کاشکی این گریه امونم بده بنویسم....
نمیدونم چرا ولی هیچ وقت دلم نمیخواد تو وبلاگم تلخ یا غمگین بنویسم.
دوس دارم وقتی خوشحالم...وقتی تو دلم پر از عشق و امید و شادیه بیام بنویسم اما..
اما با خودم که فکر میکنم میبینم من که جایی رو جز اینجا ندارم که حرفامو بگم و خالی بشم..
من که حتی دوست صمیمی خارج از دنیای مجازی ندارم که باهاش برم بیرون یا تلفنی حرف بزنیم و دردودل کنیم..
من که حتی بیشتر اوقات که ناراحتمم سعی میکنم خوشحال باشم تا مامانم دلش نگیره.
مگه اون به جز من کیو داره که باید غصه خوردنمو ببینه؟اونم دلش خوشه به خوشی من.چرا باید دلخوشیشو بگیرم؟
اما خوب یه وقتایی هم هست که آدم احتیاج داره بنویسه تا سبک بشه.
این وبلاگ...اینجا...این نوشته ها..این دوستای خوبم همه وهمه مرهم تمام دردای منن..
حالم خوب نیست نه این که بخوام بگم میثمم بازم رفته سراغ مواد.نه این بار مساله اصلا این نیست اما..
خیلی حرف دارم برای نوشتن.یک شب که نمینویسم تمام حرفام تو دلم تلمبار میشن و آزارم میدن.
بنویسم از دیروز...دیروز روز بدی بود برام.خیلی بد.
دیروز شده بودم یه آوایی که خودمم نمیشناختمش.عصبی..داغون...گریون...جیغ میزدم و حرکاتم دست خودم نبود.به خدا نبود.
دیروز روز آرومی بود.از میثمم خبری نداشتم.میدونستم که تو ترکه.برای همین نه نگران بودم و نه پریشون فقط داشتم با صبوری تحمل میکردم.
ساعت پنج بعد از ظهر بود که بابام اومد خونه مون.مامانم مجبوری درو باز کرد.
حال بابام خیلی بد بود.اصلا یه شکلی شده بود.معلوم بود برای دعوا اومده.
همیشه وقتی میاد جو آروم خونه مونو متشنج میکنه.میترسم ازش.نه به خاطر خودم.اما همش نگران مامانم میشم.
میدونم که اونم میترسه...میدونم...
نشسته بودیم.صحبت از ازدواج من شد...مامانم میخواست با بابام حرف بزنه که یکمی به خودش بیاد.
من دارم ازدواج میکنم اما برای بابام اصلا مهم نیست.انگار که فقظط میخواد بیاد سر عقد امضا بده و بره.دیگه هیچی براش مهم نیست.
نه آبروی دخترش...نه عذت و شرافتم...نه سربندی من و نه حتی خوشبختیم.چقدر دلم میگیره از این بی توجهی.
فکر میکنه چون راضی شده بیاد امضا بده یعنی داره نهایت لطف رو میکنه.
اصلا تو این دنیا نیست.انقدر تو دنیای پوشالی خودش غرق شده که دیگه هیچی واسش مهم نیست.هیچی.
گاهی وقتا فکر میکنم تو یه خانواده ی شلوغ به دنیا اومدم.مثلا با ده بچه!!
اون وقت از این همه بی توجهی بابام ناراحت نمیشدم...اما حالا...
من فقط یه دونه دخترشم اما...
حاضره حرکاری بکنه.حتی بیاد سر عقدم امضا بده اما یک ریال از پولاش کم نشه!
دیروز مامانم شروع کرد به حرف زدن باهاش.گفت افشین منو تو فقط همین یه دخترو داریم..
حالا که انتخابشو کرده...حالا که عاشق شده و کار به اینجا رسیده..میثمم که دوسش داره و میخواد باهاش ازدواج کنه..
میثمم که خانواده ی پولداری نداره که خیلی حمایتش کنن.بیا منو یکمی کمکشون کنیم و بفرستیمشون سر خونه زندگیشون.
مامانم به بابام گفت تو کمک کن اینا یه سوییت رهن کنن اینجا و منم تمام وسایلای خونه مو میدم بهشون!خودمم برمیگردم پیش پدر مادرم.
بابام تا اینو شنید دعوض شد.اصلا یه جور دیگه شد.خیلی عوض شد.
عصبی شده بود.انگار که میخواست مارو کتک بزنه.راستش نترسیده بودم.نه نترسیده بودم.من دیگه عادت کردم به این وضع.
اما یه نفرت عجیب اومد تو دلم.چرا؟چرا ما آدما اسم پول که میاد عوض میشیم؟
کاشکی بابام همون دیروز برمیگشت به منو مامانم میگفت من پولی نمیدم به آوا.اما اون حرکات و رفتارارو نشون نمیداد.
اگه وایمیستاد و محکم میگفت من به آوا پولی نمیدم برای ازدواجش من انقدر دلم نمیگرفت.
اما اون رفتار تحقیر کنندش...
اون منو مامانم تحقیر نکرد.به نظر من فقط ارزش خودشو پایین آورد همین.
نتونستم جلوی خودمو بگیرم.تلخ شدم و عصبی و داغون.
جیغ زدم سرش.داد زدم.وایستاده بودم روبه روشو فریاد میزدم.دلم پر بود.خیلی پر.
گفتم نترس بابای خوبم! من پولای تو احتیاجی ندارم.
اگه قراره یه زندگی جدیدو شروع کنم نمیخوام که اینجوری شروع بشه...با منت...با صدقه...نه نمیخوام.
اون میگفت و من میگفتم.
اومدم تو اتاقم.این روزا من اصلا کشش دعوا ندارم.خوب دست خودم نیست.اهل دعوا نیستم.
تمام تنم داشت میلرزید.دستام شدید...پاهام...رگام ذوق ذوق میکرد...خیلی حس بدی بود.
اما نه یه قطره اشک ریختم و نه بغض کردم.
عشقی که من به میثم دارم قابل ترجم نیست.نباید برای جلب ترحمش قدمی برمیداشتم.
بابامو صدا کردم تو اتاق.گفتم بیا با هم حرف بزنیم اومد.اما...
بهش گفتم ازت دیگه هیچی نمیخوام.هیچی حتی نمیخوام سر عقدم از شیرینی بخورم که تو پولشو دادی.
فقط بیا امضا بده و بذار با میثم ازدواج کنم.منم هرکجا بخوای امضا میدم که به یک ریال از پولای تو چشم داشت ندارم.
خدایا شکرت.چقدر دلم گرم بود به خاطر میثمم.
میثمم منو بدون هیچی هم خواسته بود.من دلم قرص بود.وقتی حرف میزدم نه تردیدی تو صدام بود و نه لرزشی...
دندون قروچه میکرد.گفت من که گفته بودم بدون هیچی اگه خواستی ازدواج کنی میام امضا میدم در غیر این صورت نه!
نگاش کردم.چقدر غریبه شده بود واسم...نمیشناختمش انگار.
گفتم فقط میمونه یه سوال.بذار بپرسم تا تکلیفم با خودم روشن بشه...
گفتم اگه به جز میثمم یکی دیگه میومد خواستگاریم...یکی که شرایطش با میثم زمین تا آسمون فرق میکرد..
یه پسر از یه خانواده ی پولدار و تحصیل کرده و همه چیز تموم از نظر شما!اون وقت بازم به من جهیزیه نمیدادی؟؟بازم بدون هیچی منو میفرستادی خونه ی شوهر؟
گفتم خوب فکر کن جواب این سوالت واسم خیلی مهمه.
حتی فکر هم نکرد.محکم گفت آره!
یه سری چیزا رو دوس ندارم اینجا بنویسم.شاید اغراغ بشه...شایدم ریا...اما...
اون لحظه ریخت.یخ زدم راستش.توقع داشتم حداقل بگه چون میثمو دوس ندارم..یا چون با ازدواجت با میثم مخالفم میخوام هیچی بهت ندم اما..
اون وقت دلم آروم میگرفت اما..
وقتی اون حرفو زد فقط بهش گفتم از خونه ی مامان من برو بیرون.هروقت وقت امضا شد خبرت میکنم.
در اتاقمو بستم و دیگه بیرون نرفتم از اتاقم.
نشستم و به خیلی چیزا فکر کردم.تموم تنم داشت می سوخت..
به دوتا ماشینی که جلوی در خونه ی آقاجون پارکه و بابام انقدر که ازش استفاده نکرده یک وجب خاک روش نشسته...
به حساب بانکیش....به ارث ملیونی که تا چند وقت دیگه بهش میرسه..
وقتی به این چیزا فکر میکردم خیلی دلم میگرفت.
این پول لعنتی آدمو تا کجا میرسونه؟تا جایی که آدم حتی بچه شو فراموش میکنه و غرق میشه تو اسکناساش؟
بابایی از وقتی یکمی پول دستت اومد زود خودتو گم کردی.اینو نمیگم که خودمو آروم کنم نه..
بابا منو تو مامان خیلی خوشبخت بودیم وقتی پولدار نبودیم.
یادته بابا؟تو چقدر کار میکردی تا برای من یا مامان لباس دلخواهمونو بخری؟
یادته چند شب پشت سر هم کار میکردی تا یه پولی جمع کنی و منو مامانو ببری شمال و بهمون خوش بگذره؟؟؟؟؟
بگو اون روزارو یادته؟
اما حالا چی؟درست از همون روزی که اون مغازه ی لعنتی رو فروختی و عوض شدی..
اینو از تراولایی که میگذاشتی توی جیبت و جلوی هر بدبخت بیچاره ای درشون میاوردی فهمیدم!کاری که همیشه ازش متنفر بودم وباعث شرمندگیم میشد.
نمیخوام بیشتراز این گلایه کنم نه..
فقط اینارو نوشتم که یکمی از دردی که از دیروز با حرفا و کارات به جونم زدی کم بشه اما نشد.هه...
دیروز عصری ساعت هفت و نیم بود که گوشیم زنگ خورد میثمم بود.
راستش تنم لرزید.تنم لرزید که نکنه صدای سرحال و خوشحالشو بشونم که داره از مارلیک برمیرگرده.
وقتی میخواستم گوشیو جواب بدم تو حال خیلی بدی بودم.
همون موقع با بابام بحثم شده بود و اومده بود تو اتاق.داشتم میلرزیدم اما باید هرکاری میکردم تا میثمم هیچی نفهمه.
نمیخواستم پریشونش کنم...نمیخواستم استرس داشته باشه.
خیلی سعی کردم که صدام نلرزه.
جواب دادم.تا گفتم جااانم؟گفت آوا؟دوباره گفتم جانم؟
گفت منو داداشم علیرضا تو اتوبوسیم داریم میریم شهرستان خمین.
از صداش معلوم بود که چیزی مصرف نکرده.همین انقدر آرومم کرد که..
اون لحظه میثمم به تایید من احتیاج داشت نه هیچ چیز دیگه.
نه ازش پرسییدم چرا رفتی؟نه گفتم چرا بیخبر رفتی و بهم خبر ندادی؟نه هیچ سوال دیگه ای.
اون حرفشو یه جوری زده بود که انگار از من میخواست تاییدش کنم.تو اون حال به حمایتم احتیاج داشت.
تا اینو گفت گفتم خوب کردی عزیزم.برات این بهتر بود.میری یه آب و هوایی هم عوض میکنی..
گفت امروز که تو خونه بودم وسوسه شدم که برم بخرم بکشم.اما خیلی بیقرار شده بودم.
یهو به سرم زد که با علیرضا راه بیوفتم برم یه چند روزی خونه ی دایی بزرگم.
اخه مادربزرگشم چند روزیه که رفته شهرستان و اونجاست.
گفتم خوب کردی عزیزم.
گفت فکر کردم به جای این که برم کمپ برم مسافرت و اونجا چند روز بمونم.گفتم خوبه.
هیجی از اومدن بابام نگفتم.اون که توی راه بود.اگه من میگفتم هم کاری از دستش بر نمیومد.فقط نگران میشد...
بهش گفتم میثمم میدونم وقتی برسی خسته ای اما اگه تونستی بهم یه خبر بده که رسیدی که نگران نمونم.گفت باشه.
حال حرف زدن نداشت.نمیخواستم زیاد خسته س کنم.زود خداحافظی کردیم.
دیشب ساعت نه شب بود که دلم هوای میثممو کرد.کلافه بودم.نمیدونم چم شده بود...
دلم برای بوی عطر تن میثمم پر میکشید..داشتم دیوونه میشدم.
ساعت نه شب به مامانم گفتم میای بریم خرید؟گفت کجا؟گفتم میخوام عطر بخرم.گفت الان؟گفتم آره.
رفتیم بیرون.همون ادکلنی رو که میثمم همیشه میزنه رو خریدم برای خودم.
انقدر میزنم به تنم و بوش میکنم که...
برگشتیم خونه... زدم به دستام..بالشم...تمام صورتم خیس شده..
یاد حرفای بابام داشت دیوونه ام میکرد.
دیشب ساعت یازده و نیم بود که میثمم زنگ زد.گفت آوا من رسیدم.خسته بود.گفتم مرسی که زنگ زدی میثمم.مرسی.
بهش شب بخیر گفتم که زود بره استراحت کنه.
امروز حالم خوب نیست.همش میلرزم...نمیدونم چرا...
الان بابام زنگ زده و داره با مامانم حرف میزنه.مدام داره چرت و پرت میگه.
بابا میدونی دخترت اهل تنفر نیست؟میدونی؟
اما داری منو به جاییییییییی میرسونی که بگم ازتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت متنفرم.میفهمی؟
امروزم فقط دو دقیقه با میثمم حرف زدم.حالش بد نبود.میدونم این روزا زیاد حوصله نداره.
نباید زیاد ازش توقع داشته باشم....میدونم..
دارم خفه میشم از بغض.الان بابام به مامانم گفت من راضیم آوا با میثم ازدواج کنه اما بهش پول نمیدم.هیچی نمیدم...
مامانمم گفت باشه.
چقدر حالم بده.نه به خاطر پول.نه به خاطر این.
به خاطر این که چقدر دلم برای بدبختیش میسوزه...چقدر دلم برای حقارتش میسوزه...
بابا خیلی برات متاسفم...خیلی..
میخواستی بهم هیچی ندی هان؟من که چیزی نخواسته بودم از تو.
کاشکی فقط تصورای قشنگی که داشتمو خراب نمیکردی..
چقدر بهت اعتماد کرده بودم.خرابش کردی بابام.بد کردی بابا.خیلی بد کردی...
امشب میخواستم از میثمم بنویسم اما اونقدر چشمام خیسه که هیچ جارو نمیبینم...بمونه برای بعد...
میثمم دوستت دارم تا پای جونم پای همه چیز وایستادما.خیالت راحت باشه میثمم.
نمیذارم هیچ کس بهت یک حرف عوضی بزنه..
نمیذارم هیچ کس ناراحتت کنه.
تا روز عقمون همه و همه فقط با من طرفن.نمیذارم هیچ کس ناراحتت کنه میثمم...
دوستت دارم میثم.
اینو بدون اینجا کوچولوت چشماش از غصه خیسه خیسه اما دلش پر ازعشق...عشقی که هیچ وقت تموم نمیشه...

















