود.

گفت آوا این همه خرید واسه چیه؟برای چی اینارو خریدی آخه؟

گفتم برای توئه میثمم.رفت وسایلارو از تو راه پله آورد.

عجیب عوض شده بود.عجیب آروم شده بود.یه آرامش و تانی خاصی تو رفتارش بود.اینو فقط و فقط من میفهمیدم.

نه هیجان داشت تو رفتارش و دستپاچه بود.این برای من بزرگترین نعمت دنیا بود...

میثمم بیحال بود.نمیتونست زیاد سرپا وایسته.نشست.

منم رفتم تو آشپز خونه.آلبالوارو شستم و گذاشتم آبش خشک بشه.

ظرفارو هم شستم.میثم هی غر میزد میگفت اومدی اینجا ظرف بشوری؟

گفتم الان میام پیشت.چایی دم کردم و براش آلبالو بردم.

نشستم پیشش.بغلم کرد.سرمو گذاشتم رو سینش.چشمامو بستم.دیگه فقط میخواستم زمان بایسته...همین.

گفت آوا؟گفتم جانم؟گفت آوا من سه روزه که هیچی نکشیدما.

میدونستم یعنی از رفتارش فهمیده بودم.

بلند شدم و روبه روش نشستم.صورتشو غرق بوسه کردم.چشماش...لباش...گونه هاش..گوش هاش..

میخندید و منم میخندیدم.خنده هاش بی رمق بود اما صدای خنده هاش نبض زندگی من بود.

گفتم حالت؟گفت خوبم آوا.میخوام که خوب باشم.میخوام که لیاقت تورو داشته باشم.میخوام که وقتی مرد زندگیت میشه بتونی بدون هیچ ترسی بهم تکیه کنی..

چشمام پر از اشک شده بود.به زور جلوی خودمو گرفته بودم که گریه نکنم.

میدونم که گریه هام میثممو ناراحت میکنه.نمیخواستم گریه کنم..

اما برق اشکو دید تو چشمام.سرمو گرفت تو بغلش.گفت آوا گریه کن.گریه نکن کوچولوی صبورم..

گفت اوا دوسال هر روز بهت استرس دادم و تو حتی یکبار هم اعتراض نکردی..

دو یسال تموم به خاطر من حرف از این و اون حرف شنیدیو  همه رو از من پنهون کردی که ناراحت نشم اما من همه چیزو میدونستم..

گفت آوا خوشبختت میکنم.قول میدم.عقد که بکنیم پاک ترین زندگی رو با هم میسازیم.

دلم نمیخواست حرف بزنم...فقط دلم میخواست حرفاشو گوش کنم..

منم آدمم.یه زنم.نیاز دارم که عشقم منو تو بغلش بگیره و دلداریم بده و حالا این اتفاق افتاده بود.

گفت برو صورتتو بشور و دو استکان چایی بریز و بیار.خندیدم.گفتم از حالا دستور میدی؟

خندید.گفت نه بابا دستور چیه؟ولی وقتی اینجا تو خونه ی ما کار میکنی دوس دارم بشینم نگات کنم و لذت ببریم.

گفت آوا نمیدونی وقتی اینجور موقعا تمام سعیتو میکنی که با تمام کوچولوگیت ادای زنای باتجربه رو در بیاری چقدر خواستنی میشی.

رفتم صورتمو شستم.نوک دماغم قرمز شده بود.شبیهه بچه ها شده بودم.

تا از دستشویی اومدم بیرون زد زیر خنده.گفت چایی نمیخوام فقط بیا بغلم.

رفتم بغلش سرمو گذاشتم رو بازوش.دراز کشیده بودیم وحرف میزدیم.

خیلی حرف داشتیم با هم.من حرف میزدم و میثم هرچند دقیقه یکبار چشمامو بوس میکرد.

میگفت آوا میدونی چقدر دلم تنگ شده بود اینجوری تو بغلم دراز بکشی و چشمات از همیشه معصوم تر بشه؟

با موهای سینه ش بازی میکردم و حرف میزدم.

گفت آوا همه ی حرکاتتو دوس دارم.همه ی ظرافتاتو..همه ی اداهاتو..

گفت آوایی ببخش که دوروز بیخبر گذاشتمت.حالم خوب نبود.با خودم درگیر بودم.

گفت تازه امروز یکمی حالم روبه راه تر شده که زود زنگ زدم بهت بیای پیشم.

گفت راستی ماشینو فروختم رفت.با یه غمی گفت اما زود گفتم فدای سرت.بهترشو میخریم میثم.به خدا بهترشو میخریم.

گفت ناراحت نشدی آوا؟گفتم مگه من تورو به خاطر ماشین میخواستم که ناراحت بشم؟

گفتم تازه یاد اون روزا افتادم که با هم پیاده راه میرفتیم و چقدر بهمون خوش میگذشت.

گفت آوا راستی یه خبر خوش.ذوق کردم.گفت بوسم کن تا بگم.بوسه بارونش کردم که گفت آوا کارت معافس سربازیم تا دوم ماه دیگه حاضر میشه.داییم کمکم کرد.

گفت دایی بزرگم قول داده بعد از عقدمون برام یه کار هم جور کنه.

گفت آوا انقدر مامان بزرگم پیش داییم از تو تعریف کرده که داییم ندیده عاشق این عروس جدید کوچولو شده.

از بگم از ته ته دلم خوشحال شدم دروغ نگفتم.

گفت آوا گوشی بابام خراب شده.سیم کارتشم قطع شده.من گوشیمو دادم دست بابام یه مدت.

گفت خودم باهات تماس میگیرم.گفتم باشه میثمم.هرچی تو بگی.

گفت این روزا بیشتر تو خونه میمونم که بیرون نرم و وسوسه نشم.گفتم باشه بهتر عزیزم.

گفت این چند روز هم که بگذره میریم و به سلامتی عقد میکنیم ومیریم سر خونه زندگیمون.

گفتم میثم مامان بزرگتم میاد پیشمون؟

گفت اگه تو بخوای آره.گفتم بیشتر میاریمش خونه ی خودمون.اینجوری بهتره.خودمم مواظبش هستم و با جون و دلم بهش میرسم.

گفت آوا مامانت چی؟راضی شد به ازدواجمون؟

گفتم راضیه میثمم.گفت از ته دلش؟گفتم راضی میثم آره از ته دلش.گفت بعد از این که ما رفتیم سر خونه زندگیمون مامانت میخواد چی کار کنه؟

گفتم احتمالا برگرده پیش مامانش اینا.گفت آخه سختش نیست؟گفتم نمیدونم..

گفت خوب چرا نیاد با ما زندگی نکنه؟واقعا تعجب کرده بودم.گفتم مگه تو راضی هستی؟

گفت آوا من تورو با تمام متعلقاتت دوستت دارم و قبول کردم.

میدونم مامانم قبول نمیکنه بیاد با ما زندگی کنه و آخرش برمیگرده پیش مامانش اینا.

اما شنیدن این حرف میثم حتما باعث دلگرمی و دلخوشیش میشه.الهی شکرت.

گفتم میثم کرج عقد کنیم یا تهران؟گفت نمیدونم...هرجا که بابات بگه.

خیلی حرف زدیم امروز که الان همش یادم نیست.

موهام خیس بود.آخه تازه از حموم اومده بودم که رفتم خونه ی میثم اینا.

رفت شونه آورد و نشست موهامو شونه کرد.بیحال بود خیلی.درکش میکردم.

به زور بهش آبمیوه و یکمی خوراکی دادم خورد.

ساعت بیست دقیقه به شش بود که گفت الان دیگه مامانم اینا میان پاشو ببرمت برسونمت خونه.

میدونستم حال نداره.نمیخواستم از خونه بیاد بیرون.راستش میترسیدم...خیلی هم زیاد.

تردیدمو فهمید.گفت آوا نگران نباش.فقط میرسونمت و برمیگردم خونه.میخوام یکمی هم قدم زده باشم.سه روزه بیرون نرفتم.

رفتم براش لباساشو آوردم.کمکش کردم پوشید.گفت ادکلنمو میاری؟خندیدم.گفتم الان؟

گفت چرا که نه.میخوام با خانومم برم بیرون میخوام خوشبو باشم.

ادکلنشو آوردم و یکمی هم رو دستم زدم.هنوز که هنوزه بوی میثمم میپیچه تو شهرتتم.

گفتم میثمم مطمئنی میخوای بیای؟من میتونم با آژانس برگردما.

گفت نه عزیزم میام میخوام خودم برسونمت.

اومدیم از خونه بیرون.دستشو گرفتم.نمیتونست زیاد تند راه بره.آروم آروم تا خونه قدم زدیم.

راه ده دقیقه ای رو نیم ساعته اومدیم تا خونه.

آروم راه میرفت.همش عرق میکرد.همش با دستمال پیشونیشو پاک میکردم.دستمو محکم تر میگرفت.

تا خونه هم کلی حرف زدیم.یعنی بیشتر میثم حرف زد و من گوش کردم.

منو که رسوند دم در حالش یکمی بد شد.با هم نشستیم لب جدول.یکمی پشتشو مالیدم.چند دقیقه نشستیم تا حالش بهتر شد.

گفت آوا تو برو بالا.منم برمیگردم خونه.گفتم میخوای با آژانس برگردی؟گفت نه نگران نباش میرم.

گفت هروقت که بشه بهت زنگ میزنم.اگه ازم خبری نبود نگران نشو.بدون تو خونه ام.گفتم باشه ولی هر فزصتی شد از حالت بهم خبر بده.

با نگرانی دستشو ول کردم و خداحافظی کردم.

وایستادم و رفتنشو تماشا کردم.آروم آروم راه میرفت اما چقدر به نظرم عوض شده بود.چقدر فرق کرده...

چقدر ذوق میکردم که کنارم داره راه میره.مرد منه..مرد زندگی من.بابای بچه هام.همراه یه عمر زندگیم.

خدایا ممنونم.خدایا به خاطر تمام کمکایی که تاحالا بهمون کردی ازت ممنونم.خدایا..

چقدر خوب من امروز کلی تغییر تو میثمم دیدم.تغییراتی که شاید فقط من حسش کنم...

چقدر خوشحالم که با این مرد میخوام برم زیر یه سقف..باهاش همراه و همسفر بشم..

میثمم دوستت دارم.خیلی دوستت دارم.

الان گیره ی موهامو باز کردم.ببوی عطر دستای میثمم پیچید تو دماغم.آخه میثمم موهامو شونه کرده بود...

امروز انقدر آرومم کنه...پر  از آرامش و عشقم...پر از حس افتخار به مردی که عاشقونه دوسش دارم.

مردی که هیچ وقت از بودن کنارش و موندن به پاش پشیمون نشدم حتی برای یک لحظه.

میدونم که منو میثمم خوشبخت میشیم.میدونم...میدونم.بوی عطر مهربونی خدامون خیلی خوب داره به مشامم میرسه..

این اولین تغییر مثبت بود.این اولین نشونه بود.من همه ی اینارو به فال نیک میگیرم...

امروز روز فوق العاده قشنگی بود..خدایا مرسی که هوامو داری.

میدونم که میثمم الان خوابه.کاشکی پیشش بودم تا خود صبح بالا سرش میشستم و نگاش میکردم.

هنوزم دلم تنگه براش.خیلی تنگ.خیلی تنگ.

تموم عشقمو به پای میثمم میریزم که میدونم و مطمئنم که لایق بهترین هاست.

شبت بخیر میثم خوب من.یه روزی تموم این دوری ها برامون خاطره میشه..

اینو بدون یه آوا داری که تو دلش پر از نور امیده...پر از خوشحالی...پر از ذوق و شوق...

تورو که دارم هیچی کم ندارم میثمم.اینو مطمئن باش.

خوب بخواب عزیزدلم.که یه آوا داری که برای تموم نگرانی هات تموم شبو بیداره...

تاريخ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391سـاعت 2:4 نويسنده آوا| |

شب میام و مینویسم...

با کلی خبرای خوب.همین الان از پیش میثمم اومده...

دیگه همه چیز تغییر کرده.همه چیز.همه چیز.

تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391سـاعت 18:14 نويسنده آوا|

حالم خوب نیست...بیشتر اون که دستام بلرزه دلم میلرزه..تمام وجودم میلرزه..

از پریشب که با میثمم حرف زدم دیگه هیچ خبری ازش ندارم.

دیروز که از میثمم بیخبر بودم زیاد نگران نشدم.اما وقتی امروزم ازش هیچ خبری نشد ...

هیچ وقت سابقه نداشته دوروز کامل از میثمم بیخبر بمونم.

همیشه وقتی یک روز  و نصفی میشد بهم زنگ میزد و مثلا میگفت که تو خونه خواب بوده اما.

همش دارم به خودم فشار میارم که به چیزای خوب فکر کنم...

که فکرای مثبت بیارم تو ذهنم..اما بیخبری همیشه تلخ و کشندس..

چند وقته دوباره قلبم درد گرفته.یکمی که بهم فشار میاد و عصبی میشم تمام قفسه ی سنم میسوزه و تیرمیکشه..

فکر این که الان میثمم کجاست و چی کار میکنه...حالش خوبه یا بد..تو ترکه یانه..شام خورده یا نه..

خدایا خواهش میکنم یکمی بهم آرامش بده.ویرونم...ویرون..خدایا..

همش تو تو دلم آخرین تماسمونو مرور میکنم.سعی میکنم تک تک کلماتشو به یادم بیارم.

یادمه میثمم گفت دلش برام تنگ شده...یادمه کوچولوی من صدام کرد مثل همیشه.

یادمه گفت دوس داره زودتر بریم سر خونه زندگیمون.مثل تموم مردم یه زندگی عادی و آروم داشته باشیم..

یادمه منم بهش گفتم که چقدر دوسش دارم..که چقدر دلم میخواد پیشش باشم...

زیاد حرف نزدیم پنجشنبه شب.شاید فقط سه یا چهار دقیقه.

بعدش بهش گفتم میثمم من دارم فردا ظهر میرم تهران پیش بابام.گفت باشه خانومم برو ولی مواظب خودت باش.

خداحافظی کردیم.همه چیز خوب بود اما دیگه ازش خبر ندارم.مغزم درد میکنه..

تمام امروزو درس خوندم اما هیچی نفهمیدم.نمیدونم..نمیدونم..

دیروز رفتم پیش بابام.ساعت سه ی بعد از ظهر بود که رسیدم.بابام اصلا حوصله نداشت.

راستش از این که رفتم تهران یه جورایی پشیمون شدم.احساس نا امنی میکردم.دلم گرفته بود.

با چه ذوق و شوقی رفته بودم پیشش اما... وقتی حوصله نداره خوب نداره دیگه.

اروم یه گوشه نشستم تا عصر شد.دلم گرفته بود.

ساعت شش عصر بود که زنگ زدم به میثمم.هنوز پیش بابام بودم.

هنوز دوتا بوق نخورده بود که باباش جواب داد.تا صدای باباشو شنیدم هول شدم.

اصلا نمیدونستم چی باید بگم.اصلا دلم میخواست نشناسه منه.زود گفتم فکر کنم اشتباه گرفتم.

اما انگار صدامو شناخت.گفت نه اشتباه نگرفتین گوشی میثم دست منه.

اونقدر هول شده بودم که حتی روم نشد بپرسم چرا ؟چی شده؟

فقط زود معذرت خواهی کردم و خداحافظی.

تو دلم یه جوری شده بود.نمیدونم.وقتی صدای میثمو نمیشنوم احساس ترس و نا امنی شدیدی کلافه ام میکنه.

ساعت هفت شب بود که بابام گفت نمیخوای بری؟گفتم چرا منو برسون دم مترو.

گفت با آژانس برو.گفتم نه میخوام با مترو برم.

اونقدر نگران بودم که اصلا نمیتونستم تحمل کنم تو ماشین بشینم تا برسم کرج.نمیدونم...

بابام منو رسوند دم مترو.رفتم قسمت خانوما.همیشه خودم میرفتم و میومدم.

نمیدونم چرا دیروز حالم بد بود.همش مشوش بودم.

احساس کردم وقتی از مترو پیاده بشم نمیتونم تا خونه برم در صورتی که همیشه میرفتم و ترس و نگرانی هم نداشت.

من همون آوایی بود که وقتی میثمم شیراز بود ساعت یازده شب رفتم مترو.اون روزا اونقدر نترسو  محکم شده بودم که حتی خودمم نمیشناختم!

اما دیروز نمیدونم چی شد که واقعا ترسیده بودم.

زنگ زدم به مامانم.گفتم مامان من تو متروام اما بیا دم مترو دنبالم.

نگران شد.گفت چیزی شده؟تو که خودت بلد بودی برگردی خونه.گفتم میدونم اما بیا.

طفلک یک ربع هم نشد که رسید دم مترو.آژانس گرفته بودو  اومده بود.

تمام دیشبو توی برزخ عجیبی دست و پا زدم.

دیشب همش خوابای پریشون میدیدم.خوابایی که هیچ ربطی به هم نداشت...

همش از خواب میپریدم.چقدر دلم اون لحظه ها میثمو میخواست که آرومم کنه..که بگ کنارمه..که بگه تنهام نمیذاره..

که دوباره سرمو بذاره رو بازوشو انقدر موهامو ناز کنه تا خوابم ببره.

شبایی که میثمم پیشم بود اونقدر خوب و آروم میخوابیدم که... تا خود صبح رویا میدیدم.

دیشب فکر کنم حدود ساعت سه ی صبح بود.

یادم نیست چه خوابی اما یه خواب بد در مورد میثم دیدم.

پاشدم رفتم دم پنجره.گرمم بود.داشتم خفه میشدم از گرما.سرمو از پنجره بردم بیرون و زدم زیر گریه.

مامانم از خواب بیدار شد.ترسیده بود.اومد تو اتاقم.گفت چی شده آوا؟

بهش گفتم که خواب بد دیدم.دوباره منو برد تو تخت.میگه تب داشتم...دیگه از اون موقع چیزی یادم نیست...

میگه انقدر اسم میثمو زیر لب صدا کردی تا خوابت برد.

صبح ساعت شش و نیم خودش اومد بیدارم کرد.رفتیم مدرسه.امتحان داشتم.

امتحانمو خوب ندادم.دل درد گرفته بودم.نگران بودم..خیلی نگران بودم..

بعد از امتحان وقتی برگشتیم خونه رفتم خوابیدم.گوشیم اما تو دستم بود.میخواستم اگه میثمم زنگ زد یا خبری شد زود جواب بدم.

ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که گوشیم زنگ خورد.با چه وضعی از خواب پریدم.

بابابزرگم بود.چون تلفن خونه رو کشیده بودیم نگران شده بود.

دوباره خوابیدم تا ساعت دو و نیم ظهر.

امروز همش احساس سردرگمی میکردم.بر عکس روزای دیگه بی بهونه نشستم و درس خوندم اما با چه حالی..

تا برام اس ام اس میومد تمام تنم میلرزید.تا گوشیم زنگ میخورد میمردم و زنده میشدم.

تا عصری وقتی که دیگه خبری از میثمم نشد خواستم که زنگ بزنم به گوشیش اما نتونستم.روم نشد.

فکر این که بازم بابای میثمو گوشیو جواب بده...

همش سعی میکنم که فکرای خوب بکنم.که شاید تو ترکه...که شاید میخواد چند روز بگذره و بعد گوشیشو جواب بده.

اما مگه فکرای بد امونم میدن؟فکرایی که حتی نمیخوام بنویسمشون..

امشب وقتی صدای ایفونو خونه رو شنیدم خدا میدونه که با چه حالی تا دم پنجره ی اتاقم دوییدم.

نمیدونم چرا احمقانه فکر کرده بودم شاید میثمه که اومده دم خونه مون!

وقتی دیدم همسایه ست همون جا دم پنجره نشستم زمین.صدای قلبمو داشتم میشنیدم.

میثمم تو که میدونستی آوات دلش خیلی کوچولوئه...میدونستی من اگه یه روز صداتو نشنوم دیوونه میشم..

میدونستی حاضرم روزها انتظارتو بکشم اما حداقل ازت بیخبر نباشم.

این بیخبری ذره ذره آبم میکنه..داغونم میکنه..

میثم من حتی الان برای این که تو گرمت هست یا نه هم نگرانم.به خدا نگرانم.

امشب اس ام اس دادم به گوشی میثم.نوشتم:

میثمم خیلی نگرانتم.تو حالت خوبه عزیزم؟

گوشیش روشن بود.چون اس ام اس رسیدم ولی هیچ جوابی نداد.

اگه گوشی دست خود میثمم بود میدونم که طاقت نمیاورد که اینجوری نگران بمونم.یا اس ام اس میداد یا زنگ میزد اما...

از صبح تاحالا انقدر گوشت دستمو فشار دادم همه جاش تیکه تیکه شده.زخم شده..دست خودم نیست.واقعا دست خودم نیست.

حتی نمیدونم چی دارم مینویسم...

چقدر هوا گرمه..نکنه میثمم گرمش شده باشه..نکنه شام نخورده باشه..

میثمم هرکجا که هستی مواظب خودت باش.خیلی مواظب خودت باش..

خدا کنه تا فردا یه خبری از میثمم بشه...خدایا خدایا...

میدونم که امشبم نمیخوابم...فردا امتحان دارم..قلبم درد میکنه.بیقرارم.

امشب از اون شباییه که تا صبح باید تو اتاقم قدم بزنم...

میثمم دوستت دارم.من خیلی دوستت دارم.خیلی دوستت دارم...

 

تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391سـاعت 0:20 نويسنده آوا| |

امشب نسبت به دیشب خیلی آروم ترم..خیلی زیاد.

این روزا در کل حالم خوب نیست.باید به خودم حق بدم که نگران باشم..که دلشوره داشته باشم..

اما امروز آروم تر بودم.راستش دلیل ناآرومیمو فهمیدم.دیشب بی خواب شده بودم.خیلی فکر کردم.خیلی زیاد.

وقتی از میثمم دورم گاهی وقتا یه فکرایی میاد تو سرم.

فکر میکنم برای میثمم کمرنگ میشم.فکر میکنم از یاد میثمم میرم...

وقتی این فکرا میاد تو سرم دلم خیلی میگیره اما تا میثم یکمی بهم توجه میکنه و بیبینم که هنوزم حواسش بهم هست به طرز عجیبی آروم میشم.

وقتی میبینم هنوزم براش مهمم و به آینده مون فکر میکنه آرامش عجیبی میاد سراغم.

دیشب نزدیکیای صبح بود که خوابیدم...امروز هم ساعت یازده صبح بیدار شدم.

ساعت دوازده و نیم بود که میثمم زنگ زد.

گفت آوا دارم میام دم پنجره که ببینمت میخوام برم تهران.

لحنش یه جوری بود.راستش یکمی ترسیدم.گفتم چیزی شده میثمم؟

تا گفتم چیزی شده یهویی شروع کرد به گریه کردن.اولین بار بود که اینجوری میدمش..

گفت آوا از این وضعیت خسته شدم.من نمیتونم ببینم که تو اینجوری بلاتکلیفی.

گفت میخوام زودتربریم سر خونه زندگیمون.دلم تنگ شده..

گفت دلم برای تمام تو تنگ شده.چشمامو بستم.صدای گریه ی  آرومش داشت تمام تنمو میلرزوند.

گفتم میثمم میخوای منم گریه ام بگیره...خواهش میکنم گریه نکن.منو تو خدارو داریم کمکون میکنه.من مطمئنم.

تا اسم خدارو آوردم آروم شد.اما من به خودم اومدم که دیدم صورتم خیس اشکه..

گاهی وقتا فکر میکنم حتی این دوری چند روزه هم برای منو میثم لازم بود.

هیچ کار خدا بی حکمت نیست.

تو این روزا هم من خیلی چیزا رو فهمیدمو هم میثم خیلی چیزارو فهمید.خدایا شکرت.

میثم وفتی رسید دم پنجره گفت کوچولوی من بیا دم پنجره ببینمت و برم.

گفتم میثم اشکاتو پاک کن و بخند.دوس دارم وقتی که میخندی نگات کنم.گفت باشه.

از ماشین پیاده شده بود.همون لباسی رو که من دوس دارم پوشیده بود.

نگاش کردم.گفتم میثمم چقدر خوشتیپ شدی.خندید.گفت به خوشتیپی خانوم قشنگم که نشدم.خندیدم.

گفتم میری تهران برای چی؟

گفت دارم میرم تهران با داییم صحبت کنم که ببینم میذارن که منو تو بریم تو اون خونه ی مامان بزرگم که خالیه زندگی کنیم و خودمون هم از مامان بزرگم نگه داری کنیم؟

گفت آوا از ته دلت بگو راضی هستی؟میتونی از پس یه زندگی اینجوری بر بیای؟

گفتم میثمم من کنار تو هرکجای دنیا خوشبختم.

بعدشم نگه داشتن مامان بزرگت کنار خودمون برای منو تو به موهبته..یه نعمته..چرا باید ازش گریزون باشم؟

گفتم درسته که مسولیت سختیه اما اگه تو کنارم باشی...اگه تو تکیه گاهم باشی از پسش برمیام.مطمئنم.

گفت آوا اونقدر محکم حرف میزنی که دل منو قرص میکنی..

گفتم چون مطمئنم که کنار تو من از پس هرجور زندگی کردنی برمیام.

گفت کوچولوی خوبم همیشه بهم امیدواری میدی.الان که دارم میرم تهران دلم گرمه.

گفتم خداروشکر.دیگه نبینم میثمم گریه کنه ها.خندید.گفت من که گریه نکردم.خندیدم و گفتم باشه.

گفتم من زنگ نمیزنم چون داری میری پیش داییات.ولی خیلی مواظب خودت باش.

گفت توام مواظب خودت باش.اگه خواستی جایی بری بهم اس ام اس بده بگو بعد برو.

ساعت شش بود که به میثمم اس ام اس دادم که دارم با مامانم میرم خونه ی مامان منیر اینا.

یک ربع بعد جواب داد باشه گلم برو.مواظب خودتون باشین.

ساعت هفت و نیم شب بود که بهش زنگ زدم.برگشته بود کرج.اما با دوستش بود.

همیشه وقتی با دوستاشه زود قطع میکنم.دوس دارم وقتی با اوناست بهش خوش بگذره.

گفت با غلامم آوا.گفتم سلام برسون و حال خانومشو از طرف من بپرس.گفت باشه.

ساعت نه و نیم شب بود که خودش بهم زنگ زد.خونه بود.تو بالکن بود.

مهربون و آروم بود.خیلی آروم.

گفت آوا میدونستی مادر غلام خیلی دوس داره تورو ببینه؟

آخه مادر غلام میثمو مثل پسر خودش دوس داره.آخی عزیزم.

گفتم آخی ایشون لطف دارن.وقتی ازدواج کردیم یه روز دعوتشون میکنیم خونه مون.گفت ایشالا.

گفتم میثم با داییات صحبت کردی؟صداش غمگین شد...

گفت آوا اونا هیچ جوره نمیخوان باهامون راه بیان.

گفتم غصه نخور میثمم.چه تو خونه ی مادر بزرگ تو باشیم و چه اینجا یه سوییت رهن کنیم میتونیم مادر بزرگتو بیاریم پیش خومون.

گفتم میثمم غصه ی هیچی رو نخور.بابام یکمی کمکون میکنه که یه سوییت رهن کنیم.

دلش گرفته بود انگار.دلش میخواست آرومش کنم..

منم دلم گرفته بود اما نذاشتم بفهمه.همیشه آروم کردن میثم برام لذت بخش ترین کار دنیاست.

یکمی باهاش حرف زدم.سعی کردم هرجوری شده خوشحالش کنم.

گفتم میثمم یه روزی میرسه منو تو و مادربزرگت خوشبخت خوشبختیم.

ازش خوب خوب نگهداری میکنیم و دیگه نمیذاریم بره خونه ی اون عروساش.

سکوت کرده بود و من حرف میزدم.

یهو گفت آوا تو چی بودی اومدی تو زندگی من؟یه فرشته؟یکی که اومد همه ی طرز فکرو  دنیای منو عوض کنه؟

گفت هیچ وقت فکر نمیکردم بخوام با دختری مثل تو ازدواج کنم.

خنده ام گرفت از حرفش.گفتم مگه من چمه میثم؟

خودشم خنده اش گرفت.فهمید که سوتی داده.گفت نه کوچولوی نازم منظوری نداشتم.منظورم این بود که تو خیلی کوجولو ونازی.خیلی ساده و آرومی.

گفت اصلا فکر نمیکردم با تمام این گناهایی که کردم خدا همچین زن مهربون و آرومی بهم بده.

گفتم میثمم همه ی ما آدما گناه میکنیم مهم اینه که نخوایم دیگه تکرارش کنیم.خدا خیلی مهربون و بخشنده تر از این حرفاس.

گفت آوا میدونی چیه یه روزی شک داشتم که با تو خوشبخت بشم.اما حالا مطمئنم اگه یه زن تو دنیا باشه که باهاش خوشبت بشم اونم تویی.

امشب میثمم خیلی دلش میخواست دردودل کنیم باهم.پر از حرف بودو  من اینو خوب فهمیدم.

ساکت موندم تا حرفاشو بزنه و آروم بشه.

بعدشم بهش گفتم که فردا میخوام برم تهران یه سر به بابام بزنم.گفت باشه برومواظب خودت باش.

گفت دیگه روزای آخریه که تنها میری پیش بابات.بعد ها منم باهات میام و دوتایی باهم میریم بهش سر میزنیم.

تو دلم یه جوری شد.میثمم میدونی من چقدر منتظر اون روزام؟

تموم شب و روزمو به امید سرمیکنم که دیگه پیش هم باشیم.خوشبخت باشیم.

گفت از خونه ی مامان منیر برگشتین خونه یه اس ام اس بهم بده که نگران نمونم.گفتم باشه.

خداحافظی کردیم.صداش عجیب آرومم کرده بود.خیلی آروم.

ساعت ده که اومدیم خونه بهش اس ام اس دادم و گفتم که برگشتیم خونه.

امشب بعد از جندین شبه که حسابی خوابم گرفته..

میثمم خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد.

وقتی به این فکر میکنم که تا چند وقته دیگه شبا به جای بالش سرمو رو بازوی تو میذارم و میخوابم دلم غنج میره..

شبت بخیر مهربونم.شبت بخیر آرام بخش من.

تاريخ جمعه بیست و ششم خرداد 1391سـاعت 0:58 نويسنده آوا| |

حالم خوب نیست.اصلا نمیدونم چرا دارم مینویسم.شاید برای خالی نبودم عریضه.همین.

نه دستام یاری میکنن برای نوشتن و نه مغزم...

دو روزه که حالم بده.نه هیچ اتفاق خاص بدی نیوفتاده اما من خوب نیستم.

دیشب یه طومار نوشتم اما درست موقعی که میخواستم ثبتش کنم همه رو پاک کردم.

اونقدر تلخ نوشته بودم که ...

راستش حتی درست دلیل این حالی که الان دارمو نمیدونم.

فقط میدونم تلخم..بهت زده ام...نمیدونم...

امروز همش رو تختم دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم.

با میثمم حرف زدم.خداروشکر حالش خوب بود.سرحال بود.همین برام کافی بود.

این روزا یه حالی دارم که نمیدونم چه جوری توصیفش کنم.یهو گریه ام میگیره بدون این که خودم بخوام.

صورتم آروم و بیصدا یهویی خیس میشه و تو دلم پر میشه از غم.

اون وقته که دلم میثمو میخواد که بغلم کنه.که بذاره بدون هیچ حرفی تو بغلش اندازه ی تمام سختیایی که این چند وقت کشیدم زار بزنم..

حتی بهم دلداری هم نده.فقط بغلم کنه تا گریه کنم.

مثل اون روز که تو بغل میثمم گریه کردم.خودمو تو سینه اش پنهون کرده بودم.حرف نمیزد.

من میلرزیدم و اون محکم منو تو بغلش گرفته بود.

وقتی چشمامو باز کردمو چشماشو دیدم یه آسودگی بهم دست داد که تا عمر دارم فراموشش نمیکنم.

و حالا من اون آرامشو نیاز دارم اما نیست.اما نمیشه..

این روزا فقط از خدا صبر میخوام و صبر و صبرو صبر.

نمیخوام با کار یا حرف عجولانه ای اوضاعو خراب کنم.

این روزا میثمم به یه آوای شاد و محکم نیاز داره که از طرف من خیالش راحت باشه و کاراشو انجام بده اما..

دست خودم نیست.واقعا حالم دست خودم نیست.

من دختر لوسی نیستم.بهونه نمیگیرم.وقتی میگم حالم بده یعنی واقعا بده.

و فقط از خدا صبر میخوام...صبری که جلوی کارای عجولانه مو بگیره.

دستام داره میلرزه.دوباره قلبم درد گرفته.امروز سرم به طرز وحشتناکی درد میکنه  و بالای پلکم هی میپره.

میثمم من اگه کنار تو هم باشم انقدر داغونم؟

من کنار تو حتی بزرگترین درامو هم یادم میره.

هنوز یاد اون روز میوفتم میثمم.یادته چقدر مریض بودم؟تمام تنم درد میکرد؟اومدم خونه تون..

بغلم کردی...خوابم برد...سه ساعت..چهار ساعت...یادم نیست.وقتی بیدار شدم که عصر شده بود.

یادته چقدر حالم خوب شده بود؟حتی از آدم سالم هم سالم تر.

قرار بود غلام بیاد خونه تون.ماه رمضون بود.یادته گفتی میخوای بری آش بخری؟

گفتم نمیخواد خودم الان سفره ی افطار میچینم...

بهم گفتی آوا تو مریضی.نمیتونی از جات بلند شی.

اما من دیگه مریض نبودم.حالم خوب خوب بود.توی نیم ساعت خونه رو تمیز کردم.جارو کشیدم.ظرفارو شستم...

سفره ی افطار چیدم.لباستو اتو کردم.ساعت نمیدونم چند بود که غلام اومد.

میثمم یادته اون لباس مشکیتو که من خیلی دوس دارم دادی بهم؟گفتی اینو بپوش.

نمیدونستم باید روسرم سرم کنم یا نه...خوب من حالا تو خانوادم از چیزا ندیده بودم...

سردرگم بودم که بهم گفتی آوا شال مشکیتو هم سرت کن.

شالمو سرم کرد.غلام اومد.یادته من رفتم دروباز کردم؟اولین بار بود که اونجا احساس زن بودن بهم دست داد...

اولین بار بود که احساس با ارزش بودن...نمیدونم یه جور اعتماد به نفس خاص داشتم.

میثمم یادته سه تایی نشستیم پای سفره ی افطار؟

چه روزی بود.من دیگه حالم خوب خوب شده بود و مدام برای تو و غلام خوراکی میاوردم..

میثمم نمیدونم چرا توی انبوه خاطره های قشنگی که با هم داریم اون روز رو هیچ وقت فراموشش نمیکنم.

شاید چون اولین باری بود که یه حس جدیدو قشنگ رو تجربه کردم.یادش بخیر...

هنوزم که دارم مینویسم حالم خوب نیست.چشمامو به زور باز نگه داشتم.

نه خوابم نمیاد اما چشمام میسوزه..نمیدونم چه مرگمه...

میثم میدونستی تو حتی از راه دور هم میتونی حال منو خوب بکنی؟میدونستی میثمم؟

با یه زنگ زدنت میتونی همین الانم منو از این رو به اون رو کنی..

دیر وقته من زنگ نمیزنم اما اگه بدونی این آوات الان چقدر به یه زنگ زدنت نیاز داره.حتی اگه فقط چند ثانیه صداتو بشنوم...

میثمم دوستت دارم.خیلی دوستت دارم.

از دوست داشتن زیاد انگار به شیدایی رسیدم..این حالم قشنگه...خیلی قشنگه.

شبت بخیر میثم.فکر نکنم امشب خوابم ببره.

میترسم از این که برم تو تخت خوابم.میترسم بازم تا صبح تنها و با کلی درد ...میترسم میثمم..

هیچی نمیخوام.فقط تو خوب باش تا منم خوب باشم میثمم.همین.همین.

تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391سـاعت 22:59 نويسنده آوا| |

آپ امشبمو نوشتم اما همین الان پاکش کردم.

دوس ندارم تلخ بنویسم.امشب دلم گرفته بود فقط گریه کردم و تایپ کردم.

فردا شب آپ میکنم.شب همگی بخیر.

تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391سـاعت 2:10 نويسنده آوا|

امشب اونقدر ذوق دارم برای نوشتن که بازم هول شدم و نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

یه وقتایی هست اونقدر عشق تو وجودم زیاد میشه که احساس میکنم دارم پرواز میکنم.

یه وقتایی هست اونقدر عشقو قشنگ احساس میکنم که احساس میکنم پوستم داره از هیجان شکافته میشه..

گاهی حتی نمیتونم حالمو اونجوری که هست توصیفش کنم..نمیشه..واقعا نمیشه..

این روزا صبح که میشه و چشمامو که باز میکنم و میبینم که دلم پر از عشقه و میثمم تکیه گاهم اونقدر ذوق میکنم که بلند بلند میخندم..

از این که بگن دیوونه ست نمیترسم..

این حسی که این روزا دارم اونقدر برام با ارزشه که نمیذارم با هیچ حرفی خراب بشه..

این روزا تو فامیل همه در مورد من حرف میزن...ماجرای عاشق شدنم..دیوونگیام...شیداییم..

این برام افتخار نیست اما..

افتخار منه اینه که عاشق مردی شدم که مردونه پشت تمام دلهره ها و ترس هام قد علم کرد..

مردی که به خاطر تمام عشقی که به پاش ریختم هیچ وقت مغرور نشد..

من عاشق مردی شدم که پشت تمام عصبانیتا و اخم هاش یه مهربونی خاصی هست.

حتی وقتی سرم داد میکشه و عصبانی میشه محبتشو حس میکنم.میخندم..میخنده..همه چیز قشنگ میشه.

امشب چقدر از نوشتن لذت میبرم..

احساس میکنم باید بنویسم..تمام لحظه های قشنگی که امروز داشتم.

میثمم حتی از دور هم برام لحظه های قشنگ میسازه.خدایا هزاران بار ممنونم که میثمو بهم دادی.

از امروز بنویسم.امروز صبح.

ساعت شش و نیم صبح بیدار شدم و مامانم وبیدار کردم که بریم مدرسه.امتحان داشتم.

آماده ی رفتن بودیم که گوشیم زنگ خورد.ساعت هفت صبح.

تا اسم میثمو رو گوشیم دیدم تمام وجودم یهو داغ شد.

جواب دادم.تا گفتم جانم؟گفت خانومم ترسوندمت؟خواب بودی کوچولوی نازم؟

گفتم نه عزیزم بیدار بودم.امروز امتحان داشتم.داشتم آماده میشدم که با مامانم برم مدرسه.

گفت جدی میگی؟صبر کن بیام دنبالت.گفتم واقعا؟گفت تا پنج دقیقه دیگه دم خونه تونم.

به مامانم گفتم که میثم میاد دنبالم.من با میثم میرمو  تو هم پیاده بیا.گفت باشه.

ساعت هفت ربع بود که میثمم بهم زنگ زد.

گفت آوا داشتی با مامانت میرفتی مدرسه؟گفتم آره.گفت یعنی الان هرجفتتون رو با هم ببریم مدرسه؟

خیلی حرفش برام عجیب بود.خیلی عجیب و دوست داشتنی.

این یعنی که میثمم ته ته قلب مهربونش از مامانم ناراحت نیست و همه چیزو فراموش کرده.

گفتم نه میثمم خودم تنها میام پایین.گفت پس جلوی مامانت یه جوری درستش کن که ناراحت نشه..دلش نگیره..

گفتم قربونت برم که تو به فکر همه چیز هستی.باشه خیالت راحت.

گفتم برم کفش بپوشم بیام پایین.گفت دوسم داری آوا؟خنده ام گرفت.گفتم معلومه که دوستت دارم میثمم.

خندید.چقدر سرحال و دوست داشتنی شده بود اول صبح.گفت پس حالا که دوسم داری بدو بیا پایین که دلم برات یه ذره شده.

امروز برام روز عجیبی بود.قشنگ شروع شد و قشنگ هم تموم.

انگار اولین بارم  بود که میثمم میخواست منو برسونه مدرسه.عجیب ذوق و شوق داشتم.

پله هارو پرواز کردم تا پایین.تا در خونه رو باز کردم دیدم که برگشته و داره نگام میکنه.

خندیدم.پیاده شد برام در ماشینو باز کرد.خنده ام گرفته بود.

گفت پرنسس کوچولوی من اومده سوار ماشینم بشه.

اونقدر دلم براش تنگ بود که اصلا دلم نمیخواست حرف بزنم.فقط دلم میخواست نگاش کنم.

دستمو گرفته بود تو دستش.گرم گرم.گرمم شده بود.آروم دستمو ناز میکرد.

تا مدرسه م زیاد راهی نیست.اما آروم رانندگی میکرد که دیرتر برسیم یکمی.

تا برگشت نگاه کرد هول شدم.گفت سرتو ننداز پایین آوا.دلم برای صورت پر از خنده و آرامشت تنگ شده.بذار نگات کنم.

دم یه سوپر که رسیدیم از ماشین پیاده شد.گفتم کجا؟گفت الان میام.

رفت برام شکلات خرید.گفت برو اینو تو مدرسه بخور.گفتم داری لوسم میکنی؟

گفت خانوم کوچولوی من لوس باشه.مگه چی میشه؟

احساس میکردم هنوز یک دقیقه هم نشده که پیشمم.رسیدیم دم مدرسه.دلم نمیخواست از پیشش برم.

اومدم از ماشین پیاده شم که دستمو بوس کرد.چقدر دلم تنگ شده بود که منم خم شم و بازوشو بوس کنم اما جلوی در مدرسه که نمیشد.

یه جوری نگاش کردم.فهمید دلم میخواد بازوشو بوس کنم.خندید.گفت بدو برو شیطون نشو.خندیدم.

گفت در ضمن مقنعه ی مشکی هم خیلی بیشتر از سرمه ای بهت میاد.همیشه مشکی سرت کن.

میثمم میدونی وقتی اینجوری بهم دقت میکنی و هر تغییری کوچیکی رو متوجه میشی چقدر ذوق میکنم؟

وقتی موهامو روبه بالا شونه میکنم نظر میدی..وقتی که موهامو فرق کج میکنم نظر میدی..

میدونی این توجهاتو چقدر دوس دارم؟چقدر سرمست میشم؟چقدر احساس زنونگی بهم دست میده؟

حتما میدونی و درکم میکنی...

از ماشین که پیاده شدم وایستاد تا برم توی مدرسه.برام دست تکون داد و رفت.

حالم یه جوری بود.قلبم همینجوری تند تند میزد.رفتم نشستم یه گوشه یکمی درس بخونم.

الناز که اومد مدرسه گفت آوا چرا لپات انقدر قرمز شده؟رژگونه زدی اول صبح؟

گفتم نه رژ گونه نزدم.داشتم میسوختم از درون...چه حس خوبی بود.انگار پاهام رو زمین نبود.

گفت پس حتما میثمو دیدی؟نگاش کردم.خندید.

امتحان امروزمو خیلی خیلی خوب دادم.خوشحالم.بعدشم با مامانم رفتیم خونه ی مامان منیر اینا.

ساعت یازده صبح بود که به مامانم گفتم بریم آرایشگاه که من ابروهامو بردارم و بعدشم بریم عکس سه در چهار بگیریم.

ازدر خونه ی مامان منیر اینا که اومدی بیرون میثمو دیدیم.

جلوی در خون شون کنار جدول وایستاده بود.

مامانم برگشت و میثمو نگاه کرد.میثمم همینطور.منم هول شدم.یه جور دیدن اتفاقی بود.

ولی فاصله یه چند متری بود.نشد که به هم سلام کنن.

فقط یک لحظه میثم بهم اشاره کرد که کجا میری؟

توی راه به میثمم اس ام اس دادم که دارم میرم آرایشگاه و بعد هم برم عکس بگیرم.

جواب داد باشه برو خانومم.دقت کن ابروهاتو خوب بردارن.

جواب دادم چشم حواسم هست.

بعد از آرایشگاه با مامانم رفتیم عکاسی.تو عکاسی بودم که میثمم زنگ زد.

یکمی عصبی بود. تا جواب دادم شروع کرد به غر زدن.با حوصله جوابشو میدادم.

کم کم آروم شد.گفتم میثمم تو با تمام بداخلاقیا و بی حوصلگیات مهربون ترین مردی هستی که دیدم.

خداحافظی کردیم.یک ساعت کارمون تو عکاسی طول کشید.

دوباره زنگ زد.گفت من دم در خونه ی مامان منیر وایستادم.چرا هنوز برنگشتی خونه؟

گفتم عزیزم یکمی اینجا شلوغه تا یک ربع دیگه خونه ام.

گفت باشه مواظب خودتون باشین.من وایستادم تا ببینمت خیالم راحت بشه.

یک رب بعد برگشتیم خونه ی مامان منیر اینا.وایستاده بود اون ور خیابون.تکیه داده بود به دیوار.

اولش حواسش به من نبود.چقدر خواستنی بود برام.دلم اون لحظه پرکشید براش.

برگشت نگام کرد منم برگشتم نگاش کردم.یه لبخند کوچولو زد و رفت.

انقدر خسته بودم که گرفتم خوابیدم.ساعت سه و نیم ظهر بیدار شدم.زنگ زدم به میثمم.

خیلی بوق خورد تا جواب دادم.تا گفتم الو صدای خواب آلودش پیچید تو گوشم.آخ که من میمیرم برای این صداش...

وقتی که تازه از خواب بیدار میشه و مثل پسر بچه های کوچولو خودشو لوس میکنه.

گفتم میثمم بیدارت کردم؟لوس شد.گفت اهووووم.گفتم ببخشید عزیزم.شرمنده ام.فکر نمیکردم خواب باشی.

میخواستم زود قطع کنم که بره بازم بخوابه یکمی اما گفت قطع نکن.

دلش نوازش میخواست.دلش صدا کردن اسمشو میخواست و من اینو خوب فهمیدم.

یکمی نازش کردم.گفت جایی میخوای بری؟گفتم با مامانم میرم تا کلاس و برمیگردم.گفت باشه با آژانس برین.گفتم چشم.خیالت راحت باشه.بگیر بخواب یکم دیگه.

گفت نه دیگه خانومم زنگ زد بیدارم کرد.خندیدم.خندید.

از صدای خنده هاش جون گرفتم.روزم قشنگ شده بود.

ساعت هفت شب بود که برگشتیم خونه.اس ام اس دادم بهش که من برگشتم خونه.هروقت بیدار بودی بهم زنگ بزن.

امشب ساعت نه و نیم بود که بهم زنگ زد.عجیب مهربون شده بود.

دلم میخواست پرواز کنم.خیلی حرفا زدیم امشب.خیلی حرفا.

حدود چهل دقیقه حرف زدیم.گفت آوا همیشه دلم میخواست این مواد لعنتی رو ترک کنم و سه ماه بگذره.بعدش در مورد تو تصمیم بگیرم.

حرفش منطقیه.

گفت اما حالا تصمیمو گفتم.فقط دلم میخواد از شر این مواد لعنتی راحت بشم.ترک کنم.یه چند روزی بگذره و عقدت کنم و بریم سر خونه زندگیمون.

گفت این روزا خیلی با خودم جنگیدم.خیلی شب ها تا صبح در مورد خودم و خودت فکر کردم.

گفت من واقعا دوستت دارم آوا.اولین باره که انقدر برای دختری دلتنگ میشم.اونم نه برای این که فقط چند ساعت ببینمش و ...

گفت دیگه دلم میخواد سر خونه زندگی خودمون باشیم.تا همیشه برای هم باشیم.تو خانوم خونه ی من بشی.مادر بچه هام بشی...

گوش میکردم حرفاشو.دوس داشتم امشب میثمم بیشتر حرف بزنه و من گوش کنم.

امشب خیلی آروم بود و خیلی متفکر.

گفت آوا صبح که بردمت مدرسه دلتنگیم بیشتر شد.

اونقدر برام کوچولو و دوست داشتنی و ظریفی که دوست دارم دیگه رسما مال هم بشیم.مسولیتت برای همیشه با من باشه..مواظبت باشم...

گفت این دوری چند روزه ی این چند وقت بهم فرصت تصمیم گیری داد.

گفت آوا جای تو..جای مهربونیات..جای خوبیات..جای عشق و عاطفت واقعا تو زندگی من خالیه.و فقط تویی که میتونی پرش کنی.

بهش گفتم که چقدر دوسش دارم.که منم خوب فکرامو کردم.که تصمیمو گرفتم.

که حاضرم تو تموم سختیا باهاش باشم و خسته نشم.که همراهمش باشم و هیچ وقت تنهاش نذارم.

گفت آوا مطمئنی از تصمیمت؟گفتم آره.گفت منو تو خوشبخت میشین آوا.من میدونم.

گفتم این که معلومه میثم.منم میدونم.خندید.

گفت آوا شاید وقتی عقد کردیم بریم تهران خونه ی مادربزرگم اونم بیاریم پیش خودمون و با هم زندگی کنیم.راضی هستی؟اینجوری دوس داری؟

ذوق کردم از خوشحالی....من از خدامه.از خدامه که این توفیقو داشته باشم که از مادر بزرگ میثمم که انقدر دوسش داره نگه داری کنم..

اونقدر زن پاک و مهربونیه که با یکبار دیدن عاشقش شدم.

وقتی که دستامو تو دستاش چروک و پیرش گرفته بودو ول نمیکرد.

وفتی که به میثم میگفت میثم این خیلی کوچولوئه مواظبش باش.

وقتی که موقع خداحافظی صورتمو محکم میبوسید احساس کردم واقعا مادربزرگ خودمه.

میدونم بچه ام.میدونم هنوز یه غذا درست کردن ساده هم بلد نیستم.میدونم از زندگی هیچی نمیدونم و کار خونه هیجی بلد نیستم.

اما از شروع کردن نمیترسم.نمیترسم چون تو دلم پر از عشقه...

هنوز معلوم نیست که بریم تهران یا نه..

شایدم بابامون برامون همینجا یه سوییت رهن کنه.اینجوری بهتره.

در هر صورت من خودم به میثم پیشنهاد میدادم که مادربزرگشو بیاره پیش خودمون.

خودمون مواظبش باشیم و ازش نگه داری کنیم خیلی بهتره تا بره خونه ی عروساشو..

حرص میخورم وفتی میشونم باهاش خوب رفتار نمیکنن.حرص میخورم وقتی میشنوم احترامشو اوجوری که باید حفظ نمیکنن.

حرص میخورم وقتی میبینم هواشو ندارن...

اشکالی نداره.منو میثم دوتایی با هم همه شو جبران میکنیم.

هنوز معلوم نیست منو میثم بخوایم کجا زندگی کنیم.یا میریم تهران یا همینجا یه سوییت میگیرم.

برام مهم نیست کجا باشیم.همین که کنار میثمم باشم کافیه.

به خودشم گفتم.گفت آوا خدا کنه بتونم این همه مهربونی و  خوبیاتو جبران کنم.

گفت امیدارم بتونم سربلندت کنم.تویی که منو انتخاب کردی و جلوی همه وایستادی.

گفتم میثمم منم امیدوارم بتونم خوشبختت کنم.یه روزی برسه که از ته دلت بگی منو تو با هم خوشبختیم آوا.

گفت آوا من مطمئنم که تورو داشته باشم خوشبخت میشم.خندیدمو  فقط خدا میدونه از این حرفش چه حالی داشتم.

سکوت کردم چون صدام میلرزیدم.صورتم خیس اشک بود.اشک شوق بود.

فهمید سکوت کردم.گفت کوچولوی میثم؟گفتم جانم؟گفت دوستت دارم.تا همیشه دوستت دارم.

صدام میلرزید.گفتم میثمم منم دوستت دارم.هیچ وقت تنهات نمیذار.توام هیچ وقت منو تنها نذار.

دیگه رسیده بود دم خونه.ماشینو برد تو پارکینگ.گفتم میری بالا الان؟

گفت نه ماشینو بشورم بعد میرم.گفتم زیاد خودتو خسته نکن.کاش من پیشت بودم با هم میشستیم ماشینو آب بازی هم میکردیم.

خندید و گفت آب بازیش خوبه ولی ماشین شستن که کار تو نیست.

گفت وی کاش اینجا بودی کنارم میشستی و با هم حرف میزدیم تا من ماشینو بشورم.

گفت آوا به هیچی فکر نکن.فقط این چند تا امتحانتو با دقت بخون و فکرتو آزاد بذار.

نه دلهره ای داشته باشو نه نگرانی.من پیشتم.ما همیم.همه چیزو با هم درست میکنیم.

گفتم حرفات همیشه دلمو قرص میکنه میثم.چشم.همین کارو میکنم.

به هم شب بخیر گفتیم و خداحافظی کردیم.

وقتی با میثمم حرف میزنم انرژی عجیبی میگیرم.مثل امشب که بیخواب شدم..

اما این بیخوابی خیلی شیرینه..خیلی شیرین..

میثمم گفتی اون وقتی که دیگه برای همیشه پیش هم باشین و من سرمو بذارم رو بازوتو بخوابم دورنیست..

این شبارو به امید اون شبا میگذرونم..

شبت بخیر مرد من.تا تورو دارم هیچی کم ندارم...

تا پس فردا یه قالب ثابت برای وبم میذارم دوستان.

تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391سـاعت 2:28 نويسنده آوا| |

با اشک دارم مینویسم حالم بد نیست اما احساس خیلی عجیبی دارم...

راستش نه تمنای هماغوشی..نه هوسی..نه نیاز جسمی...

این روزا خیلی چیزارو دارم یه جوری دیگه شو درک میکنم و این خیلی شیرینه.

این دلتنگیای چند وقت..این دور بودنامون به من خیلی چیزارو یاد داده.اول از همه کنترل کردن نفسمون.

دوم از همه این که این روزا بیشتراز همیشه میفهمم که میثممو واقعا و واقعا از ته دلم دوسش دارم.

این روزا لحظه هایی میرسه که دلم تنگ تنگ میشه...که اصلا نفسم میگیره...که بغض راه گلومو سد میکنه.

توی این حالت وقتی که میثمم بهم زنگ میزنه یهویی همه چیز عوض میشه.همه چیز!

حالم خوبه اما نمیدونم چرا دستم داره میلرزه..دلم داره میلرزه..سردمه اصلا.خیلی سردمه.

امروز روز آرومی بود اما راستشو بگم برام سخت گذشت.

همه ی این روزا داره سخت میگذره  واین منم که دارم سرسختانه مبارزه میکنم.

که بازم میخندم...که بازم میخندونم...که تموم ترسایی که میاد سراغمو عقب میزنم و به میثمم امید میدم.امید.

امروز ساعت یازده صبح بیدار شدم.با یه حالت خیلی غریب..

احساس کردم که توی خونه صدای میثممو شنیدم.داشت صدام میکرد.از خواب پریدم اما..

چقدر دلم تنگ شده برای وقتایی که میثمم تو این خونه راه میرفت.

وقتی که میرفت سر یخچال مثل پسر بچه های کوچولو فقط وایمیستاد و نگاه میکرد.

چدر دلم تنگ شده برای وقتی که میثمم میرفت دستشویی.میرفتم وایمیستادم پشت در دستشویی.

هردفعه دعوام میکرد.میگفت باز که تو اینجایی؟من میخندیدم.همیشه سر این موضوع با هم شوخی میکردیم...

چقدر دلم تنگ شده برای وقتایی که میومد خونه مون بعد از شام همیشه میزو جمع میکرد.

هرچقدر منو مامانم بهش میگفتیم ما خودمون جمع میکنیم گوش نمیکرد.

چقدر دلم تنگ شده برای وقتایی که با هم جلوی تلویزیون میشستیم.به ظاهر بهم بی توجه میشد.

دلم میگرفت.خودمو جمع میکردم گوشه ی مبل.منو میگرفت و میکشید طرف خودش.چقدر این کارشو دوس داشتم.

سرمو میذاشت رو شونه هاش.آروم موهامو نوازش میکرد و با هم تلویزیون میدیدیم.

امروز ساعت سه ی ظهر بود که میثمم بهم زنگ زد.خواب بودم.با صدای زنگش از خواب بیدار شدم.

همیشه اینو بهش گفتم که خوشحال میشم وقتی من خوابم و اون زنگ میزنه و بیدارم میکنه.خیلی دوس دارم این حالتو.

همیشه وقتی با زنگ میثمم از خواب بیدار میشم خوش اخلاق میشم.

جواب دادم جانم؟گفت سلام آوا.از لحن صحبتش فهمیدم حالش زیاد خوب نیست.آروم بود اما سرحال نه.

گفتم میثمم خوبی؟گفت خوبم اما گیجم.سردرگمم.نمیدونم باید چی کار کنم.

گفتم بگو چی شده عزیزم؟گفت آوا ماشینو نمیخرن.از صبح آگهی دادم تو روزنامه هیچ کس زنگ نزده نمیدونم چی کار کنم..

ماشین باید فروش بره تا میثم بفهمه که باید چی کار کنه و با هم کارارو درست کنه.

از یه طرف خانواده ی میثم پول ماشینو نیاز دارن.باید بدن برای خونه ای که خریدن.

گفتم میثمم آروم باش.نگران نباش.وقتی که بشه یکی میاد میخره بالاخره.

گفت ببخشید کوچولوی من.یادم رفت حالتو بپرسم.خوبی؟

گفتم نه میثمم.خوب نیستم.وقتی مرد زندگیمو اینجوری آشفته و پریشون میبینم دلم میگیره.

نخواستم زیاد با حرفام اذیتش کنم.همین حرفمم یهویی از دهنم در رفت.

صدام داشت میلرزید.وقتی میثمم سرحال نیست تمام ذوق و شوقم یهویی فروکش میکنه.

گفتم ناهار خوردی؟گفت نه از صبح هیچی نخوردم.

دلم بیشتر گفت.وقتایی که میدیدمش همیشه حواسم بهش بود.

همش ازش میپرسیدم چیزی خورده یا نه.هروقت میومد خونه مون به زور بهش غذا و میوه میدادم اما حالا..

گفتم میثمم زود برو خونه ناهار بخور بعدش بهم زنگ بزن.اون وقت هردوتامون آروم شدیم.گفت باشه.

منتظرش بودم که دوباره زنگ بزنه.هردقیقه برام یکساعت میگذشت.

انقدر تو اتاقم قدم زدم که بالاخره ساعت چهار گوشیم زنگ خورد.زود جواب دادم.

میدونستم دیگه الان میثمم هرحالی هم داشته باشه سعی میکنه خوشحالم کنه.

تا گفتم جانم صدای کلاه قرمزی در آورد.داشتم میمردم از خنده.

انگار که واقعا کلاه قرمزی پشت خط بود.میدونستم که میخواد هرجوری هست خوشحالم کنه.

میثمم فکر کردی درک نمیکنم خودت یه دنیا غصه داری ولی بازم بچه میشی تا من بخندم؟

خندیدمو این خنده تظاهر نبود.از ته دلم بود.با کلی عشق...

گفت آوا میای دم پنجره ببینمت؟از خوشحالی جیغ زدم.گفتم میثمم تو همیشه غافلگیرم میکنی.

از چهار طبقه فاصله که چیزی معلوم نیست.حتی نمیتونم چشمای قشنگشو ببینم.

اما برای منی که حتی دلم برای راه رفتن میثمم هم تنگه این غنیمته.

زود دوییدم دم پنجره.نگاش کردم.وقتی میبینمش دلتنگیم بیشتر میشه.کلافه تر میشم.

زود از کنار پنجره اومدم کنار.بغض کرده بودم.گفت آوا یه بار دیگه بیا ببینمت.

دوباره رفتم دم پنجره.برام دست تکون داد.براش دست تکون دادم.سوار ماشین شد رفت.

مامانم این روزا آروم شده.داره برای روز عقدم نقشه میکشه..

که چی بپوشه و چی کار کنه و چی کادو بده و ..

خوشحالم که به دل مامانمم خوب اومده  وراضی شده.درسته که من قد و یه دنده ام.

اما آرزوم بود که سر عقدم هم مامانمو هم بابام باشن.برام دعای خیر کنن...این آرزوی هر دختریه خوب.

ساعت نه شب به میثمم زنگ زدم جواب نداد.ساعت ده و نیم بود که خودش زنگ زد و بیست دقیقه حرف زدیم.

اولش سرحال بود.برام آهنگ میخوند.اما در کل دلش گرفته بود.

هرچی میگفتم یه چیزی میگفت.وقتی مثل بچه ها ازم بهونه میگیره و غر میزنه میفهمم که دلش گرفته.

اونوقت من از همیشه آروم تر میشم و بیشتر کوتاه میام.اون وقت اونم آروم میشه.خدایاشکرت.

یکمی حرف زدیم.به خاطر نفروختن ماشین ناراحت بود.

بهش گفتم دلم گرفته.گفت آوادل منم گرفته.دوس دارم وضعیتمون زودتر مشخص بشه.

گفت فکر کردی من خوشحالم که میبینم که تو این وضعیتی؟

گفت فکر کردی اینا برای من درد نیست که همه  دارن در مورد کوچولوی من حرف میزنن؟

که همه تورو پاس میدن این ور اون ور و من هیچ کاری نمیتونم بکنم.

گفتم میثمم اینجوری نگو.تو تنها امیدمی.تو هم اگه بخوای نا امیدانه حرف بزنی میدونی چی به سر من میاد؟

گفت آخه دلم برات تنگ شده.وقتی نمیبینمت احساس نا امنی میکنم.همش نگرانتم.میگم نکنه بازم یه چیزی بشه و از خونه بیرونت کنن..

گفتم میثمم منم این روزا همش دلم بهونه میگیره.دلم میخواد پیش تو باشم.فقط پیش تو.

سکوت کرده بود.صدای نفساش بهم جرئت داد که اروم ازش سوال بپرسم.

گفتم میثمم؟گفت بله؟نمیدونستم بگم یا نه ولی بالاخره گفتم..

گفتم میثمم میخوای بری کمپ؟گفت آره آوا با یکی از دوستام هماهنگ کردم که زیاد اونجا نمونم.که فقط برای یه استراحت موقت و چند روزه...

که یکمی که روبه راه شدم بیارتم بیرون.

گفتم میثمم در مورد این که میخوای بری کمپ تصمیم درست و خوبیه اما خواهش میکنم مواظب باش مثل دفعه های پیش نشه..خواهش میکنم...

گفت میدونم نگرانی آوا ولی این دفعه نمیذارم مثل اون دفعه ها همه چیز با هم قاطی بشه و خراب بشه.

گفت ده دوازده روزه میام بیرون.اون وقت فکرم باز میشه و درست به تصمیم میگیریم.بی سروصدا عقد میکنیم ومیریم سر خونه زندگیمون.

آروم به حرفاش گوش میکردم اما تو دلم غوغایی بود.

هیچ کس نمیدونه این روزا چقدر استرس و نگرانی دارم که پشت خنده هام پنهونش میکنم.

جوشای عصبی روی دستم برگشته.نگاشون که میکنم یاد میثمم میوفتم.

وقتی با میثمم آشنا شدم که تمام دستم زخم بود.از بالا تا پایین!

انقدر جوشارو فشار داده بودم و کنده بودم که همیشه دستام خونی بود.یه تیک عصبی بود این.هیچ جوره هم خوب نمیشد.

هروقت عصبی میشدم این جوشارو اونقدر فشار میدادم تا..دیگه یه جای سالم رو دستام نبود.

روز اولی که رفتم خونه ی میثم اینا روم نمیشد مانتومو در بیارم.فقط منو میثم خونه بودیم.هم ترسیده بودم و هم خجالت میکشیدم.

میثم اصرار نکرد که مانتومو در بیارم.یکمی آروم تر شدم.

نشسته بودم رو زمین یه گوشه و خودمو جمع کرده بود.یادش بخیر اون روزا.

انقدر استرس داشتم که فقط اب میخوردم.اینم یه حال عصبی بود.

میثم اومد کنارم.پاهامو دراز کردم.گفت سرمو بذارم رو پات؟نمیدونستم چی بگم.لبخند زدم.

سرشو گذاشت رو پام.میلرزیدم.نمیدونم چی شد که آستین مانتوم رفت بالا.

دستامو که دید هول شد.از جاش بلند شد.گفت آوا اینا چیه؟چرا دستات اینجوریه؟

از لرشی که تو صداش بودو حالت صورتش فهمیدم که نه میخواد مسخره ام کنه و نه هیچی.اعتماد کردم بهش.

گفتم میثم من زندگی سختی دارم.بابام..مامانم..شرایطم..روزام..زندگیم...

گفتم این یه تیک عصبیه که جوشای دستمو اونقدر فشار میدم تا خون بیاد.

سرشو گرفته بود بین دستاش.ناراحت بود.گفت آخه چرا؟چرا؟

از اون روز گذشت و گذشت.

روزها و ماه ها گذشت..منو میثم روزبه روز به هم نزدیک تر میشدیم.

هیچ وقت به خاطر جوشای رو دستم ازم دوری نکرد.همیشه همون دستامو ناز میکرد و میوبسید.

یه روزی بهم گفت آوا تمام این جوشه به خاطر استرسه.به خاطر فشار عصبی و نگرانیته.

وقتی که فشار عصبیت کم بشه این جوشا یهویی خوب میشه و همینم شد.

وقتی عاشق میثمم شدم...وقتی که بهش تکیه کردم...وقتی که حس کزدم دیگه میثمم کنارمه و از هیچی نترسیدم..

جوشای دستم روزبه روز بهتر میشد.همه تعجب میکردم.مامانم..بابام..عمه ام..خاله ام..

همه میخواستن دلیل این تغییر یهویی رو بدونن..

دلیلش یقینی بود که تو دلم نشسته بودو عجیب آرومم کرده بود.

این روزای آخر که میثمم میومد خونه مون دستامو میدیدو  کیف میکرد.ذوق میکرد.دستامو میگرفت تو دستش..

وقتی میدید انقدر صاف شده و دیگه شبیهه اون روز اول نیست از خوشحالی گریه اش میگرفت.

میگفت آوا دیدی گفتم اینا خوب میشن؟دیدی چقدر دستات قشنگ شده؟

چقدر من تغییر کردم از اون روزی که تازه با میثمم آشنا شده بودم..چقدر خوشحالم از این همه تغییر.خدایا شکرت.

این روزا دوباره دستم جوش میزنه.البته من دیگه فشارشون نمیدم.به خاطر همینم زخم نمیشه.

ولی یاد حرف میثمم میوفتم که میگفت این جوشا عصبیه.آروم که باشی...دلت که قرص باشه جوشا هم خوب میشه.

این روزا خیلی استرس دارم.خیلی زیاد اما امید دارم.میدونم که میگذره..

میدونم که بالاخره یه روز خوب میاد.

میدونم این روزا عجله بدترین چیزه.باید یکمی صبر کنم.باید طاقت بیارم.همونجوری که میثمم داره طاقت میاره.منم باید محکم باشم تا همه چیز خوب پیش بره.

میثمم خیلی دوستت دارم.

میدونم که این روزا به توام داره سخت میگذره..میدونم عزیزم.

ایشالا هرچی که به صلاحمونه همون پیش بیاد.اگه به صلاحه که میثمم بره کمپ زودتر بره و اگه هم نه که هیچ.

میثمم تمام دلتنگیای این روزا رو با جون و دلم تحمل میکنم و هیچ وقت خسته نمیشم.مطمئن باش.

شبت بخیر گل من.

عجیب هواییه...برم یکمی دم پنجره و دعا کنم.بعدشم برام بخوابم.خوب بخوابی گل نازم.

تاريخ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391سـاعت 0:56 نويسنده آوا| |

امروز روز فوق العاده قشنگ و آرومی بود.درسته که این روزا میثممو نمیبینم اما حسش میکنم.خیلی قشنگ حسش میکنم..

امروز از اون روزایی بود که از صبح که بیدار شدم همش تو دلم یه جوری بود..عشق و حس دوست داشتم وول میخورد انگار...

بعضی وقتا فقط چشمامو میبندم و خداروشکر میکنم.وقتی این همه عشق تو دلم هست..

احساس میکنم به خاطر این همه حس قشنگ هرچقدرم خداروشکر کنم بازم کمه..کمه..

صبح مامانمو بیدار کردم و با هم رفتیم مدرسه.امتحان داشتم امروز.بعدشم رفتیم خونه ی مامان منیر.

این روزا همش همه جا حرف از ازدواج منه..

تو فامیل کلی حرف پشت سرم زدن.اما این حرفا اصلا ناراحتم نمیکنه...اصلا.

یادمه یه روز به میثم گفتم میدونی چیه میثم؟من از این که همه جا اعتراف کنم که من اول عاشقت شدم ترسی ندارم.حتی این اعتراف کردنو دوس دارم.

حالا تو فامیلمون دارن دربارم میگن که آخی بیچاره دختره عاشق شده...

تو دلم دربارشون میگم آخی...بیچاره اونایی که تاحالا تو زندگیشون عاشق نشدن و دارن اینجوری در موردم حرف میزنن.

ناراحت نیستم از این حرفا.حرف بدی نیست.بذار بگن....شاید سبک بشن..

وقتی خونه ی مامان منیر اینام احساس میکنم به میثمم خیلی نزدیکم.فقط دوتا خونه فاصلمونه..

حتی اینجوری موقعا بودی عطرشم حس میکنم...

ساعت یازده صبح بود.تو اتاق نشسته بودم و فکر میکردم.ارزو میکردم کاشکی میثمم بهم زنگ بزنه.

همون موقع گوشیم زنگ خورد.همیشه وقتی میثمم بهم زنگ میزنه قلبم عجیب میتپه.این تپیشو خیلی دوس دارم.

زود جواب دادم.صداشو که شنیدم انقدر سرحاله ذوق کردم.منم سرحال شدم.

بیرون بود.حرف زدیم.دلم براش یه ذره شده بود.صداشو که میشنیدم بند بند وجودم میلرزید.

میثمم میگفت آوا نمیدونم چرا وقتی به تو زنگ میزنم و صداتو میشنوم پر از احساس میشم...پر از حس خوب...

گفتم خدارو شکر میکنم به خاطر این حست میثمم.خوشحالم که اینطوره.

یهو گفت دلم برات خیلی تنگ شده آوا.وقتی نمیبینمت این روزا جای خالیت قشنگ داره برام احساس میکشه.

میگفت جای خالی نگاهای مهربونت که هیچ وقت عصبانی نمیشد..

جای خالی دستات که هیچ وقت از نوازش دستام باز نمیموند.حتی وقتی عصبی بودم و دستامو میکشیدم تو بازم دستتو میذاشتی روی دستم..

گفت آوا خیلی دوس دارم زودتر بریم سر خونه زندگیمون.بریم یه گوشه  و زندگیمونو بکنیم.ساده ...آروم..قشنگ...بدون تنش...

میگفت آوا اگه جور بشه و برم کمپ زود برمیگردم و میریم سر خونه زندگیمون.

اگه هم نرفتم که بازم زود خودمو جمع و جور میکنم.

گفت آوا اگه یهویی برم کمپ ممکنه نشه بهت زنگ بزنم و خبر بدم.نگران نشی.

گفتم میثمم اینجوری همش نگران میمونم.خواهش میکنم بیخبر نرو.

گفت آوا این عشقت واقعا برام عجیبه.

میگفت همیشه دلم میخواست وقتی زندگیمو شروع کنم که زن زندگیم رفتاراش..حرکاتش زندگی کردنش مصنوعی نباشه.سرشار از عشق باشه.

گفت حالا خدا تورو به من داده که پر از عشقی..نگاه میکنی عشق میباری..خنده های از سر شوقت...حتی حرف زدنات پر از عشقه.خداروشکر.

گفتم میثمم انقدر ازم من تعریف میکنی آب میشما؟

گفت خودت که میدونی هیچ وقت بیخودی تعریف نمیکنم اما دیشب که داشتم فکر میکردم به این نتیجه رسیدم.

خیلی حرف زدیم..بهش گفتم که این روزا دلم پر میشه برای یه لحظه بودنش..به لحظه کنارش نشستن..

گفتم اما تحمل میکنم چون دلم روشنه.چون میدونم که بعد ها اونقدر کنار هم خواهیم بود که..

شوخیش گرفته بود.گفت من ازت خسته میشم زیاد ببینمتا.زیاد بهم نچسبی...

صدای خنده هام خونه رو پر کرده بود.گفتم باشه اگه ازم خسته شدی اون وقت بگو.خندید.

گفت مگه میشه از خانوم کوچولویی مثل تو خسته بشم من؟

داشت میرفت خونه.گفت برم خونه لباس مرتب بپوشم بیام دم پنجره ی خونه ی مامان منیر اینا ببینمت.

از خوشحالی جیغ میزدم.میگفتم راس میگی؟گفت آره کی بهت دورغ گفتم؟

خداحافظی کردیم.از این که میخواستم میثممو ببینم کلی ذوق داشتم و بالا پایین میپریدم.

همه فهمیدن.بهم میخندیدن.

رفتم تو اتاق.رنگم پریده بود.یکمی رژگونه زدم و رژلب..

ساعت یک ظهر بود که زنگ گفت بدو بیا دم پنجره.

خونه ی مامان منیر اینا طبقه ی اوله و فاصله اش با زمین کم.از اینجا خیلی خوب میشد میثممو ببینم.

زود رفتم دم پنجره و پنجره رو باز کردم.به عادت قدیما نشسته بود لب جدول.

تا دیدمش خندیدم.خندید.اومدیم حرف بزنیم که یهو با هم گفتیم دلم برای خنده هات تنگ شده بود.

خیلی برام عجیب بود که این جمله رو دقیقا با هم گفتیم.

من که دلم برای دیدن خنده ی میثمم لک زده بود.انگار دنیا رو بهم دادن.

اومد جلوتر.گفت رژگونه زدی انقدر لب قرمزی شدی؟خندیدم.گفتم آره.

گفت میدونی چقدر دلم برای قیافت مواقعی که تازه از حموم اومدی و هیچی رو صورتت نیست و مثل دختر بچه های کوچولو میشی تنگ شده؟

گفتم برم ارایشو پاک کنم و بیام دم پنجره؟خندید.گفت دیوونه ی عاشق.باشه برو.

زود آرایشمو پاک کردم و رفتم دم پنجره.یه جوری نگام میکرد.یه جور خیلی خاص.

گفت آوا تو برای من همیجوری از همه ی دخترا قشنگ تری.

گفت دختر خوشگل زیاد هست اما من قشنگی تورو دوس دارم.من برق چشمای ساده ی تورو دوس دارم.

همون لباسی رو پوشیده بود که مامانم از شمال براش خریده بود.درست اندازش بود.

گفتم میثمم این لباس خیلی بهت میادا.آخه تاحالا تو تنش ندیده بودم.

هنوز جلوی پنجره بود.دلم نمیخواست برم.دلم میخواست زمان ابدی بشه و پیشم بمونه.

هنوز از نگام کردنش سیر نشده بودم...

اما نمشید زیاد تو کوچه جلوی پنجره وایستاد.رفت.

گفتم میثمم آخه خوب نگات نکردم که رفتی.گفت بذار برم با ماشین بیام دم پنجره.

رفت سوار ماشین شد دوباره اومد.سرشو خم کرد.منم سرمو خم کردم که ببینمش.

گفت ایییی خدا خواهش میکنم  هیچ وقت منو این  کوچولومو از هم جدا نکن.

خندیدم.منم گفتم اییی خدا خواهش میکنم منو این میثممو زودتر بهم برسون تا کنار هم یه زندگی قشنگ بسازیم.

داشت میرفت خونه ی داییش دنبال مادر بزرگش.نگران مادربزرگشم.نمیدونم چرا انقدر مهرش به دلم افتاده.

خداروشکر که مهر منم به دل اون افتاده.همش از میثم سراغمو میگیره.

به میثم گفته بوده این دختر تو نگاهش پر از عشق بودا مبادا یه وقتی دلشو بشکنی...

همین که میثم رفت داشت رانندگی میکرد بهش گفتم میثمم وقتی ازدواج کنیم و یه خونه داشته باشیم میتونیم مادر بزرگتم بیارم پیش خودمون.بیشتر پیش ما بمونه.خودم ازش مراقبت کنم...

گفت واقعا آوا؟گفتم آره من دوس ندارم وقتی میره خونه ی عروساش.مواظبش نیستن.باهاش خوب رفتار نمیکنن.

گفت من آرزوم بود که یه روزی محبتای مادربزرگمو جبران کنم..

میدونم میثمم مادربزرگشو خیلی دوس داره.منم دوس دارم هرچیزی که میثمم دوس داشته باشه.

گفت آوا اینو که گفتی تو دلم یه جوری شد.خوبیاتو بگو چه جوری جبران کنم؟

گفتم همین که کنار تو باشم..زن زندگی تو باشم و توام مرد من...تکیه گاه من..مونس من...همین که بدونم تو هستی و کنارت آرامش داشته باشم برام کافیه.

خداحافظی کردیم.تو دلم پر از امید و خوشحالی بود.

نشستم درس خوندم تا عصری.عصری هم برگشتیم خونه.

ساعت هشت شب بود که میثمم زنگ زد.تو حموم بودم.زودجواب دادم.

خندید.گفت تو تو حمومم گوشیتو میبری؟گفتم چون احتمال میدم که تو بهم زنگ بزنی آره.

گفت اومدی بیرون بهم زنگ بزن.وقتی اومدم بیرون زنگ زدم.خونه بود.امشب شب تولد خواهرش بود.

تولد نگرفته بودن اما پنج تایی دور هم جمع شده بودم.

مامانش اینا کنارش بودن.همین که فهمیدم کنار خانوادشه و دور همن کلی خوشحال شدم.

گفتم میثمم بعدا با هم حرف بزنیم عزیزم امشبو فقط پیش خانوادت باش.

زود یکمی حرف زدیمو خداحافظی کردیم.همین که میثمم خوش باشه منم خوشم.خدایاشکرت.

امروزم گذشت...خوب گذشت.خدایا ممنون.

ممنون که میثمو بهم دادی تا با وجودش غصه ها و مشکلات رو اصلا نبینمو حس نکنم..ممنون.

میثم خوبم امشب عجب هوای قشنگ و لطیفیه..

چقدر دلم میخواست امشب کنار هم باشیم.سرمو بذارم رو بازوت.توام دستتو حلقه کنی دورم.

گرمای وجودت گرمم کنه و چشمام رو هم بیاد.با صدای قلبت خوابم ببره....

چقدر امشب کم دارمت میثمم...

تحمل میکنم میثم.به امید روزایی که کنار هم باشیم.دیگه انقدر غصه و دلتنگی دنیاد سراغم..

شبت بخیر عزیزدل آوا.امیدوارم خوب و راحت بخوابی.

تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391سـاعت 0:44 نويسنده آوا| |

برگشتم خونه پیش مامانم.چون یه مسولیت خیلی سنگین رو دوشم گذاشته شده.

فقط اومدم بنویسم و برم...اونقدر حالم بده که نمیتونم بشینم.مغزم یه جورایی قفل کرده.

خوب نیستم.نه این که حال روحیم بد باشه..نه...اما حال جسمیم.

نمیدونم چم شده.دستام بدون این که دلیل خاصی داشته باشه شدید و مداوم میلرزن..الان چند روزه که اینجوری شدم.به خاطر فشار عصبیه.

سرگیچه ی وحشتناکی دارم همینجوری که روی صندلی نشستم اتاق دور سرم میچرخه.

اما با این حال میخواستم همین امشب همه چیزو بنویسم و مینویسم.

اول از همه:بابامو راضی کردم برای عقد.حرف زده و مثل یه مرد هم پاش وایمیسته.

اگه بخوام تمام اتفاقایی که توی این یکی دوروز افتاده رو بنویسم یه طومار میشه.پس میگذرم ازشون و فقط مهماشو میگم.

امروز نشستم با بابام حرف زدم.حرف که نه.اولش دعوامون شد.

خیلی داغون بودم.مشت میزدم به سینش و گریه میکردم.انگار یه جور حالت عصبی بود.

هیچ کس نمیتونست جلومو بگیره.الان که یاد حالت خودم میوفتم تنم میلرزه..واقعا میلرزه...

حتی عمه مو آقاجونم جرئت نمیکردن بیان جلو شاید اونارو هم میزدم.

ولی واقعا تو شرایط خوبی نبودم.حرکاتم دست خودم نبود.

خلاصه این که بابامو راضی کردم.ولی به یه شرط.بابام تنها شرطی که گذاشت این بود که باید مامانم راضی باشه و سر عقد بیاد.

گفت هیچ شرطی نمیذارم چون نمیتونم.گفت تو هیچی نمیتونم بگم اما باید این یه شرط حتما اجرا بشه.

بهم گفت مامانت باید بیاد تو محضر.اگه نیاد منم امضا نمیکنم برای عقد.

به نظر شرط اسونی میاد اما..راضی کردن مامانم...

واسه همین برگشتم تا مامانمو راضی کنم.بابام برام آژانس گرفت که برگردم.

امشب خیلی با بابام حرف زدم.آخرش بغلم کرد.سرشو گذاشت رو شونم.گفت آخه یعنی دختر کوچولوی من انقدر بزرگ شده؟

اشک تو چشماش جمع شد...گفت یعنی باید دختر کوچولومو بدم بره؟آخه چه جوری؟

گفت آخه تو هنوز هیچی بلد نیستی.کوچولویی.چه جوری میخوای برسی زندگی کنی...

گفتم میتونم بابام.گریه کردم.گفتم من تصمیمو گرفتم.میثمو دوسش دارم...میخوامش...عاشقشم...

گفت آوا یادته؟اون روزی که برای اولین بار از میثم برام حرف زدی؟حدود دو سال و خورده ای پیش بود..

یادته گفتی میخوای کمکش کنی؟گفتم آره.گفت پس چی شد عاشقش شدی؟

وسط گریه هام زدم زیر خنده..گفتم آره بابام.هیچک کس از فرداش خبر نداره.

گفتم آره میخواستم فرشته ی نجاتش بشم.فقط میخواستم دستشو بگیرم و از این منجلاب بکشمش بیرون.

بعدشم پیروز و فاتح و مغرور بگم که من به این کمک کردم اما هیچ کدوم از فکرام نشد!وسط کار که هیچ.اول راه عاشقش شدم...

درست از وقتی که دلم لرزید براش دیگه هیچی نفهمیدم...هیچی...

گفت تو که به خاطرش با زمین و زمان جنگیدی باید مامانتم راضی کنی.

گفتم باشه بابا مامانو راضی میکنم اما تو زیر حرفت نزنیا.گفت نه نمیزنم.تو مامانو راضی کن بیاد محضر منم میام امضا میدم.

موقعی که داشتم سوار آژانس میشدم بازم گفتم:گفتم بابایی حرف زدیما پشیمون نشی.گفت نه دخترم برو خیالت راحت.دیگه قول دادم.

اومدم خونه.باید مامامو راضی کنم.باید.باید.باید.چه جوریشو نمیدونم.فقط میدونم باید این کارو بکنم.

هرچه زودتر.هرچه زودتر.

از صبح از میثم خبر ندارم.خیلی نگرانشم.خیلی زیاد.هرچی زنگ میزنم جواب نمیده...

فکر کنم از صبح هیچی مصرف نکرده که..

خدایا مواظب میثمم باش.

حالم زیاد خوب نیست.انگار تب دارم.نه اصلا انگار دیوونه شدم.حس عاشق بودن با تمام عذابا و  سختیاش چقدر قشنگه.

خدایا عاشقم.عاشق ترم کن....

فقط چند روز وقت دارم که مامانمو راضی کنم.خیلی نگرانم.خیلی دلشوره داره...خیلی...

سرم بازم دارم گیج میره.شامم خوردم.نمیدونم چرا اینجوری شدم...

میثمم من به خاطر تو با تمام دنیا میجنگم.با تمام دنیا.نمیذارم هیچ کس و هیچ چیز تورو از من بگیره.

هرچی سختی تو این دنیا هست من یه تنه میشم و نمیذارم تو یه کوچولو سختی بکشی.

همه چیزو خودم درست میکنم و نمیذارم باری روی دوشت باشه.

میثمم دوستت دارم.خیلی دوستت دارم.

دستام داره میلرزه باز...خوابم نمیاد اما میخوام برم دراز بکشم.این چند روز روزای سختی رو گذروندم..

امروز انقدر بغض داشتم که فکر میکردم گلوم الانه که پاره بشه.

میثمم نمیدونم الان کجایی و در چه حالی.فقط بدون کوچولوووو خیلی نگرانته..خیلی نگرانتم.

امیدوارم تو شرایط خوبی باشی...اتفاق بدی برات نیوفتاده باشه...

تو مرد منی...مرد زندگیم.مردی که میخوام یه عمر بهش تکیه کنم و آسایش داشته باشم...

شبت بخیر قشنگم.

دوستای گلم ببخشید که توی این چند روز نگرانتون کردم.شرمنده ام به خدا...

خیلی کامنت هست که جواب ندادم.الان واقعا حالم خوب نیست.فردا همه رو جواب میدم.

برام دعا کنین.خیلی کار سختی دارم...باید مامانمو راضی کنم...

تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391سـاعت 23:57 نويسنده آوا| |

اینجا خیلی احساس تنهایی و غریبی میکنم.حالم زیاد خوش نیست.به هر بهونه ای میزنم زیر گریه.

تنها دلخوشیم شده وقتی که به میثمم زنگ میزنم و صداشو میشنوم.

میثم اصرار داره بابامو راضی کنم  فقط زودتر عقد کنیم.بدون هیچی.بدون هیجی.

فکر کنم سر عقدم حتی یه حلقه هم نداشته باشیم که دستمون کنیم.

برام مهم نیست اما دلم خیلی گرفته...

از دست بابام..از دست مامانم..از دست همه که پشتمو خالی کردن.

برام مهم نیست.همین که میثمم منو همینجوری هم میخواد  و پشتمو خالی نکرده برام قد تمام دنیا ارزش داره.

میثم فقط میگه با بابات حرف بزن راضیش کن بریم عقد کنیم.باید راضیش کنم.خودم میدونم چی کار کنم...به شیوه ی خودم..

وقتی که خیلی دلم میگیره به این فکر میکنم که وقتی برم پیش میثمم دیگه از این همه بی پناهی و دربه دری خبری نیست.

از مامانم خبری نیست.به همه فامیل پیغام داده که نمیخواد منو ببینه مهم نیست...خودش انتخاب کرده..

خیلی کار دارم...باید برم...اینجا کثیفه..راحت نیستم.باید تمیزش کنم.

بابام امروز اصلا حوصله نداره.تنهای تنهام.به جز میثمم هیچ کسو ندارم که باهاش حرف بزنم...

از وقتی بیدار شدم همینجوری نشستم گوشه ی اتاق.

سرم همش گیج میره اما اصلا میل ندارم هیچی بخورم.نمیدونم چرا.انگار اصلا گرسنه ام نمیشه..نمیدونم..

شنبه امتحان دارم.هیچی درس نخوندم.حوصله هم ندارم که بخونم...نمیدونم چی کار کنم..

فقط باید بابامو زودتر راضی کنم.این وضعیتم دارم عذابم میده.

زور که نیست.دلم نمیخوام اینجا باشم.میخوام پیش میثمم باشم.دلم عجیب گریه میخواد..

خوب دیگه برم...

کامنتای خصوصی رو نمیتونم جواب بدم.شرمنده.اینجا هیچ وبلاگی باز نمیشه برام.

خواهش میکنم کامنت عمومی بذارین.اگه دوس دارین بدون آدرس.

فاطی جوونم.عسل جونم...نلی جون...بهار جون کامنت عمومی بذارین واسم که بتونم حرف بزنم باهاتون.

همه تون رو دوست دارم.برام دعا کنین.

تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391سـاعت 15:38 نويسنده آوا| |

فقط اومدم چند کلمه بنویسم و برم..خیلی کار دارم..

بابام و آقاجون الان رفتن بیرون.منم زود اومدم نت.

اینجا نمیتونم زیاد بیاد نت.هر فرصتی که بشه میام و یکی دوتا کامنت رو زیر خودش جواب میدم و میرم.

دوستای خوبم امیدوارم از دست من ناراحت نشین.

حال و روزم اینجا زیاد خوب نیست.دلم خیلی گرفته...نمیدونم تا کی باید تحمل کنم اما...

خیلی برام دعا کنین واقعا محتاجم به دعاهاتون.

هردفعه که بیام نت یکی دوتا کامنت رو جواب میدم.امیدوارم درکم کنین.مرسی.

 

تاريخ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391سـاعت 13:41 نويسنده آوا|

مامانم بیرونم کرده..دارم میرم تهران پیش بابام.

تمام وسایلمو ریخته توی راه پله...باید برم جمعشون کنم.

میثم داره میاد دنیالم.نمیدونم یه مدت بتونم بیام نت یا نه...

برام دعا کنین زودتر با میثم عقد کنم همین.فقط این تنها آرزومه..

من رفتم...خداحافظ...

پی نوشت:

هنوز میثم نبومده دنبالم.الان ساعت پنجه.الان زنگ زدم بهش.

ماشینو یه گوشه همین نزدیکیای خونه مون پاک کرده بود و داشت گریه میکرد..

گفت آخه من چه جوری بیام دنبالت و خانوممو با این وضع ببرم تهران؟چه جوری؟؟؟

گفت من لعنتی اگه ترک کرده بودم الان هیچ جا به جز خونه ی خودمون نمیذاشتم بری.

گفت مگه میذاشتم اینجوری وسط امتحانات آواره بشی؟من لعنتی..من لعنتی..

آرومش کردم.گفتم میثمم من ناراحت نیستم.این خواست خداست.بیا دنیالم بریم.

گفت باشه خانومم.تو بشین تو اتاقت تا چند دقیقه دیگه میرسم.

منتظرم بیاد..

میدونم که این رفتن برگشتنی به این خونه نداره.دیگه خونه ای وجود نداره...

باید یه فرجی بشه.باید.باید.

توی این چند روز باید خیلی چیزا تغییر کنه.خدایا تنهام نذار.خدابا شرایطم سخت شده.خواهش میکنم منو به حال خودم رها نکن.

مواظبم باش خداجون.

اگه بشه تا آخر ماه با میثم عقد کنم همه چیز خوب میشه.همه چیز.

دیگه خودمو سپردم به خدا...دیگه نمیترسم...دیگه از هیچی نمیترسم...میدونم که خدا خودش کارامو درست میکنه..

خیلی گیج و پریشونم.خیلی زیاد.خیلی...

جز دعا کردن و نماز خوندن کاری از دستم برنمیاد.

خداروشکر که میثمم هنوز پشتم هست.پشتمو خالی نکرده..خدایا شکرت.شکرت.

شاید یه مدت نیام نت..شاید کامنتارو هم جواب ندم.فقط میخونم و تایید میکنم و اگه بشه همینجا زیر خودشون جواب میدم.

خونه ی بابام نت هست اما نمیتونم بیام.اونجا که برم همه ی کارای خونه با منه.شاید روزی ده دقیقه بتونم بیام نت.

دوستتون دارم.برام دعا کنین همین روزا با میثم عقدکنم.اون وقت هرچی که تا الان خراب شده درست میشه..

دوستای خوبم به دعاهاتون خیلی احتیاج دارم...

تاريخ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391سـاعت 16:23 نويسنده آوا| |

امشب خیلی حرف دارم برای نوشتن..

راستش یکساعت پیش دلم میخواست شروع کنم بنویسم اما اونقدر نا آروم و عصبی بود که..

هیچ وقت دوس ندارم وقتی حالم بده اینجا بنویسم.

دوس دارم وقتی آرومم..وقتی حالم خوبه..وقتی پر میشم از آرامش بیام و بنویسم.

امروز در کل برام روز پرماجرایی بود.روز خوبی بود.اما شبش...

همیشه یاد گرفتم موقع سختیا و تلخیای زندگی که میرسه بگم این نیز بگذرد...

حالا امشبم با این که اشکم در اومد...با این که خیلی احساس بدی بهم دست داد اما بازم میگم این نیز بگذرد..

دیشب ساعت چهار صبح بود که خوابیدم.پنجره ی اتاقمم باز گذاشته بودم.هوا خیلی خنک بود.

نفهمیدم کی خوابم برد اما تا صبح خواب میثممو میدیدم.خوابای درهم و عجیب.

صبح ساعت یازده بیدار شدم.باید  میثممو بیدارش میکردم.

زنگ زدم به میثم.همیشه وقتی میخوام میثممو بیدارش کنم تو دلم یه شوق عجیبی هست.

چند تا که بوق خورد صدای خوابالود میثم پیچید تو گوشی که میگفت بیدارم خانومم.

میدونستم زیاد اون موقع حوصله نداره حرف بزنه.گفتم باشه دوباره نخوابیا.گفت باشه بیدارم خداحافظی کردیم.

چه حس خوبی بهم دست داده بود.تو دلم یه جوری شده بود.

بهویی دلم خواست بازم بخوابم.دوباره خوابیدم تا ساعت دوازده ظهر.

میخواستم برم تهران پیش بابام.ساعت یک ظهر بود.کم کم داشتم آماده میشدم برم که میثمم زنگ زد.

گفت خانومم نمیخواد با آژانس بری خودم میام دنبالت میبرمت.دلم برات خیلی تنگ شده.

اینو که گفت از خوشحالی جیغ کشیدم.گفتم میثمم راس میگی؟گفت من کی به تو دروغ گفتم؟

گفت ولی زود حاضر شو که من دارم میام دنبالتا.گفتم باشه و خداحافظی کردم.

قلبم همینجوری داشت تند تند میزد.باور نمیکردم که بعد از ده روز دوباره میخوام میثممو ببینم.

دست و پامو گم کرده بودم.هی از این ور خونه میرفتم اون ور..

زود رفتم صورتمو شستم و مسواک زدم.

اومدم نشستم یکمی آرایش کردم.البته خیلی کم.میدونستم میثمم ساده دوس داره.

زود کادوهاشم کادو کردم و مانتو پوشیدم.همون روسری که مامان میثم برام خریده بودم سرم کردم.مرتب مرتب.

ساعت یک و ربع بود که میثم زنگ زد گفت خانوم کوچولو بدو بیا پایین.

اصلا نفهمیدم چه جوری از پله ها رفتم پایین.هرچی فکر میکنم یادم نمیاد.

فقط اون لحظه ای رو یادمه که برگشتمو  دیدیم میثم تو ماشین نشسته و یه لبخند خیلی قشنگ رو لباشه.

دستام یهو شل شد.کیسه از دستم افتاد زمین.خندید.منم خندیدم.

زود رفتم نشستم تو ماشین.هول شده بودم.گرمم شده بود.

گفت به به کوچولوی من روسری مامان نسررینشو سرش کردم.گفتم آخه اینو خیلی دوس دارم.

تمام نگاهم به میثم بود.دستام تو دستش بود.محکم محکم.

باور نمیکردم که کنارم نشسته.دلم میخواست چشمامو ببندم و فقط حسش کنم....

کادوهاشو بهش دادم.مثل بچه ها ذوق کرده بود.

رفتیم مارلیک.جای همیشگی.بازم دلم گرفت...بازم آروم و بی صدا غصه خوردمو...

گرمم شده بود.رفت برام آبمیوه خرید.کلی باهاش حرف داشتم.تند تند حرف میزدم.

ساعت دو ظهر بود که حرکت کردیم سمت تهران.

توی راه تمام مدت دستمو تو دستش نگه داشته بود و با یه دست رانندگی میکرد.

من که به جز میثم چیزی نمیدیدم.دلم میخواست فقط نگاش کنم.اصلا انگار تو این جهان نبودم.

محو میثم بودم که یهو برگشت نگام کرد.گفت آوا هنوزم بعد از دوسال اینجوری نگام میکنی؟

گفتم میثمم دوسال و سه سال نداره که..تا همیشه و تا ابد تو برای من همینی.دوس دارم همینجوری نگات کنم...

تا تهران با هم حرف میزدیم.یهو برمیگشت یه جوری نگام میکرد و من پر میشدم از خوشی.

همین که دستاش تو دستام بود پر از حس خوشبختی بودم.

خودشم اینو فهمید.

گفت آوا میدونی چیه؟الان از اون لحظه هایی که چهرت پر ااز آرامش شده.

گفتم میثمم من وقتی با توام آرومم.وقتی تو کنارمی دلم گرمه...از هیچی نمیترسم.

دلم برای وقتایی که خودمو براش لوس میکردم یه ذره شده بود.

وسط راه یهویی بیخودی قهر کردم و پشتمو کردم بهش.غش غش میخندید.میگفت من که چیزی نگفتم قهر کردی..

گفتم خوب یه چیزی بگو که قهر کنم بیشتر مزه بده.

ساعت سه بود که رسیدیم تهران.من همش احساس میکردم همش پنج دقیقه س که پیش میثمم.

چقدر زود گذشته بود.من اصلا هیچی نفهمیدم بودم.یهوویی دلم بهونه گیر شد.

میخواستم بگم چقدر زود تموم شد.چقدر زود رسیدیم.

انگار حرف دلمو خوند.فهمید که دلم گرفته از این که زود رسیدیم.

گفت آوا میخوای بریم بستنی بخوریم و بعد بری پیش بابات؟انگار دنیا رو بهم دادن.

رفتیم دم یه سوپر.رفت دو تا بستنی خرید.پیاده شدیم نشسته بودیم زیر سایه ی یه درخت و بستنی میخوردیم.

هیچ کس اونجا بود.سرمو آروم گذاشتم رو شونه ی میثم.چقدر دلم برای آرامشش تنگ شده بود.

تا سرمو گذاشتم رو شونش گفت کوچولوی من میدونی چقدر دلم تنگت بود؟تنگ حرف زدنت..شیطونیات...لوس شدنات..

انقدر حواسم به میثم بود که بستنیم آب شد و همش ریخت رو مانتوم.خندیدم.

ساعت سه و ربع بود که منو رسوند دم خونه ی بابام.

دلم نمیخواست از ماشین پیاده شم.دستامو گرفت بوس کرد.داشتم میسوختم انگار...

ریشاشو تازه زده بود.دست کشیدم رو گونه هاش.چشماشو بست.آروم بازوشو بوس کردم و از ماشین پیاده شدم.

چشماش مهربون شده بود.چشماش میخندید انگار.گفت آوا کنار تو واقعا بهم خوش میگذره.

موند تا برم توی خونه.براش دست تکون دادم بوق زد و رفت.

رفتم بالا.بابام امروز حالش خوب بود.آقاجونم حالش بد نبود..

اول کادوی بابامو دادم.خیلی ذوق کرد.خیلی زیاد.خوشحالیو تو چشمای همیشه غمگینش دیدم.به خدا دیدم.

بعدشم کادوی اقاجونو دادم.

بعدم رفتم تو اتاق و به میثمم زنگ زدم.بهش گفتم که اومدم بالا و کادوی بابامو دادم.گفت سلام برسون.بابامم از اون ور سلام رسوند.

امروز روز خوبی بود.پیش بابام بودم با هم حافظ میخوندیم و حرف میزدیم.

ساعت پنج بود که میثمم بهم زنگ زد.گفت من هنوز برنگشتم کرح.

گفت حاضر شو میرم سرکار دنبال بابام بعدش با اون میام دنبال تو.

گفتم یعنی بابات منو ببینه؟گفت آره میخوام ببینتت که چه کوچولوی خوبی هستی بلکه دل مامانمم نرم بشه..

به بابام که گفتم میخوام بابای میثمو برای اولین بار ببینم رفت مانتو و روسریمو برام اتو کرد.

گفت برو صورتتو بشور دوباره آرایش کن.

ساعت پنج و نیم بود که زنگ زد گفت بیا پایین.آماده بودم.زود از بابام و اقاجون خداحافظی کردم و رفتم بیرون.

سرکوچه توی ماشین منتظرم بودن.یکمی هول شده بودم اما زیر لب دعا میخوندم که آروم باشم.

رفتم جلو آروم در عقب ماشینو باز کردم و نشستم.زود سلام کردم.

بابام حتی سرشم بلند نکرد نگام کنه.خیلی آروم جواب داد و حالمو پرسید.

چقدر محجوب.چقدر این حرکتش برام عجیب بود.

احساس کردم به عنوان پدر شوهرم برام خیلی قابل احترام و دوست داشتنیه.

لبخند زدم آروم حالشو پرسیدم و دیگه هیچ حرفی نزدیم.

منم آروم نشسته بودم تا خود کرج سرمو انداخته بودم پایین و فکر میکردم.

فقط گاهی سرمو بلند میکردم و که میدیدم میثم داره از توی آینه نگام میکنه.لبخند میزد که دلم گرم بشه.منم با یه لبخند کمرنگ جوابشو میدادم.

میثم بابای با وقار و خوش اخلاقی داره اما خیلی محجوب و ساکته.در کل برای من مرد خیلی قابل احترامی بود.

احساس کردم مثل بابای خودم دوسش دارم.

توی راه بیشتر میثمو باباش با هم حرف میزدن.میثم با باباش رابطه ی خوبی داره.خوشحالم خیلی خوشحالم.خداروشکر.

تمام آرزوم اینه که میثمم با خانواده اش مهربون باشه و بهشون احترام بذاره.

یکساعته رسیدیم کرج.اول رفتیم دم خونه ی میثم اینا و باباشو پیاده کردیم.

زود پیاده شدم و در جلو رو برای باباش باز کردم.بازم سرشو بلند نکرد نگام کنه.آروم خداحافظی کرد و منم جواب دادم.

بعدشم نشستم جلو.تا نشستم تو ماشین میثمم دستمو گرفت و بوس کرد.

دستم تو دستش بود.گفت آوا خوشحال میشم وقتی به خانوادم نشونت میدم.اونقدر قشنگ و موقر و خانومانه برخورد میکنی که..

گفت مرسی سربلندم کردی.نگاش کردم.همیشه از نگاهم همه چیزو میخونه.تو چشمام پر از عشقه و میثم این عشق رو میبینه...

منو رسوند دم خونه.گفت کوچولوی من خیلی خوشحال شدم که امروزو با هم بودیم.

گفت دستتو بیار جلو.دستمو بردم جلو.بوسش کرد و روش ادکلن زد.همون ادکلنی که خودم براش خریدم بودم.

بوش پیچید تو دماغم.چشمامو بستم.خندید.گفت باز خانوم کوچولوی من غش کرد.با هم خندیدیم.

موقع خداحافظی اصلا دلم نمیومد ازش جدا شم.یه لحظه حواسش پرت شد.مثل همیشه خم شدمو بازوشو بوس کردم و از ماشین پیاده شدم.

شیشه رو کشید پایین گفت آوا رفتی بالا یه زنگ بزن خیالم راحت بشه.

زود اومدم بالا و بهش زنگ زدم.گفت مامانت حالش چه طوره؟گفتم خوب نیست.اصلا باهام حرف نمیزنه.

گفت اشکالی نداره تو بشین تو اتاقت درس بخون.غصه نخوریا.قول دادم بهش.

شاممو خوردم و اومدم تو اتاقم.مامانم نمیدونم از چی انقدر عصبانی بود.

تا این که ساعت شد نه شب.میثمم زنگ زد.حرف زدیم.یکمی عصبی بود.نمیدونم از چی..

مثل همیشه اونقدر کوتاه اومدم تا آروم شد.همش میخواست یه جوری گیر بده.

هرچی گفت گفتم باشه عزیزم.دیگه آخرای حرفمون آروم شده بود.

نازم میکرد.گفتم میثمم آروم شدی؟گفت آره عزیزم خوبم.داشت میرفت خونه.

وفتی رسید دم در خداحافظی کردیم.گفت فردا سر جلسه ی امتحان زود بلند نشو قشنگ با دقت بشین.گفتم چشم.

گفت حتما هم با مامان الناز صبح برو و برگرد.گفتم باشه عزیزم خیالت راحت راحت.

بعد از این که حرفم با میثم تموم شد و خداحافظی کردیم با مامانم دعوام شد.

بیخودی گیر داد.شروع کرد به خانواده ی میثم توهین کردن.

منم که طاقت ندارم.جوابشو دادم و دعوا شد.

گفتم مامان اصلا اونا بد اونا هیچی.اونا بدترین آدم دنیا اما تو حق نداری بهشون توهین کنی.

این روزا خیلی بی جهت دلمو میشکنه..خیلی..

اومدم تو اتاق و دروبستم.دلم یه دنیا گرفته بود.بغضم ترکید و زدم زیر گریه.

از اون ور در هنوز داشت حرف میزد..دیگه توجه نکردم تا خودش ساکت شدو  رفت تو اتاقش.

نشسته بودم تو اتاقم گریه میکردم که همون موقع بابام زنگ زد.

طفلک تا دید دارم اینجوری گریه میکنم هول شد.هی میگفت چی شده؟

همه چیو براش توضیح دادم.آرومم کرد.گفت تو باهاش زیاد جرف نزن و سر به سرش نذار.

گفتم بابا از این وضعیت خسته شدم.دلم آرامش میخواد.حرف زدیم.آرومم کرد.

گفت منو میثم آخرش مال همیم.گفت میدونه که چقدر من میثمو دوس دارم.

باهاش دردودل کردم.گفتم کاشکی منو میثم فقط یه سقفی داشتیم بالاسرمون که میرفتیم توش دوتایی زندگی میکردیم..

گفت مگه بابات مرده که اینجوری میگی؟

گفت من نمیذارم تو سختی بکشی.گریه ام بیشتر شد.

دلداریم داد.خیلی ارومم کرد.دیگه آخرش اصلا گریه نمیکردم.

راستش بعد از این که با بابام حرف زدم آرامش عجیبی گرفتم.فکر این که بابام یکمی کمکمون کنه و بریم سر خونه زندگیمون...

خدایا کمکمون کن.توی این هفته باید تکلیف معلوم بشه.

باید یه روز جدی با بابام صحبت کنم.ببینم راضی میشه یه سوییت برای ما رهن کنه و یکمی هم وسایل برای جهاز بهم بده؟

اون وقت همه چیز خیلی زود درست میشه.خیلی زود.

اون وقت همه ی غصه ها تموم میشه.همه ی نگرانی ها..

از روز که زن عقدی میثم بشم شیوه ی زندگیمو عوض میکنم.من اینجوری زندگی کردنو اصلا دوس ندارم.

برای اینده خیلی برنامه دارم.درکنار  میثمم..مرد زندگیم...

وقتی با میثم ازدواج کنم نمیذارم کسی تو زندگیم دخالت کنه.خودمون مسازیمش.منو میثم.دوتایی باهم.

میثمم دوستت دارم.تمام سعیمو میکنم که خوشبختت کنم.به خدا تمام سعیمو میکنم.

بدون به خاطرت حاضرم از خیلی چیزا بگذرم.بدون منت.به خداقسم بدون منت.

همین که تو کنارم بشی و بشی تکیه گاهم من خوشبخت خوشبختم.

ساده زندگی میکنیم اما قشنگ.اما درست.

دستام درد گرفته.سرمم درد میکنه.از این دعواهای بی سروته بیزارم.

میثمم همین که تورو دارم..همین که تو هستی دلم گرمه..دلم قرصه..

امروز روز قشنگی برام ساختی میثم.مرسی که منو بردی تهران.خیلی حس خوبی بود.

برم دراز بکشم.یه دنیا فکر تو سرمه...یه دنیا نگرانی..

دوستت دارم میثم.شبت بخیر.محکم باش تا منم محکم باشم.من به خوشبختیمون امیدوارم...

تاريخ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391سـاعت 1:2 نويسنده آوا| |

امشب انقدر آرومم که تا همین الان اصلا به ساعت نگاه نکردم...

الان یهو دیدم که ساعت دو نصفه شبه..

پنجره ی اتاقم بازه...امشب هوا از همیشه لطیف تره...خنک..ملایم...انگار یه بوی خوبی هم میده...

امشب از اون شباس که آدم دلش میخواد فقط تو این هوا عمیق تنفس کنه...

من دلم گرم گرم...هوا خنک و لذت بخش.لذت عجیبی میره زیر پوستم.چقدر خوبه که میشه از زندگی لذت برد  و قانع بود...خدایا شکرت.

خدایا شکرت که من الان اینجام.که میثمو دارم.که این همه عشق تو دلمه...خدایا شکرت.

حس عجیبی دارم امشب.امشب از اون شباس که خوابم نمیاد.دوس دارم دراز بکشم تو تختم...به سقف نگاه کنم...فقط فکر کنم...

امروز حدود دو ساعت و نیم با میثمم تلفنی حرف زدیم...خوشحالم.

امروز صبح ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم.حس عجیبی داشتم.از اون روزایی بود که منتظر بودم.منتظر آرامش...

با حوصله نشستم درس خوندم و ناهار خوردم.ساعت چهار بود که میثمم بهم زنگ زد.ذوق کردم.

این روزا هربار که میثم بهم زنگ میزنه یه دنیا ذوق میکنم.

گاهی وقتا فکر میکنم این دوری کار خداست.کار خدا بود که ما قدر داشته هامونو...قدر لحظه هامونو بیشتر و بیشتر بدونیم..

حالا تک تک سلولای بدنم وقتی که با میثمم حرف میزنم به رقص در میان و آواز میخونن.

بعد از ظهر که میثمم زنگ زد یکمی بی حوصله بود.عصبی بود.

میفهممش.بالاخره مرده غرور داره.از این که داره ماشینشو میفروشه دلش گرفته خوب.بهش حق میدم.

واسه همین اگه حتی باهام بداخلاق هم بشه من ناراحت نمیشم.بیشتر از همیشه کوتاه میام که از چیزی دلگیر نشه.

الهی قربونش برم.به جز من کسی رو نداره که بتونه بهش غر بزنه...لج کنه..عصبانیتشو خالی کنه...

این حالتشو خیلی دوس دارم.همیشه وقتی بهم زنگ میزنه عصبیه و آخر صحبتمون آروم و سرحال.

کیف میکنم از این که میبینم میتونم تنش و ها نگرانی هاشو ازش بگیرم.

حرف زدیم.غر زد.هرچی من میگفتم یه چیز دیگه میگفت.آخرش گفت آوا من تسلیمم انگار تو عصبانی نمیشی اصلا.

گفتم آخه عزیز من اگه قرار باشه منم عصبانی بشم که نمیشه.خندید.خندیدم.همه چی درست شد.

من سرحال بودم امروز.همش با هم شوخی میکردیم.

امروز برای اولین بار بود که میثمم بهم گفت آوا من با تو خوشبخت میشم.

اولین بار بود که انقدر مطمئن میگفت.این حرفش برام خیلی ارزش داشت.خیلی زیاد.اونقدر که دنیام زیرورو شد.

خیلی حرف زدیم.میگفت که توزندگیش میخواد و چه جور زندگی دوس داره.

به منم میگفت تو هم بگو.دوس دارم بدونم.گفت بشین فکر و کن و بعدا بهم بگو.گفتم باشه.

بیرون بود.تو ماشین بود.ماشینو پارک کرده بود یه جا و داشت با من حرف میزد.

حدود نیم ساعت حرف زدیم.

ساعت پنج عصر بود که با مامانم رفتیم بیرون.رفته بودم برای میثمم کادو بخرم.

براش یه ادکلن خریدم.وقتی ادکلنه رو بو کردم گفتم من حتما و حتما همینو میخوام.

فروشنده رو فرستادم بره انبار برام بیارتش.آخه تو مغازه بسته بندی شده شو نداشت.

بوش گیجم کرده بود.انگار بوی میثممو میداد!انگار این عطرو برای میثم ساخته بودنش.

فروشندهه تعجب کرده بود.مثل بچه ها ذوق کرده بودم و بالاو پایین میپریدم.

به افتر شیو نیوآ هم براش خریدم.میدونستم لازم داره...

چقدر ذوق میکنم وقتی برای کسایی که دوسشون دارم کادو میخرم.

همیشه کادو دادنو از کادو گرفتن بیشتر دوس داشتم.به نظرم حس شیرینیه وقتی آدم به هرطریقی بتونه دوست داشتنشو به کسایی که دوسشون داره نشون بده.

رفتیم خونه ی مامان منیر اینا.شام دعوت بودیم.همه ی فامیل هم بودن.

امروز سرحال بودم خوب.امروز بحث همه در مورد من بود.همه میگن من عوض شدم.رفتارم..کارام..حرف زدنم..

با بعضی از زنای فامیل نشسته بودیم تو اتاقو حرف میزدیم.برام عجیب بود حرفاشون.

ازشون پرسیدم چه تغییر کردم.شنیدن حرفاشون حالب بود.

همه یه نظر دارن.در کل همه میگن آوا بیش از حد زنه!از حرفشون خنده ام گرفت!

پرسیدم یعنی چی؟میگن یعنی حرکاتش...رفتارش بیش از مثل یه زن کامله.انگار که سال های سال زندگی کرده..

خوشحال شدم از حرفاشون.خوب من تو زندگیم با میثم ووقت بچه بازی ندارم.باید خیلی چیزا رو زودتر از موقعش یاد بگیرم.

در کل مهمونی امشب خوش گذشت.بعد شام به کسی اجازه ندادم بیاد تو آشپزخونه.

خودم همه ی ظرفارو جمع کردم وخودم همه رو شستم و دستمال کشیدم و آشپز خونه رو مرتب کردم.

این روزا حس خوبی بهم دست میده از این که میتونم کارای خونه رو خودم خوب انجام بدم.

بعدش هم با بچه ها بازی کردم.دختر داییم و پسر داییم.

چقدر بچه هارو دوس دارم.چقدر دنیاشون شیرینه.

چقدر دلم میخواد خودم مامان بشم.تو دلم پر از حسه..پر از عشق..پر از محبت..

بعضی وقتا به این فکر میکنم که یه روزی به بچه ی خودمو میثمو بغل کنم...بچه ای که از وجود ما دو تا باشه...حاصل عشق ما دوتا باشه..

حتی فکر کردن بهش هم منو تا مرز جنون میبره...خیلی لذت بخشه..خیلی زیاد.

بچه ای که بخنده..گریه کنه...لبخند بزنه...خدایا این همه خوشبختی؟؟؟؟؟

بعد از شام بود که میثمم بهم زنگ زد.پریشون بود.پولاشو گم کرده بود.وسایلاشو گم کرده بود.تو پمپ بنزین بود.

زنگ زده بود به من.نمیدونست چی کار کنه.همون موقع تلفنی با مامانش هم بحثش شده بود.

خودم از درون اشفته شدم.وقتی میثممو اینجوری سردرگم میبینم...

ارومش کردم.چند دقیقه ای با هم حرف زدیم.یادش اومد که پولا و وسایلارو گذاشته خونه.آروم شد.خداروشکر.

ذوق کرده بود.مثل بچه ها.میگفت خدایا شکرت من چه کوچولوی خوش یمنی دارم!

از حرفش خنده ام گرفته بود.اون هی میگفت و من هی میخندیدم.

صدای خنده ها انگار کل خونه رو پر کرده بود.

ساعت یک ربع به دوازده شب بود که میثمم اس ام اس داد:خانومم رفتی خونه؟

جواب دادم تو ماشین داییمم داریم برمیگردیم خونه برسم خونه زنگ میزنم عزیزم.

ساعت دوازده شب بود.تا رسیدم خونه اومدم تو اتاقم وزنگ زدم به میثمم.

هنوز مانتوم تنم بود.نشستم رو تختم.تا ساعت یک و نیم شب داشتیم حرف میزدیم.

حرفای قشنگی بود.از خودمون..دلمون...گذشته مون..

امشب میثمم خیلی آروم بود.دیگه از هیچی دلگیر نبود.حتی از ماشین فروختن.میگفت مصلحت خداست.حکمت خداست...

و من چقدر خوشحالم که میثمم بالاخره به این نتیجه رسید.

امشب که داشتیم حرف میزدیم میثم یهو ساکت شد.صداش آروم شد.

گفت دوستت دارم آوا.خیلی دوستت دارم.

اینجور موقعا حتی دلم نمیخواد جوابشو بدم.فقط دلم میخواد سکوت کنم و چشمامو ببندم.

هیچ آرامشی برام بالاتر از این نیست که میثمم منو دوست داشته باشه.از ته ته دلش...

امشبم سکوت کردم.چشمامو بستم.دست خودم نبود.صورتم خیس اشک شد.اشک شوق بود.خدایا شکرت.

گفت خوابیدی کوچولوی من؟گفتم نه میثمم دوس داشتم سکوت کنم تا بتونم حرفتو هضم کنم.

گفت نمیدونم چی شد آوا.به خودم اومدم دیدمدختری رو دوست دارم که  از خودم یازده سال کوچکتره...

گفت نمیدونم چی شد.چه حسی بود.به خودم اومدم دیدم دلم برات تنگ میشه.وقتی نمیبینمت و بهت زنگ نمیزنم احساس کمبود میکنم...

گفت من بیست و هفت ساله یه وقتی به خودم اومدم دیدم تو اوج ناراحتی و عصبانیتم وقتی به تو زنگ میزنم آروم میشم.

گفت به خودم اومدم دیدم صدای خنده های معصومت سرپوش میشه رو گناهایی که کردم.

گفت به خودم اومدم دیدم در مقاب تو و سرنوشتت و زندگیت به شدت احساس مسولیت میکنم.

این حرفاش برام خیلی مهم و قشنگ بود.خوشحالم که میثمم میتونه حرفاشو رک و راحت بزنه.

خوشحالم که غم هاو خوشحالیاشو ازم پنهون نمیکنه.

خدایا مرسی که میثمو بهم دادی تا با بودنش احساس آرامش و شادی کنم.

داشتیم در مورد گذشته مون حرف میزدیم.در مورد این دو سال و خورده ای که با همیم.

گفت این دو سال با تمام سختیاش برام قشنگ بوده.چون دلم برای کسی که تپیده که فقط به خاطر جسمش نبوده..

منم گفتم این دوسال با تمام پستی و بلندیاش برام جزو قشنگ ترین روزای زندگیم بوده.

چون صبحا با عشق چشمامو باز کردم و شبا با عشق چشمامو رو هم گذاشتم.

یکمی در مورد آینده حرف زدیم.

میثم گفت آوا نمیترسی داری مردی رو انتخاب کردی که همه ی فامیلت طردش کردن؟

گفتم میثم من اگه میخواستم بترسم الان اینجا نبودم.

گفتم میثمم تو چی؟تو نمیترسی دختری رو انتخاب کردی که سختی تو زندگیش زیاد کشیده...پستی و بلندی زیاد دیده...خانواده ی نا آرومی داشته...

گفت از اون روزی که بهش گفتم یا علی و گفتم دیگه باهات میمونم از هیچی این رابطه نترسیدم.

تو بالکن بود.سردش شده بود.گفتم میثمم اینجوری راضی نیستم باهات حرف بزنم.برو تو اتاق و بگیر بخواب بعدا کلی وقت داریم با هم حرف بزنیم.

خیلی از بحثای امشبمون نیمه تموم موند.

بهش گفتم فردا دارم میرم تهران بابامو ببینم.گفت باشه عزیزم.برو.کلی هم بهش سفارش کرد که مواظب خودم باشم..

تو این یکی دو روز باید حتما ماشینشو بفروشه.شدید به پولش احتیاج دارن.چک دارن که باید پاس بشه.

میدونم که شاید این یکی دوروز یکمی بیحوصله و تلخ بشه.باید درکش کنم و بهش دلگرمی بدم.

موقع خداحافظی گفت آوایی صبح ساعت یازده زنگ میزنی بهم بیدارم کنی؟

گفتم آره عزیزم حتما زنگ میزنم.گوشیتو بذار بالاسرت من بیدارت میکنم.

امشب خیلی فکر تو سرمه..دلم میخواد به همه چیز فکر کنم.عجیب ذهنم درگیره.

فردا ظهر میرم تهران پیش بابام.براش کادو خریدم.خوشحالم میخوام برم پیشش.

الان میخوام برم بشینم رو زمین با حوصله ادکلن و افتر شیوو کادو کنم.

چه هواییه امشب.کاش الان میثمم کنار بود.سرمو میذاشتم رو بازوش...تا خود صبح حرف میزدیم و دردودل میکردیم...

میثمم امیدوارم الان خوب و آروم خوابیده باشی.

روزت مبارک مرد من.تا همیشه به تو تکیه میکنم و هیچ وقت دغدغه و ترسی ندارم چون تورو دارم.

ایشالا که یه روزی برسه منو بچه هامون با هم روز پدرو بهت تبریک بگیرم و برات جشن بگیریم.به امید اون روز زنده ام....

 یه سری از کامنتای پست قبل مونده.فردا حتما جواب خواهم داد.

تاريخ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391سـاعت 3:8 نويسنده آوا| |

سرم خیلی درد میکنه..نمیدونم چرا..

راستش دلم میخواد فقط چشمامو ببندم و بخوابم.امروز روحم خسته ست اما مگه میشه حرفامو ننویسم؟اینجوری خوابم نمیبره...

حرفایی که جز نوشتنشون هیچ جوره سبک نمیشم.

امروز روز تقریبا آرومی بود.میگم تقریبا آروم چون یه دلشوره ی خاصی ته دلم هست که تا روزی که برای همیشه مال میثم بشم باهامه..

یه دلهره ای که نه میشه آرومش کرد و نه هیچ چیز دیگه.نمیدونم...یه حس خاصیه...

امروز صبح ساعت ده بیدار شدم.معمولا صبحا خوش اخلاقم...

دلم برای میثمم تنگ شده بود.خیلی تنگ.همش کلافه بودم.همه چیز منو یاد میثم مینداخت.

حتی دمپاییای جلو در که این روزا دلمو بدجوری آتیش میزنه..

همیشه میثمم وقتی میومد خونه مون کفشاشو در میاورد  و اون دمپاییارو میپوشید.

از اون روزی که میثمم دیگه نیومد نذاشتم هیچ کس اون دمپاییارو بپوشه.اونا مال میثمه.فقط میثمم.

امروز یهویی چشمم خورد بهشون.نمیدونم چی شد..انگاری اونا بهونه شدن که من بیخودی اشکم در بیاد...

نمیخواستم ضعف نشنون بدم.من دارم برای راهی میجنگم که نباید وسطاش ضعیف بشم.

زود دمپاییارو برداشتم و بردم انداختم ته کمد.

ساعت سه بود که با مامانم رفتم کلاس و تا ساعت شش و نیم بیرون بودیم.

برای بابام به تی شرت خیلی خوشگل خریدم که روز پدر رفتم تهران بدم بهش.

موقع لباس خریدن همش دلم پیش میثمم بود.هر لباس قشنگی میدیدم تو تن میثمم تصورش میکردم...

چقدر دلم میخواد با میثمم برم خرید.اون نظر بده.بگه اینو بخریم.با هم انتخابش کنیم.با ذوق و شوق.میرسه اون روز؟اره میرسه.

عصری که برگشتم خونه خیلی خسته بودم.نمیدونم یه جور خسته ی روحی.

این روزا زیاد روبه راه نیستم.بیرون رفتنو...جمعیتو..شلوغی رو دوس دارم.

فقط دلم میخواد یه گوشه ی دنج خودمو میثمم باشم.به دور از هر هیاهو و جنجالی.

ساعت هفت شب بود.نشسته بودم جلوی تلویزیون.به ظاهر داشتم تلویزیون میدیدم اما..

یهو گوشیم زنگ خورد.حتی فکرشم نمیکردم میثمم باشه.واقعا فکر نمیکردم...

میثمم بود.اسمشو که دیدم رو گوشیم دلم لرزید.وایییی خدایا این چه حس قشنگیه که به من دادی...

گاهی وقتا فکر میکنم حسی قشنگ تر از عاشق بودن هم تو این دنیا هست؟واقعا هست؟

زود جواب دادم.قلبم انقدر تند میزد که خودم صداشو میشنیدم...

هول شده بودم.سرحال بود.گفت کوچولوی من؟گفتم جانم میثمم؟گفت دلم برات تنگ شده آوا.خیلی تنگ شده.

بغض کردم.وقتی اینجوری میگه خیلی بی طاقت میشم.

تا وقتی حرفی نزده میتونم تحمل کنم اما وقتی میگه... منم بیطاقت میشم و گریه ام میگیره.

گفتم میثمم فکر کردی دل من تنگ نشده؟امروز درست هشت روزه که ندیدمت...کنارت نبودم..دستاتو نگرفتم...نوازشت نکردم..

گفت حال و روزت تو خونه چهطوره؟میتونی این چند وقت تو هم تحمل کنی؟

گفتم میثمم وقتی به تو فکر میکنم تحمل همه چیز برام خوب و آسون میشه.

گفت غصه نخوریا..نبینم کوچولوی من چهرش افسرده و غمگین بشه..

گفت من همون آوای شاد خودمو میخوام که صدای خنده هاش همیشه بلند بود.

همون آوایی که وقتی میخندید چشماش هم همراه لباش پر از خنده میشد...

تو بالک نشسته بود.دلش گرفته بود.بازم از ماشین فروختن گفت.

گفتم میثمم ماشین فروختن که اصلا ناراحتی نداره.گفت آخه میخواستم با ماشینمون ببرمت شمال.

گفتم میثمم عزیزم..برای من ماشین مهم نیست.شمال رفتن مهم نیست.مهم اینه که دیگه کنار هم باشیم و آرامش داشته باشیم.همین.

داشتیم حرف میزدیم که مامانش صداش کرد.اومد تو بالکن.میدونستم جلوی مامانش راحت نیست حرف بزنه زود خداحافظی کردم.

اما راستش دلم گرفت.وقتی گوشیو قطع کردم یه دنیا دلتنگی اومد تو دلم.

احساس میکردم هنوز صدای میثمم نشنیده بودم..احساس میکردم کلی حرف تو دلم مونده که به میثمم نگفتم.چقدر احساس حسرت میکردم...

سرمو گذاشتم رو میز.دیگه وقتش نبود که جلوی اشکامو بگیرم.یعنی اگه میخواستمم نمیتونستم.

در عرض یه ثانیه همه ی صورتم خیس شد...

نفهمیدم چند دقیقه گذشت که گوشیم زنگ خورد میثمم بود.زود اشکامو پاک کردم.

نمیخواستم کاری کنم که بفهمه گریه کردم.تا گفتم جانم؟گفت گریه کردی آوا؟؟؟؟؟

نتونستم دروغ بگم..گفتم آره میثم گریه کردم دلم گرفته بود.

صدای میثمم عصبی بود.گفتم تو چی شدی میثمم؟گفت با مامانم دعوام شده.

آرومش کردم.گفتم اشکالی نداره.سر ماشین دعواشون شده بود.

گفتم میثمم ماشینو بفروش و پولشو بده بهشون.مهم نیست.ایشالا بعدا بهترشو میخری.

خیلی باهاش حرف زدم اما میثمم عصبی بود.یهو گفت کاری نداری آوا؟

فهمیدم حوصله ی حرف زدن نداره؟فقط گفتم میثمم نذار نگرانت بمونم.مواظب خودت باش.همین.خداحافظ.

اون لحظه تو اون شرایط گفتن هیچ حرفی فایده نداشت.

گوشیو که قطع کرد دوباره اشکام سرازیر شد.از این که نمیتونم کاری برای میثمم بکنم...از این که میثمم ناراحته و من نیستم کنارش تا هرجوری شده آرومش کنم ناراحت بودم.

نیم ساعت همینجوری بی هدف نشسته بودم رو صندلی و ذل زده بودم به صفحه ی کامپیوتر.

ساعت هشت و نیم بود که میثمم دوباره زنگ زد.تعجب کردم.زودجواب دادم.اروم شده بود.

گفت کوچولوی من ناراحتت کردم نه؟

گفتم اشکالی نداره میثمم.حالا که زنگ زدی همه ی ناراحتیام از تو دلم رفت بیرون.

گفت الان حالت خوبه؟گفتم مگه میشه صدای تورو بشنوم و بد باشم؟

گفت آوا دلم برات تنگ شده.میام دم پنجره ی اتاقت یه دقیقه بیا بیرون ببینمت.

میدونستم که اگه ببینمش دلتنگیم بیشتر میشه و گریه ام میگیره اما دلم نیومد بگم نه..

خیلی زود رسید.گفت کوچولوی من بدو دم پنجره.با تردید رفتم دم پنجره.میترسیدم...میترسیدم گریه ام بگیره.

سرمو بردم بیرون.از ماشین پیاده شد.بالارو نگاه کرد.آخخخ الهی بمیرم براش لاغر شده بود یکمی.

تو این یک هفته من کنارش نبودم که بهش برسم..بهش ابمیوه بدم...به زور براش غذا تو بشقاب بکشم...براش میوه پوست کنم..

ااییییی خدا...

زود اومدم تو و پنجره و بستم.میدونست دلم گرفته.میخواست خوشحالم کنه.

گفت خانومم ببینمت.یه بار دیگه ببینمت.تو صداش پر از غصه بود اما سعی میکرد خودشو سرحال نشون بده.

دوباره از پنجره رفتم بیرون.گفت بخند خنده تو ببینم.خندیدم.خندید.گفت آوا من دلم به همین خنده های تو خوشه ها...

زود رفت.شاید فقط یک دقیقه دیدمش.

وقتی سوار ماشین شد و داشت دور میزد من پشت پنجره وایستاده بودم.اشک چشمامو تار کرد.

بهش گفتم که باید زودتر کارامونو بکنیم.گفتم یکشنبه که برم پیش بابام دیگه جدی باهاش حرف میزنم.بهش میگم که تورو واقعا میخوام.

گفت آوا یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟گفتم نه عزیزم بپرس.

گفت کوچولوی من تو هنوز خیلی کوچولوییی.قول میدی زود بزرگ بشی؟زن زندگی من باید خیلی محکم باشه ها..

گفتم میثمم منو از این از چیزا نترسون.اون عشقی که من به تو دارم نمیذاره من از هیچی بترسم.

گفت آوا من واقعا عشق تورو..دوست داشتن تورو باور دارم.یه جور افسانه اییه.

خوشحال میشم وقتی میثم اینو میگه.وقتی میشنوم باورم داره..

بهش گفتم میثم من مطمئنم که اگه با تو باشم...کنار تو باشم خوشخت ترین زن دنیا میشم.

گفت آوا وقتی اینجوری با اطمینان میگی ترسام ازبین میره...دیگه نمیترسم.

یکشنبه که برم تهران هیچ حرفی نمیزنم به بابام.

اما به احتمال زیاد پنجشنبه با فرزانه دوباره میرم تهران پیش بابام.که فرزانه با بابام حرف بزنه  وراضیش کنه که یه خورده کمکمون کنه....

خیلی نگرانم..خیلی زیاد.اما سعی میکنم به روی خودم نیارم.باید محکم باشم.باید.باید.

حرف زدن امشبم با میثم آرومم کرد.

اخرش بهش گفتم میثمم از این که با مامانت دعوات شده ناراحت نباش.شب که رفتی خونه باهاش اشتی کن.

گفتم یه روزی انقدر منو تو خوشبخت میشیم که دیگه هیچی نمیتونه ناراحتمون کنه.

گفت ایشالا.تا اینو گفت دلم لرزید.همون لحظه از خدا خواستم مارو به هم برسونه..

موقع خداحفظی با هم گفتیم مواظب خودت باش و جفتمونم خنده مون گرفت.

روزشم پیشاپیش بهش تبریک گفتم.

گفتم میثمم ایشالا سال دیگه این موقع بابا شده باشی.خندید.گفت آوا منو تو زود مامان بابا میشم.تو میشی مامان کوچولو.

خندیدم.حتی فکر کردن بهش هم تمام ذرات پوستمو به رقص در میاره...

احساس میکنم پوستم جوونه میزنه...

خدایا کمکمون کن..خواهش میکنم.

میثمم یه دنیا دوستت دارم تا همیشه.پای همه چیزم مردونه وایستادم.مطمئن باش.

این روزا هم میگذره گل من...طاقت بیار.شبت بخیر.خیلی نگرانتم..خیلی.ولی دارم سعی میکنم که محکم باشم.

مرسی که امروز بهم زنگ زدی.خیلی خوشحال شدم خیلی.خوب بخوابی مرد مهربون من.

تاريخ شنبه سیزدهم خرداد 1391سـاعت 23:8 نويسنده آوا| |

امشب عجیب ذوق دارم برای نوشتن...دست و دلم داره میلرزه برای این که زودتر همه چیزو بنویسم..

امروز از اون جمعه هایی بود که اجازه ندادم هیچ کس و هیچ چیز خوشحالی و امیدمو ازم بگیره.محکم بودم.مقاومت کردم مقابل هر نوع فکر بد و منفی.

شیندم اگه به چیزایی خوب فکر کنیم و انرژی مثبت داشته باشین برامون چیزای خوب هم پیش میاد...

اول از همه خدایا شکرت.خداجووونم ممنون.ممنونم که هوامو داشتی.

خدا جون ممنونم که نذاشتی با دل شکسته  و چشم خیس بخوابم.

ممنونم که انقدر زود اون نشونه رو بهم دادی.حتی باورش برام سخت بود اما ایمانم قوی و قوی تر شد...

دیشب ساعت ده شب بود...با دلتنگی و کلافگی پشت کامپیوتر نشسته بودم.دلم گرفته بود.

چشمام هی خیس میشد و هی پاکش میکردم.میخواستم از خودم پنهون کنم که دارم گریه میکنم...

برام اس ام اس اومد.یه اس ام اس خالی از طرف میثمم.

همین یه اس ام اس خالی انقدر منو از این رو به اون رو کرد که فقط از جام بلند شدم و رفتم دم پنجره...ذوق کرده بودم.

همین که میثم به یادم بود برام قد تمام دنیا ارزش داشت.

من به همین قانع بودم.به خاطر همین شبم روشن شده بود...

هنوز دو دقیقه نگذشته بود که میثمم زنگ زد.زبونم بند اومد.من که با یه اس ام اس خالی انقدر خوشحال شده بودم..

زدم زیر گریه.دست خودم نبود.این برام بزرگترین نشونه بود از طرف خدام تا دیگه ناامید و غمگین نشم.

وقتی جواب دادم صدام میلرزید...خیلی غیر منتظره بود واسم خیلی.

احساس میکردم سال هاست که صداشو نشنیدم.

سرحال بود.خداروشکر.صدای غمگینمو که شنید مسخره بازی در آورد تا من بخندم.

میگفت میشه گوشیو بدین به کوچولوی من؟

گفتم کوچولوی شما کیه آقا؟

میگه خانوممه.خیلی خانوم خوبیه...کوچولوئه...تپله...خیلی هم مهربون و آرومه.

خندیدم.عجیب آروم شده بودم.تازه یادم افتاد سلام کنم.انگار اولین بار بود که داشتیم حرف میزدیم.هول شده بودم.

بهم گفت آوا نبینم دیگه وقتی گوشیو جواب میدی صدات خش داشته باشه یا غمگین باشه ها...

گفتم آخه میثمم امروز خیلی پنجشنبه ی دلگیری بود.همش دلم گرفته بود.همش دلم تورو میخواست...که باهات حرف بزنم...

گفت منم امروز عصر به یادت بودم.فکر میکردم قولتو میشکنی و زنگ میزنی..

گفتم آره میثم عصری تو خونه تنها بودم..موقع غروب..دلم گرفته بود.میخواستم زنگ بزنم.اما من به تو قول داده بودم.قول.

یکمی احوال پرسی کردیم.بیرون بود.رسید دم خونه.میخواست ماشینو ببره تو پارکینگ.

گفت برم بالا دوباره زنگ میزنم.مثل بچه ها شده بودم.فکر میکردم اگه بره بالا دیگه زنگ نمیزنه.

گفتم میثمم من منتظر میمونما.زنگ بزنیا.گفت چشم.گفتم میزنم یعنی میزنم.

گوشیو که قطع کردم سبک شده بودم.گرمم بود.رفتم دم پنجره.چقدر دلم تنگ شده بود برای میثمم.

درسته که آروم شده بودم اما هنوز یه چیزی روی دلم سنگینی میکرد...

منتظر بودم زنگ بزنه.مثل بچه ها گوشه ی تختم نشسته بودم و منتظر بودم.

ذل زده بودم به گوشیم.فکر میکردم تا بره بالا  و شام بخوره دوساعتی طول بکشه اما..

ساعت یازده بود که زنگ زد.انتظار نداشتم انقدر زود زنگ بزنه.جواب دادم.دیگه نه ناراحت بودم و نه از چیزی دلگیر.

چقدر حرف داشتم برای میثمم.بیشتر ساکت بودو  گوش میکرد و من همه چیزو تعریف میکردم.

وسط حرفام یهو گفتم میثمم؟گفتم جانم؟گفتم داری گوش میکنی؟گفت اره عزیزم دارم گوش میکنم مگه تو مهلت میدی حرف بزنم؟

گفتم حالا تو تعریف کن...

چقدر خوبه وقتایی که با هم حرف میزنیم.دردودل میکنیم...سبک میشیم..برای دردای هم مرهم میشیم..خدایا نگیر مارو از هم.خواهمش میکنم.

گفت از این که باید ماشینشو بفروشه ناراحته..

دلداریش دادم.گفتم میثمم ماشین که موندنی نیست.عوضش خونه خریدین.این مهم تره.

گفت آخه منو تو ماشین لازم داریم.گفتم نه میثمم لازم ندارم.همه که اول زندگیشون ماشین ندارم.ما هم یکی از اونا.عادت میکنیم.

از مامانم پرسید.از این که وضعیتم تو خونه چه جوریه...

گفتم بیشتر سرم به کار خودم گرمه و تو اتاقمم.مدارا میکنم تا دعوا نشه.

گفت آفرین خانومم.دعوا نکن.بذار اوضاع آروم بشه تا از اینجا بریم.اونوقت دیگه از دعوا هیچ خبری نیست.

چقدر با هم حرف داشتیم.بهش گفتم که دلم گرفته..گفتم این وضع برام سخته.آرومم کرد.گفت میگذره آوا تحمل کن.

داشتیم حرف میزدیم که بهو گفتم گرممه.آخه اتاق من کولر نداره.ناراحت شد.رفت تو فکر.

گفت میخوای برات پنکه بخرم؟گفتم نه میثمم گرما که مهم نیست.این همه آدم دارن تو گرمی زندگی میکنن منم یکیشون.

گفت آره این همه ادم اما اونا به من ربطی ندارن اما تو برام مهمی.

گفت اشکالی نداره چند روز مونده تحمل کن.گفتم باشه..

گفتم میثم خونه ی جدیدتون بالکن داره؟گفت آخ گفتی..یه بالکن دو نفره ی خیلی قشنگ داره که جای منو توئه..

دلم لرزید.جای منو تو..خونه ی شما..کنار هم...برای همیشه..پر از حس امنیت و خواستن..خدایا خوابم یاد بیدارم؟

دیگه تمام غصه هام یادم رفته بود.دوباره شده بودم همون آوای شوخ همیشگی.

یه چیزی گفتم خندش گرفت.هی میگفت بازم بگو..بازم بگو...

من میگفتم و میخندیدم.بعد از چند روزی بود که واقعا داشتن از ته دلم میخندیدم.نه ظاهر سازی بودو  نه تظاهر...

منو میثمم داشتیم با هم میخندیدم.این یعنی خوشختی.

من میخندیم.صداش یهو پر از بغض شد.گفت قربون صدای خنده هات برم کوچولوی من.حق تو خندست..دیگه نمیخوام هیچ وقت گریون ببینمت.

با این حرفش دل منم لرزید.نتونستم حرفی بزنم.چند لحظه سکوت کردم...

بعدش میثمم خودشو لوس کرد.مثل پسر بچه ها شده بود.چقدر دلم میخواست کنارش باشم و بغلش کنم.

مثل همیشه سرشو بذارم رو سینم موهاشو ناز کنم.تمام عشقمو بهش بدم و ساعت ها کنارش آرامش داشته باشم..

دوباره تو دلم پر از حس دلتنگی شد.گفتم میثمم میدونی چیه؟گفتم شبا اون عروسکی رو که تو میذاشتی زیر سرت بغل میکنم آخه بوی موهای تو میده...

گفت من که چیزی ندارم بغل کنم اما هرشب موقع خواب وقتی تو بالکن دراز میکشم و به آسمون نگاه میکنم اون دوتای چشمای معصومت میاد جلوی چشمم.

همون دوتا چشمایی که کاری کرد که من نتونم برم و موندگار بشم.

گفت راستی تو چی داری آوا؟چی داری که نتونستم ازش بگذرم و برم؟

گفتم دوستت دارم میثم.از ته ته دلم.صادقانه ی صادقانه.

بهش گفتم شاید یکشنبه برم پیش بابام.گفت باشه برو مواظب خودت باش.قبل رفتنت بهم خبر بده.گفتم باشه.

گفت آوا یه سوال بپرسم راستشو میگی؟گفتم بگو میثمم من کی به تو دروغ گفتم؟

گفت میترسم.گفتم از چی؟گفت بگم؟گفتم آره.

گفت آوا نکنه یه روزی پشیمون بشی از این که با من موندی و رو حرف تمام خانوات حرف زدی؟

گفتم میثمم تو هنوزم به این موضوع فکر میکنی؟گفت آره خیلی.

گفتم میثم من اگه میخواستم پشیمون یا خسته و دلسرد بشم تا حالا شده بودم.

گفتم من تورو انتخاب کردم.با تمام خوبیها و بدیهات.هیچ وقتم پشیمون نمیشم.

میثمم منو تو کنار هم خوشبخت میشیم.باورکن.

یه روزی میرسه دنیامون اونقدر قشنگ و آروم میشه که هرروز یاد این روزا و این ترسا میوفتیم و میخندیم.

ساعت دوازده شب شده بود.یکساعت بود داشتیم حرف میزدیم.چقدر زود گذشت...

گفتم مسواک زدی میثمم؟گفت الان میخوام برم بزنم.گفت تو چی؟گفتم منم الان میرم.

گفت طولانی مسواک بزنیا.خندیدم.گفتم باشه آخر سر تو بهم مسواک زدن یاد میدی.

گفتم بعدها با هم دوتایی میریم مسواک میزنیم و کلیم آب بازی میکنیم.خندید.خندید.دلم خوش شد.

مامانش داشت صداش میکرد.نمیخواستم حساس بشه.زود گفتم خوب دیگه میثمم برو بخواب.

گفت اول بریم مسواک بزنیم.خندیدم.گفتم باشه.به هم شب بخیر گفتیم و خداحافظی کردیم.

اونقدر سبک و خوشحال بودم که دلم میخواست پرواز کنم.

کلی از خدا تشکر کردم.به خاطر همین نشونه...به خاطر همین دلگرمی..به خاطر همین آرامشی که به دلم داد.

دیشب خیلی آروم خوابیدم.تا صبح خواب میثمو میدیدیم.توی خواب ما مال هم بودیم.عقد کرده بودیم.خوشحال بودیم...خوشبخت بودیم..

امروز از میثمم هیچ خبری نداشتم اما نه دلشوره داشتم و نه نگرانی.در کل آروم بودم.

امروز با مامانم خیلی حرف زدیم.طفلک همش بغض میکنه.گریه میکنه.گریه هاشو قایم میکنه.

انگار همین که همه چیز جدی تر شد تازه میفهمم همدیگه رو چقدر دوس داریم.

خوب سال های سال منو مامانم مونس هم بودیم.توی سختیا..گرفتاریا...مشکلات با هم بودیم.

اون منو آروم میکرد و من اونو...به جز هم کسیو نداشتیم.

امروز عصر با مامانم رفتیم بیرون.رفتیم بنگاه خونه قیمت کردیم.خونه برای رهن حدود ۸ ملیون.

اگه بابام راضی بشه اون یکی ماشینشو بفروشه و یه خونه برای منو میثم اینجاها رهن کنه و  یکمی هم خرت و وپرت و وسایل برامون بخره..

اون وقت همه چیز درست میشه.امروز با مامانم خیلی در موردش حرف زدیم.

قرار شده یه روز تو این هفته زن عموی مامانم فرزانه بره با بابام حرف بزنه.زن خیلی خوبیه.میخوایم اونو واسطه کنیم.

منم باشم.سه تایی.منو بابام و فرزانه.بشینیم در مورد ازدواج جدی حرف بزنیم.

که بابام راضی بشه اشینو بفروشه و کارارو راست و ریس کنه...

خدایا یعنی میشه؟من تو خونه ی خودم.کنارمیثم.یه چهاردیواری که مال خودمونه.یه دنیا عشق و آرامش و مهربونی.

یعنی خوشبختی انقدر نزدیکه؟گاهی وقتا باورم نمیشه.اما بعدش که فکر میکنم مطمئن میشم که اگه خدا بخواد میشه.میشه.میشه.

راستش خیلی نگرانم.اینم طبیعیه خوب...میدونم..خداجون خواهش میکنم کنارم باش.تنهام نذار.

میثمم دوستت دارم.خیلی بیشتر از همیشه دوستت دارم..

مرسی که دیشب درست موقعی که باید میبودی بودی وبا حرفات آرومم کردی.

قول میدم خوشبختت کنم.تمام سعیمو میکنم.تمام عشقمو بی دریغ به پای تو و بچه هامون میریزم...

میثم ما میتونیم یه خانواده ی خوشبخت باشیم.

یه خانواده ای که هیچ وقت از هم سیر نمیشن.هیچ وقت برای هم عادی و تکراری نمیشن.

میدونم سختی هم سر راهمون هست...پستی بلندی هم هست..اما کنار هم میمونیم.دست همو میگیرم.محکم محکم...منو تو میتونیم میثم.

باید به خدا توکل کنیم...ایمان داشته باشیم و از هیچی نترسیم..

هنوز خیلی حرف با میثم دارم.راستش هول شدم.وقت کمه و هزارتاکار...نمیدونم..نمیدونم...

فعلا برم بخوابم.امشب میرم تو اتاق مامانم میخوابم.دلم میخواد کنار هم باشیم..حرف بزنیم...

میثم خوبم...نمیدونم الان خوابی یا بیدار...اگه بیداری امیدوارم حالت خوب باشه..اگه خوابی امیدوارم آروم بخوابی...

یه روزی میرسه که بالش من هرشب و هرشب بازوی مردونه ی تو میشه و تکیه ها تمام دلتنگی هام سینه ی تو...

یه روزی میرسه شبا تو چشمای هم نگاه میکنیم وبه هم شب بخیر میگیم.من منتظر اون روزم با کلی عشق و ایمان و  یقین...

شبت بخیر بهونه ی بیدار شدنم.

تاريخ جمعه دوازدهم خرداد 1391سـاعت 23:47 نويسنده آوا| |

این آوایی که داره مینویسه حالش خیلی بده..خیلی بد...خیلی بد..

خودمم دلم نمیخواست الان و با این حال بنویسم.اما الان جز نوشتن هیچی آرومم نمیکنه.

حتی گریه کردن حالمو بدتر میکنه...

به زور جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم چون میدونم حالم از اینی که هست بدتر میشه.

تنهای تنهام گوشه ی اتاقم...پنجره ی اتاقم بازه..هوای گرمه گرمه...دارم به زور نفس میکشم اما چرا دارم میلرزم؟؟؟دستام..دلم..همه ی وجودم...

امروز از وقتی چشمامو باز کردم یه بغض سنگین راه گلومو گرفت.

چقدر دلم هوای میثممو کرده.میثمم که باشه.که بهم بگه همه چیز درست میشه.که بهم امید بده.که آرومم کنه.

نه اصلا هیچی نگه.اما باشه...همین که باشه من آرومم اما...

همیشه همینم.اولش میگم محکمم میتونم.اما چند روز که میگذره این دوری و بیخبری لعنتی ویرونم میکنه....

اون وقته که همه وجودم درد میگیره..هرچی حس بد تو دنیاست میاد سراغم و من میمونم و یه دنیا فکر و خیال...

قد یه دنیا بغض تو این گلومه...خدایا چی کار کنم؟خداجون خواهش میکنم یکمی بیا پیشم...

خدایا خواهش میکنم فقط نشونه...یه نشونه ی کوچیک به این بنده ی گناهکارت...خواهش میکنم...

خداجونم یادته هروقت کم میاوردم و نا امید میشدم التماست میکردم که بهم نشونه بدی؟

انقدر مهربون و بزرگ و بخشنده بودی که هیچ وقت خواسته مو رد نمیکردی...

همیشه تو اوج غصه ها و نا امیدی هام حتی اگه شده با یه چیز کوچیک خوشحالم میکردی...

خدایا الان و این لحظه درست تو همون حالم..

همون حالی که درمونده شدم.احساس میکنم بین و زمین و آسمون آویزونم...قلبم داره از جا کنده میشه...

گفتن تمام اینا به حرف آسونه...دارم لحظه به لحظه درد میکشم.

خدایا من گله ندارما...خداجون ناراحتم که دارم اینارو میگم.فقط میگم که سبک بشم.هیچ کدومش اعتراض نیست فقط دردودله...

چه پنجشنبه ی غمگینیه امروز.کاش میشد حداقل به میثمم زنگ بزنم.فقط یک دقیقه شنیدن صداش قد تمام دنیا خوشحالم میکرد اما...

اما حالا حتی نمیدونم کجاست...چی کار میکنه...حالش خوبه یا بد...

انگار دارم بی خودی سعی میکنم.این بغض لعنتی توی گلوم خیال شکستن داره.نمیتونم جلوشو بگیرم.فقط منتظر یه تلنگر کوچیه.همین.

از درد گلوم دارم خفه میشم.اصلا دلم میخواد داد بزنم دلم برای میثمم تنگ شده خیلی تنگ.

میثمم دوباره تموم زنونگیام..تمام احساساتم رو دستم مونده....میفهمی چه دردی داره؟

میثم اعتماد به نفسی که تو بهم داده بودی که بهش افتخار میکردم و سرخوش میشدم داره از دست میره.نگام کن.اینو امروز فهمیدم..

امروز عصر با مامانم رفتم بیرون.میخواستم برای بابام یه چیزی بخرم...

نتونستم دووم بیارم میثم.انقدر حالم بد شد که فقط گفتم مامان من برگردون خونه.همین.

هیچی نمیتونه خوشحالم کنه.لبخندایی که با هم میزدیم..خنده هامون..صدای قهقهه هامون که توی خونه میپیچید کجا رفت؟

نمیگم بی درد بودم.نه نبودم اما هرچی که بودم تا تو خوشحال بودم.کنار تو خوشحال بودم.

نمیخوام احمقانه بگم چرا و چی شد که اینجوری شد؟نمیخوام با این سوال خودمو آزار بدم...

میثم میدونستی تو که ازم دور میشی من از سایه ام هم میترسم؟

درست مثل اون روزا که رفته بودی شیراز.خیلی طول کشید تا محکم شدم.خیلی عذاب کشیدم تا نترسم.

اون موقع بود که تو نبود تو سخت شدم.

یادته وقتی برگشتی از شیراز چی بهم گفتی؟من خوب یادمه...

گفتی آوای کوچولویی که من گذاشتم و رفتمو بهم برگردون!

یادته من چقدر دوباره تلاش کردم.چه تلاش سختی بود.موفق شدم.

اما حالا...

میثم این آوا الان بهت نیاز داره.دارم روزای سختی رو میگذرونم.نمیگم سخت از این تو دنیا نیست هست اما...

میثم به امنیت بودنت...به این که فقط از دور ببینم حواست بهم هست نیاز دارم.

آخ که من امشب چقدر سرد و تلخم.

خدایا خواهش میکنم بهم یه نشونه بده.خداجون بدعادت نشدم.فقط به لطف تو ایمان دارم.

میدونم تو این حال ولم نمیکنی به حال خودم...میدونم..

دلم آشوبه.از صبح اینجوریم.انگار یه اتفاقی میخواد بیوفته اما نمیوفته.دلشوره و نگرانی...

میرم جلوی آینه.میثم اون دو تا ابروهام دوباره توی هم گره خورده.

درست یک هفته ست که از ته دلم نخندیدم.

میشینم جلوی تلویزون.این کانال به اون کانال.طنز میبینم و صورتم خیس خیس میشه.از خودم خجالت میکشم.آروم میام تو اتاقم.

دلم میخواد یه اس ام اس به میثم بدم..بگم حالم بده..بگم همه چیز بده..بگم همه چیز ویرونه..بگم دارم آب میشم.

اما بعد زود پشیمون میشم.میثم من نباید به خاطر من ناراحت بشه..نباید استرس داشته باشه.

بارها و بارها اس ام اسو مینویسم و پاک میکنم...نمیدونم..نمیدونم چی درسته  وچی غلط.

دارم دست و پا میزنم اما...

میثمم دوریت همیشه ویرونم میکنه...دست خودم که نیست.دلم که تنگ میشه زندگیم از حرکت می ایسته..

نمیدونم باید چی کار کنم..دلم عجیب یه چیزی میخواد که دلگرمم کنه.یه بهم امید بده..

خودمم نمیدونم چی دارم میگم.ولی میدونم منتظر اون نشونه ام...خدایا بنده ی کوچیک خودتم.طاقتمم خیلی کمه..خیلی کم..

نوشتم اما دلم که باز نشد هیچ بدترم شد.

فقط خوبی نوشتن این بود که جلوی گریه مو گرفت.گریه نکردم.فقط همین.

میثمم شبت بخیر.کاشکی تو حالت خوب خوب باشه و  دلت نگرفته باشه.کاشکی تو خوشحال باشی..بخندی...پر از آرامش باشی...

تاريخ پنجشنبه یازدهم خرداد 1391سـاعت 21:24 نويسنده آوا| |

اومدم بنویسم و برم.خیلی خوابم میاد.جای شکرش باقیه.همیشه از بیخوابی وحشت داشتم.

یاد اون شبایی میوفتم که بی خوابی داشتم تمام تنم میلرزه...

یکی دوروزه دلم میخواد بنویسم.برعکس اون چند روزی که از نوشتن فراری شده بودم.

آخه این روزا برام روزای مهمی محسوب میشه...یه جور روزای سرنوشت ساز...

واسه همینه که دلم میخواد حال این روزامو بنویسم تا بمونه...

از دیشب مینویسم.دیشب با مامانم دعوام شد.من که نه...اون با من دعواش شد.

دوباره شروع کرد به فحش دادن به خانواده ی میثمو خود میثمو...

منم مثل همیشه طاقت نیاوردم و جواب دادم.نتیجه شم شد پرت شدن یه سری ظرف  و ظروف روی سرم...بادکردن بالای چشمم و پارگی پشت و پامو..کبودی روی رونم..

اینا اصلا مهم نیست.نه واقعا مهم نیست.اینا اصلا ناراحتم نمیکنه.

چون میدونم که دارم برای هدفم برای خوشبختیم میجنگم.

دیشب اما با قلب درد خوابیدم.انقدر دستمو روی قلبم فشار دادم که خوابم برد.

راستش در اتاقمو قفل کرده بودم.میترسیدم...آره میترسیدم.

میثمم که نیست کنارم دوباره نا امنی همشگی اومده سراغم اما مبارزه میکنم...مقاومت میکنم.قول میدم.

صبح با خوشحالی چشمامو باز کردم اما همین که یادم افتاد میثمم نیست....همین که یادم افتاد نمیتونم به میثمم زنگ بزنم دلم پر از درد شد.

دوباره چشمامو بستم...دلم خواست بازم بخوابم.خیلی بخوابم.

خلاصه با یه حال بدی از جام بلند شدم.خونه مون این روزا مثل خونه ی ارواحه..

جز صدای فحش و بدبیراه هیچ حرفی ازش نمیاد.

دیدم تمام بدنم درد میکنه.یاد تمام ظرفایی که دیشب به سروصورتم خورده بود افتادم.صورتم کبود شده.مهم نیست.واقعا مهم نیست.

این روزا خودمم و خودم.تنهای تنها.نه کسی رو دارم که باهاش حرف بزنم و نه صدایی تو خونه مون میپیچه.

تا ساعت چهار بعد از ظهر هرجوری بود خودمو سرگرم کردم.درس خوندم.تلویزیون دیدم.کار کردم...اتاقمو مرتب کردم...فکر کردم.فکر.

امروز اولین روزی بود که نماز خوندم.با کلی ذوق و شوق وضو گرفتم...مثل بچه ها ذوق داشتم.حس عجیب و قشنگی بود.

نماز خوندم این بار با اعتقاد و باوری که واقعا توی دلم بود.نه برای هیچی.نه برای تظاهر.نه برای این که چیزی از خدا طلب کنم....

راستش خیلی سبک شدم.دلم خیلی گرفته بود اما یهویی یه امیدی اومد تو دلم.

آخر نمازم از ته ته دلم دعا کردم.برای همه دعا کردم و در آخر هم برای خودم.

بازم دعا کردم خدا هرچی به صلاحمه رو برام پیش بیاره.به زور میثمو از خدام نخواستم.فقط دعا کردم هرچی صلاحه که اتفاق بیوفته همون بشه....

بعد از نماز به میثمم یه اس ام اس دادم.با این که میثم گفته بود اس ام اس نده اما دلم طاقت نیاورد.

میدونستم حتی جواب نمیده اما برای دلگرمی خودم که کافی بود.نبود؟

مامانم تازه رفته بود بیرون.تا اس ام اسو فرستادم میثمم بهم زنگ زد.خیلی عجیب بود.خیلی.

دیگه مطئن شدم کار خداست و این چه حس خوبی بهم داد.آخه من صلاح و خیرمو از خدا خواسته بودم....

اول خداروشکر کردم و بعد جواب دادم.تا گفتم جانم؟صدای گرم و مهربونش پیچید تو گوشم.

آوا حالت خوبه؟نگرانت شدم.

گفتم آره میثمم دیشب حال مامانم یکمی بد شده بود و کتکم زد اما الان خوبم.

صداش پر از غم شد.گفت شیشه هارو از توی پات تونستی در بیاری؟

گفتم میثمم من نازک نارنجی نیستما.آره درستش کردم.بعدشم با بتادین ضدعفونیش کردم.

یکمی حرف زدیم.یعنی من بیشتر حرف زدم.من فقط این همه ی حرفای دلمو به میثمم میتونم بگم آخه.

تند تند همه چیو براش توضیح دادم.

اونم گفت ماشینشو داره درست میکنه که بفروشه.آخه خونه خریدن و نیاز به پول دارن.

ناراحت نیستم از این که داره ماشینو میفروشه.اشکالی نداره.حتما مطلحتش اینجوریه.

گفت آوا وضعیتت تو خونه چه طوره؟میتونی این چند روزو هم تحمل کنی؟؟؟

دلم نیومد دروغ بگم...گفتم میثمم راستشو که بخوای وضعیتم خوب نیست.هر روز فحش..داد و بیدار...تنش...اضطراب.گفتم اما میثمم میتونم تحملش کنم.

گفتم من قوی تر از این حرفام.نگرانم نباش.همه رو با جون و دلم تحمل میکنم.

گفت آوا نمیذارم زیاد سختی بکشی.فقط چند روز مونده.تحمل کن.عقدت میکنم میریم.

گفتم میثمم این روزا دلشوره دارم.گفت از هیچی نترس.

گفت فقط این روزا باباتو راضی کن که آخر ماه بی دردسر عقدمون کنه  وبازی در نیاره.

گفتم بابام دیگه کوتاه اومده دیده عشق من به تورو.قبول کرده همه چیزو.

گفتم میثمم دیگه دارم این روزارو به امید با هم بودنمون تحمل میکنم.

گفت آوایی ناراحت نیستی از این که وضعمون مثل همه نیست؟جاروجنجال همه رو نداریم؟خواستگاری؟خرید عقد؟جشن مفصل؟

گفتم معلومه که ناراحت نیستم.من هیچی نمیخوام.همین که قراره بریم محضر و عقد کنیم خودش برام بزرگترین جشنه.

گفت پشیمون نشی؟خسته نشی...

گفتم میثمم عشقم اونقدر بهت این روزا زیاد شده که مطمئن باش این چیزا به چشمم نمیاد.

گفت آوا اگه دیدی مامانت داره خیلی اذیتت میکنه برو یه چند روزی تهران پیش بابات.

گفتم آخه برم تهران چه جوری امتحانامو بدم؟گفت راس میگی بمون.

یهویی صداش جدی شد.خیلی جدی و محکم.

گفت آوا شرایط منو تو با همه ی مردم دنیا فرق میکنه ها.حواست هست؟گفتم آره.

گفت آوا جلوی خانوادم سربلندم کن.فقط همین.

گفت دارم میبرمت تو خانواده ای که باهاشون یه دنیا اختلاف فرهنگی داری اما اذیت نمیشی مطمئن باش.

گفت فقط به همه نشون بده که من درست انتخاب کردم و اشتباه نکردم.

گفتم میثمم دلمو نلرزون..حتی اگه بمیرمم نمیذارم تو به خاطر انتخاب من جلوی خانوادت سرشکسته بشی...تمام سعیمو میکنم.

گفت میدونم عزیزم.از تو مطمئنم....

گفت داره کاراشو تند تند سروسامون میده.تو دلم یه دنیا دعاش کردم.دعاش کردم که میفهمه دارم تو چه برزخی دست و پامیزنم.

دلم نمیومد خداحافظی کنم اما وقت خداحافظی بود انگار.

دیگه نمیدونستم کی میشه صداشو بشنوم.شاید ده بار یا بیشتر گفتم میثمم مواظب خودت باش.

خداحافظی کردیم.اشک تو چشمام پر شد.بازم حس تنهایی اومد سراغم...

هنوز گوشی تو دستم بود و دم پنجره وایستاده بودم که دوباره زنگ زد.

به دنیا شوق اومد سراغم.زود جوابشو دادم...

گفت آوا دلم برات تنگ شده ها.اگه نمیگم فقط برای اینه که جفتمون دلتنگ تر نشیم.

گفتم میثمم منم دلم برات تنگه.امروز درست چهار روزه که اصلا ندیدمت...

صداش اروم شد.گفت کوچولوی من.اینو که گفت زانوهام شل شد.نشستم زمین.

چقدر تو این چند روز دلم تنگ شده بود برای این حرفش.یهوساکت شدم.فهمید.

بازم صدام کرد کوچولوی من؟

صدام میلرزید.گفتم جانم؟گفت محکم باش دیگه روزای سخت داره تموم میشه.گفت منم زود همه چیزو درست میکنم.

برای اولین بار بود که عاجزانه گفتم زودتر میثمم.خواهش میکنم زودتر.

گفت میریم خونه ی ما زندگی میکنیم.گفتم من از خدامه.اشکالی نداره.

گفت ببخش که اول زندگیمون خونه نداریم.گفتم من تورو به خاطر خونه نمیخوام که.یه اتاق کوچولو هم داشته باشیم خوشبختیم.

گفت خوشحالم که تورو دارم.با این که خیلی از طرف خانوادت اذیت شدم.اما اونارو میذارم یه کنار.تورو میذارم یه کنار.به تمام خوبی های تو می ارزید.

دیگه نزدیک بود مامانم برگرده خونه.باید خداحافظی میکردیم.

خیالشو راحت کردم گفتم میثمم من حالم خوبه.اصلا نگران من نباش.با خیال راحت به کارات برس و زود همه چیزو درست کن.

گفت میترسم مامانت به بلایی سرت بیاره.گفتم اگه خدا نخواد هیچی نمیشه.خیالت راحت.

گفت این جند روزه آروم و سنگین رنگین برو مدرسه وبیا.سرت تو کار خودت باشه.سرخودتو گرم کن که کمتر غصه بخوری.

گفتم باشه میثمم من تو خونه ام تو نگرانم نباش.

موقع خداحفظی دلم نیومد حرف دلمو نزنم.گفتم دوستت دارم میثمم.جواب داد من بیشتر کوچولوی صبورم.

دیگه دهنم نچرخید خداحافظی کنم گوشیو قطع کردم.

احتمالا فردا صداشو نمیشنوم.شاید چند روز بیخبر بنونم.اشکالی نداره.می ارزه...به خدا می ارزه.

نماز مغرب و عشا رو هم اول وقت خوندم و با خدا کلی جرف زدم.احساس خوبی دارم..خدایا شکرت.

بعدشم با درسو  فیلم سرمو گرم کردم  ویه زنگ به بابام زدم.

باید آماده اش کنم که زیر قولش نزنه.قول داده بود که منو میثم مال همیم.قول داده بود که جدامون نمیکنه...

میثمم امروز که اینجوری حرف زدی و احساس کردم به پشت و پناه دارم دلم به دنیا گرم شد.

از این وضعیت راضیم میثم.به خدا قسم راضیم.

اخه دیگه هدفم معلوم شده.میدونم از زندگی چی میخوام و باید به کجا برسم.

آرامش عجیبی هم ته دلم دارم که مدیون خدام.

درس هم در حد معمول خوندم.نه خیلی زیاد.در حد نمره ی قبولی.همین.

واسه امتحان فردام استرس ندارم.

میثمم مواظب خودت باش مرد من.مواظب خودت باش پشت و پناه من.

بازم حرف دارم.یعنی خیلی حرف دارم.اما سرم درد میکنه یکمی.برم بخوابم بهتره.

میثمم دوستت دارم.دلم روشنه نسبت به همه چیز.دعات میکنم پسر.

تو با تمام رفتارت بهم ثابت کردی مردونگی هنوز نمرده.بهت افتخار میکنم.

افتخار میکنم که یه روزی تو پدر بچه هام باشی...مرد خونه  و زندگی من باشی.

دلم برات تنگ میشه...اصلا تنگ شده.اما با جون و دلم طاقت میارم.میگذره..میدونم....

دوستت دارم.اونقدر زیاد که تو جمله نمیگنجه...خیلی خیلی زیاد.

عجیبه که این دوست داشتن توی این چند روز تغییر هم کرده.پخته تر شده.اصلا عوض شده.خیلی عمیق تر شده.خدایا شکرت.

شبت بخیر میثمم.امیدوارم خوب بخوابی.خدا پشت و پناهت....

بازم خیلی از کامنتای پست قبل رو جواب ندادم.فردا دیگه آپ نمیکنم و میشینم همه ی کامنتارو جواب میدم.

با عرض شرمندگی کامنتای این پست رو هم همین جا زیر خود کامننت جواب خواهم داد.

ولی از پستای بعدی میام وبتون کامنتارو جواب میدم.ممنون که درکم میکنین دوستای خوبم.

امیدوارم دوستام اینجا جواب کامنتاشو ببینن و فکر نکنن من بی معرفتم که جواب ندادم.

برام دعا کنین.مرسی که همراهم هستی.مرسی...شب همگی بخیر.

تاريخ چهارشنبه دهم خرداد 1391سـاعت 0:0 نويسنده آوا| |

حذف نکردم.چود دلشو نداشتم و ندارم.نمیتونم تمام این دو سال خاطراتو یه شبه خط بزنم.

امروز از صبح تاحالا تو بیمارستان بودم.توی این ۳ روز ۶ کیلو وزن کم کردم.قشنگه..همش قشنگه..

فشارم اومده بود رو شش.دکتر میگفت با مرده فرفی نداره.چشمام دیگه هیج جارو نمیدید.عجیب بود که فکر کردم کور شدم.

بعد از اون اتفاقاتی که نمیخوام حتی هیچی در موردش بنویسم حالتی درست شبیهه مرگ داشتم.

نمیدونستم کجام و میخوام به کجا برم...هیچی نمیدونستم.گنگ بودم و تا معلوم.

سه روز تمام توی برزخ دست و پا زدم.

حتی به جایی رسیدم که به خدا التماس کردم خدایا اگه این عشق به صلاح من و اون نیست مارو از هم جدا کن.یه جوری مارو از هم جدا کن که کمتر درد بکشیم.گریه کردم و از عاجزانه از خدا خواستم.

اما جوابش این بود که میثم بعد از سه روز کلنجار رفتن با خودش دیشب ساعت هشت شب بهم زنگ زد.

باورم نمیشد میثمه که زنگ زده.حتی تداعی اسمش برام عجیب بود.نمیتونم بگم چه حالی داشتم.

گفت آوا من تورو میخوام.امتحاناتو بده میام عقدت میکنم میبرمت.گفت فقط بابات بی دردسر بیاد امضا بده...

گفتم میاد.بابام دید که من تا مرگ رفتم و برگشتم.

بابام به من قول داد.گفت دیگه میدونم واقعا عاشق میثم شدی.میام امضا میدم که بری.براتم دعا میکنم که خوشبت بشی.

دید که من بدون میثم خوشبخت نیستم.دید.

دیروز با میثم خیلی حرف زدیم.عصبی بود اما نه از دست من.

گفت بهت گفتم عقدت میکنم و میبرمت مردونه هم پاش وایستادم.

گفت نیومدم که اینجوری عاشقم بشی و بعد ولت کنم و برم.گفت رسم مردونگی رو بلده.

گفتم میثمم من نمیخوام اینجا بمونم.منو ببر.گفت ما اشتباه کردیم آوا.راهو غلط رفتیم.خیلی خیلی غلط.

یه غرور احمقانه اومد سراغم و نذاشت که بگم آره میثمم اشتباه کردیم اما سکوت کردم.تو سکوتم پر از حرف بود.

آره اشتباه کردیم.هردوتامون.این منم آوا که دارم با صدای بلند اعتراف میکنم.

اما خدا میبخشه.آره میبخشه.میدونم....

شاید بیست روز میثمو نبینم.شایدم بیشتر.شایدم خیلی بیشتر.

اما تاوان اشتباهات خودمونه.با جون  ودلم تحمل میکنم.

میثمم بهم قول داد.وقتی گفت منو میبره یعنی میبره.صداش میلرززید.گفت آوا تو چی کار کردی با من؟

که از هرچی که فاصله میگیرم از تو نمیتونم.

گفت حتی به این فکر کردم که نامرد بشم و قیدتو برای همیشه بزنم اما دوتا چشمای معصومت نذاشت.انقدر صادقانه نگاهم میکردی که تمام بدنم خیس عرق شد.پیش خودم شرمنده شدم.

گفت آوای من طاقت بیار.عقدت که کنم دیگه تمام سختی ها تموم میشه.

گریه کردم.گفت آوا دیگه هیچ وقت گریه نکن.

وسط گریه هام خندیدم گفتم میثم پنج کیلو لاغر شدم.

گفت تورو که واسه چاقی و لاغری نخواستم.خندیدم.گفتم قشنگ تر شدم.خندید.گفت تو هرچی باشی کوچولوی منی...

گفت من تورو واسه قشنگی نخواستم.معرفت و احساستو خواستم که حالا پابندش شدم.

بازم گریه کردم.داد زد سرم.از همون دادایی که خیلی دوس دارم.

گفت دیگه بسه آوا.

گریه ام قطع شد.صدای فریادش عجیب آرومم کرد.گفت بهت زنگ هم نمیزنم.

گفت محکم باش و به کارات برس.برمیگردم و عقدت میکنم.گفتم بدون تو چیکار کنم؟گفت به همون خدایی که خواست منو تو تاحالا با هم باشیم توکل کن.

گفت بذار بفهمم که زنی که میخوام یه عمر بهش تکیه کنم میتونه تو هر شرایطی طاقت بیاره.

خداحافظی که کردیم تمام بدنم بیحس شدم.نمیدونم چرا...هنوز دلم شنیدن صداشو میخواست.

خدایا داری با ماچی کار میکنی؟؟؟؟؟چی کار میکنیی؟؟؟؟

من که گفتم راضیم به رضای تو...خداجون حالا که خودت میثمو برگردوندی سمتم کمکمون کن.

بذار بتونیم پاک بمونیم و پاک به هم برسیم.پاک باشیم و به خانواده ی پاک تشکیل بدیم.

یه روزی که من جلوی بچه م شرمنده نشم.یه روزی که میثم جلوی بچه هاش شرمنده نشه.

سرم عجیب داره گیج میره.امروز از پونزده تا پله پرت شدم پایین تو مدرسه.

همیشه از این مسخره بازیا متنفر بودم اما...

امتحانامو تا حد نمره ی ده نوشتم.نمیوفتم.انگار یکمی خودکارو گرفته بود و تو دستم حرکت میداد.مرسی خداجون.مرسی.

سرم باد کرده.عکس گرفتیم.نشکسته.اگه یکمی این ور تر خورده بود میخورد به گیج گاهمو...

وقتی منو رسوندن بیمارستان که دندونام به هم میخورد.دیگه هیچی یادم نیست.

نه سوزنو که میکردن تو دستم و رگ پیدا نمیشد.شاید ده بار سوزنو از تو دستم بیرون کشیدن...نمیدونم...فقط یکمی دردش یادم مونده همین.

فقط صدای یه زنه که میپرسید استرس امتجان داشته اینجوری شده؟

فقط صدای مامانم که جواب داد نه عاشق شده.

فقط صدای خودم که ضعیف بود خیلی ضعیف تر از اون چیزی که خودم بشنوم.آروم گفتم افتخار میکنم به این عشق.

یه تمصمایی گرفتم که خیلی زود عملیشون میکنم.

فهمیدم که اول من باید تغییر کنم تا خیلی چیزا تغییر کنه.

میدونم که این روزا میثمم نیست.یعنی هست اما خیلی عقب تر وایستاده.

هوامو داره اما میخواد ببینه که من زمین میخورم یا نه.ثابت میکنم که زنیم که میتونه بهم تکیه کنه.ثابت میکنم.

یه سری عقاید شخصیم تغییر کرده.راجع به خیلی چیزا.

میرم غسل میکنم.میخوام نماز بخونم.با صدای بلند میگم حتی اگه تاحالا هم کم و بیش خوندم از ته دلم نبوده.فقط یه جور صحنه سازی برای خودم بوده!

اما حالا با تمام اعتقاداتم میخونم.این تصمیمو از دیشب گرفتم.پاشم وایستادم.محکم محکم.

در مورد فامیلم نظرم عوض شده.دیگه جوری باهاشون برخورد میکنم که باهام برخورد کردن.

نمیذارم کسی به حریمم نزدیک بشه.این شکنجه های چند روز آوارو خورد و خمیر نکرده.آوا رو محکم کرده.

حالا دیگه میدونم که میثمم هست.پشتمه حتی اگه نزدیکم نباشه.حتی اگه دور باشه خیلی دور.

اینم یه متحانه...برای شناخت من تو این زمونه!اینم یه امتحانه برای شناخت تو تو این زمونه!

میثم خوشحالم که تمام سختیایی که کشیدم ارزش داشته.هیچ کدوم بی ارزش نبوده.هیچ کدوم.

خوشحالم که تمام شکنجه هایی که دیدم به خاطر تو  وعشق تو بوده.

با بابام عهد بستم.یه عهد محکم و مردونه.

بابام بهم قول داد که اگه میثم منو خواست و جلو اومد بدون دردسر رضایت بده برای عقد.

بابام چشمامو باز کرد.بعد از ۱۷ سال دخترشو دید.

اشک تو چشماش حلقه زد.گفت دختر کوچولوی احساساتی من بزرگ شده...عاشق شده...

برام جالب بود باز کردن چشماش بعد از ۱۷ سال.بالاخره دید.خدایا شکرت.شکرت.

سرم بدجوری گیجه..تمام اینارو با یه دست تایپ کردم.خوب شد که نوشتم آرامش عجیبی داد بهم.

دلم برای صدای میثم لک زده اما زنگ نمیزنم.ما میخوایم محکم باشیم و عشقو به تصویر بکشیم.

عشقی که تا ته مرز رفت و برگشت.

عشقی که خدشه دار شد اما لکه دار نشد!

هوای عیجبی دارم تو سرم.نمیدونم...

سرم درد میکنه.خیلی درد میکنه.صورتم خیلی عوض شده.خیلی زیاد.خورد شده انگار.پای چشمام گود افتاده.

گونه هام...رنگ صورتم زرد شده...اما میثمم چشمام همون چشماست.همون چشمایی که توش عشق درخشید و تو باورش کردی....

صبر میکنم....شاید یکماه...شایدم بیشتر.خدایی که تاحالا دست منو میثمو از هم جدا نکرده از این به بعدم نمیکنه....

گفته بودم خدا یار عاشقاست...باور نکردی....

میخوام برم حموم.کسی خونه نیست.میترسم چشمام سیاهی بره و دوباره بیوفتم...نمیدونم...

میثمم یه روزی به جایی یه وقتی دست همو برای همیشه میگیریم.یه وقتی که دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه دستامونو جدا کنه جز مرگ.

دوستای خوبم نتونستم حذف کنم.چون خیلی اینجارو دوس داشتم.چون خیلی شماهارو دوس داشتم.از ته ته ذلم...

برمیگردم.شاید چند وقتی نتونم کامنتارو جواب بدم.به خدا بی معرفت نیستم فقط خسته ام...فقط یه کمی زمان میخوام.

شاید حدود ۳۰۰ کامنت رو تایید نکردم.نمیرسم برای تایید این کامنتا بیام وبتون.

کامنتای پستای پیش تا کامنتای این پست رو همه رو همینجا جواب میدم.امیدوارم بیاین ببینین.

اگه بعد از این پستی کردم میام وبتون.

وبتون که میام و میخونم.اما خاموشم.جواب کامنتا تا این پست همینجا.

دوستای مهربونم برای دعا کنین.آوا میخوام خیلی تغییر کنه.خیلی خیلی.خیلی.برامون دعا کنین.

دعا کنین محکم بمونم و کم نیارم.محتاجم به دعا.

آجی آرزوی خوبم ببخش که اس ام ساتو جواب میدم و نه میس کالاتو.میدونم اونقدر مهربونی که درک میکنی.خوندم پستای جدیدتو در سکوت.خوشحالم برات.

روزای سختی رو دارم میگذرونم.اما خوشحالم میدونم بعد از از سختی آسونی هست.

تمام تغییراتمو میام و تک تک به همینجا ثبت میکنم.باید خیلی روشونو فکر کنم.

برمیگردم...شاید دیر باشه...اما مطمئنم که برمیگردم.

تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1391سـاعت 17:28 نويسنده آوا| |

برای یه مدت طولانی نمینویسم.

میرم...

اگه با خودم و دنیای خودم کنار اومدم و برگشتم که برگشتم.

اگه هم به نتیجه نرسیدم که برای همیشه حذف میکنم.آره احتمال ۹۰ درصد حذف میکنم.

زندگی من دیگه تموم شد.همه چیزم...زندگیم...

دوستایی که شمارمو دارین من تاوقتا با خودم کنار نیودم جواب هیچ کسو نخواهم داد.شرمنده اگه زنگ زدین و بیجواب موند.

یه مدت تنهام بذارین.اگه خوب شدم برمیگردم اگه نه هم که حلالم کنین...

تاريخ شنبه ششم خرداد 1391سـاعت 18:40 نويسنده آوا|

این روزا حال بهتری دارم...درست از همون روزی که تصمیم گرفتم زندگیو سخت نگیرم تا سخت نگذره حالم بهتر شد.

از اون روز تاحالا عاشق ترم و لحظه به لحظه عشقم به میثمم بیشتر و بیشتر میشه.روزی هزاران بار خداروشکر میکنم.

حس قشنگیه وقتی یه دنیا عشق تو دل آدم باشه و آدم هرلحظه از احساس سرشار.

دیروز روز آرومی بود امروز هم همینطور.

همه ی دیروزو خونه بودم.ساعت دوی بعد از ظهر بود که میثمم بهم زنگ زد.

تازه از خواب از بیدار شده بود.وقتی تازه از خواب بیدار میشه خیلی به نظرم دوست داشتنی میشه.

اون موقعس که دلم میخواد ساعت ها بشینم و نوازشش کنم.حسش کنم با تمام وجودم..

یکی حرف زدیم.داشت میرفت مارلیک.دلم براش تنگ شده بود اما چیزی نگفتم.

میدونم این روزا میثمم درگیره.سعی میکنم حتی اگه چیزی دلم خواست یا اگه یهویی دلتنگ شدم به روی خودم نیارم.

میثمم حق داره که این روزا حداقل دغدغه ی منو نداشته باشه... باید درکش کنم.اینو خوب میدونم.

این روزا حتی از حس درک کردن میثمم لذت میبرم.این چه احساس قشنگیه تو دل من؟؟؟

دیروز ساعت شش  و نیم عصر بود که دلم یهویی برای میثمم تنگ شد.زنگ زدم بهش.

جواب داد.تهران بود.مسافر سوار کرده بود رفته بود تهران.میدونم خیلی خسته بود اما با این حال با مهربونی جوابمو داد.

با هم حرف زدیم.مثل همیشه هم من اونو خندوندمو و اون منو.

بهش گفتم میثمم امروز اون روزایی بود که یهوو دلتنگت شدم.گفت پس خوب کردی زنگ زدی خانومم.

بهش گفتم هروقت برگشتی بهم زنگ بزن.گفت باشه عزیزم خیالت راحت باشه.

ساعت نه و نیم شب بود.بارون میومد.دلم یه جوری بود...نگرفته بود.اما...

رفتم دم پنجره.دستامو گرفتم زیر بارون.بوی خاک...خنکی ملایم...دلم پر از عشق...

دعا کردم و دعا کردم.صورتم خیس از بارون احساسم و دستام خیس از نعمت خدا.

همون موقع برقامون قطع شد.زنگ زدم به میثمم.گفتم برقامون قطع شده.

توی راه بود.داشت میومد سمت کرج.نگرانش بودم.قسمش دادم.گفتم میثمم خواهش میکنم با احتاط رانندگی کن.گفت باشه شب برم خونه بهت زنگ میزنم.

نمیدونم چرا سرم گیج میرفت.حالم خوب بود اما سرگیجه داشتم.

هوا خیلی خوب بود.پنجره ی اتاقمو باز گذاشتم و دراز کشیدم تو تختم.

خواب و بیدار بودم.گوشیم تو دستم بود و منتظر میثم بودم که زنگ بزنه  وبگه رسیده خونه تا بتونم با خیال راحت بخوابم.

ساعت یازده و نیم بود که میثمم زنگ زد.فکر کردم رسیده خونه.زود جواب داد.

بیرون بود.نمیدونم چرا یهویی دلشوره گرفتم.گفتم میثمم هنوز بیرونی؟نرفتی خونه؟

گفت خانومم حالم خوب نیست.امروز باز دوباره شیشه کشیدم و ...

میدونستم واقعا خوب نیست که داره اینجوری صادقانه بهم میگه.

گفتم میثمم پاشو بیا اینجا.اینجوری نری خونه بهتره.مامانت اینا نگران میشن اینجوری ببیننت.

گفت نمیدونم چی کار کنم...گفتم میثمم خواهش میکنم بیا.گفت باشه.

میدونستم وقتی شیشه میکشه هیچی نمیخوره و حالش بد میشه.

تا برسه زود لباسمو عوض کردم و رفتم براش شام گرم کردم.میزو چیدم و منتظرش موندم.

ساعت یک ربع به دوازده ی شب بود که اومد.زود دروبراش باز کردم.اومد بالا.

خداروشکر زیاد حالش بد نبود.فقط یکمی رنگش پریده بود.

باهاش رفتم دستشوویی.یه آبی به صورتش زد.نگام کرد.گونه شو بوسیدم.

گفتم میثمم باید شام بخوری.آوردمش سر میز.بشقاب غذارو گذاشتم جلوشو نشستم کنارش.

اونقدر حرف زدم و سرشو گرم کردم که همه ی غذاشو خورد.

یکمی هم با مامانم حرف زد.میدونستم نیاز داره یکمی تو تاریکی دراز بکشه.صداش کردن تو اتاق.

غذا که خورده بود حالش یکمی بهتر شده بود.خوشحال شدم.

گفتم میثمم مامانت خبر داره شب خونه نمیری؟گفت نه.گفتم نگران میشن.یه زنگ بزن و خبر بده.اس ام اس داد به مامانش و گفت نمیره خونه.

ساعت دوازده و نیم بود.گفت مسواکمو میاری خانومم؟

رفتم براش مسواکشو خمیر دندون زدم و آوردم تو اتاق.

میخندید.میگفت کوچولوی من اگه تو بخوای اینجوری همه ی کارای منو انجام بدی دوروزه لاغر میشی که.خندیدم.

ساعت یک ربع به یک شب بود که دراز کشید تو تخت.میدونستم باید سعی کنم هرجوری شده میثمم یکمی بخوابه تا حالش جا بیاد.

چراغو خاموش کردم.براش آب آوردم خورد.مثل همیشه دستشو گذاشت زیر سرم.بازم تمام حس امنیت دنیا اومد سراغم.

محکم به خودم فشارش دادم.پر از احساس بودم...پر از عشق.

گفت خانومم اگه دیدی تو خواب دارم حرف میزنم بیدار کن.گفتم میثمم تو راحت بخواب من بیدارم حواسم بهت هست عزیزم.

پیشونیمو بوس کرد.گفت بیا بغلم بخوابیم.پاشدم پنجره رو باز کردم.چه هوایی بود.

رفتم بغلش.سرمو گذاشتم رو دستش.با اون یکی دستش بغلم کرد.چه حس قشنگی بود.

چشماشو بست.فرصت خوبی بود که یه دل سیر نگاش کنم.

داشتم نگاش میکردم و فکر میکردم.فکر میکردم که چقدر من خوشبختم که میثمو دارم.چقدر خوشحالم که هست.چقدر خوشحالم که خدا میثمو بهم داده.

یکی دو ساعت داشتم نگاش میکردم.نصفه شب بود.چشماشو باز کرد.

لخند زد.گفت کوچولوی من تو چرا بیداری آخه؟مگه فردا امتحان نداری؟

گفتم خوب دست خودم نیست دوس داشتم وقتی خوابی نگات کنم.

گفت خانومم میدونم سخته میری برام آب بیاری؟گفتم معلومه که میارم میثمم.

تا برم آب بیارم و برگردم دیدم که چشماشو بسته  وخوابش برده.

وقتی اون صحنه رو دیدم دلم یهو لرزید.چقدر معضوم خوابیده بود.جمع شده بود گوشه ی دیوارو پتو از روش کنار رفته بود.

هوا سرد شده بود یکمی.پتورو کشیدم روشو خودمو تو بغلش جا کردم.

تو همون عالم خواب و بیداری دستشو گذاشت زیر سرم وبغلم کرد و بعد خوابید.

ساعت پنج صبح بود که بیدارم کرد.گفت کوچولوی من آب میدی بخورم؟

خم شدم از پایین تخت آبو دادم خورد.دوباره خوابیدیم تا ساعت یک ربع به هفت.

ساعت یک ربع به هفت بیدار شدم.رفتم مامانمو بیدار کردم و بعد اومدم میثمو بیدار کردم.

خودشو مثل بچه ها لوس میکرد.به زور بلندش کردم.

نشست رو تخت تا من لباس مدرسه مو بپوشم و منو مامانمو ببره مدرسه.

موهامو که شونه میکردم نگاه میکرد.آماده که شدم اومدم پیشش.سرمو خم کردم.گفتم میثمم بوسم میکنی؟

خنده اش گرفته بود.گفت خیلی بامزه گفتی آوا.لپمو بوس کرد و منو مامانمو رسوند مدرسه.

تو راه پیاده شد برام شیرکاکائو و کیک خرید و شکلات.میگفت بخور امتحان ریاضی داری بذار انرژی داشته باشی.

مامانم میگفت انقدر لوسش نکن.میمثم میگفت کوچولوی منه.بذار بخوره که امتحانشو خوب بده.

مارو رسوند دم مدرسه و خودش رفت.موقع رفتن براش دست تکون داد.خندید.از همون خنده های اول صبح که من دلم براش ضعف میره...

امتحانمو خوب دادم.همش به خاطر انرژی مثبتی بود  که میثمم بهم داده بود.

ساعت نه و نیم صبح برگشتم خونه.زنگ زدم به میثمم که خبر بدم امتحانمو خوب دادم.

اونم ذوق کرد.بهم گفت حالا برو یکمی بخواب کوچولوی من.دیشب که اصلا نخوابیدی.

ساعت ده صبح بود که خوابیدم تا یک ظهر.

بعدشم همش درس و درس تا شش عصر.ساعت شش بود که خود میثمم بهم زنگ زد.

آخ که چقدر خستگیم در اومد وقتی خودش بهم زنگ زد.خیلی مزه داد.خیلی زیاد.

یکمی حرف زدیم.خسته بود.گفتم بهش زود بره خونه استراحت کنه.

گفت جایی نمیخوای بری بیام ببرمت؟گفتم نه عزیزم خونه ام خیالت راحت باشه.

الان میثمم بهم زنگ زد.درست راس ساعت دوازده.

اول از همه تولدمو تبریک گفت و بعد کلی حرف دیگه که تند تند و پشت سر هم میگفت.

هیجان زده بود.حالش برام عجیب بود.نمیدونم...

گفت آوا میخوام خودمو جمع و جور کنم و زودتر عقد کنیم.گفت آوا باید یه کار پیدا کنم.

گفت آوا بیا فردا با مامانت صحبت کنیم ببینیم داییت که مهندس تو فردگاهه امام خمینی میتونه برام تاکسی جور کنه؟

گفت اگه بتونم بشم تاکسی فرودگاه دیگه همه چیز عالی میشه...فقط اگه بشه...

خیلی خیلی فکرم به هم ریخته.اصلا نمیدونم چه جوری باید به مامانم بگیم.

نمیدونم این کار شدنیه یا نه..

فقط میدونم که میخوام و باید یه کاری برای میثمم جوری کنم.به هرقیمتی.به هرقیمتی.

مغزم پر از فکرای گوناگونه.باید یه قدمی برداریم برای کار.

میثم راست میگه اگه میشد که برای فرودگاه یه تاکسی بخره و استخدام بشه دیگه همه چیز عالی میشد....

تمام تلاشمو میکنم.باید بکنم.خدایا کمکمون کن.خدایا خواهش میکنم.

نمیدونم باید چی کار کنم...چه قدمی بردارم.اما میدونم باید برای میثمم کار پیدا کنم.به همین زودیای زود.

شب تولدم یه دل مشغولی جدید برای منو میثم درست شده.کار.کار.کار.

خدایا بخیر بگذرون و مارو تو انجامش یاری کن...

میخوام برم یکمی دراز بکشم و فکر کنم...

میثمم امیدوارم امشب خوب و راحت بخوابی.عجیب عادت کردم به امنیت آغوشت.شبت بخیر.

به چند تا از دوستام قول داده بودم عکسوو بهشون نشون بدم.درست شب تولدم به قولم وفا کردم.فردا لینک عکسو برای دوستای نزدیکم میذارم.

تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1391سـاعت 0:50 نويسنده آوا| |

اونقدرحرف دارم که بازم مثل همیشه هول شدم.دیروز روز خیلی خوبی بود.خیلی خوب.

دلم میخواد تک تک لحظه هاشو...ثانیه هاشوبنویسم.

دیروز فهمیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که تاحالا فکر میکردم میثممو دوس دارم و حاضرم به خاطرش از همه چیزم بگذرم.همه چیز.

این روزا هررورز بیشتراز دیروز عاشق میثمم میشم و خیلی خوشحالم.خیلی خوشحال.

با خودم که میشینم و فکر میکنم هزاران بار خدارو شکر میکنم که میثمو بهم داده.

میثمم هست تا من دیگه هیچی از سختیای گذشته رو به یادم نیارم.

میثمم هست تا دیگه هیچ وقت مثل گذشته احساس بی پناهیی نکنم.

یه مرد پشت منه که هر لحظه  وتو هرشرایطی حتی با فکر کردن به وجودش آرامش میگیرم.

دیروز برام روز قشنگ و جالبی بود.اتفاقایی افتاد که خیلی خوشحالم کرد و عشقمو به میثم هزاران برابر.

دیروز صبح ساعت ده بیدار شدم.همش نگران میثمم بودم.راستش یه جورایی پریشون بودم.

نمیدونم...بیخودی تو خونه راه میرفتم و معلوم نبود چی میخوام.

از این که میثمم بهم زنگ نزده بود هزارتا فکر مختلف اومده بود تو سرم.

عجیب این بود که همش نگران مادر بزرگش بودم.همش باخودم میگفتم کاشکی اتفاقی برای مادر بزرگش نیوفتاده باشه.نمیدونم چرا دلم بیخودی شور میزد.

ساعت دوازده ظهر بود که زنگ خونه مونو زدن.بابام اومده بود.منو مامانمم خیلی هول شدیم.

اصلا از این اومدنای بابام خوشحال و راضی نیستیم.دروباز کردیم.اومد بالا.حالش زیاد خوب نبود.

میگفت خواب دیدم که من با میثم دعوام شده و خودمو از پنجره پرت کردم پایین!

بابام تا شب خونه مون موند.

ساعت دو بعد از ظهر بود که میثمم بهم زنگ زد.

راستش از اومدن بی موقع بابام ترسیده بودم اما وقتی میثمم زنگ زد بهو یه آرامش خاصی اومد تو دلم.

زود اومدم تو اتاقمو  جوابشو دادم.خداروشکر که حالش خوب بود.

یکمی حرف زدیم.براش تعریف کردم که بابام  اومده و...

گفتم یکمی استرس دارم.گفتم یکمی حالم به هم ریخته.آرومم کرد.

گفت خانومم برو حموم یکمی حالت جا بیاد خودم دوباره زنگ میزنم.

رفتمو حموم.ساعت سه و نیم بود که دوباره خودش بهم زنگ زد.حالم بهتر شده بود.سرحال شده بودم.

حرف زدیم.گفت آوا خیلی وقته با هم بیرون نرفتیم.گفتم آره میثمم حواسم هست...خیلی هم حواسم هست.

گفتم منم دلم لک زده برای این که با هم بریم بیرون اما این چند وقته که درگیر خونه گرفتنی درکت میکنم ازت توقعی ندارم.

گفت کوچولوی خوب من تو همیشه همه چیزو درک میکنی.انتظار دیگه ای نمیشه ازت داشت.

گفت آوا امروز هوا خیلی خوبه.دوس داری بیام دنبالت بریم بیرون؟

ذوق کردم.گفتم من که از خدامه میثمم.گفت پس بدو برو حاضر شو...

خداحافظی کردم که حاضر بشم.لباس مرتب پوشیدم.یکمی آرایش کردم.خیلی کم.

ساعت یک ربع به چهار بود که میثمم زنگ زد.حاضر بودم.

گفت خانومم لباس مرتب بپوش.مامان بزرگم خونه مونه.گفته نامزدتو بیار ببینم.

هول شدم.دست و پام شروع کرد به لرزیدن.گفتم میثم الان میگی؟خوب باید زودتر میگفتی که من آمادگی داشته باشم.

گفت الان گفتم که نری زیاد به خودت ور بری  و آرایش کنی.

همینجوری ساده قشنگ تری.دوس دارم اینجوری به مامان بزرگم نشونت بدم.

گفت تا پنج دقیقه ی دیگه میرسم بیا پایین.خیلی هول شده بودم.

خیلی دوس داشتم مامان بزرگش از من خوشش بیاد.درسته که حالا ندیده بودمش اما از ته دلم دوسش داشتم..نمیدونم یه جور محبت قلبی خاص.

درست پنج دقیقه بعد بود که بوق زد.شالمو مرتب کردم و رفتم پایین.

ساده لباس پوشیده بودم مثل همیشه.قبل از این که سوار ماشینش بشم خوب سرتاپامو نگاه کرد.

لبخندو که رو لباش دیدم خیالم راحت شد.فهمیدم مرتبم.

اما هنوز دلم شور میزد.فکر میکردم مامانشم خونه ست.واسه همین یکمی نگران بودم.

داشت میرفت سمت خونه که گفتم میثمم میشه اول بریم پمپ بنزین؟تا من یکمی دلهره ام بره؟

خندید.گفت کوچولوی من نگرانی نداره که.تو اونقدر خانوم و مهربونی که الان مامان بزرگم عاشقت میشه.

با حرفاش بهم امید میداد.همش سعی میکرد منو بخندونه.

گفتم میثمم مامانتم خونه ست؟گفت عزیزم فقط داداشم و مینا و مامان بزرگم خونه ان.

گفتم میثمم من دست خالی روم نمیشه بیام بریم برای مامان بزرگت یه چیزی بخریم؟

گفت آخه چی؟گفتم یه دست گل کوچولو.فقط برای احترام.گفت لازم نیست.گیر دادم.

گفت باشه.خودش پیاده شد و رفت چندتا شاخه گل قشنگ خرید.

رسیدیم دم خونه شون.تو پارکینگشون که بودیم خودش شالمو رو سرم مرتب کرد و بعد پیشونیمو بوس کرد.

گفت خانوم قشنگ من نگران هیچی نباش.بیخودی هم هول نشو.فقط خودت باش.خود خودت.

رفتیم بالا.داداش میثم دروبرامون باز کرد.چقدر داداش کوچولوشو دوس دارم.اول راهنماییه.

خیلی شبیهه میثمه.بهش احساس خاصی دارم.دوس دارم بیشتر بهش نزدیک بشم...

سلام کردم بهش.خندید.خندیدم.دست کشیدم رو سرش.گفت بفرماییید آوا خانوم.

مادر بزرگش از جاش بلند شد.اصلا فکر نمیکردم اینی باشه که هست!

خیلی دوست داشتنی و قشنگ  ومهربون بود.غیر قابل تصورم بود.

اومد جلو.بغلم کرد.چه بوی خوبی میداد.سرمو گذاشتم رو شونش.گونه هامو هی بوس میکرد.

احساس کردم اصلا نه هول شدم و نه ترسیدم.خیلی احساس راحتی میکردم.

میثم تعارف کرد که بریم بشینیم رو مبل اما مامان بزرگش دستمو گرفته بود میبرد طرف جای خودش رو زمین.

منم ترجیح دادم رو زمین بشینم.همون موقع مینا از هم اتاقش اومد بیرون.

از من سه سال بزرگتره.زود از جام بلند شدم و رفتم جلو.دست داد.صورتشو بوسیدم.

دوباره اومدم نشستم کنار مامان بزرگ میثم.دستمو گرفته بود تو دستش و هی ناز میکرد.

میثمم اومد نشست پیش ما.خواهرش داشت چای دم میکرد.

میثم این مامان بزرگشو خیلی خیلی دوس داره.همش دست و صورتشو بوس میکرد.

گفت مامانی اینم آوا آوا که هی میگفتی بیار ببینمش.خوبه؟خوشت اومد؟

طفلک مامان بزرگش چون سکته کرده نمیتونه خوب صحبت کنه..

با سختی گفت:دیگه این زنته...خیلی خوبه.مامان بزرگش دست میکشید رو صورتم رو موهام...

به میثم میگفت این خیلی کوچولوئه میثم.باید خیلی مواظبش باشی.

خداروشکر میکردم که دل به دل راه داره و مامان بزرگش از من خوشش اومد.

مینا چایی آورد و نشستیم خوردیم.مامان بزرگش یه لحظه دستمو ول نمیکرد.

خیلی احساس خوبی بهش داشتم.به دلم نشسته بود.تو چشماش یه دنیا مهربونی بود.

میثم رفت آلبوم بچگیاشو آورد که ببینیم.نشستیم سه تایی عکسارو دیدیم.

مامان بزرگش هرجا به عکس میثم میرسید بوس میکرد.

چهل دقیقه خونه شون بودیم.موقع خداحافظی اول با مینا و بعد با علیرضا خداحافظی کردیم.

مامان بزرگش به خاطر ما از جاش بلند شده بود.رفتم که بوسش کنم دستمو گرفت بوس کرد.

خیلی خجالت کشیدم.منم دستشو بوس کرد و بغلش کردم.خوشحال بود.میخندید.

دستمو گرفت و گذاشت تو دست میثم.گفت میثمم معلومه که این دختر خیلی دوستت داره.من از روی تجربه میگم.تو چشماش پر از محبت و سادگیه.

تو چشمام اشک جمع شده بود.خدایا شکرت.شکرت.زود کفشمو پوشیدمو از خونه اومدم بیرون.

میثمم اومد.تو راه پله دستمو بوس کرد و گفت آوا مرسی جبوی مامان بزرگم سربلندم کردی.خیلی ازت خوشش اومده.

ساعت پنج بود که منو رسوند خونه.اومدم بالا بابام هنوز خونه مون بود.خیال رفتنم نداشت انگار.

ساعت شش بود که میثمم دوباره زنگ زد.تو اتاقش بود.گفت از وقتی که رفتی همش حرف توئه.مامان بزرگم یه سره میگه آوا آوا...

نه مغرور شدم و نه هیچی.فقط خوشحال شدم.اندازه ی تمام زندگیم خوشحال شدم.

میگه مامان بزرگم گفته آوا صورتش خیلی معصوم بود.معلوم بود محبتش بی ریا بود.

خدایا شکرت.خوشحالم که کسی که برای میثمم خیلی عزیزه و حکم مادرو براش داره از من خوشش اومده.

بابام میخواست شام هم بمونه انگار.ساعت هشت شب بود که میثمم دوباره زنگ زد.

گفت بابات هنوز هست؟گفتم آره؟گفت دوس داری منم بیام باباتو ببینم؟واقعا دوس داشتم.

بابامو میثم خیلی وقت بود که همدیگه رو ندیده بودن.دوس داشتم باهم روبه رو بشن و قال قضیه کنده بشه.

گفتم میثمم آره بیا خیلی خوبه.گفت شام بیام؟گفتم آره ولی زود بیا.

گفت خانومم چی بپوشم؟گفتم اون پیرهن چهار خونه مشکیه رو با شلوار پارچه ای بپوش.گفت آره باشه خونه.

ساعت هشت و نیم بود که اومد.مامانم اینا رفته بودن تا سر کوچه میوه بخرن.

منم لباس پوشیده بودم و مرتب بودم.دروکه باز کردم بغلم کرد.

سرم رو سینش بود.نشستیم رو مبل.نازم کرد.گفت آوا از لباس پوشیدنت خیلی خوشم میاد.دقیقا میدونی چیو کجا باید بپوشی.

همون موقع مامانم اینا هم اومدن.دروبراشون باز کردم.

بابام و میثم با هم روبوسی کردن و همه چیز بخیرو خوشی گذشت.

ساعت نه بود که میز شامو چیدیم.موقع شام من کنار میثمم نشسته بودم.میثمم سربلندم کردی.همین که بهم توجه میکنی...علاقتو بهم نشون میدی برام خیلی ارزش داره.

میثمم برام غذا کشید.خیلی از این کارش خوشم اومد.جلوی جمع همیشه و همیشه باهام با احترام رفتار میکنه.خدایاشکرت.

موقع شامم بیشتر بابام و میثم حرف میزدن و ما ساکت بودیم.

بعد شام هم میثم به مامانم کمک کرد و با هم میزو جمع کردن.

بعد نشستیم تو هال جلوی تلویزیون.برای میثمم میوه پوست کندم.لبخند زد.نشسته بودم کنار میثم.

منم به میثم خیلی احترام میذارم.رابطه مونو خیلی دوس دارم.پر از عشق...پر از محبت.خدایا حفظش کن.

یکمی حرف زدیم و ساعت ده و نیم بود که میثمم خداحافظی کرد و رفت.باهاش تا پایین پله ها رفتم.

ساعت یازده شب بود که بابام هم رفت.ساعت یازده زنگ زدم به میثمم که بگم بابام رفت.

میثمم گفت آوایی امشب خیلی از تمام حرکات و رفتارات خوشم اومد.خیلی عوض شدی.این روزا از همیشه بیشتر بهت اعتماد دارمو  و..

بیرون بود.گفتم میثمم انگار نه انگار که امروز این همه پیش هم بودیم.دلم برات تنگ شده.

گفتم میثمم میشه امشب بیای خونه مون؟گفت آخه جلوی مامانت روم نمیشه...

گفتم خواهش میکنم میثم.خیلی دلم میخواد پیشت باشم.قبول کرد.گفت خوراکی چی میخوای برات بگیرم بیارم؟

گفتم یستنی میخوام.گفت باشه تا چند دقیقه دیگه میام.

آرایشمو پاک کردم.موهامو باز گذاشتم.لباس خوابمو پوشیدم.ساعت یازده و نیم اومد.

کلی برام بستنی خریده بود.برای مامانمم خریده بود.نشستیم تو هال و بستنیارو خوردیم.

ساعت دوازه بود که اومدیم تو اتاق.به مامانم شب بخیر گفتم و..

بغلم کرد.سرمو گذاشتم رو سینش.حرف دلمو زدم.گفتم میثمم این روزا خیلی دلم میخواد که همیشه کنار تو باشم...

موهامو ناز کرد.گفت آوا میری یه پارچ آب خنک بیاری؟گفتم تو جون بخواه.هرچی بخوای برات میارم.

رفتم براش به پارچ آب آوردم و گذاشتم پایین تخت.رفتم تو بغلش.محکم بغلم کرد و یه هماغوشی خیلی قشنگ...

تا ساعت یک و نیم داشتیم حرف میزدیم و نازم میکرد.دستش زیر سرم بود.نفهمیدم کی خوابم برد.

ساعت سه ی صبح بود که بیدارم کرد.گفت کوچولو بیدار میشی؟بیدار شدم.خندید.خندیم.

تا ساعت سه و نیم بیدار بودیم.دوباره خوابیدیم تا ساعت پنج.ساعت پنج انقدر بوسم کرد که بیدار شدم.

چشمام پر از خواب بود.چشمامو بوس میکرد.موهامو میکشید.بچه بازیش گرفته بود.منم فقط میخندیدم.

گفت آوا؟نگاش کردم.تو چشماش یه چیزی بود.غرقش شدم.بوسه بارونش کردم و بعدشم یه هماغوشی که با همیشه فرق داشت.خیلی فرق داشت.

ساعت پنج و نیم صبح بود گفت آوایی سرتو بذار رو سینم تا ساعت شش و نیم بخوابیم.

سرمو گذاشتم رو سینش و دستشو حلقه کرد دورم و خوابیدیم.

ساعت شش و نیم من زودتر بیدار شدم.انقدر بوسش کردم تا چشماشو باز کرد.

رفتم شیرکاکائو کیک خوردیم.بعدشم مامانمو بیدارکردم.

تا برم مامانمو بیدار کنم میثمم دوباره خوابیده بود.پتورو هم کشیده بود رو سرش.درست مثل بچه ها.ایییی خدا من این پسرو خیلی دوس دارم.

ساعت هفت صبح بود که به زور از جاش بلندش کردم.باید منو مامانمو میبرد مردسه.من امتحان داشتم.

لباس مدرسه مو که پوشیدم منو وسط هال بلند کرده بود و تو هوامیچرخوند.

مامانم همش میگفت میثم بذارش زمین آوا سنگینه.کمرت درد میگیره.اصلا گوش نمیکرد.همش میخندید.

بعدشم منو مامانمو رسوند مدرسه و رفت.

امتحان دادمو برگشتم خونه به میثمم اس ام اس دادم که خیالش راحت بشه و خودم خوابیدم.

ساعت یک بعد از ظهر بیدار شدم.ناهار خوردم و رفتم حموم...

امروز قرار بود برم با دوستام کلاس ریاضی.

ساعت چهار بود که به میثمم زنگ زدم که بهش خبر بدم دارم میرم.زود جواب داد.حالش خوب بود.

تا صدای منو شنید گفت کوچولو امروز سرحالیا.گفتم آره چرا نباشم؟میثم به این خوبی دارم...

خندید.بیرون بود.گفتم میثمم ساعت پنج تا هشت میخوام برم کلاس ریاضی.برم؟

گفت مامانتم میاد؟گفتم آره عزیزم میاد میشینه با مامان الناز تا من کلاسم تموم بشه.گفت باشه برو.مواظب خودتون باشین.

ساعت پنج تا هشت که کلاس بودم.سعی کردم درسو گوش کنم.چهارشنبه امتحان ریاضی دارم.

سر کلاس بودم که میثمم اس ام اس داد خانومم موقع برگشتن هوا تاریک میشه با ماشین برگردین.جواب دادم چشم عزیزم خیالت راحت باشه.

وقتی رسیدم خونه زود بهش زنگ زدم.انگار عجله داشت.نمیدونم...بیرون بودم.

گفت شب بهت زنگ میزنم.رسیدی خونه؟گفتم آره عزیزم خونه ام خداحافظی کردیم.

برم شام بخورم..منتظرم میثمم بهم زنگ بزنه.

این روزا حال خوبی دارم.همین که میثمم کنارم هست و هوامو داره....

میثمم دوستت دارم.تو به اندازه ی تمام روزایی که من سختی کشیدم بهم خوبی میکنی..

و به اندازه ی تمامیت زنونگی من مردونگیتو ثابت میکنی...

میثم خوبم...هیچ وقت آرامش وجودتو از من دریغ نکن.

هنوز یاد صبح میوفتم...وقتی مثل پسر بچه های شیطون شده بودی و هی میرفتی زیر پتو.

وقتی که به زور سعی میکردم پتورو از رو سرت بکشم و تو بهم میخندیدی..

وقتی که لباس مدرسه پوشیدمو اومدم بالاسرت چشماتو باز کردی و گفتی این خانوم کوچولوی منه؟؟؟؟

بعدشم محکم محکم بغلم کردی... من هی میگفتم نکن میثم لباسام چروک میشه.اما تو گوش نمیکردی...

میثم منو تو کنار هم خوشبختیم.خیلی خوشبخت.

هنوزم دلم میخواد به خاطر دیشب که اومدی و منو جلوی بابام سربلند کردی ازت تشکر کنم.

میثم خودتم میدونی که لازم بود اومدنت.مرسی که میذاری بهت تکیه کنم  و از وجودت آرامش بگیرم...

مخصوصا این روزا که نزدیک امتحانامه خیلی به آرامش وجودت نیاز دارم.مرسی که درک میکنی و پشتمو خالی نمیکنی...

شبت قشنگ مرد خوب من.

کامنتای پست پیش رو هم سعی میکنم تا شب جواب بدم.مرسی که همراهم هستین دوستای خوبم.

تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391سـاعت 21:35 نويسنده آوا| |

MiSs-A