تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...


تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

از دلتنگی هام...

حالم بد نیست اما نمیخوام امشب بنویسم...

نمیدونم...حس خاصی دارم.

با این که پر از حرفم اما نمیخوام بنویسم.

امشب میثم اومد خونه مون.با مامانم حرف زد.

من تو اتاق بودم.میثم بهم گفت از اتاق بیرون نیام تا با مامانم حرف بزنه.

اینجوری که معلومه دوباره همه چیز داره خراب میشه.همه چیز داره بدتر میشه...هیچی خوب نیست...

مامانم همه چیزو رک به میثم گفت.میثمم همینطور.دعواشون نشد اما...

نمیدونم.اصلا حوصله ی حرف زدن ندارم.بیخیال.

فقط میدونم اگه میثم بره دیگه مامانمو نمیبخشم.همینجا قسم میخورم.قسم!

مامان کوه غمو رو شونه ام دیدی و برنداشتی....دیدی و برنداشتی!

 

دوستان امشب نمیتونم کامنتای پست قبل رو جواب بدم.ببخشید

ÊÇÑíÎ چهارشنبه سی ام آذر 1390ÓÜÇÚÊ 0:11 äæíÓäÏå شیرین

بال  و پرم بودی...خبر نداشتی.تاج سرم بودی خبر نداشتی...

سایه به سایه هر طرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی...

از دیشب بنویسم.از دیشبی که تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد.شب عجیبی بود...عجیب و دردناک.

از اون شبایی که باید عاشق باشی تا بفهمی چی میگم.

لحظه به لحظه شو تا خود صبح درد کشیدم اما لذت داشت.یه جور لذت غریب.

هذیون میگفتم...مامانم میگه اومدم بالاسرت.داشتی اسم میثمو باباتو صدا میزدی همش.

از دیشب چیزی یادم نمیاد.

مامانم میگه تا موقع اذان صبح هذیون میگفتی وهمش میثمو میخوستی.

اذان که شد آروم شدم.خوابم برد.

امروز نرفتم مدرسه.نمیتونستم برم.اصلا نمیتونستم ازجام بلند بشم.

دیشب اونقدر بالا آورده بودم که دیگه جونی نداشتم که حتی از تختم بلند شم.

همش تو خواب و بیداری بودم.توی برزخ.

ساعت نه و نیم بود که چشمامو باز کردم.درد جسمی نداشتم اما ناله میکردم.

روحم زخم عمیقی خورده.هرچند که میثمم امشب مرهم گذاشت رو زخمام.مطمئنم که عفونت نمیکنه دیگه!

اما..زخم من احتیاج به زمان داره...شایدم جاش تا همیشه روی قلب عاشقم باقی بمونه.

اما میثمم ارزش تمام این زخم هارو داره.

ساعت ده مامانم بیدار شد.اومد بالاسرم بیدار بودم.باهاح حرف زد.نتونستم باهاش حرف بزنم.

نمیدونم چرا ولی هرچی فکر میکردم کلمه ای نمیومد توی ذهنم که بگم.

تهی شده بودم انگار...

بعد از یکساعت جون کندن به زور پاشدم رفتم دستشویی.

قیافه ی خودمو که دیدم وحشت کردم.چند جای صورتم زخم شده.توی خواب خودمو چنگ انداخته بودم...

چشمام اونقدر باد کرده بود و قرمزشده بود که...

نشستم رو زمین.هیچی تو معده ام نبود اما بازم بالا آوردم.

از دستشویی که اومدم بیرون با مامانم دعوام شد.یه دعوای خیلی شدید.

دیگه نه اون طاقت منو داره و نه من...

من خیلی خسته ام.خیلی زیاد.طاقتم کم شده.نمیخوام بشکنم.نمیخوام میثمم ببینه که آواش خورد شده.

من زن زندگی میثمم.نباید به این راحتیا همه چیزو ببازم.

دعوا کردیم.دیگه حالم دست خودم نبود.میلرزیدم.دستام...پاهام...همه ی وجودم.

مامانم رفته بود تا سوپر خرید کنه زود تلفن خونه رو برداشتم و شماره ی میثمو گرفتم.

فقط میثممو میخواستم تا آروم بشم.

هرچند میدونستم که میثمم سرکاره اون موقع.میدونستم که نیاید زنگ بزنم اما..

اون لحظه به میثمم احتیاج داشتم تا آرومم کنه.فقط همین.فقط همین.

تا دوتا بوق خورد جواب داد.جونی برای حرف زدن نداشتم.میلرزیدم.صدامم میلرزید.

یکمی مکث کردم و بعد گفتم میثمم؟

فکر کنم خیلی حالم بد بود.چون میثم فقط داد میزد که چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟

آخ الهی بمیرم براش چقدر نگرانش میکنم.همش تقصیر منه..

این همه استرس براش خوب نیست و منم..

دیگه هرجوری شده آرومش کردم.گفتم میثمم حالم خوب نبود به صدات احتیاج داشتم.

همون موقع مامانم اومد.زود قطع کردم.

میثم هنوز داشت اسممو تو گوشی داد میزد اما قطع کردم.

مامانم به زور منو برد خرید.وسط خیابون دعوامون شد.همه داشتن نگامون میکردن.

مامانم هلم داد.قلبم گرفت.نشستم کنار خیابون.

زنگ زدم به میثمم.به میثم گفتم میثم دیگه نمیتونم تو این خونه بمونم.میخوام برم تهران پیش بابام زندگی کنم.

گفت چرا تهران کوچولوی من؟میبرمت خونه ی خودمون.همونجا خانومی میکنی.

اینو که گفت یهو مثل اب رو آتیش اروم شدم.

دیگه صدام نلرزید.میثم گفت آوا من هیچ وقت تورو ول نمیکنم خیالت راحت باشه گل من.

گفت تو کوچولوی منی.من هستم.من مواظبتم آوا.

گفت اگه بابات همین الانم حاضر میشد عقدت کنم میبردمت خونه ی خودمون.

از همونجا هم مدرسه تو میرفتی و هم مامانم مواظبت بود.

مامان نسرین تاحالا خیلی حرفا بهم زده.هرزه.خراب.هرجایی و هزارتا چیز دیگه که قلب من طاقتشو نداره.

اما نه...چرا به نظرم نمیاد؟

به خاطر یه تار موی میثمم همه چیزو فراموش کردم.بخشیدم تمام توهین ها و فحش هارو به یه تار موی میثمم.

نه یه کوچولو کینه تو دلم هست و نه بغض و نه ناراحتی.

من مامان میثمو دوس دارم.میخوام زندگی کنم یه عمر باهاش.میخوام هرچند اگه نمیتونم اما جای دخترش باشم.

میخوام بی غرض بهش محبت کنم.میخوام بهم نشون بدم که عروس بدی نیستم براش.

میخوام سربلندش کنم.نمیخوام یه جایی به خاطر وجود من سرشکسته بشه.

من اون قدر توان وعشق توی خودم میبینم که بخوام به خاطر میثمم با تمام سختیا بجنگم.

ساعت دو میثمم دوباره بهم زنگ زد.طفلکی سر کار بود اما همس حواسش به من بود.

آروم شده بودم.گفت آوا من پشتت هستم.

ولی تو با مامانت دعوا نکن.نذار کار خراب تر این بشه.

گفت من نمیذارم تو زیاد توی اون خونه بمونی.میبرمت.خیلی زود.شاید تا عید.

گفت ولی دوس دارم با سربلندی ببرمت نه به زور دعوا.

میفهمم این چیزا خیلی برای میثمم مهمه.

اون روز توی دادگاه یادم نمیره که چه جوری خودشو به این در اون در میزد و به کس و ناکس التماس میکرد که فقط آبروی من حفظ بشه.

اون صحنه هارو هیچ وقت از یادم نمیره.

اتفاقا به قول میثم خوب شد که اون اتفاقات پیش اومد.همش حکت خدا بود.

شاید باید این اتفاقا میوفتاد تا ما چشمامونو به روی حقیقت بازتر کنیم.

ساعت دو بود که رفتم تو تخت مامانم.تب داشتم.چشمامو بستم.سردمم بود.

تصور کردم که میثمم کنارم نشسته.امنیت تمام وجودم رو پر کرد.خوابم برد.

تا ساعت هشت شب خوابیدم.

ساعت هشت بود که میثمم بهم زنگ زد.چشمامو با امید باز کردم.

اومدم بیام تو اتاق خودم که جوابشو بدم.سرم گیج رفت خوردم زمین.

جواب دادم.هنوز سر کار بود.آخ الهی بمیرم براش.

وقتی میبینم این تلاش کردنشو...وقتی میبینم که داره خودشو به هردری میزنه...وقتی اینارو میبینم...

تا صدامو شنید دوباره ناراحت شد.

تقصیر خودم نبود صدام در نمیومد که حرف بزنم.

تا گفتم جانم؟گفت همین الان حاضر شو میام دنبالت.اعاشق تر میشم وقتی مردم محکم حرف میزنه.

وقتی محکم حرف میزنه هیچی نمیتونم بگم.فقط گفتم باشه عزیزم.منتظرتم.

دلم میخواست میثمم نبینه که چقدر ویرونم.میخواستم آرایش کنم تا قرمزی چشمامو بپوشونم.

اما...نه...میثمم منو ساده دوس داره.حتی اگه زشت شده باشم.

همون شال ساده ی مشکیمو که میثمم دوس داره رو سرم کردم.چقدر از دیشب تاحالا شکسته شدم راستی.

ساعت هشت و ربع بود که بهم زنگ زد خانومم بدو بیا پایین.

با این که سرگیجه داشتم اما تمام پله هارو با ذوق و خوشحالی پریدم.

پسر همسایه پایینیمون دم در بود.سلام کرد.سرمو انداختم پایین و جوابشو دادم.

نشستم تو ماشین.میثم جلوی پای پسر همسایه پایینی وایستاد و شیشه رو کشید پایین.

بهش سلام کرد و حال و احوال کردن.

آخ که الهی قربونت برم میثمم با این سنت هنوزم بچه ای.

چیو میخواستی ثابت کنی؟بودنتو؟این که من مال توام؟این که تو مرد منی؟

این کارو که کردی قند توی دلم آب شد انگار.

این روزا حتی میترسم با میثم دست بدم.میترسم حتی دستاشو بگیرم.

آخه نمیدونم...این روزا ترجیح میده زیاد بهم نزدیک نشه.احترام میذارم به نظرش.

فقط دلم میخواست برای یک لحظه هم که شده دستاشو بگیرم اما..

حالم بهتر شده بود وقتی نشستم توی ماشینش اما دوباره تب کرده بودم.

امشب فقط نیم ساعت با هم بودیم.رفتیم تا پمپ بنزینو برگشتیم.

این روزا میثمم سعی میکنه خود واقعیشو بهم نشون بده.همون میثم که هست همونی که باید باشه.

اتفاقا برام جالبه این کارش.خیلی دوس دارم.

دارم به این میثم جدید هم عادت میکنم.

دارم زن میثم بودن رو یه جورایی تجربه میکنم.میثم میخواد ببینه میتونم با نه.

کم نیاوردم.به نفس نفس نیوفتادم.عاشق بودم.عاشق تر شدم.

میثم گفته بودم یه روزی بهت ثابت میکنم که برای تو عاشق تر از من پیدا نمیشه حالا وقت ثابت کردنه.

میثمم نمیخوام ازت عوض شی...من عوض میشم گل من.باشه.هرچی تو بگی.

دارم تمام سعیمو میکنم که با تمام اون چیزایی که تو میخوای منطبق بشم.

یکمی بهم فرصت بده میثمم.فقط یکمی.

میدونم توی این راه شاید بارها و بارها بشکنم اما دوباره بلند میشم.عشقت بهم نیرو میده.خیالی نیست.

دوس دارم بدونی این میثم واقعی و واقعی برام دوست داشتنیه.

بداخلاقی میکنی..دوستت دارم.سرم داد میکشی و زور میگی...بازم دوستت دارم.

با حرفات منو میشکنی و دوباره میسازی بازم دوستت دارم.

نترس.این آوایی که میبینه حالا حالاها نفس داره برای هم نفسی با تو.

میثم یه چیزی بگم رو دلم نمونه؟

به خودت که نمیتونم بگم اما...اینجا که میتونم بنویسم.

میثم؟من که میدونم تو هم داری میسوزی چرا این روزا بهم نزدیک نمیشی؟میخوای ببینی من چی کار میکنم؟

من که میبینم تو دلم دلت گرمای منو میخواد...پس چرا خودتو میزنی به اون راه؟

یا شایدم این یه امتحانه برای شناخت من تو این زمونه.هان؟

راستشو بخوای میثمم با حرف دیشبی که زدی فکر میکردی دیگه نمیتونم گرم باشم.

حتی اینجا هم نوشتم.تمام ترسم از این بود میثمم.

میترسیدم یه روزی یه وقتی از من گرما یخوای و من نتونم که گرمت کنم.

دیشب اینجا نوشتم که برای دوباره گرم شدن فرصت میخوام اما...

امشب که حواست به رانندگیت بود دیگه دلم طاقت نیاورد.حواست نبود میثمم.اما من داشتم میسوختم.داشتم آتیش میگرفتم.

میترسیدم به میثمم نزدیک بشم اما...دلمو زدم به دربا.

دستتمو گذاشتم رو گردنش.فقط چند ثانیه ی کوتاه بود.یقه ی لباسش باز بود.دستمو آروم کشیدم رو سینش.

گرم شدم دوباره.مثل گذشته.باورش برام سخت بود اما خیلی خوشحال شدم.

برگشت نگام کرد.یه جور عجیبی.اونقدر خجالت کشیدم که دیگه نتونستم به چشماش نگاه کنم.

زود دستمو کشیدم و سرمو انداختم پایین.

هنوز دلم گرماشو میخواست.تازه دلم داشت گرم میشد اما...

دبگه تا برسیم دم خونه روم نشد حتی دستشو بگیرم.این روزا میثمم عجیب غریب شده خیلی.

میثمم نمیدونم به چه زبونی بگم که میخوامت آغوش گرمتو.که میخوام هنوزم بغلم کنی و من گیج بشم از بوی عطرت...

وقتی رسیدیم دم خونه وایستاد تا من برم توی خونه.برگشتم که دروببندم هنوز داشت نگام میکرد.

حالم خوب نبود اما خندید.برام بوق زد و رفت.

از پله ها با حال عجیبی اومدم بالا.

نیم ساعت بعدش زنگ زد بهم.تو ماشین بود با باباش.میخواست حالمو بپرسه.

خیالشو راحت کردم که خوبم.گفت داری کتار میخونی آوا؟گفتم آره از کجا فهمیدی؟

چقدر دوس دارم وقتی همیشه حتی از راه دور هم  فکرمو میخونه.

آخه خدا مگه میشه این پسرو دوست نداشت؟

دیشب با این که تا سرحد مرگ له شده بودم اما حتی یک لحظه هم به دوست نداشتنش فکر نکردم.

توی تمام لحظه های زجر آور دیشبم زیر لب میگفتم عاشقشم.عاشقشم.

میثممم امشب که یک ثانیه دستامو گرفتی چقدر دستات زبر شده بود.

آخخخخخ الهی بمیرم من برات.اون دستای مردونت....

دلم میخواست دستامو بذارم رو صورتمو بگم که چقدر برام ارزش داری.بگم که تمام این زبری دستات رو عاشقونه دوست دارم.

سرم گیجه هنوز.میرم بخوابم....

شبت بخیر میثم من.نمیذارم تورو از من بگیرم.هیچ کس از من عاشق تر نیست..

اگه یه روزی کسی پیدا بشه که از من بیشتر عاشقت باشه تورو به اون هدیه خواهم داد اما..

میدونم که نیست.

اونا تورو واسه هوس میخوان.برای جسمت.

منم مرهم میذارم روی حرفایی که دیشب شنیدم و همون آوای پر از احساس خودت میمونم.

نه سرد میشم و نه کم طاقت.همون آوای همیشگی ام هنوز.باورم کن.

دوستان با عرض شرمندگی یه سری از کامنتای پست قبل رو جواب ندادم هنوز.

امشب بلاگفا کد تایید نظرات رو نمیده.فردا همه رو جوام میدم و تایید میکنم حتما.

دوستانی که شمارمو دارن خواهشا یه چند روزی اس ام اس ندن بهم.ممنون میشم.

یه خورده حالم به هم ریخته س.خیلی زود خوب میشم و جبران میکنم.واقعا ممنون.

شب همگی بخیر.

ÊÇÑíÎ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 0:53 äæíÓäÏå شیرین |

 ببین من که همه چیو اصل باختم....گناش پای اونا که منو پس انداختن!

امشب هذیون میگم....شاید چیزایی بگم که دوس نداشتم کسی بدونه اما مینویسم...

نمیتونم مثل هر شب حرفامو دسته بندی کنم...واقعا نمیتونم...توانشو ندارم.

تهوع دارم.از وقتی اومدم خونه شش بار رفتم بالا آوردم.تمام دردمو...تمام احساساتمو...

اما نه من هنوز احساس دارم...هنوز آوام.هنوز عاشق میثمم..

هیچی عوض نشد.فقط من بودم که شکستم!

فقط من بودم که با شنیدن اون حرف له شدم.هیچی عوض نشد.

نه از عشقم کم شده و نه هیچ چیز دبگه.عاشق تر شدم.جدی میگم.

حالم خیلی بده...دارم میلرزمو مینویسم.رنگم مثل گچ سفید شده.نه گریه نکردم.هنوز نتونستم هضمش کنم که گریه کنم!

اونقدر حرفش شوکه ام کرد که حتی گریه هم نکردم.

وقتی گریه نمیکنم بد میشه حالم.

وقتی گریه نمیکنم یعنی اوضاعم خرابه.وقتی گریه نمیکنم دیوونه میشم....

زیاد نمیتونم پشت کامپیوتر بشینم.حالت تهوع شدید دیوونم کرده.تاحالا اینجوری نشده بودم.

اما حرف دارم.باید بگم دیگه.درد دارم.از این جا تا خود خدا.

سرم اونقدر سنگین شده و درد میکنه که الان آرزوم بود فقط خواب باشم.یه خوابی که دیگه هیچی نفهمم.

چرت مینویسم امشب نه؟؟؟نمیدونم...

خوب حالم خوب نیست.سقوط کردم.اونقدر سقوطم وحشتناک بود که پخش زمین شدم.

نمیتونم از جام بلند شم...نمیتونم دوباره رو پای خودم وایستم.نمیتونم...

دلم خواب میخواد.دلم فراموشی میخواد.دلم میخواد حرف امشب میثممو فراموش کنم.

حالم شد.میرم اونقدر عق میزنم تا خون بالا میارم.کف دستشویی میشینم و تکیه میدم به دیوار.

دنیا دور سرم میچرخه.به قلبم گوش میدم.قلبی که هزارپاره شده.

قلبم میگه هنوزم عاشقشم.قلبم میگه چیزی از احساساتم کم نشده.فقط خورد شدم.همین.

چیز ساده اییه.آوا...آوا...چرا دیگه نمیشناسمش؟

کجاست اون آوا؟

دلم یه چیزایی میخواد الان.دلم مستی میخواد...دلم یه حالی میخواد بین شهوت و خواب و بیداری و عشق.

دلم از اون شبایی رو میخواد که تا صبح با میثمم بودم و نمیدونستم که............

آره دلم همون شبا رو میخواد.همون شبایی که تنم رو بی هیچ توقعی تسلیم میثم میکنم.

همون شبایی که چشمای میثم قرمز میشه و قلب من دیوونه تر.

دلم دیوونه بازی میخواد.زدم به سیم آخر.

دارم مینویسم.وسط حرفام میدوم تو دستشویی و .....

انقدر بالا آوردم تمام دستشویی پر از خون شده.لذت داره.لذت.

آره این آوا اون آوا نیست.این شکسته...این خورد شده.این له شده.من اون نیستم.حق دارین.

امشب ساعت هشت با میثمم رفتم بیرون.

تا نشستم توی ماشینش بوی عطرش پیچید تو دماغم.سرم گیج رفت.

با این که خیلی غمگین بودم و دلم گرفته بود اما خندیدم.از ته ته ته دلم بود.

میثمم نگام کرد.خندید.

دلم برای نگاه کردنش تنگ بود.

خیلی حرف زدیم امشب.انگار یه دنیا با هم حرف داشتیم.اون میگفت.من میگفتم.

گفت آوا فکراتو کردی؟هنوز میخوای با من باشی؟هنوز منو میخوای؟

گفتم میثم چقدر این سوالو میپرسی.آره میخوامت.میخوامت.

گفت حتی اگه مجبور بشم بعد از تو ازدواج کنم؟

نگاش کردم.چشمام پر از اشک شده بود.پاهام شدید داشت میلرزید.کیفمو گذاشت رو پاهام که نبینه.

دستام یخ کرده بود.دستامو کشیدم عقب که نگیره و بفهمه که چه حالیم.

اومدم بگم آره.به جای حرف یه صدای عجیب غریب از دهنم بیرون اومد.

نمیتونستم بگم آره.

به هر زوری بود جون کندم و گفتم آره میثم.

نگام کرد.فهمید حالم بده انگار.رفتیم مارلیک.یک ماه بود نرفته بودم.

کوچه های لعنتیش...اسفالتای خیابوناش که بوی تعفن میده.

دیواراش که هرزگی آدمارو داد میزنن!

همه و همه دور سرم میچرخید.

درست مثل الان که کلمه ها دارن جلوی چشمم رژه میرن.نمیدونم چی دارم مینویسم.واقعا نمیدونم.

یخ زدم.دارم میلرزم....همین الان رفتم سریخچالو یه بطری آب یخ خالی کردم رو خودم.

میخوام ببینم بیدارم؟بیدارم؟

تا برگردم و بشینم سرجام دو بار خوردم زمین.چقدر رقت انگیز شدم.مجا رفت اون آوا؟

امشب با میثمم شام رفتیم بیرون.رفتیم ساندویچ خوردیم.

ساندویچ؟نمیدونم مزش چی یود...ترش بود یا شیرین...تلخ بود یا شور....نفهمیدم.

یه صحنه هایی میومد جلوی چشمم.

چشمام قرمز شده بود.میثمم گفت آوا چیزی شده؟

گفتم نه عزیزم گرد و خاک رفته تو چشمم.خندیدم.تو دلم زار زدم و خندیدم.

اونقدر خندیدم که توجه همه جلب شد.میثمم اخم کرد.خودمو جمع کردم.خنده؟؟؟؟؟

امشب میثمم یه چیزی بهم گفت که منو به این حال انداخته.

ما ازدواج میکنیم.هیچی به هم نخورده.همه چیز سرجاشه به جز قلب من.

نه اشتباه نکن...من عاشق تر شدم اما...

اون چیزی که از میثمم شنیدم توی تصورم نگنجید.خالی شدم.

وقتی گفت لبام لرزید که دادی بزنم...که جیغ بزنم...که گریه کنم...که بپرسم چرا؟

اما فقط لبام لرزید.میثمم ندید.همون موقع بود که یخ کردم.

دیگه یخ کردم تا الان.

نکنه دیگه گرم نشم؟نکنه همینجوری بمونم؟

نکنه دیگه تنم داغ نشه برای هماغوشی با تو؟نکنه گرمامو بخوای من دیگه گرمایی نداشته باشم؟

میترسم...میترسم...

میثمم خیلی یخ کردم.دیدی؟ندیدی!به خدا ندیدی.

کاش نمیگفتی بهم.من طاقت نداشتم میثم.به خدا طاقت نداشتم.

من مگه چی بودم؟از سنگ؟دیدی چی شد؟دیدی یخ کردم؟

نکنه دیگه داغ نشم هان؟نکنه دیگه تنم نتونه تنت رو بسوزونه هان؟نکنه مریض شدم؟هان؟

میثم چرا گفتی؟فقط بگو چرا گفتی؟

من که چیزی نمیدوستم منکه تو دنیای خودم بودم.من که ساده بودم.من که نفهم بودم.

من که چیزی نمیخواستم بدونم.چرا گقتی میثم؟چرا؟

چرا باور نکردی حرفت از حد توانم سنگین تر بود؟چرا له شدنم رو ندیدی؟

چرا ندیدی چه جوری یخ کردم؟وقتی تصور میکنم که تو...

اصلا میدونی چیه میثم؟من مریض شدم همین امشب!

دیگه زنونگی ندارم.راستیا خوب نگام کن!اون حرفت همه چیزمو ازم گرفت.

میثم؟میثمم؟

چقدر امشب قشنگ شده بودی.چقدر خواستنی.دلم داشت پر میکشید برات.

داشتم میمردم برای یک لحظه بغل کردنت.

اون لحظه که نشستم تو ماشین داشتم میسوختم از تب.نفهمیدی.

اما اون لحظه که پیاده شدم انقدر میلرزیدم که نمیتونستم راه برم.

تو رفتی...ماشینت که از خم کوچه پیچید خوردم زمین.زانوهام زخم شده!مهمه؟

دلم چی؟دلمم زخم شده.عفونت کرده.

روحم...روحم چی؟خط خطی شده.

میثم؟میثمم؟سرزنشت نمیکنم.باور کن سرزنشت نمیکنم.فقط بگو چرا گفتی بهم؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟

سرم داره میترکه از درد.فردا امتحان دارم.درس نخوندم.دیگه مهم نیست.دیگه هیچی مهم نیست.

بازم دلم میخواد برم بالا بیارم.دیگه چیزی تو معدم نیست.همش خون...

نکنه خواب دیدم؟نکنه شنیدن اون حرف توهم بود؟

میثم بذار باور نکنم.بذار باور نکن.

کاش فراموشی بگیرم.کاش فراموش کنم.اب شدم میثم.آب شدم.

همون لحظه که یخ زدم و دیگه دستاتم گرمم نکرد باید میفهمیدی چی به روزم اومد.

تصورش میکنم اون چیزی رو که گفتی.تهوعم شدید تر میشه.اونقدر حالم بده که نمیتونم دوباره تا دستشویی برم.

بازم دلم آب یخ میخواد که بریزم رو سرم.حالا که یخ زدم بذار بیشتر.

میرم دم پنجره.خم میشم.جرئت ندارم بپرم.

اصلاخودکشی کنم که چی؟واقعاکه چی؟

روحم که مرد.دیگه نیازی نیست چسمم هم بمیره.دیگه مهم نیست.

میثم اگه بودی...اگه اینجا بودی.

میدونم که دیگه تنم یخه.میدونم.مرفتم روی بخاری میشستم!میسوختم!گوشت تنم که حسابی داغ شد میومدم بغلت!

اگه اینجا بودی تا خود صبح...

امتحانم نکردی میثم.من عاشق تر از این حرفا بودم.

حتی اگه شده توی اب جوش شنا کنم میرفتم داغ میشدم و میومدم تو بغلت.

میثم...دارم چرت و پرت میگم عشق من؟نکنه دیوونه شدم؟

میثم اگه رفتم دیوونه خونه بیا دیدنم...دلم برات تنگ میشه.خیلی تنگ.خیلی تنگ.

میثم نکنه بیای اونجا و حرف امشبتو تکرار کنی؟

نکنه دل من دیوونه رو بیشتر از این پاره پاره کنی؟

میثم من طاقت نداشتم...طاقت نداشتم...باید میفهمیدی.

شاید اشتباه من این بود...هرکجا رنجیدم...لبخندم عمیق تر شدم.فکر کردی درد ندارد.محکم تر زدی ضربه هایت را.عمیق و پی در پی.

میثم دارم زجر میکشم.

حتی یک لحظه هم تصور اون حرف از چلوی چشمام کنار نمیره.

دووم میارم؟میثم من که با همه چیز کنار اومده بودم.من که ساکت بودم.من که جرفی نزدم.

چرا داغونم کردی؟چرا نفهمیدی دنیام میریزه رو سرم؟

چرا نفهمیدی من به ندازه ی کافی داغون هستم؟چرا؟

میثم چرا الان اینجا نیستی؟چرا نیستی بغلت کنم؟

همینجوری دارم گریه میکنم و مینوسم.شکست بغضم.دیگه بند نمیاد.

طاقت نداشتم میثم.

زجرم دادی...دیوونم کردی.میثم من عاشقتم.خودت که میدونستی.نباید میگفتی.نباید.

میثم؟کاش الان اینجا بودی.میثم میخوامت.میخوامت.میخوامت.

نفهمیدی...داشتم میسوختم از گرما.ندیدی.نفهمیدی.

چی بگم؟چی بگم که درد دلمو خالی کنه؟

مدرسه نمیخوام برم.نمیخوام.نمیخوام.فقط میخوام گوشه ی اتاقم بشینم و تصور کنم که....

دیوونه شدم....میترسم...نمیتونم امشب تنهایی تو اتاقم بخوابم.میترسم.

کاش مامانم بغلم میکرد.مامانم باهام قهره.میترسم.دارم میمیرم از ترس.

میثم...میثمم...میثمم....

نفسم دیگه بالا نمیاد.میخوام برم تو دستشویی بشینم...حالم بده.

سرمای سرامیک.خون.سرمای من.گرمای تنی که داشتم!چه تراژدی....

میثم حداقل مرهم بذار رو زخمم.

هرچند که دیگه هیچی تسکینش نمیده.تا ابد حک شد روی قلبی که فقط برای تو میتپه.

میثم...میثم...

کاش بیدار شم و ببینم خواب دیدم.کاش همه چیز دروغ بود.

دیگه نمیتونم بنویسم...دارم به زور تایپ میکنم...میخوام بخوابم...خواب....خواب....

اصلا نمیخوام بیدار شم...نمیخوام...

میثم تورو خدا امشب نیا تو خواب.تو خواب اون صحنه رو برام تداعی نکن میثم.

یه امشبو...التماست میکنم میثم.بذار تنها باشم تو خواب.میترسم.خیلی میترسم...........

 

دوستان خواهش میکنم دعام کنین.

در مورد این پستمم تورو خدا فراتر از اینی که نوشتم سوال نپرسین.

درد داره جواب دادن سوالی که...

دعام کنین...آوا ویرونه...آوای داره جون میده.جون میکنه!

ÊÇÑíÎ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 1:55 äæíÓäÏå شیرین |

همیشه توی هر هفته یه روزایی هست که از همیشه بیشتر دلم برای میثمم تنگ میشه.

از همیشه بیشتر بیقرار میشم و حتی سلولای بدنم هم خواستن میثمو فریاد میزنن.

اون وقته که همش بغض میکنمو دنبال بهونه میگردم...

اون وقته که حالم بد میشه.پریشون میشم.بیخودی دور خودم میچرخم و نمیدونم دارم چی کار میکنم...

امروزم از همون روزا بود.همون روزایی که حس دلتنگی از همیشه بیشتر میشه و بدجوری آدمو دیوونه میکنه.

دیشب ساعت پنج صبح بود که خوابم برد...ساعت ششم ساعتم زنگ زد و بیدار شدم.

این روزا مدرسه رفتن برام شده مثل یه عادت.یه عادت معمولی و روزمره.

وقتی میثمم ازم دوره هیچی قشنگ نیست.همیشه با وجود میثمه که همه چیز قشنگ میشه.

درسامو این روزا خوب میخونم.حتی از خوبم خیلی بیشتر اما چه فایده؟

نمره ای بیستی که پشتش هدف نباشه؟پشتش انگیزه و عشق نباشه فایده ای داره؟

نمیدونم...واقعا نمیدونم...

روزایی که به میثمم نزدیک تر بودم و عصرا سرزده میومد خونه مون انگیزه ی بیشتری داشتم برای درس خوندن.

ظهرها که از مدرسه میومدم خونه نمیخوابیدم.به جاش میشستم درس میخوندم.

درس میخوندم که زود تموم بشه و وقتی میثمم اومد فقط کنارش باشم و پر بشم از حس بودنش.

اما این روزا...دیگه وقتی نه میثمی هست که زنگ این خونه رو بزنه و نه بیرون رفتنی...خوب انگیزه ای هم نمیمونه دیگه.

این روزا دیگه به جز مدرسه رفتن و اومدن از خونه بیرون هم نمیرم.اینجوری راحت ترم.

از ته دلم میگم که اینجوری راحت ترم.

امروز توی مدرسه روز تقریبا آرومی بود.هرچند حرفای چند نفر و نیش و کنایه هاشون یکمی...

نه بیخیال اذیتم نکرد.همه رو با لبخند گذروندم و نذاشتم یه کوچولو هم تنش ایجاد بشه.خوشحالم.

ظهر تا رسیدم خونه گوشیم زنگ خورد.دقیقا ساعت یک ربع به یک ظهر.

وایییی میثمم مرسی که انقدر خوب مواظبمی و انقدر دقیق.

میثمم میدونه که من دقیقا ی ربع به یک میرسم خونه.

همون لحظه ای که از پله ها اومدم بالا گوشیم زنگ خورد.زود اومدم تو اتاقم و جواب دادم.

هم هول شده بودم و هم از پله ها اومده بودم بالا.نفس نفس میزدم.

تا جواب دادم میثمم گفت سلام خانوم کوچولوی خودم.خسته نباشی.خوبی؟

گفتم مرسی عزیزم.چه به موقع زنگ زدی.خوبم.سر کاری؟

گفت آره سرکارم.صداش خوب بود.حالشم معمولی بود.خداروشکر.

گفت فقط زنگ زدم ببینم خانومم صحیح و سلامت رسیده خونه یا نه.

گفتم مرسی به فکرم بودی.دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم.حرف بزنم و آروم شم اما..

از اون ور داشتن صداش میکردن.باید میرفت.

گفتم میثمم برو به کارت برس.مواظب خودت باش.خداحافظی کردیم و من دلم موند پیشش.

همیش یک دقیقه با هم حرف زدیم امروز.عصری هم دیگه زنگ نزد.حتما اونقدر خسته بوده که...

الهی بمیرم کاش میشد تمام خستگی های میثمم مال من باشه.

فکر این که میثمم دوباره کمردرد های شدیدش شروع بشه دیوونم میکنه.

ظهر ساعت دو بود که رفتم تو تختم.راستش خوابم نمیومد.اما دلم نمیخواست بیدار بمونم.

اونقدر سعی کردم تا خوابم برد.چه خواب عمیقی هم بود.

تا ساعت شش عصر خوابیدم.

وقتی که بیدار شدم دلم همش هوای میثممو داشت.انگار منتظر بودم که بهم زنگ بزنه.

آخه هیچ کس به جز میثمم نمیتونه آرومم کنه هیچ کس.

عصری خاله ی مامانم زنگ زد خونه مون.من گوشی رو جواب دادم.لحن صحبتش خوب نبود.

بهم گفت هنوز با اون پسره دوستی؟؟

گفتم خاله جون اولا که اون پسره اسم داره و دوس دارم اگه کسی میخواد صداش کنه به اسم صداش کنه.

و دوما هم که ماجرای ما از دوستی گذشته.ما همدیگرو برای ازدواج میخوایم.

گفت آهان و دیگه حرفی نزد.گوشیو دادم به مامانم.

مامانم برای شب یلدا مهمون دعوت کرده.واییییی خدا وقتی شنیدم بغضم گرفت.

من اصلا دشب یلدا دلم هیچ کسو نمیخواست.من فقط میثممو میخواستم...فقط میثم...

امسال هم شب یلدا باید بغض کنم همش.باید درد داشته باشم همش.

اما نه انگار باید تظاهر کنم همش.

جلوی مهمونا باید نشون بدم که همه چیز خوبه و من چقدر خوشحالم.با همه بگمو بخندم...

در صورتی که دلم داره برای کسی پر میکشه که پیشم نیست.

آخه این شب یلداست یا شب عذاب؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دلم میخواست امسال شب یلدارو کنار میثمم باشم...کنار هم بگیمو بخنیدم و خوراکی بخوریم...

سرمای شب یلدا باشه و گرمای نگاه میثمم...

چقدر بغض تو دلمه.آخه من میخواستم پیش میثمم باشم...فقط پیش اون.

نه یه سری فامیل غریبه نما.که با همه شون غریبه ام.نه من از دنیای اونا نیستم.

شادی های اونا منو خوشحال نمیکنه.

دلم نمیخواد بزرگترین دغدغه ام این باشه که آرایشم قشنگ شده یا لباسم مرتبه یا نه...

وقتی میثمم کنارم بود شبم قشنگ میشه با یه دنیا سادگی.

نه به فکر آرایشم بودم و نه به فکر لباس.دنیای من پر میشد از عشق و قشنگی و سادگی.

اصلا برق ارایش به چشم میثمم نمیاد.برق محبته که همیشه به چشمش میاد.اینو خوب میفهمم و خدارو هزاران بار به خاطر داشتن میثمم شکر میکنم.

یاد شب یلدای پارسال افتادم.پارسالم نشد کنار هم باشیم.یعنی من خودم نخواستم که باشیم!

شب یلدا بود.میثم اینا خونه ی داییش دعوت شده بودن.

میثمم بهم زنگ زد و گفت امشب مامانم اینارو میبرم خونه ی داییم اینا.خودمم چند دقیقه میمونم اونجا.

بعدشم میام دنبال تو که با هم بریم خونه ی ما و شب یلدارو با هم باشیم..

چقدر ذوق کرده بوده بودم.تو دلم پر از عشق و نشاط بود.

ساعت هشت شب بود که میثمم بهم زنگ زد.خونه ی داییش اینا بود.

پسر دایی کوچولوش هم بغلش بود.آخه پسر داییش میثمو خیلی دوس داره.

بهم گفت آوا تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت.تا اومدم بگم باشه منتظرتم..

پسر داییش زد زیر گریه.التماس میکرد به میثم که جایی نره و امشبو اونجا بمونه.

صدای گریه شو که شنیدم دلی هری ریخت پایین.

رجوع کردم به دلم...به قلبم...آره دلم میخواست میثمم شب یلدا کنارم باشه اما اینجوری نه...

پسر داییش هنوز داشت گریه میکرد.چقدر معصوم و پاک بود.دلم پر کشید براش.

گفتم میثم ببین محمد چه جوری داره گریه میکنه؟خواهش میکنم امشب نیا.

بهش گفتم  منو تو وقت داریم برای با هم بودن اما اون بچه الان دلش به بودن با تو خوشه.دلشو نشکن.خدا یه جایی دلتو نمیشکنه.

از شنیدن صدای اون بچه بغض کرده بودم که چه جوری بیگناه گریه میکرد.

میثم فکر کرده بود من ناراحت شدم که بغض کردم.

گفت کوچولوی من آخه من بهت قول داده بودم که امشبو با هم باشیم....

گفتم نه میثمم.بمون خونه ی داییت اینا.به خاطر من بمون.

و موند.اون شب اصلا ناراحت نشدم.همین که اون بچه خوشحال شد یه دنیا ارزش بود.

شب یلدا تنها بودم پارسال گوشه ی اتاق کنار پنجره.

اون قدر منتظر موندم کنار پنجره تا ماشین میثم اینارو دیدم.ساعت یک نصفه شب بود.

تازه برگشته بودن خونه.دلم آروم گرفت.

بعدش اومد دم پنجره ی اتاقم.وقتی دیدمش یادم رفت که چقدر تنهابودم و غمگین.خندیدم....از ته دلم خندیدم و اینجوری یلدای پارسالمون گذشت...

اما امسال یه دنیا غم تو دلم هست.امسال هرجوری شده میخواستم شب یلدارو با میثم باشم اما...

اشکالی نداره.خدابزرگه.شاید همه ی اینا یه جور امتحانه.

اگه نتونم از پس این امتحان سربلند بیرون بیام که یعنی عاشق نیستم.

خداجونم کمکم کن...بهم صبر بده که تمام این غم ها و دلتنگی هارو تحمل کنم.

خداجونم میدونم که تو اگه بخوای میشه.بهم صبر میدی...امیدوارم میکنی و دلگرمم....

به قول میثم تمام این دوری ها برای ما دوتا لازم بود تا همدیگرو بهتر بشناسیم.

تا بفهمیم واقعا همدیگرو میخوایم یا نه؟

همه چیز میتونست الان یه جور دیگه باشه.

الان هم من و هم میثمم میتونستیم به خاطر این دوری نسبتا طولانی از هم دیگه سرد بشیم.

اما این اتفاق نیوفتاده.

راستی مثلا چقدر دلم میخواست یه روزی برسه که منم برم توی جمع خانودگی میثم اینا.

خونه ی داییش...خونه ی خاله اش...خونه ی عمه هاش..

مطمئنم که اگه میرفتم تمام تلاشمو میکردم که میثممو سربلند کنم.

نمیذاشتم باعث شرمندگی و سرافکندگیش بشم....

کاشکی میشد....اشکال نداره.خدا بزرگه.باید صبرم زیاد باشه.شاید یه روزی قبولم کردن...

میثمم امروز ازت بیخبر بودم تقریبا.واسه همینه که الان خیلی استرس دارم.

تو دلم یه جوریه.دست خودم نیست وقتی که ازت بیخبرم نگران میشم.فکرو خیال میاد تو سرم.

فقط امیدوارم الان خوب باشی عزیزمن.خوب و آروم.

دوستت دارم مرد من.بهت افتخار میکنم.راستی اولین روز کاریت بخیر.

یه آوا داری که همه جوری پشتت وایستاده و ازهیچ چی هم نمیترسه.

نه حرفای اطرافیان...نه اتفاقای گذشته...نه مخالفت های این و اون...هیچ کس و هیچ چیز میثمم.

منو تو خدارو داریم.همین برای تمام دنیامون کافیه.

شبت بخیر همه ی زندگی من.امیدوارم خوب و آروم بخوابی.

ÊÇÑíÎ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 1:38 äæíÓäÏå شیرین |

امروزم گذشت...جمعه ی بدی نبود.درسته که دلگیر بودو دلم گرفته بود اما خوب بود.

فقط به خاطر این که با میثمم حرف زدم خوب بود.

این روزا که به جزمیثمم نه دوس دارم با کسی حرف بزنم و نه کسی از فامیل حرف منو میفهمه.

قبلا حداقل با مامانم دردودل میکردم...حرفاموش گوش میکرد اما حالا..

اما حالا اونم دیگه گوش نمیکنه.چه میدونم شاید حوصله نداره.شاید دلش نمیخواد..شاید...

دیگه به جز خدا و میثمم کسی برام نمونده...

وقتی که تنهام با خدا حرف میزنم و سبک میشم بعدشم که میثمم بهم زنگ میزنه و با هم حرف میزنیم و آروم میشیم...

دیشب ساعت پنج صبح خوابیدم.بازم بیخوابی زده بود به سرم.دلم تنگ بود.نگران میثم بودم.

از نج صبح دیشب خوابیدم تا پنج بعد از ظهر امروز!

کمبود خواب داشتم این روزا.جبران شد.

ساعت پنج عصر با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.میثمم بود.احساس کردم میتونه روز قشنگی باشه.

حس خوبیه وقتی میبینم هنوزم میثمم دوس داره که با من حرف بزنه.

جواب دادم.به خاطر این که زیاد خوابیده بودم صدام گرفته بود.

تا گفتم جانم میثمم هول شد.گفت کوچولوی من چه بلایی سرت اومده؟چی شدی؟

گفتم چیزی نیست میثمم.فقط صدام گرفته یکمی.همین.آروم شد.

حالش خوب بود.منم خوب بودم.مگه میشه صدای میثممو بشنوم و بد باشم؟

بهش گفتم میثم دیشب بهم زنگ نزدی نگرانت بودم همش.

گفت ببخشید آوا دیشب حالم زیاد خوب نبود از ساعت هشت شب خوابیدم تا امروز ظهر.

گفتم خوب کردی.آخه میثمم این روزا مثل من بیخوابه...

گفتم کجایی؟گفت نزدیک خونه ام عزیزم.میرم خونه میرم حموم لباس مرتب میوشم و میام دم  پنجره ی اتاقت که ببینمت.

ذوق کردم.وقتی میبینم میثمم حالش یکمی خوبه منم خوب میشم خوب.

از ساعت پنج که بهم گفت میاد دم پنجره منتظرش بودم تا...

همش قلبم تند تند میزد.چه انتظار قشنگی بود.

ساعت شد شش...ساعت شد هفت...هیچ خبر ی نشد.دیگه نگران شده بودم.دلم گرفته بود.

رفتم تو هال پیش مامانم که زمان زودتر بگذره.خیلی دلشوره داشتم.

نمیدونم مامانم این روزا چرا انقدر دلش میخواد ناراحتم کنه.

گفت واسه چی اینجا نشستی؟برو پیش مامان نسرین جونت دیگه.همون که بهت میگه هرزه.

دلم شکست.هیچی نگفتم اما.

گفت باید با بابات حرف بزنی تا بیاد سر عقدت امضا بده من که هیچ کاری نمیکنم برات.

بازم هیچی نگفتم.درس داشتم.هنوز درسامو نخونده بودم.

گفت تو که درس نمیخونی خوب برو ازدواج کن دیگه واسه چی اینجا نشستی؟اصلا برو از این خونه.

دیگه واقعا دلم شکست.میثمم میبینی منو تو چقدر تنهاییم؟منو تو به جز هم هیچ کسو نداریم میثم.فقط خداست که میتونه کمکمون کنه.

اومدم تو اتاقم.ساعت هفت و ربع بود.گریه ام گرفت.رفتم تو تختم.منتظر زنگ میثمم بودم.

بازم یه تصمیم ناگهانی گرفتم.تصمیم گرفتم وقتی میثمم زنگ زد همه چیزو بهش بگم.

بگم که زندگی اینجا برام مثل جهم شده...

بگم که منو از اینجا ببره...بگم که همه دارن اذیتم میکنن و من صدام در نمیاد.

دلم میخواست با میثم دردودل کنم.دیگه مراعات هیچی رو نکنم.همه ی دردامو بگم.

اما خوب شد زنگ نزد.

دلم نمیخواد با گفتن این چیزا بار مشکلات خودمم بذارم روشونه هاش.گناه داره...نمیخوام میثمم خم بشه...نمیخوام..

تازه این روزا من باید بار مشکلاتشو از روشونه هاش بردارم و همدمش باشم.میدونم.

خداروشکر اون موقع که دلم پر بود زنگ نزد.

ساعت هفت و نیم بود.این روزا وقتی با یکی دعوا میکنم حالم خیلی زود بد میشه.

بدنم ضعیف شده.دعوا دوس ندارم.

اما امشب جواب مامانمو دادم.گفتم که زمین به آسمون بیاد و آسمون هم به زمین من میثم و خانوادشو دوس دارم.

گفتم که دیگه نباید کوچکترین حرفی به مامان میثم بزنه و توهین کنه.

البته به مامانم بی احترامی نکردم.صدامم بالا نبردم اما حرفمو زدم.

وقتی میبینم مامانم به خانواده  ی میثم توهین میکنه انگار تمام وجودم درد میگیره...قلبم میسوزه...طاقت ندارم.

انقدر گریه کردم که همونجا گوشه ی تختم خوابم برد.گوشیم تو دستم بود و منتظر میثم.همونجوری خوابیدم...

خواب میثممو دیدم.خواب دیدم اومده میگه آوا بلند شو باید بریم...

گفتم کجا؟گفت خونه ای که بهت قولشو داده بودم.اومدم برای همیشه خوشبختت کنم.

چه خواب شیرینی بود.درسته که خواب بود اما آرومم کرد.

ساعت هشت و ربع بود که بیدار شدم....درسته که هنوز دلم گرفته بود اما آروم بودم.

از خدا ممنونم که هروقت آرومم میثمم بهم زنگ میزنه.

دوس ندارم ناراحتیمو ببینه.میثمم الان به آرامش احتیاج داره.درسته که ممکنه تو خونه ی خودشون آرامش نداشته باشه اما من که نمردم.

ساعت نه بود که میثمم بهم زنگ زد.جواب دادم.حالش خوب بود.

یکمی حرف زدیم با هم.بعد گفت آوا بیا دم پنجره ببینمت.

آرامش عجیبی اومد سراغم.دیگه تمام غم هامو یادم رفت.

زود رفتم دم پنجره.از ماشین پیاده شد.مرتب بود خیلی.همون لباسی روکه من براش خریده بودم پوشیده بود.

خیلی بهش میاد.خودشم اون لباسو دوس داره.

اونقدر حواسم پرت شده که کلا همه چیز یادم رفت.یهو دیدم که کتشو نپوشیده.

همینطوری با تی شرت استین کوتاه وایستاده بود.

به شوخی گفتم اصلا باهات قهرم دیگه نمیخوامت.تو حرف منو گوش نمیکنی.

گفت چی شده کوچولوی من؟گفتم میثم برو کتتو بپوش الان سرما میخوری آخه.

اگه نپوشی دیگه نمیخوامتا.خندید.چقدر دلم تنگه برای خنده هاش.

گفت آوا تو ما ل منی.اگه تو هم منو نخوای من تورو میخوام.باشه؟خندیدم و گفتم باشه.

حدود دو دقیقه دیدمش.ازش چشم برنمیداشتم.اصلا حرف زدن یادم رفته بود.

وقتی رفت سوار ماشین شد بازم با هم حرف زدیم.

چقدر حس خوبیه که منو میثم در مورد همه چیز با هم مشورت میکنیم.

گفتم میثمم فردا سال مامان بزرگمه.فردا درست میشه ۵ سال که رفته.

گفتم فردا عمه هام میخوان برن سر خاکش منم برم؟

گفت هرجوری که دوس داری.گفت آوا یکشنبه امتحان داریا.اگه درس داری نرو.

گفت خودم میبرمت هروقت که بخوای.

گفت براش نماز بخون.قرآن بخون.اینا خیلی بیشتر از سرخاک رفتن خوبه.گفتم باشه میثمم.

گفت آخه کوچولوی من شد من یه بار حرفی بزنم تو بگی نه؟خندیدم.خندید.

گفت آوا از فردا دیگه درست و مرتب میرم سرکار.دیگه هم مواد نمیکشم.

گفت چند روز اولش سخته هم ترک و هم سرکار رفتن با هم.

گفت ولی حتما میرم.باید خیلی چیزارو به خودم و تو ثابت کنم.گفت براش دعا کنم که بتونه.

خوشحالم...وقتی میبینم میثمم هنوزم امید داره...وقتی میبینم هنوزم داره تلاش میکنه برای بلند شدن....

وقتی اینارو میبینم منم روحیه میگیرم.جون میگیرم.دلگرم میشم برای محکم بودن.

میثم این روزا هم میگذره...میدونم که میگذره...

این دوری برای منو تو یه امتحان بود.اینو مطمئنم.

برای این بود که بفهمیم واقعا هم دیگه رو میخوایم یا نه؟برای یه عمر همسفر شدن...

من میتونستم جا بزنم...تو میتونستی جا بزنی...اما نزدیم.

اما رابطه مون بهتر شد.آروم تر شدیم.درکمون از همیدگه بیشتر شد.بیشتر به فکر هم هستیم.

اینا کم نیست...به خدا اینا کم نیست...

میثمم خوشحالم که هنوزم میخوای تلاش کنی.امیدوارم خدا دستتو بگیره عزیزم.

منم هستم.تا همیشه هستم.تا هروقت که بخوای هستم و هم نفسم باهات.

نه از سختی ها میترسم و نه از مخالفت ها.

منو تو با هم میتونیم...

یادته یه روزی بهم گفتی آوا هرکسی تورو به عنوان همسرش داشته باشه میتونه دنیارو فتح کنه؟

یادته من چی گفتم؟

گفتم میثمم نه هرکسی فقط تو.چون من عاشق توام.

دستمو گرفتی و گفتی پس بیا محکم باشیم و محکم بمونیم.

گفتم میثمم تا وقتی نفس دارم همنفستم.نگام کردی.جوابی ندادی.تو چشمات پر از حرف بود.

میثمم من نه دلسرد میشم و نه نا امید...

تورو که میبنیم امید داری منم امیدوار میشم.

میثم قشنگم یه زنگ زدن امشبت منو از این رو به اون رو کرد.آروم شدم.

دوستت دارم میثم.میدونم که الان خوابی.امیدوارم خواب باشی میثمم.صبح زود باید بیدار بشی.

خدایا کمکمون کن...خداجونم...خدایا...

دوستان ادامه مطلب یه موضع مهمی رو نوشتم خوشحال میشم بخونین.


continue love :
ÊÇÑíÎ شنبه بیست و ششم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 3:18 äæíÓäÏå شیرین |

معمولا روزای پنجشنبه احساس خوبی ندارم...نمیدونم چرا.شایدم یه جور تلقینه.

خوب وقتی میثمم کنارم نیست فرقی نداره که پنجشنبه باشه یا شنبه...دلگیره.دلگیره.

امروزم با این که اتفاق بدی نیوفتاد اما سرحال نبودم.نه دلم گرفته بود.تو خودم بودم همش.

نمیدونم چه جوری باید باشم...الان نه غمگینم و نه شاد.

غمگین نیستم چون نمیخوام نا امید باشم.

اما دلیلی هم برای خوشحالی نیست.

فقط میثممه که میتونه خنده ی واقعی رو روی لبای من بشونه و اونم که کنار نیست.

فقط وقتایی که کنار میثمم از ته دلم میخندم و خوشحام.

وقتی میثم نیست تمام خنده هام تظاهره.فقط برای دلخوشی کسایی که خنده های من دلخوشیشونه.

چند وقته دوباره بیخوابی های شدید اومده سراغم.

شبا تا صبح بیدارم و با همون حال بد هم میرم مدرسه.

شبایی که از شدت بیخوابی کلافه میشم و مثل یه روح سرگردون تا صبح توی خونه راه میرم.

شبایی که از بیخوابی درد میکشم و دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار.

شبایی که وقتی دیگه میبینم خوابم نمیبره میشینم روی تحتم و توی تاریکی ذل میزنم به دیوار تا هوا روشن بشه...

دیشبم تا صبح خوابم نبرد.شاید فقط نیم ساعت خوابیدم.

ساعت شش که بیدار شدم حال خوبی نداشتم سردرد داشتم.رفتم دنبال الناز.

مثل همیشه مکث جلوی در خونه ی میثم اینا و بعدشم مدرسه.

توی مدرسه با این که خیلی خوابم میومد اما حالم خوب بود تا موقع تعطیل شدن.

از در مدرسه که اومدم بیرون آیدا رو دیدم.

از همیشه خوش تیپ تر و سرحال تر.دیگه قرار بود باهاش کاری نداشته باشم.

روحم کشش نداره.نمیخوام بحث کنم...نمیخوام دعوا کنم...واقعا نمیخوام.

نگام کرد.با کلی نفرت.با کلی تمسخر.

نگاش کردم.نمیدونم چی شد یه لحظه یه جوری شدم...

نمیدونم نمیشه اسمشو حس حسادت گذاشت نه.واقعا نمیدونم..

مثل همیشه آروم از کنارش رد شدم.کاش این همه نفرت تو نگاهش نبود.

یه چیزایی اومد تو ذهنم که فکرمو مشغول کرد.تا خونه با الناز حرف نزدم.اصلا حواسم نبود اونم کنارمه.

همش تو فکر بودم.نمیدونم فکرای مختلف شایدم عجیب غریب.

رسیدم خونه.خیلی خسته بودم.نه از نظر جسمی...روحم پریشون بود.ناهارم نخوردم.

رفتم تو تختم و پتورو کشیدم روسرم.میخواستم فرار کنم از خودم.

خوابیدم تا ساعت پنج بعد از ظهر.با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.میثمم بود.

زود خوابم پرید و جوابشو دادم.جانم میثمم؟

گفت آوا مامانت ماجرای کبری رو از کجا میدونست که برای دایی من تعریف کرده بود؟

گفتم کبری کیه میثم؟من نمیشناسمش.

گفت منظورم هماست.تو چیزی به مامانت گفتی؟

گفتم نه به خدا.مگه من دیوونه ام بیام مسائل شخصی گذشته ی تورو برای مامانم بگم؟

گفت نمیدونم مامانت از کجا فهمیده.فهمیدم میثمم امروز مثل همیشه نیست.

حتی یکبارم صدای خنده شو نشنیدم.حالش خوب نبود کاملا معلوم بود.دلم گرفت.

پریشون شدم.گفتم میثمم تورو خدا انقدر خودتو عذاب نده...اینم حکمت خدا بود.میگذره..

گفت بیا دم پنجره ببیمت و برم.

زود رفتم دم پنجره.نگاش کردم.دلم هری ریخت پایین.خدایا من این پسرو چرا انقدر دوسش دارم؟

نگاش کردم.طفلکی سعی کرد بخنده اما نتونست.

گفتم میثمم درد تو درده منه.سعی نکن برای دلخوشی من بخندی.خودم درک میکنم.میدونم تو چه شرایطی هستی.

گفت آوا مرسی که میفهمی.سوار ماشین شد و رفت.

یکمی دیگه هم حرف زدیم.گفت آوا همه ی درها به روم بسته شده.

زود حرفشو قطع کردم و گفتم میثمم خدا هیچ وقت همه ی درهارو با هم به روی بنده هاش نمیبنده.

مکث کرد.گفت آوا اگه من تورو نداشتم کی آرومم میکرد؟؟؟؟

امروز یه غم سنگینی توی صداش بود که دلمو لرزوند.ویرونم کرد.طاقت ندارم خوب.

حاضرم تمام درد و رنجای دنیا مال من باشه اما میثمم غمگین نباشه.

بعد از این که از میثم خداحافظی کردم دلم خیلی پر بود.رفتم تو اتاق مامانم.

گفتم میبینی مامان؟میبینی دیگه خوشحال نیستم؟میبینی چه جوری زندگی میثمم به هم ریخته؟

گفت درست میشه.

گفتم جی درست میشه؟آخه به چه قیمتی؟همه چیز خوب بود.میثمم تازه داشت امیدوار میشد...تازه داشت جون میگرفت...همه چیزو خراب کردی.

دلم نمیخواست تو اون شرایط با مامانم دعوا کنم.انصاف نبود خوب.

زود اومدم تو اتاقمو دروبستم.اشکام جاری شد.یه دل سیر گریه کردم اما سبک نشدم.

هنوز غم میثمم رو دلم داره سنگینی میکنه.

امروز میثمم سرکار نرفته بود.گفت از شنبه دیگه حتما میره.یعنی باید بره.

اما به نظر من مشکل سرکار رفتن نیست الان.واقعا نیست.

روح میثمم خسته ست...غرورش زخم خورده.

حاضرم هرکاری بکنم که تسکینش بدم اما نمیدونم چه جوری...

جز این که به سمت خدا بفرستمش و بهش آرامش بدم کار دیگه ای بلد نیستم.نمیدونم..

امروز که با میثمم حرف میزدم به میثم گفتم میثم امشب خونه ی مامان منیر اینا مهمونیه.برم؟

گفت برو عزیزم.تو خانوم منی.بهت اعتماد دارم.میدونم که مشکلی پیش نمیاد.

ساعت هفت بود که با مامانم حاضر شدیم که بریم.

نه حصله ی ارایش کردن داشتم و نه مو درست کردن.

موهامو با سشوار صاف کردم و ریختم دورم و یکمی هم آرایش ساده و یه لباس ساده.

یه کمی به خودم تو آینه خیره شدم.

خوب من همینم.دلم نمیخواد کس دیگه باشم.سادگی رو دوس دارم.عیب که نیست.

آوای میثم همنقدر ساده بود که میثم پسندیدش.

اون روزی که میثمو برای اولین بار دیدم هیچ آرایش نداشتم.میثمم منو همونجوری دید.

هرچی نگاه میکنم به لوازم آرایشم هیچ رغبتی نیست...نه نمیخوام..

آرایش کردنو فقط برای میثمم دوس دارم.

ساعت هفت و نیم بود که رسیدیدم دم خونه ی مامان منیر اینا.

اصلا حوصله ی شلوغی رو نداشتم فقط به خاطر مامانم رفتم.

تو دلم پر از استرس و نگرانی بود.خوب نگران میثمم.

وقتی رسیدیم اونجا همون اولش مامان منیر منو برد تو اتاق و گفت چرا یان شکلی اومدی؟میثم نمیذاره درست لباس بپوشی نه؟

خیلی ناراحت شدم.

گفتم من هرچی که پوشیدم و هرکاری که کردم به خاطر دلم خودمه.همین.خودم دوس دارم که ساده باشم.

گفت برو جوونارو ببین یاد بگیر.ببین همشون چه شکلی اومدن.

دیگه ترجیح دادم جوابی ندم اما چشمام پر از اشک شده بود.

دلم میثممو میخواست نه این جمع شلوغ هزار رنگو.

بهم مشروب تعارف کردن امشب.محکم گفتم نه نمیخورم.دوباره همه ی نگاها برگشت سمت من.

برام دیگه مهم نبود.من حرف خودمو زده بود.داشتم خفه میشدم امشب.

اومدم تو اتاق و وایستادم دم پنجره.تنهای تنها.

فکر این که میثمم کجاست و چی کار میکنه دیوونم کرده بود.

میخواستم میثمم خوب باشه.بگه...بخنده...شاید باشه...حداقل کنار خانوادش خوش باشه.

دیگه امشب میثم بهم زنگ نزد.خیلی منتظر بودم.

منتظر بودم حالش بهتر بشه و بهم زنگ بزنه.مهمونی امشب برام عذاب آور بود خیلی.

خسته ام...خیلی خوابم میاد.

اما چشمای میثمم از جلوی چشمم کنار نمیره.داره نگام میکنه انگار.

دوستت دارم میثم.خیلی دوستت دارم.امشب همش به یادت بودم.

آرزو داشتم امشب کنارم بودی.حمایتم میکردی.نمیذاشتی کسی عقایدمو به سخره بگیره.

اما میدونم که هستی...دلم گرمه.میدونم که اونقدر مرد هستی که نذاری کسی آزارم بده.

میثم این روزا خیلی به بودنت نیاز دارم.

به این که کنارم باشی...کنارم قدم برداری...قدمای مهم.شونه به شونه.

دلم میخواست امروز تو مهمونی زنگ بزنم بهت و بگم میثم بیا منو ببر از اینجا.

خوشحالم که میتونم خودمو کنترل کنم تو یه شرایطی.زنگ نزدم.نباید میزدم.

میدونم این روزا انصاف نیست فکرتو درگیر کنم.

اما همش امشب دلم به تو گرم بود میثم.درسته که کنارم نبودی.اما هستی میثم.حست میکنم تو بند بند وجودم.

شبت بخیر.امیدوارم دیگه اندازه ی عصر پریشون نباشی مرد من.

حال تو مستقیم روی حال من تاثیر میذاره.تو که خوب باشی منم خوبم.

امیدوارم خوب و آروم خوابیده باش عزیزم.

ÊÇÑíÎ جمعه بیست و پنجم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 4:16 äæíÓäÏå شیرین |

امشب خیلی خیلی خسته ام اما مثل همیشه پر از حرفم و احساس.

و مثل همیشه احساساتم به خستگیم غالبه.مینویسم همه چیزو.

از دیشب مینویسم...

دیشب خیلی حال بدی داشتم وقتی منتظر بودم که میثمم بهم زنگ بزنه.دلشوره امونم نمیداد.

دیگه ساعت نزدیکای سه ی نصفه شب که شد دیگه حالم بد شده بود.

نفسم بالا نمیومد.از دم پنجره خم شده بودم و به زور نفس میکشیدم.

هربار که میثمم نصفه شب میره مارلیک همین حال میشم...

ساعت سه بود که گوشیم زنگ خورد.میثمم بود.اصلا دستم نرفت سمت گوشی که جواب بدم.

تمام بدنم بی حس شده بود.دیر جواب دادم.صدام میلرزید.به زور خودمو کنترل میکردم.

جواب که دادم گفتم جانم میثمم...رسیدی خونه؟الان خونه ای؟

انگار فهمید که حالم خوب نیست.گفت آوا صدات غیر طبیعیه.میخوای بیام ببرمت درمونگاه؟

گفتم نه میثم چیزیم نیست.یکمی قلبم درد میکنه.

بهش گفتم میثمم دیگه داشتم دیوونه میشدم.نگران بودم.دلشوره داشتم.

ازش معذرت خواهی کرد که دیر زنگ زده.صداش خیلی مهربون بود.انگار فهمیده بود حالم بده.همش نازم میکرد.

گفت که اول رفته مارلیک و بعد هم رفته پمپ گاز پیش دوستش غلام.

آخه غلام توی پمپ گاز کار میکنه دیشبم شیفتش بوده.

خیلی غلامو دوس دارم جای برادری.برای میثم دوست خوبیه.

تازگی ازدواج کرده.منو میثمو هم دعوت کرده بود اما اون روز حال میثم بد بود نشد بریم.

صمیمی ترین دوست میثمه.خیلی چشم ودل پاکه.

یاد اون روزای ماه رمضون پارسال افتادم که همه ی خانواده ی میثم رفته بودن مسافرت.

منم همش خونه ی میثم اینا بودم.

غلام هم عصرا میومد خونه ی میثم اینا.یادش بخیر اون روزا...

شده بودم خانوم خونه ی میثم.چایی دم میکردم...سفره ی افطاری میچیدم خرید میرفتم.

تو چشمای میثم غرورو میدیم.همش از غلام و میثم پذیرایی میکردم..

چقدر خوش میگذشت..

اولین احساس زن بودنم اون موقعی بهم دست داد که منو میثمو غلام برای اولین بار با هم قرار بود تو یه خونه تنها باشیم...

خوب با میثم که راحت بودم اما نمیدوستم وقتی غلام میاد باید چی کار کنم...چه حوری رفتار کنم...

حتی نمیدونستم که باید چی بپوشم؟شالمو سرم کنم یا نه...همه چیز برام تازگی داشت.

میثمم اون روزا فهمیده بود که هنوز هیچی نمیدونم و گیجم.

روز سوم ماه رمضون بود.غلام زنگ آیفونو زده بود و من هنوز گیج وسط خونه وایستاده بودم.

میثمم رفت تو اتاقش.پیرهن مشکیه خودشو برام آورد تا روی لباسم بپوشم.

تنم کرد.بازم مردد بودم که شال سرم کنم یا نه.میثمم خوب اینو فهمید.

بهم گفت آوا مطمئنم که غلام تورو به چشم خواهرش نگاه میکنه اما شالتو سرت کن.

گفت اینجوری ارزش خودتو نشون میدی...

چقدر خوشحال شدم که میثمم راهنماییم کرده.خوب من از این چیزا هیچی نمیدونستم.

تا این که غلام رسید بالا.زنگ درو زدن.میثم گفت آوا تو الان خانوم خونه ای.تو برو درو باز کن.

رفتم دم در.غلام که منو دید زود سرشو انداخت پایین و گفت سلام آوا خانوم.

چه روز خوبی بود.

نزدیک افطار بود.چایی دم کردن بلد نبودم.تمام اب جوشا ریخت رو زمین.

میثمو غلام میخندیدن.کم کم یاد گرفتم.سفره چیدم.براشون چایی و نون و پنیر آوردم.

همه چیز ساده بود اما پر از محبت و دوست داشتن.چقدر حس خوبی داشتم اون روز.

کنار همدیگه افطاری خوردیم و بد من زود ظرفارو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه.

نمیدونستم بشورمشون یا نه..

داشتم میشستم که غلام گفت میثم بروظرفارو از دست آوا خانوم بگیر.خسته شده.

میثم اومد تو اشپزخونه.انفدر باهاش حرف زدم که حواسش پرت شد.همه ی ظرفارو شستم.

با جون ودلم.احساس میکردم خونه ی خودمه....

تا شب بودم و بعد با هم شام گرم کردیم وخوردیم....

وایی که وقتی یاد خاطره هامون میوفتم چقدر پرحرف میشم.اون روز آخه برام روز عجیبی بود.

یه جور بلوغ بود.یه جور دیدن تازه.یه جور یادگرفتن ارزشایی که تاحالا هیچ وقت ندیده بودم.

دیشب غلام حال منو از میثم پرسیده بود و سلام رسونده بود.

به میثم گفتم سلام میرسوندی بهش.گفت رسوندم.

یعنی میشه یه روی منو میثم سرخونه زندگیمون باشیم و غلامو زنشو دعوت کنیم خونه مون.

هرچند که زن غلام از من ده سال بزرگتره.یعنی الان بیست و هفت سالشه.

اما ندیده بهش احساس خوبی دارم.نمیدونم چرا...

دوس دارم یه روزی برسه که باهاشون رفت و آمد داشته باشیم.

دیشبم با میثمم ده دقیقه ای حرف زدیم.یه میثم گفت آوا میدونستی دلم برات خیلی تنگ شده؟

برای تمام خنده ها...برای شیطنت چشمات...برای لوس شدنا و قهر کردنات...

خندیدم.با این که قلبم درد میکرد اما اونقدر حرفاش قشنگ بود که.

گفت فردا صبح باید بره سرکار.ساعت سه ی نصفه شب شده بود.بهش گفتم بره بخوابه.

اونم گفت کوچولوی من تو هم برو بخواب صبح باید بری مدرسه.

دیشب تا صبح خوابم نبرد.همش دل درد داشتم.نمیدونم چه مرگم شده بود.

همش توی تختم وول میخوردن تا صبح.قتی ساعت شش شد انگار دنیا رو بهم دادن.

زود از جام بلند شدم و لباس پوشیدم.

ساعت هفت بود که رفتم دنبال النازو با هم رفتیم مدرسه.

از جلوی خونه ی میثم اینا رد میشیدیم که دیدیم در پارکینگشون بازه.

یکمی رفتم جلوتر.باباش جلوی در پارکینگ وایستاده بود.منو شناخت.قشنگ معلوم بود.

دلم میخواست سلام کنم بهش زبونم بند اومد.فقط با سر سلام کردم.

میدونستم میثم دوس نداره من اونجا باشم اون موقع زود رفتم سمت مدرسه.

میثمو باباش اون موقع داشتن میرفتن سرکار.

توی مدرسه هم حالم خوب بود تقریبا.همه چیز آروم و مرتب بود.

از مدرسه که برگشتم خونه زود ناهار خوردمو آماده شدم که برم تهران پیش بابام.

ساعت یک و نیم بود که حرکت کردم.توی راه بودم که میثمم بهم زنگ زد.

خونه بود.تازه از سرکار برگشته بود.خسته بود.

یا یه دنیا عشق با هم حرف زدیم.معلوم بود که خسته ست.اما داشت تند تند بهم سفارش میکرد.

که مواظب خودم باشمو  وکه این کارو بکنم و اون کارو نکنم...

همه ی حرفاشو با دقت گوش میدادم و جواب میدادم.

گفت آوا یعنی تو از این همه حرفای من خسته نمیشی؟گفتم چرا؟یعنی چی؟

گفت هیچی.فقط بدون خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد.

بهش گفتم میثمم تو یکمی استراحت کن تا من برم و برگردم.گفت درس داریا.زیاد نمون.زودبرگرد کرج.گفتم باشه.

خداحافظی کردیم.توی راه همش به میثم فکر میکردم.

به همه جیزش.اخلاقاش...رفتاراش...حرفاش...تعصباش...

آخرشم نتیجه این شد که من میثممو میخوام.همینجوری که هست.با همین اخلاق و رفتار.

آخرشم نتیجه این شد که فهمیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنم دوسش دارم.دلم گرم شد..

ساعت سه بود که رسیدم تهران.بابام اومد دم مترو دنبالم.

نمیدونم چرا هربار که میبینمش دلم میلرزه.تمام روزای بد از یادم میره و خوبیاش میاد جلوی چشمم.

فهمیدم که تو این یه هفته دلم برای بابام تنگ شده بوده.بغلش کردم.بوسش کردم.

خوشحال شد.خوشحالی رو تو چشمای همیشه غمگینش دیدم.

رفتیم خونه ی اقاجون اینا.عمه هامم بودن.با عمه منیژه از همه راحت ترم.

رفتیم تو اتاقو با هم کلی حرف زدیم.

از میثمم میپرسید.آخه عمه منیژه میثمو خیلی دوس داره.میثمم عمه رو دوس داره.

اون روز که منو عمه و میثم با هم رفته بودیم بیرون همش اون دوتا با هم حرف میزدن.

میثم عمه منیژه رو عمه جون صدا میکنه.

ساعت چهار و نیم بود که به بابام گفتم میخوام برگردم کرج.غمگین شد.

دلم گرفت.خودمم ناراحت شدم.گفت یکمی دیگه بمون با هم بریم بیرون.گفتم باشه.

دیگه به روم نیاوردم که چقدر درس دارم.

با هم رفتیم بیرون و بستنی خوردیم.بابام وقتی منو میبینه روحیه ش خوب میشه.

کاشکی خونه هامون نزدیک بود که زود زود میرفتم پیشش.

ساعت شش و نیم بود که منو رسوند دم مترو که برگردم.

تا سوار مترو شدم میثمم زنگ زد بهم.گفت کجایی خانومم؟گفتم دارم میام.

گفت برو خونه ی مامان منیر اینا.اونجا بمون و درساتو بخون تا خودم بیام ببرمت خونه.

گفتم باشه پس وقتی رسیدم مستقیم میرم خونه ی مامان منیر اینا.

ساعت هشت بود که رسیدم.زنگ زد بهم گفت کجایی عزیزم؟گفتم همونجوری که خودت گفت خونه ی مامان منیر اینا.

خونه ی داییش اینا بود.میخواستن شام بخورن.میثم نگران من بود.

گفتم میثمم شامتو بخور بعد بیا دنبالم.یه وقت شام نخورده نیایا.خوب آخه زشت بود اینطوری..

وایی که چه حالی داشتم.

میدونستم که همش ده دقیقه با یک ربع میبینمش اما با این حال همینم یه دنیا ارزش داره.

تا وقتی که بیاد دنبالم مردم و زنده شدم.همش دم پنجره بودم.بیقرار بودم.

دیگه مامان منیر و باباجون هم حرفی نمیزنن.یعنی حرفی ندارن که بزنن.

دیگه همه میدوونن جدا کردن من از میثم محاله...

ساعت نه و نیم بود که بهم زنگ زد و گفت بیا پایین آوا.وایییی هول شده بودم.یخ کرده بودم.

وقتی نشستم تو ماشین هردوتامون ناخودآگاه خندیدیم.

دلم میخواست میمثمو بغلش کنم.محکم محکم.بهش بگم که چقدر دلم براش تنگ بوده اما نشد.

دستمو گذاشتم رو دستاش.دست من یخ بود و دست میثمم داغ داغ..

گفت کوچولوی من که بازم یخ کرده.خندیدم.

گفت خوب تعریف کن امروز چه خبر بود خونه ی آقاجونت اینا.

براش همه چیزو تعریف کردم.با هم رفتیم پمپ بنزین و بعد هم منو رسوند خونه.

آخ که چقدر کم بود.همش یک ربع با هم بودیم.همش نگاش کردم.

چقدر به نظرم دوست داشتنی تر شده بود.ته ریش داشت و چشماش پر از مهربونی بود.

توی پمپ بنزین وقتی تو صف بودیم بهو برگشت منو نگاه کرد.یه جوری نگام کرد.

همونجوری که من دوس دارم.با خنده و مهربونی.

داشتم ذوب میشدم.هول شده بود.نمیدونم...نمیدونم...یه حس عجبی بود.

فهمید.گفت آوا عاشق این هول شدنتم.خندیدم.

یکمی مکث کرد.انگار میخواست یه چیزی بگه.فهمیدم.گفتم میثمم چیزی میخوای بگی؟

گفت آوا خیلی خوشحالم که خداتورو بهم داده.گفتم چه طور؟

گفت آخه یه صحنه ای دیدم که توی این دو هفته هنوز از یادم نرفته.

نمیدونستم از چی حرف میزنه...

گفتم یعنی چی میثمم؟گفت اینی که من دیدم یه نشونه بوده از طرف خدا.باید میدیدم.

نگران نشدم.گفتم میثم چیزی شده؟من کار بدی کردم؟تو چشماش پر از اشک شد.

گفت آوا اون روز تو دادگاه که دستبند تو دو تا دستات بود.

اون موقع که تو و مامانم فکر میکردین من رفتم طبقه ی پایین من همه چیزو دیدمو شنیدم.

گفتم میثم تو چی دیدی؟من چی کار کردم؟

گفت آوا دیدم که مامانم اومد طرفت گفت آوا دست از سر پسر من بردار.چادر منو نگاه کن.خاکیه.ما به شما نمیخوریم.تو وصله ی ما نیستی.

گفت دیدم که خم شدی و نشستی رو زمین با همون دستات که دستنبد بهش بود چادر مامانمو تکوندی و بعد سرتو انداختی پایین.

گفت اون موقع حتی مامانم شوکه شده بود از کارت.

اصلا فکر نمیکردم میثم اون صحنه رو دیده باشه و حرفامونو شنیده باشه.

دستشو گذاشت رو دستم.گفت آوا تو خیلی خوبی.خوشبختت میکنم به خدا.

دیگه رسیده بودیم نزدیک خونه ی ما.دلم گرفت یهو.نمیخواستم از میثمم جدا شم.

انگار تمام غصه ها ی عالم ریخت تو دلم.

گفت آوا یه چیزی بگم؟گفتم جانم؟گفت هیچ کس با من نمیاد خواستگاری!

گفت باید کم کم با عمه منیژت حرف بزنیم که اون همراه من بیاد و پادرمیونی کنه.

فکر خوبیه.اگه به عمه بگم قبول میکنه.اونقدر قلبش مهربونه که...

میثمم میدونم همه ی اینا برات درده.میفهمم.تورو خدا خودتو ناراحت نکن.

من که به تو گفته بودم هیچی نمیخوام.نه مراسم خواستگاری بزرگ.نه نامزدی.نه هیچ چیز دیگه.

همین که منو تو مال هم بشیم بزرگترین خوشبختی دنیاست.

نمیذارم کسی اذیتت کنه میثم.خیالت راحت باشه.خودم جلوی همه شون وایمیستم.

دیگه هم در موردش حرف نزن میثمم.من که بارها گفتم هیچی نمیخوام.

در مورد خواستگاری هم به مقعش با عمه منیژه حرف میزنیم.اون حتما کمکمون میکنه.

میثمم دوستت دارم.

خیلی خوشحالم که امروز دیدمت.هرچند اونقدر کم بود که...اما راضیم به رضای خدا.

نباید این روزا زیاده خواهی کنم.همینم موهبته.

امیدوارم الان خوب و خوش خوابیده باشی عزیزترینم.

بدون دغدغه بهت تکیه میکنم مرد من.تو هم به من تکیه کن.درسته که ظریفم اما برای تو محکم ترین زن دنیا میشم....

شبت قشنگ و آروم.

ÊÇÑíÎ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 3:44 äæíÓäÏå شیرین |

با گریه مینویسم...اما مینویسم!

امشب بی خودی دلم گرفته.نمیدونم.حالم در کل خوب نیست.میخوام که خوب باشم اما..

امشب اشکام امون نمیدن...خیلی وقت بود که میخوام شروع کنم آپمو بنویسم اما همش صورتم خیس میشه و ...

دوباره قلبم درد گرفته.یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنه.نمیدونم...حالم خوب نیست.

چرا باید دروغ بگم که خوبم وقتی نیستم؟

امروز در کل روز بدی نبود.اتفاق بدی نیوفتاد.اما حال روحیم خوب نیست.ویرونم.

دوباره یخ کردم و میلرزم.

بنویسم از امروزم...

کیبوردم داره خیس میشه ولی مهم نیست.درد دارم.دردو باید نوشت.دردو باید ثبت کرد.

شش صبح بیدار شدم.با این که فقط دو ساعت خوابیده بودم اما سرحال بودم.

دلم بازم یه روز خوب میخواست.از اون روزایی که میثمم حالش خوبه و پر از امیده.

وقتی از خونه رفتیم بیرون توی راه تا مدرسه با خدا حرف زدم.

دردودل کردم...ازش خواهش کردم منو میثمو خیلی زود به هم برسونه.التماسش کردم..

میبینم که این وضعیت اصلا خوب نیست.نه برای من و نه برای میثم.

هم من دارم میشکنم و هم میثم.پس چرا با هم نباشیم؟

شاید اگه زن و شوهر باشیم و کنار هم بتونیم به هم کمک کنیم.میدونم که میتونیم.

اما این وضعیت...میثم تنها و خسته و درمونده...

منم شونه هام خم شده راستش.همه چیزو که نمیشه نوشت...نه این که نخوام بنویسم...

اما بعضی دردارو با هیچ زبونی نمیشه نوشت.واقعا نمیشه.

حداقل اگه قراره منو میثم بشکنیم چرا با هم نشکنیم؟چرا کنار هم نباشیم؟چرا هم پای هم نباشیم؟

توی مدرسه امروز همش فکرم مشغول بود.دنبال یه راه حلم.

کاش میشد با بابام حرف بزنم.اما حیف که نمیشه.

آخه مثلا این وضعیت بلاتکلیفی منو میثم چی رو درست میکنه؟

کاش میشد به بابام بگم رضایت بده که عقد کنیم.من هیچی نمیخوام دیگه.هیچی.

خودم باشم و خودمو میثمم.اون وقت خودمون میدونیم چی کار کنیم.

هرچی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم.آخه این بلاتکلیفی چه نتیجه ای داره؟

یعنی مامان بابام هنوز نفهمیدن که این وضعیت منو از میثم دلسرد نمیکنه که هیچ.تازه دلگرم ترم هم میکنه.

دیگه حالا همه باید بدونن که من تا زنده ام و توی این دنیا نفس میکشم دست از میثم نمیکشم.

حتی اگه تیغو بذارن زیر گلوم بازم من اسم میثمو صدا میزنم.

یعنی واضح نیست براشون؟خوشختی منو میخوان؟

میخوان این ماجرا رو کش بدن که چی؟که مثلا من خوشبخت بشم؟نمیشم!کاشکی بفهمن.

کاش میشد به بابام بگم...بگم که بیشتر از این با روح خسته ی من بازی نکنه.

آروم نیستم امشب.بی قرارم.دارم گریه میکنم.بغض دارم.از این جا تا خود خدا!

من الان باید کنار میثمم باشم.باید هم پاش باشم.هم نفسش باشم.

من اینجا چی کار میکنم پس؟

دیگه حالم داره از درودبوار این اتاق لعنتی به هم میخوره.نمیخوام.نمیخوام.

من خسته نشدم.هنوزم صبورم.هنوزم میتونم صبر کنم.از الان تا همیشه.

نه از میثمم دلسرد میشم و نه از زندگی.

هنوزم میتونم صبر کنم.اما یه موقع ها از همه لجم مبگیره.

دلم میخواد داد بزنم احمقا شما که میدونین میثم همه زندگی منه پس چرا دارین خودتونو گول میزنین؟

حالا که ابن همه عاشقشم و اونم دوسم داره....دلیل این سنگ انداختنای مسخره چیه؟واقعا چی؟؟؟؟؟؟

این روزا مثل احمقا همش درس میخونم.همه ی نمره هام شده بیست.بیست.بیست.

که چی بشه؟وقتی هدفی ندارم..وقتی نمیخوام درس بخونم.

اصلا به کسی چه مربوطه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا بفهمین من درس نمیخوام.من دانشگاه نمیخوام.من اون خوشبختی و موفقیت مسخره ای رو که همه ازش حرف میزنن رو نمیخوام.

من...من فقط میثممو میخوام همین.

امشب چقدر دلم پره...آخه من لعنتی الان باید پیش میثمم بودم.میثمم تنهاس.دارم مچاله میشه زیر بار این همه مشکل.

اون وقت من مثل احمقا اینجا نشستم و درس میخونم.دارم دیوونه میشم دیگه.

سرم داره گیج میره ..حالم عجیبه.گرممه...استرس دارم.دارم خفه میشم انگار.

امروز از مدرسه که برمیگشتم ماشین میثممو دیدم دم در.

میدونستم که امروز قرار بوده که بره سرکار.واسه همینه که ظهر ماشینش دم در بود.

ذوق کردم چقدر.دلم تنگ شده برای این که توی ماشین میثم بشینم.

دلم برای رانندگی کردن میثم تنگ شده.

برای وقتایی که حواسش به رانندگیشه و من ذل میزنم به نیم رخ جذابش.

اون وقت میگه آوا تو خسته نشدی انقدر منو نگاه کردی؟

میگم نه مگ خستگی داره؟من دوس ندارم بیرونو نگاه کنم.فقط دوس دارم تورو ببینم.

اون وقت تمام مسیر میثممو نگاه کنم و بعد که رسیدیم احساس کنم هنوز هیچی نگاش نکردم.

امروز الناز با داداشش برگشت خونه.

منم از این یکی راه برگشتم.دوس نداشتم با الناز و داداشش برگردم.

میخواستم تنها قدم بزنم و فکر کنم.

نزدیک خونه که رسیدم گوشیم زنگ خورد.میثمم بود.جواب دادم.

گفت سلام خانوم من.گفتم سلام عزیزم.

گفت الان جلوی در خونه ای آره؟تعجب کردم.برگشتم پشت سرمو نگاه کردم اما نبود.

گفت برو تو پارکینگ تا یکمی تلفنی حرف بزنیم.

دورباز کردم و رفتم تو پارکینگ.گفتم کجایی؟گفت تا همین الان پشت سر تو بودم اما الان دارم میرم خونه ی داییم دنبال مامانم.

گفتم پس چرا نیومدی ببینمت؟

گفت دوس داشتم وقتی تو راه میری نگات کنم.

گفت چرا با النازو  داداشش نرفتی؟گفتم میخواستم تنها باشم و فکر کنم.

گفت وقتی از وقتی از در مدرسه اومدی بیرون تا حالا دارم نگات میکنم.

از همه سنگین تر و آروم تر.واسه همینه که دوستت دارم.

گفت آوا حتی تو راه رفتنت هم با بقیه فرق داره.آروم اما محکم.

گفت آوا یه چیزی نگرانم کرده...بگم؟

گفتم میثمم تو اگه نگرانیاتو به من نگی پس به کی بگی...بگو عزیزم.

گفت صورتتو نگاه کردم.چشماتو نگاه کردم.غمگین بودن چشمات امروز.

گفتم نه میثمم اشتباه میکنی.تو خیابون که نمیتونم بخندم.

گفت نه کوچولوی من منظورم این نبود که بخندی.اما تو چشمات همیشه از خنده میدرخشید اما امروز خیلی تو خودت بودی...

راس میگفت.دلم گرفته بود.

اما انصاف نیست که این روزا که میثمم خودش هزارتا مشکل داره با مشکلات خودم دلشو بلرزونم.

خندیدم...گفتم میثمم اشتباه میکنی.من خوب خوبم.

گفت باشه هرچی تو میگی.ولی هرمشکلی داشتی به خودم بگو.گفتم باشه خیالت راحت.

گفت حالا زود برو بالا و ناهارتو بخور.موقع برگشتن میام دم پنجره ببینمت.

ذوق کردم.خندیدم.گفتم باشه پس منتظرتم.زود بیا.

از مزه ی ناهارم که چیزی نفهمیدم.تمام وجودم منتظر بود.

ساعت یک و نیم ظهر بود که زنگ زد.میثمم خیلی حواسش به من هست این روزا...

میدونم که میفهمه منم این روزا داره بهم سخت میگذره.

یکمی رژگونه زدم و رژلب.وقتی تو خونه آرایش میکنم چیزی نمیگه.دوس داره.

رفتم دم پنجره.خندیدم که خیالش راحت بشه.

گفت حالا شدی خانوم خوش اخلاق خودم.یکمی حرف زدیم.

اونم دلش گرفته طفلکی.منم همینطوز.ولی کاری از دستمون برنمیاد این روزا جز این که با حرف زدن همدیگرو آروم کنیم.

گفتم میثمم سرکار رفتی؟

گفت اره از صبح رفتیم تا ساعت یازده.کار از فردا شروع میشه.

بهش امید دادم گفتم همه چیز درست میشه.خدا بزرگه.گفتم باید با هم تلاش کنیم.گفتم که هرروز و هر شب دارم دعاش میکنم.

زیاد سرحال نبود.با این حال میخواست به من روحیه بده.

نمیدونم امروز تو صورتش چی دیده بود که انقدر نگرانم بود.

همش میگفت آوا تو دیگه خانوم منی.باید هرچی که میشه رو بهم بگی...هرمشکلی که هست....

بعد از این که خداحافظی کردیم رفتم خوابیدم.

امروز از اون روزایی بود که اصلا دلم نمیخواست از خواب بیدار بشم.

تا ساعت شش و نیم عصر خوابیدم.وقتی هم که بیدار شدم حوصله ی درس خوندن نداشتم.

امشبم گذشت...تا ساعت دوازده شب که میثمم بهم زنگ زد.

صداش خسته و آروم بود.ماشینشو شسته بود خسته شده بود.

گفت آوا دلم گرفته دارم میام دم پنجره ی اتاقت.ذوق کردم.اومد.

رفتم دم پنجره.از ماشین پیاده شد.دلم پر کشید براش.برای بودن کنارش.برای آرامش آغوشش.

دو سه دقیقه ای موند و بعد هم رفت مارلیک که مواد بخره.

واییی وقتی که گقت داره میره مارلیک مواد بخره تمام وجودم لرزید.حالم بد شد.

آخه این موقع شب....با این که این موقع شب تاحالا زیاد رفته اما هربار میمیرم و زنده میشم تا وقتی برگرده....

نگرانم...همین الانم نگرانم...تب دارم یکمی.سرمم گیجه.

بیدار میمونم تا برگرده.گفت بره خونه بهم زنگ میزنه.فقط سفارش کردم که حتما زنگ بزنه.خدا کنه یادش نره..

اینجوری تا خود صبح خوابم نمیبره....

کاش حداقل الان کنارش بودم...نمیدونم...هیچی نمیدونم...

امشب این گریه ی منم خیال بند اومدن نداره.هرچیم که گریه میکنم سبک نمیشم.نمیدونم چرا...

ای خدا ساعت نزدیک دوئه شبه و میثم من تو خیابونا.خودت حفظش کن....خدایا...خدایا....

موقع رفتن وقتی میثمم داشت میرفت برگشت بالارو نگاه کرد و گفت:

آوا هرجوری که شده تا بعد از صفر میرم با بابات صبحت میکنم برای عقد کردن...

میثمم دوستت دارم.خیلی دوستت دارم.

این روزا اماا...ببخش اگه آوای تو یکمی غمگینه.

من دیگه تمام سعیمو میکنم که نبینی غممو.که نبینی منم مثل تو دارم میسوزم.

من باید این روزا خوشحال باشم و به تو امید بدم.امید برای فرداهای بهتر.چه مرگم شده آخه؟

واییی خدا ساعت یک ربع به دو شد.نگرانم...خیلی نگرانم...

فردا میرم تهران پیش بابام.

ظهر که از مدرسه بیام میرم و عصری هم برمیگردم.

کاش میشد بهش بگم که بعد از سالها در حقم پدری کنه و .....نمیدونم...نمیدونم...

فقط الان منتظرم میثم بهم زنگ بزنه.خدایا مواظب میثمم باش.خدایا...

میثمم دوستت دارم.مرسی که این روزا هوامو داری.مرسی.

پات وایستادم گلم.خیالت تا ابد وهمیشه تخت.

ÊÇÑíÎ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 1:47 äæíÓäÏå شیرین |

امشبم از اون شباییه که فقط دوس دارم حرف بزنم.این روزا یه حسی دارم که تاحالا نداشتم.

یه حس قشنگ و جدید که توی زندگیم حسابی تاثیر مثبت گذاشته.خوشحالم..

این روزا زندگی رو جوری دیگه ای میبینم.

امشب بر خلاف شبای دیگه دوس دارم زود برم سر اصل مطلب و امروزمو یه بار دیگه دوره کنم.

چقدر نوشتن این این روزا برام قشنگ و لذت بخشه...

احساس مسولیت میکنم از همیشه و همیشه بیشتر.دیگه من خودمم تنها نیستم.میثمم هم هست.مسولیتم سنگین تره.

امشبم انقدر پر از حرفم که بازم نمیدونم از کجا شروع کنم.

از دیشب میگم...

دیشب بازم بیخوابی زده بود به سرم.هرکاری میکردم خوابم نمیبرد.همش تو خونه راه میرفتم.

ساعت چهار بود که به زور خوابم برد و ساعت شش هم با زنگ ساعت گوشیم از خواب پریدم.

گوشیم تو دستم بود.نگاه کردم دیدم توی خواب به میثمم اس ام اس دادم.

هول شدم زود از جام پریدم.آخه همون دو ساعتی هم که خوابیدم همش خواب میثمو میدیدم

زود نگاه کردم که ببینم چی براش فرستادم یه پیام نا مفهوم بود.

خیلی ناراحت شدم.همش فکر میکردم که میثممو از خواب بیدارش کردم وبی خواب شده.

دلم طاقت نیاورد دوباره بهش اس دادم و مغذرت خواهی کردم که بیدارش کردم.

 و بهش گفتم که خواب بودم و تو خواب براش این پیامو فرستادم.

همش دلشوره داشتم ولی...با استرس رفتم مدرسه.

روز خوبی بود به هرحال.تو مدرسه که همه چیز عالی بود.معلما ازم راضین.خوشحالم.

سعی میکنم با همه شون با ادب برخورد کنم.رابطه ی خوب داشتن با بقیه رو خیلی دوس دارم.

گذشت تا این که ظهر شد و داشتیم برمیگشتیم خونه.

سر کوچه بودیم که داداش میثمو دیدم.هیچ وقت حواسش به راه رفتنش نیست.

یهو پرید وسط خیابون.همون لحظه صدای ترمز یه ماشینو شنیدم.

یه لحظه احساس کردم همه چیزو تموم شد و ...

از حال رفتم.همون جا نشستم کنار خیابون.زود دوستام اومدن پیشم.مات شده بودم.

اصلا نمیتونستم از جام بلند شم.خدارو شکر اصلا ماشین بهش نزد.

تا دم خونه باهاش رفتم.هرچند که حالم بد شده بود.میلرزیدم.خیلی ترسیدم.

بعدشم همون موقع رفتم براش صدقه دادم.خدایا بلا رو ازش دور کن.خدایا...

آیدا و مامانشو دیدم دم در خونه شون.

رنگم پریده بود.آیدا گفت نمیدونم میثم از چیه این خوشش اومده...

راست میگفت طفلکی.خیلی سفید شده بودم.درست مثل مرده ها.

خلاصه بخیر گذشت و برگشتم خونه.حالم بهتر شده بود.

ناهار خوردمو خوابیدم.هنوز نگران اس ام اسی بودم که صبح ناخواسته برای میثمم فرستاده بودم.

با خودم فکر میکردم نکنه ناراحت شده باشه.دلم میخواست بهش زنگ بزنم اما..

خوابیدم تا ساعت پنج بعد از ظهر.

ساعت پنج که بیدار شدم نمیدونم چرا یه حس خوبی داشتم.یه انرژی خاصی...

همش منتظر بودم.منتظر یه خبر.هرچند کوچیک اما خوب.

ساعت یک ربع به هفت عصر بود که گوشیم زنگ خورد.میثمم بود.چقدر به موقع و به جا.

دلم تنگ شده بود براش.چقدر دلم میخواست صداشو بشنوم و آروم بشم.

زود جواب دادم.چقدر مهربون بود و سرحال.خوشحال شدم.

تا گفتم جانم؟گفت سلام خانوم کوچولوی من.

حرف زدیم.فکر کنم حدود نیم ساعتی با هم حرف زدیم.حرفامون تغییر کرده.

دیگه مثل گذشته نیست.اصلا همه چیز تغییر کرده.نمیدونم چرا ولی یه احساس خیلی خیلی خوبی دارم به این موضوع.

اصلا فکر میکنم این دوری و جدایی موقت لازم بود برای هردومون تا بفهمیم که چقدر همدیگرو دوست داریم.

این روزا قدر همو بیشتر میدونیم.خیلی حس قشنگیه.

میثم خیلی نگرانمه.امروز همش میپرسید آوا همسایه ها چیزی بهت نمیگن؟توی راه مدرسه کسی اذیتت نمیکنه؟

خیالشو راحت کردم.بهش گفتم میثمم همسایه هامون همه شون میدونن که اسم تو روی منه.

پس مطمئن باش تا تو هستی کسی جرئت نمیکنه به من حرفی بزنه.

آروم شد.آروم شدم.

از درسام پرسید.با حوصله براش توضیح دادم.

گفت آوا یادته تا چند وقت پیش بهت میگفتم اگه بخوای با من ازدواج کنی دیگه باید درستو بذاری کنار؟

گفتم آره.گفت اما الان میگفم حمایتت میکنم تا هرچقدر که بخوای درس بخونی.

گفت چون احساس میکنم که کوچولوی من بزرگ شده.میتونه از پس همه چیز بربیاد.

گفت میخوام خیلی زود همه چیزو جمع و جور کنم و ما رسما مال هم بشیم.

گفت اما میدونم که هم از پس درسا و خونه داری و بچه داری و ... برمیای.

خندیدم.گفتم بچه؟

گفت آره دوس دارم هم تو کوچولو باشی و هم بچه مون.خندیدم بازم.

گفت آوا بهت مطمئنم.میدونم که نیروی عشقت میتونه خیلی موثر باشه.

دردودل کردیم.گفت از فردا میخواد با باباش بره سر کار.یه کار خیلی ساده و معمولی.

دقیق نگفت چیه...یه کار حلال.درسته که درآمدش زیاد نیست ولی براش شروع خیلی عالیه.

دستای قشنگ و مردونش خراب میشه...میدونم...

دیگه نمیتونه زیاد استراحت کنه...میدونم...

اما با این حال تشویقش کردم.گفتم میثمم خوشحالم که درست انتخاب کردم.این روزا از همیشه به تو و انتخابم مطمئن ترم.

خیلی حرف زدیم تا این که گفت کوچولوی من بدو یه لباس گرم بپوش و بیا دم پنجره.

وایییی بازم غافلگیرم کرد.همیشه کاراش ذوق زدم میکنه.

زود دویدم دم پنجره.کتشو پوشیده بود و تکیه داده بود به درخت.برام دست تکون داد.

تمام وجودم خندید.

امشب حرفای عجیبی میزد.میثم من عوض شده.

مبگفت دلش برام خیلی تنگ شده.میگفت ما مال همیم.میگفت میخواد همه چیزو درست کنه.

بهش اعتماد دارم.میدونم که میثمم وقتی یه حرفی میزنه...

چقدر خوشحالم که این روزا میثمم نا امید نیست و نور امید به دلش تابیده.

قبلا میثمم اصلا از آینده حرف نمیزد اما این روزا میگه و حال و هوای منو عوض میکنه.

میثم که حرف میزد من فقط دم پنجره وایستاده بودم و نگاش میکردم.

چقدر من این پسرو دوست دارم خدا.

صدای خنده هام کل خونه رو پر کرده بود.وقتی با میثمم فقط اینجوری میخندم.مامانم اینو خوب میدونه.

نه فقط مامانم...همه و همه دیگه میدونن که فقط میثمه که میتونه منو سر ذوق بیاره.

گفت صدام نسبت به قبل عوض شده.گفتم یعنی چی؟

گفت آوا تو همه چیزت نسبت به دوسال پیش عوض شده.خانوم تر شدی.حتی صدات هم عوض شده.

خندیدم....اونم خندید.چقدر صدای خنده هاش خوبه.

گفت آوا عروسی دوس داری؟گفتم نه نمیخوام.من فقط تورو میخوام.

میثمم میدونست من یه روزی عاشق لباس عروس پوشیدن بودم.یکی از آروزهام این بود اما حالا دیگه نه...

گفتم نه میثمم.عروسی نمیخوام.تو که کنارم باشی هر روز زندگی من جشنه.

خندید.گفت خسته نمیشی ازم؟سیر نمیشی ازم؟

گفتم معلومه که نه.یه زندگی میسازیم پر از عشق و سادگی.به همه ثابت میکنیم که در موردمون اشتباه فکر میکردن.

گفت بدو بیا دم پنجره.دوباره پنجره رو باز کردم و نگاش کردم.

گفت کاشکی پسرمون شبیه تو بشه.جدی جدی خندم گرفت.گفتم نه میثمم دوس دارم شبیهه تو بشه.

یکی مقل تو.انقدر خوب و مهربون...انقدر دوست داشتنی...

دوباره حرف رسید به اون روز لعنتی توی کلانتری.

گفت آوا اون شب توی کلانتری تو خیلی راحت میتونستی با مامان یا بابات بری خونه و راحت بگیری بخوابی.

میتونستی عین خیالتم نباشه که من تو بازداشتگاهم.

اما تو موندی و ثابت کردی که توی هر شرایطی پام وایستادی.

منم گفتم میثمم اون روز توی دادگاه وقتی مامان منو و مامان تو داشتن خودشونو میکشتن که تو بگی منو نمیخوای....

تو گفتی که دوسش دارم.میخوامش.

بهش گفتم میثمم تو هم همونجا که من توی برزخ بدی دست و پا میزدم پشتم وایستادی و حمایتم کردی.

مشب حرفاش خیلی قشنگ بود.با همیشه فرق داشت.حتی با شبای قبل.

دیگه میثمم حرفی از دوری و جدایی و نرسیدن نمیزنه.دیگه نا امیدم نمیکنه.

یهو ساکت شد.گفتم میثمم؟آروم گفت آوا دوستت دارم.خیلی دوستت دارم.

تمام تنم لرزید.شنیدن این جمله تمام دنیامو زیر و رو کرد.

بهش گفتم میثمم منم دوستت دارم.خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی فکرشو بکنی.

گفت همیشه آرزو داشتم زنم عاشقم باشه و حالا خدا تورو سر راهم قرار داد که پر از احساسی...

گفتم منم همیشه آرزو داشتم خدا مردی رو سر راهم قرار بده که هر لحظه باهاش احساس خوشبختی کنم و حالا تو هستی.

یکمی در مورد کارای خونه برام توضی داد.گفت که بیشتر کار کنم.

گفت شاید مجبور بشیم بریم یه جای دور زندگی کنیم.اون وقت هم درس خوندن هست و هم خونه داری و ...

گفتم میثمم تو اونقدر برای من انگیزه ی محکمی بودی که آوا از این رو به اون رو شد.

گفت میدونم.دارم تمام این تغییرات مثبت رو میبینم آوا.فکر نکن چشمامو بستم.

بازم گفت دلش برام تنگ شده.

منم دلم تنگه.خیلی تنگ.اما باید محکم باشم.

زن زندگی میثم نباید با هر بادی بلرزه و شونه هاش هم بشه....

امشب دلمون نمیومد از هم خداحافظی کنیم.حتی میثم با این که سردش شده بود دلش نمیومد بره تو ماشین.

بهش گفتم میثمم برو هوا سرده.

گفت آفرین آوا همین تغییراس که اش حرف میزنم.تمام این سختی ها بالاخره کار خودشو کرد.محکم شدی کوچولوی من.

گفت یه چند روز که برم سرکار و یکمی وضعم درست بشه باید به کاری کنیم که با مامانت آشتی کنم.

گفتم آره میثمم.منتظر اشاره ی توام.گفت موقعشو خودم بهت میگم.گفتم باشه.

مثل همیشه بهم سفارش کرد که تو راه مدرسه سنگین باشمو  زود برم و بیام.

مثل همیشه خیالشو راحت کردم.

چقدر دلم تنگ شده برای وقتایی که سرمو میذاشتم رو سینشو آروم آروم موهامو ناز میکرد.

یا وقتایی که وسط اتاقم وایمیستادیم و  من دستمو حلقه میکردم دور گردنش.

دیگه ولش نمیکردم.میخندیدیم و با هم دور اتاق میچرخیدیم.

یا وقتایی که به شوخی باهاش قهر میکردم و بهش پشت میکردم.

اون وقت از پشت بغلم میکرد و سرشو میذاشت رو شونه هام.بوی عطش که میپیچید تو دماغم...آشتی میکردم.میخندیدیم.

دلم تنگ شده برای روزایی که میثمم قرار بود شام بیاد خونه مون.

بی قرار میشدم.همش راه میرفتم و میخواستم همه چیز مرتب باشه.

میثمم یعنی بازم اون روزا برمیگرده؟امیدوارم...امیدوارم...

امشب حرفات زندگیمو زیرورو کرد.

میثمم دوستت دارم.خیلی دوستت دارم.

مطمئن باش آوات به تک تک حرفات گوش میکنه و روشون فکر میکنه.

مرسی که امروز اومدی ببینمت واقعا خیلی خوشحالم کردی.

امشب بعد از این که میثمم رفت نشستم با حوصله و دقت درس خوندم.

خیلی درس خوندم.وقتی میثمم کنارم هست و حمایتم میکنه برای همه چیز انگیزه دارم.

احساس میکنم با میثم میتونم دنیا رو هم فتح کنم.

میثمم فردا که میری سرکار مواظب خودت باش گل من.نگرانتم مرد من.

کاش خانوم خونت بودم تا خودم صبح بیدارت میکردم و برات صبحانه آماده میکردم.

اینجوری همش نگرانم نکنه چیزی نخوری..نکنه لباس گرم نپوشی...

این روزا هم میدونم که میگذره.حرفات به زندگی امیدوارم کرده میثم.

تحمل میکنم تمام سختی هایی که سرراهمونه.

منو تو با هم خوشبختیم میثمم.شک ندارم.

شبت بخیر مرد من.امیدوارم الان خوب و راحت خوابیده باشی.منم برم بخوابم...

آرومم و صدات داره تو گوشم میپیچه.

همون موقع که گفتی دوستت دارم یه حسی توی من به وجود اومد که با دنیا هم عوضش نمیکنم.

منتظرم میثم...منتظر روزای خوب...یه روز خوب میاد که تمام غصه ها تموم میشه...

من منتظر اون روزم...نه خسته میشم و نه نا امید و نه از نفس میوفتم.

من برای هم نفسی با تو تا همیشه نفس دارم مرد من.

 

ÊÇÑíÎ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 2:49 äæíÓäÏå شیرین |

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته؟نبودنت فاجعه...بودنت امنیه.

امروز حال و هوای عجیبی دارم.نمیدونم...حس قشنگیه.هر روز که میگذره عوض میشم.

هر روز که میگذره یه چیزای جدیدی میفهمم.یه فکرای جدیدی میاد تو سرم.

این روزا احساس میکنم فکرم نسبت به گذشته باز تر شده....

امروزم روز خوب و آرومی بود.خداروشکر.

میبینمکه با این سیاست جدیدی که میثمم پیش گرفته همه چیز آروم تر شده.

شاید این لازم بود نه؟

وقتی نتیجه های مثبتشو میبینم امیدوار میشم.سعی میکنم دلم نگیره از دوری...از ندیدن ها.

مامانم آروم تر شده.میثم هم همینطور.وضع عوض شده.به نظرم همه چیز قراره خیلی قشنگ تر از گذشته ختم به خیر بشه.خیلی محترمانه تر.

نمیدونم چه جوری بگم...یه چیزی هست ته دلم که امیدوارم میکنه به بودن و صبر کردن.

یه چیزایی دارم میبینم و حس میکنم که عاشق تر میشم از گذشته.

دیگه عشقم ثابت شده به میثمم.خوشحالم.واقعا از ته دلم خوشحالم.

از دیشب بنویسم..

راستش شب عجیبی بود.بدجوری بیخوابی زده بود به سرم.داشتم اذیت میشدم.

ساعت چهار بود که رفتم توی تختم.خوابم نمیبرد.فکرای عجیب غریب..

سردم شده بود.پتورو که کشیدم بالاتر بوی عطر میثمم میپید تو دماغم.

یه لحظه شک کردم.احساس کردم میثمم پیشمه.بوی عطرش خیلی نزدیک بود.

چشمامو بستم.حتما رویا بود....نمیدونم..

تا ساعت نج توی جام وول خوردم تا خوابم برد.ساعت شش هم ساعتم زنگ زد و بیدار شدم.

با این که فقط یک ساعت خوابیده بودم اما عجیب بود که یه حس خاصی تو وجودم بود.

یه حسی که داد میزد آوا امروز یه روز قشنگ و آروم بساز برای خودت.

خواستم.خدا کمکم کرد.تونستم.

رفتم دنبال الناز.طفلکی مریض بود و زیاد حال نداشت.درسم نخونده بود.امروز امتحان داشتیم.

زود رفتیم سرکلاس و قبل از این که معلم بیاد همه ی سوالای مهمو براش توضیح دادم.

دلم نیومد امتحانش خراب بشه....روز خوبی بود.تو مدرسه خیلی زود گذشت.

وقتی که تعطیل شدیم آیدا رو دیدم دم در مدرسه.

نمیخواستم فرصتی بدم که بهم حرفی بزنه.زود بهش لبخند زدم.روشو برگردوند.

برگشتم خونه.خسته بودم خیلی خوابم میومد اما حالم خوب بود.

ناهار خوردمو خوابیدم.

ساعت پنج بعد از ظهر بود که با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.

یه لحظه فکر کردم دارم خواب میبینم.آخه توقع نداشتم میثمم با اون حرفای دیروزش بهم امروز زنگ بزنه.

اما میثمم بود.زود از خواب پریدم.جواب دادم جانم؟

گفت کوچولوی من بیداره؟

گفتم کوچولوی تو خواب بوده و میثمش بیدار کرده.

گفت موهاتو شونه نکن تا بیام دم نجره ببینمت.میخوام همون شکلی که تازه از خواب بیدار شدی ببینمت.

فکر کردم داره شوخی میکنه گفتم میثمم جدی میای؟

گفت آره چرا نیام تا پنج دقیقه دیگه اونجام.توی اون پنج دقیقه تا میثمم برسه با هم حرف زدیم

خیلی حرفاش عوض شده.وقتی حرف میزنه دوس دارم فقط چشمامو ببندم وگوش کنم.

کلا مسیر حرفاش عوض شده.خیلی دوس دارم.

شاید قبلا فقط چون حرفای میثمم بود با جون و دل گوش میکردم اما ...

اما این روزا حرفایی میزنه که دلم میخواد روی همه شون ساعت ها فکر کنم.

وقتی بهم گفت من دم پنجره ام بیا از خوشحالی جیغ زدم.

ماشینشو عقب تر پارک کرده بود و داشت پیاده میومد سمت خونه مون.

مثل همیشه کتش تنش نبود.گفتم میثم تا برنگردی کتتو تنت نکنی من نمیام دم پنجره.

اونقدر محکم گفتم که هردومون خنده مون گرفت.

گفت آهان.من خانوم اینجوری میخوام.خانومم همیشه حرفتو محکم بزن.گفتم چشم.

برگشت تو ماشیت که کتشو بپوشه.راه رفتنشو نگاه کردم.آخ که منحتی راه رفتنشو هم دوس دارم.

بهش گفتم...گفتم میثمم دیدن قیافت مهم نیست.توی قلبم هستی چون جالتم امنه امنه...

گفت آوا این روزا داری حرفای جدید میزنی خیلی خوشحالم.خوشحالم که خانومم درکم میکنه.

کتشو پوشید و اومد دم پنجره.رفتم دم پنجره.تا دیدمش خندیدم.

گفقط چند ثانیه دم پنجره بودم.گفت برو تو سرما میخوری.گفتم باشه.

ارش پرسیدم میثمم هنوزم مامانت نفرینم میکنه؟

گفت کوچولوی من این چه حرفیه آخه؟

گفتم میثم من نمیخوام مورد تنفر مامانت باشم.اون مادرته.نباید قلبش بشکنه.

گفت حالا که اینو گفتی بذار منم یه چیزی بگم.

گفت امروز داشتم با مامانم حرف میزدم در مورد تو.گفت واقعا آوارو میخوای؟گفتم آره.

مامانش گفت اگه یه روزی آوارو عقد کردی و آوردی تو این خونه قدمش رو چشمم ولی خانوادش نه.

توی دلم یه نوری روشن شد.یعنی واقعا مامان نسرین این حرفو زده؟

نمیدونم...واقعا نمیدونم...نکنه میثم به خاطر دلخوشی من این حرفو زده؟کاش راست گفته باشه...

یه فکرایی اومده توی سرم.

هرجوری فکر میکنم میبینم من مامان میثمو دوس دارم.هیچی هم از فحش هایی که شنیدم توی دلم نمونده.

فراموش کردم همه ی حرفاشو...

هرجوری فکر میکنم میبینم دوس دارم مامان میثمو مثل مامان خودم بدونم...بهش احترام بذارم..باهاش دردودل کنم...

دوس دارم دوسم داشته باشه...باید تمام سعیمو بکنم الته الان نه.

عید میخوام برم دیدن مامان میثم.باهاش حرف بزنم.بهش بگم که اون چیزی که فکر میکنه نیستم.بگم که دوسش دارم...

اره این کارو میکنم اما قبلش باید با میثم مشورت کنم.

هوا سرد بود دلم نیومد میثمم زیاد بمونه زیر پنجره.هنوز دو دقیقه نشده بود که بهش گفتم بره.

گفت کوچولوی من وقتی میگم عوض شدی نگو نه.

یادته قبلنا به زور بهم میگفتی که بمونم اما حالا خودت داری میگی که برو هوا سرده.

این یعنی عاشق تر شدی.یعنی بیشتر میفهمی...

میثم هیچ میدونستی حرف زدن با تو چقدر سبکم میکنه؟آخه خیلی چیزا یاد میگیرم.

گفت که دوباره بهم زنگ میزنه و خداحافظی کردیم.

نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد.جواب دادم.مهربون تر شده بود.

گفت آوا میدونی توی زندگیمون ازت چی میخوام؟گفتم بگو میثمم.

گفت ازت میخوام این آرامشتو همیشه داشته باشی.حرفامو گوش کنی.بهم دروغ نگی و هرکاری رو برای رضای خدا انجام بدی.

اسم خدا که اومد دلم لرزید.چشمام پر از اشک شد.

گفتم میثمم هرچی که تو بگی همونه من به تو اعتماد دارم تو مرد منی.

یکمی بغض کرد.گفت آوا حالا که گفتی تو مرد منی...بذار یه چیزی رو بهت بگم.گفتم بگو.

گفت آوا یادته اوایل دوستیمون بهم گفتی دوست سر قبلیت نیما خیلی اذیتت کرده؟

گفتم آره.گفت تو دلم مونده.از اون موقع تاحالا این برام مثل یه درد شده.

گفتم میثم من بخشیدم.دیگه چیزی توی دلم نیست.تو هم ببخش و فراموش کن.

گفت بهم یه قولی میدی؟گفتم آره حتما.

گفت قول بده اگه نیما یه روزی برگشت یا هر پسر دیگه ای خواست اذیتت کنه بهم بگی.

گفت حالا دیگه من هستم.تو تنها نیستی.تو همه دنیای منی.وظیفمه مواظبت باشم.

گفتم میثمم منم بعد از خدا تورو دارم.هرچی بشه مطمئن باش که اول از همه میام بهت میگم.

گفت قول میدی؟گفتم آره میثمم.

گفت آخه این موضوع خیلی تو دلم درد شده بود که تو اون موقع کسی رو نداشتی که مواظبت باشه...که حمایتت کنه...

صداش میلرزید.دلم براش پر کشید.کاش پیشش بودم و آرومش میکردم.

کاش میشد دستامو بگیرم و نازش کنم تا آروم بشه.

حرف امشبش خیلی برام تازگی داشت.خیلی زیاد.تاحالا در مورد نیما حرفی نزده بود اما امشب...

حس جدیدی دارم میثم.

حسی که قبلا هم داشتم اما حالا دارم با موج قوی تری تجربش میکنم.

حس این که تورو دارم.حس این که یه مرد دارم که مواظبمه.که نمیذاره هیچ کس اذیتم کنه.

میثم مرسی از حرفای امشبت.واقعا بهم آرامش داد.

گفتم میثمم؟یه چیزی بپرسم؟گفت بپرس؟

گفتم میثم مامانت یعنی دیگه از دست من ناراحت نیست؟؟

گفت آوا امروز مامانم میگفت که اون روز توی دادگاه و کلانتری من خیلی به آوا فحش دادم اما اون حتی سرشو بلند نکرد جوابمو بده.

گفت مامانش گفته:حتی آوا منو تا آخرین لحظه مامان صدا میکرد.

وقتی اینارو میثم گفت یه جوری شدم.علافه ام به مامان میثم بیشتر شد.

حالا دیگه واقعا دلم میخواد یه روزی منو به عنوان عروسش قبول کنه.

میدونم شاید الان نخواد و نتونه اما بهش فرصت میدم.هرچقدر که بخواد.

خدا هم کمکم میکنه.خدا کمکم میکنه که مامان میثم آوای واقعی رو بشناسه.

بدونه که هرکاری تاحالا کرده به خاطر دوست داشتن زیادش بوده نه چیزی دیگه.

به امید اون روز صبر میکنم...صبر...

میثم بهم گفت آوا یه خواهشی بکنم؟گفتم بگو عزیزم.

گفت دیگه صبحا وقتی میری مدرسه آرایش نکن.گفت اون روز صبح آرایش داشتی.

گفتم میثمم باور کن همش به خاطر تو بود.

گفت من که تورو همینجوری پسندیدم.ساده ی ساده.نمیخوام همه تورو با آرایش ببینن.

نمیخوام تو راه مدرسه برات اتفاقی بیوفته.قول دادم بهش از ته دلم.

گفت ارایش فقط برای خودم.خندیدم.خندید.

امشب چقدر هردومون آروم بودیم.نذاشتم امشبمون خراب بشه.نذاشتم حتی میثمم یه کوچولو ناراحت بشه...

چقدر خوبه وفتی من حرف گوش میکنم و میثمم آرومه...مهربونه...

امشبم بازم میثم رفت دم در کمپ که بدهیشو بده اما بازم راش ندادن.

نمیدونم چرا اینجوری میکنن.ناراحت میشم ازشون.چه جوری دلشون میاد واقعا؟؟؟؟

دوباره زنگ زد بهم و خبر داد که رفت کمپ و راش ندادن.گفت که نگران نمونم.

گفتم میثمم واقعا ممنون که درکم میکنی و زنگ زدی و خبر دادی.مرسی.

گفت من میدونم خانومم چقدر همش نگرانمه.واسه همین دلم نیومد دلت همش شور بزنه.

داشت رانندگی میکرد.نزدیک خونه شون بود دیگه.زود خداحافظی کردیم.

گفت شاید به کاری جور بشه و از چند روز دیگه با باباش دوتایی برن سر کار.

خدا کنه بشه...دعاش میکنم از ته ته دلم...

امیدوارم اگه این کار به صلاحشه جور بشه.

نمیدونم فردا بهم زنگ میزنه یا نه...نمیدونم...فقط امیدوارم فردا هم مثل امروز اروم باشه.

وقتی عصبی میشه دلم میگیره.کنارش نیستم که بتونم آرومش کنم کلافه میشم.

میثمم دوستت دارم.

مرسی که هستی.مرسی که مواظبمی.مرسی که سعی میکنی همه چیزو درست کنی.

من میبینم همه چیزو.همه جوری پات وایستادم تا آخرین نفس.

میثمم بذار یه چیزی رو بهت بگم.

خیالت راحت باشه گل من.من جوری که شده اعتماد مامان و باباتو جلب میکنم.

میدونم که ممکنه حتی سالها طول بکشه.اما میثمم مطمئن باش که من همیشه بهشون احترام خواهم گذشت و دوسشون خواهم داشت.

وقتی که تورو انقدر دوست دارم مطمئن باش تمام متعلقات تورو هم دوست خواهم داشت.

مرسی که امروز با حرفات آرومم کردی.خیلی دوستت دارم.

مطمئن باش به همه ی حرفات گوش میکنم و عمل میکنم.

امیدوارم خوب و آروم خوابیده باشی مرد من.شبت بخیر.به امید فرداهای بهتر.

ÊÇÑíÎ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 2:13 äæíÓäÏå شیرین |

ای سوار اسب ابلق...دنبال کدوم مسیری؟توی تاریکی مطلق...

ای به رویا سر سپرده...با توام ای همه خوبی.راهی کدوم دیاری؟

امروز...دیروز...یعنی دیشب.خیلی اتفاقی خوب برام افتاده اما نمیدونم چرا اونقدر که باید خوشحال نیستم...راستی چرا؟

خودمم میدونم که احمقانه ست امروزو هم به خودم و دیگران تلخ کنم اما..

دلم گرفته راستش.دلم پر از درده راستش.نمیدونم...نمیدونم..

شاید بهتر بود خوشحال مینویشتم و دردای دلمو میذاشتم برای بعدا.

اما نه...دوس ندارم تظاهر کنم.نه دوس ندارم...

دوس دارم خودم باشم.وقتی خوشحالم بخندم و وقتی هم غمگینم بی خودی نقاب نزنم.

از دیشب بنویسم...دیشبی که اصلا حتی فکرشو هم نمیکردم که میثمم بهم زنگ بزنه اما زد!

دیشب ساعت یک و نیم شب بود.توی تختم دراز کشیده بودم و فکر میکردم.

که گوشیم زنگ خورد.میثمم بود.

راستش اول یه فکرای بدی اومد توی سرم.بی خودی دلم ریخت.نگران شدم.

با خودم فکر کردم حتما اتفاق بدی افتاده که میثمم این موقع شب زنگ زده.

تا وقتی که جواب بدم چند ثانیه بیشتر طول کشید اما همون باعث شد قلبم درد بگیره.ترسیدم.

جواب دادم.صدای میثم پیچید تو گوشی.که گفت کوچولوی من بیداره؟

دیدیم حالش عادیه.خوشحال شدم.ذوق کردم اندازه ی تمام خوشحالی های دنیا.

تمام عشقم توی صدام معلوم بود.گفتم آره عزیزم کوچولوی تو بیداره و داره به تو فکر میکنه.

خندید.یکمی حرف زدیم.هم اون آروم بود و هم من.

تا این که مامانش در اتاقو باز کرد و اومد تو اتاق.فهمید که داره با من حرف میزنه.

داد زد بازم داری با اون دختره ی خراب حرف میزنی؟

صدای شکستن دل خودمو شنیدم اما به روم نیاوردم.

به میثم گفت گوشیو بده من کارش دارم.دیگه صدای قبلمو میشنیدم.

میثم اما گوشیو نداد بهش.گفت مامان لطفا برو بیرون.ترسیده بودم.نمیخواستم دعواشون بشه.

زود به میثم گفتم میثم من قطع میکنم وقتی مامانت رفت بهم زنگ بزن.گفت باشه.

ده دقیقه بعد بهم زنگ زد.توقع نداشتم دوباره زنگ بزنه راستش.

میدونستم که دیگه اعصابش خورده.سعی کردم آروم باشم.خیلی آروم تر از همیشه.

میخواستم سرم داد بزنه تا شاید آروم بشه.

جواب دادم.خیلی عصبی  و ناراحت بود.سعی کردم تمام عشقمو بهش نشون بدم.

نازش کردم.گفتم میثمم این روزا میگذره.باور کن میگذره.

ناراحت بود اما.همش میگفت آخه این چه زندگیه؟توی خونه ی خودم راحت نیستم.

گفت نه غذا میخورم و نه از اتاق بیرون میام.بعد از اون ماجرا دیگه با همه غریبه ام.

گفت حتی روم نمیشه توی در و همسایه سرمو بلند کنم.

درکش میکنم.میدونم تو چه حالیه.میدونم..

مسبب تمام این ماجرا ها شاید من بودم.اگه من قهر نمیکردم و نمیرفتم شاید مامانم به دایی میثم زنگ نمیزد و اون اتفاقا نمیوفتاد.

همش دارم خودمو سرزنش میکنم اما چه فایده؟

دوباره مامانش اومد توی اتاق.داد زد آخه تو از چیه این دختره خوشت اومده؟

بازم دلم شکست.میخواستم گوشیو بگیرم و بگم مامان من اصلا هیچی ندارم.هیچی.

هیچی ندارم که شما بتونین بهش افتخار کنین اما یه قلب دارم که توش پر از عشقه.

به چه زبونی باید بگم آخه؟من دوس دارم میثمو.دوسش دارم.

واقعا دلم میخواست گوشیو بگیرم و به مامانش همینو بگم.

بگم آره مامان درست میگین.شاید من اون چیزی نیستم که شما آرزو داشتین.اما از هرکسی  میثمو بیشتر دوسش دارم.

حیف...حیف که میدونم اونقدر ازم متنفره که حتی نمیخواد دیگه صدامو بشنوه.

میثم یهو بهم گفت آوا صبح میخوام یه دقیقه ببینمت قبل از این که بری مدرسه.باشه؟

مسخ شدم انگار.میثممو ببینم؟بعد از ده روز؟رویا بود انگار.

گفتم باشه میثم من که از خدامه.

گفت پس صبح قبل از این که از خونه بیای بیرون بهم زنگ بزن و بیدارم کن.گفتم چشم.

گفت حالا بریم بخوابیم.گفتم باشه.

اما من دیگه خوابم نمیومد.تو دلم غوغا بود.دلم میخواست زودتر صبح بشه.

طاقت نداشتم...صدبار تو اتاقم راه رفتم.خوابم نمیبرد.

ساعت دو  نیم شب شده بود اما...تو دلم اوقنرد غوغا بود که خواب به چشمام نمیومد.

از یه طرف صدای مامان میثم تو گوشم میپیچید و از یه طرف صدای میثمم.

داشتم دیوونه میشدم.

داشتم فکر میکردم که صبح که دارم میرم پیش میثم چی بپوشم؟؟؟

که بعد از یک ساعت یادم افتاد که من دارم میرم مدرسه خوب باید مانتو مدرسه بپوشم دیگه.

اصلا حواسم نبود.

میثم منو تو مانتو مدرسه خیلی دوس داره.میگه خیلی معصوم میشم.

میگه وقتی با لباس مدرسه ام و ساده ام از همیشه بهترم...نمیدونم..

اونقدر روی تختم بیدار نشستم که ساعت شد پنج و نیم صبح.

دیگه طاقت نداشتم.پاشدم لباس مدرسه مو پوشیدم.مقنعه مو سرم کرد.

هنوز ساعت شش بود.تا ساعت یک ربع به هفت مردم و زنده شدم.دل درد گرفته بودم.

دلمم یخواست تا دم خونه ی میثم اینا پرواز کنم.

زنگ زدم به میثمم.بیدار بود و تقریبا خوش اخلاق.گفتم بیام میثمم؟گفت اره.

گفتم ساعت هفت و ربع میرسم دم خونه تون.بیا پایین.گفت باشه.

از در خونه که زدم بیرون رو لبام پر بود از خنده و شوق و نشاط.

همه ی وجودم میخندید انگار.

یه مرده از کنارم رد شد گفت خدا شفات بده.اهمیت ندادم.

چرا خوشحال بودن انقدر عجیبه برای مردم؟

اگه گریه میکردم برای هیچ کس عجیب نبود اما خنده انگار جرمه!

اونقدر خوشحال بودم که اصلا هیچی ناراحتم نمیکرد.رفتم دنبال الناز.با هم رفتیم سمت مدرسه.

توی راه به الناز گفتم یک لحظه صبر کنه.رفتم برای میثمم شیر کاکائو و از اون کیک ها که میدونم دوس داره خریدم.

میدونستم که هیچی نخورده.عادتشو میدونم.با عشق خریدم.

اما دوس داشتم خونه مون بود و خودم برام صبحانه آماده میکردم.

ساعت هفت و ده دقیقه بود که رسیدم دم خونه شون.

به الناز گفتم که بره مدرسه منم میام.

دستام میلرزید.فکر دیدن میثم بعد از ده روز...

زنگ زدم بهش.اومد دم در.دستاشو که گرفتم تمام جودم گرم شد.دلم نمیخواست دستشو ول کنم اما وسط خیابون بودیم.

جلوی همسایه ها درست نبود...آخه کوچه ی مدرسه خیلی شلوغ بود.

فقط دو دقیقه کنار میثمم بودم.فقط دو دقیقه.

تمام وجودم چشم شده بود.اصلا نمیتونستم حرف بزنم.

میثمم لاغر تر شده بودو زیر چشماش یکمی گود افتاده بود.آخ که الهی بمیرم براش.

وقتایی که میومد خونه مون منو مامانم غذاهایی که دوس داره رو براش درست میکردیم.

بهش آبمیوه میدادیم...با هر زوری بود بهش قرص ویتامین میدادم بخوره...

اما حالا نیست که همش مواظب غذا خوردنش باشم.ای خدا...

شیرکاکائو و کیک رو دادم دستش.بهش گفتم بخوره.

نمیخواست بگیره.همش میگفت ببر مدرسه خودت بخور.گفتم برای تو خریدم.من خودم خوردم.

وقتی از دستم گرفت دستمو گذاشتم رو دستش.خندید.

چقدر دلم براش خنده هاش تنگ شده بود.

هنوز فقط دو دقیقه بود که دیدمش اما گفت آوا دیگه زیاد اینجا نمون خوب نیست.

دلم میخواست چند دقیقه دیگه هم پیشش باشم اما نمیتونم رو حرف میثمم حرف بزنم.دست خودم نیست...

گفتم باشه میثمم میرم.گفت راستی آوا.

برگشتم و گفتم جانم؟گفت خیلی خانوم تر شدی.حواست هست؟

گفتم هرچی که هستم به خاطر توئه میثم.تو همه چیزو به من یاد دادی.

خندید و گفت بلبل زبونی نکن برو.خندیدم.چقدر خوشحال بودم.

رفتم سمت مدرسه.وقتی رسیدم جلوی در مدرسه برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.

هنوز دم در خونه شون وایستاده بود.

چقدر این مواظبت کردناشو دوس دارم.چقدر بهش احساس خوبی میده.

کل حیاط مدرسه رو دویدم.ذوق داشتم.ذوق.

زنگ اول امتحان داشتیم.خیلی خوب دادم.سرحال بودم و فکرم باز بود.

زنگ تفریح که رفتیم تو حیاط آیدا و مامانشو دیدم که داشتن میرفتن سمت دفتر مدرسه.

نمیدونم چرا یهو یه جوری شدم.نگران شدم.

دوستامو ول کردم و رفتم دم در دفتر.شایدم کارم درست نبود.اما نگران بودم...

مامان آیدا میخواست پرونده ی آیدا رو از مدرسه بگیره و ببره.

یهو دلم گرفت.دلم تنگ شد برای همه ی بدیاش.برای همه ی زخم زبوناش.

ترسیدم با خودم فکر کردم نکنه میخواد ترک تحصیل کنه.

خلاصه پرونده شو گرفت.موقع رفتن که داشتن میرفتن صداش کردم.

میدونستم دلش نمیخواد باهام حرف بزنه.

اما دلم نمیخواست کدورتی بمونه.

صداش کردن آیدا؟وایستاد.گفتم داری میری؟گفت آره دارم میرم مدرسه ی غیر انتفاهی.

گفتم به سلامتی.امیدوارم موفق باشی..گفت خوب که چی؟

گفتم حلالم کن.اگه ناخواسته با رفتارام یه وقتی باعث اذیتت شدم منو ببخش.

نگام کرد.گفتم باشه؟گفت باشه.دستمو بردم جلو وباهاش دست دادم.رفت.

خدا پشت و پناهش.امیدوارم موفق بشه.خدا کنه دیگه ظربه نخوره تو زندگیش.

دیگه بدیاش یادم نمونده.همش خاطره شد.تموم شد  و رفت.

تو مدرسه روز خوبی بود واسم.هرچند یکمی از رفتن آیدا ناراحت بودم.نمیدونم چرا ...شایدم احمقم..

موقع برگشتن خونه داداش میثمو دیدم.

چقدر خوشحال بود.واسه خودش میخندید.چقدر خوشحال میشم وقتی این بچه رو خوشحال میبینم.

اومدم خونه.نگران میثمم بودم.دلم بهونه شو میگرفت.

وقتی میبینمش بیشتر دلتنگش میشم.

ناهار خوردمو خوابیدم.ساعت پنج و نیم بیدار شدم.زیاد حوصله نداشتم.

ساعت شش بود که میثمم زنگ زد.تا اومدیم حرف بزنیم صداش کردن.

دم در کمپ بود.رفته بود بدهیشو بده.زود قطع کرد.من موندمو یه دنیا دلهره و پریشونی.

دیگه تا ساعت ده و نیم شب ازش خبر نداشتم.داشتم جون میدادم.

مامانمم فهمید.گفت آوا امشب چرا اینجوری هستی؟مثل همیشه جوابم سکوت بودو  سکوت.

و یه لبخند تلخ....نمیدونه توی دل من چه غوغاییه...نمیدونه...

ساعت ده و نیم شب بود که زنگ زد.اولش خوب و سرحال بود.نازم کرد.مهربون بود.

گفت آوا صبح دوس داشتم بریم تو پارکینگ بیشتر ببینمت.حرف بزنیم.

چقدر این اعترافش برام شیرین بود.مثل لذت پرواز....اوج گرفتم....اوج...خندیدم...

گفت اما نشد.همسایه هامون اومدن.دلم نمیخواست مارو ببینن.

گفتم میفهمم میثمم.تو همیشه مراعات همه چیزو میکنی.

بازم کوچولوی من صدام کرد.دلم پرکشید براش.

گفتم میثمم از کمپ چه خبر؟رفتی بدهیتو بدی؟گفت آره رفتم راهم ندادن.

دلم گرفت.یهو کلی غصه اومد نشت تو دلم.تمام ذوق و وشوقم رفت.

گفتم آخه چرا؟سوالی پرسیدم که خودم دلیلشو میدونستم.ای خدا...چی بگم....

دم مغازه بود میخواست خرید کنه گفت دوباره زنگ میزنه.

گفتم باشه.چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.بازم حرف زدیم.حدود ده دقیقه.

اما نمیدونم زیاد حالش خوب بنود دیگه.

عصبی بود.دعوام کرد.گفت بهش زنگ نزنم.گفت باید یه مدت از هم جدا باشیم.

گفت باید حرف گوش کنم دیگه.

گفتم میثمم باشه حرفتو گوش میکنم.هرچی تو بگی.

گفت دیگه مامانش اینا به هیچ وجه منو قوبل نمیکنن.گفت تنها میاد جلو.

من که چیزی نخواستم میثم.به خدا هیچی نمیخوام.هیچی.

همین که تو باشی...مرد من باشی...عشق زندگی من باشی کافیه.

اما عصبی بود نمیشد چیزی بهش بگم.ساکت موندم.

گفت فردا دوباره میخواد بره کمپ که بدهیشو بده.گفتم میثمم میشه فردا زنگ بزنی و بهم خبر بدی که چی کار کردی؟

گفت نه زنگ نمیزنم.عادت کن.باید یه مدت تحمل کنی.دوباره لوس نشو.

گفتم باشه داد نزن میثمم.اروم باش یکمی .

رسیده بود دم خونه.از ماشین پیاده شده بود سردش بود.

دلم نمیومد بیشتر باهاش جرف بزنم.اخه هوا خیلی سرد بود.

هنوز دلم میخواست صداشو بشنونم اما..

دلم میخواست آروم بشه و بعد خداحافظی کنیم اما نشد.

گفت کاری نداری؟گفتم میثمم من حرفتو گوش میکنم همیشه.دیگه ناراحت نباش ازم.

گقت باشه.خداحافظ.

نمیدونم دوباره کی بهم زنگ بزنه.نگرانم...خیلی نگرانم...

دلم نمیخواد فردا بره اون کمپ لعنتی.نمیخوام تحقیرش کنن.اونا هیچ حقی ندارن.

نمیدونم امشب چرا تو دلم همش یه جوریه.بغض دارم.

میثممو دیدم باید خوشحال باشم اما حرفای امشبش..

یه لحظه سرده و یه لحظه گرم.نمیدونم باید چی کار کنم.واقعا نمیدونم.

البته کاری از دستم برنمیاد جز صبر.دلم برای اون روزا لک زده.

برای اون روزا که هروقت دلتنگش میشدم گوشیو برمیداشتم و بهش زنگ میزدم.

معذرت خواهی میکردم که مزاحمش شدم میگفت خوب کردی زنگ زدی خانومم.

میثم؟یه چیزی بگم؟

میدونم وضعیتت تو خونه زیاد خوب نیست.میدونم...

کاش یه کاری از دست من لعنتی بر میومد.کاش میتونستم یه غلطی بکنم...اه...

اما فقط نشستم و صبر...صبر...صبر...

میثمم امشب خیلی ناراحتم.دلم گرفته.کاش میشد زنگ بزنم بهت.نمیشه.نمیشه و این نشدن چقدر تلخه.

نمیدونم امشب چی گفتم که یهو بهم ریختی.واقعا نمیدونم.منو ببخش عزیزم.

نکنه حرفای خامم خاطر عزیزو آزرد؟؟؟نکنه....

امروز صبح دوباره اون حسم برگشته بود.

همون حس زن بودنم...همون حسی که دلم میخواد تو باشی و من.فقط منو تو.

میدونم که فهمیدی.همیشه زود میفهمی.

دوستت دارم میثم.تو قشنگت ترین حسای دنیا رو به من هدیه دادی.میفهمم...میفهمم...

نمیدونم دوباره کی بهم زنگ میزنی...یا اصلا میزنی...یا نه...

اما بدون من میخوام همه چیز درست بشه.میثم رو من حساب کن.

تنهایی غصه نخور.بار مشکلاتتو بذار رو شونه های من.خودت یکمی آزاد شو.نفس بکش.

نمیخوام ببینم که داری نفس کم میاری میثم.

نمیخوام ببینم که داری له میشی میثم.رها شو.حداقل برای یک روز رها شو.من نگرانم.

کاش حالمو میفهمیدی...

امشبم با بغض ازت خداحافظی کردم.میدونم که فهمیدی ولی کاری از دستت برنمیاد..

امشب کلی درد تو دلمه.

تو که بودی کنارم دردارو میذاشتم توی یه کمد و درشو میبستم.

اما حالا که بودنت کمرنگ شده دردامو میچینم دورم و نگاشون میکنن.پریشون میشم.نمیدونم چی کار کنم...

کاشکی الان خواب باشی میثم.

کاش میدونستم که فردا بهم زنگ میزنی.خیلی دلهره دارم امشب.دست خودم نیست نمیدونم چرا حالم اینجوریه...

میثم یه چیزی رو بدون.

هرچقدر تو بخوای من با این وضعیت صبر میکنم.

هرچند روزبه روز داره این وضع داغون ترم میکنه اما اشکالی نداره.صبر میکنم.

هرچقدر که تو بخوای.یک سال ...دوسال...بیشتر...هرچقدر که تو بخوای.

فقط یه خواهش دارم ازت.نمیخوام داغون شدنتو ببینم میثم.نمیخوام.

تورو خدا یکمی به فکر خودت باش.خواهش میکنم...

شبت بخیر.امشب هرچقدرم حرف بزنم از بغضی که توی گلومه کم نمیشه.

درد دارم امشب.درد.

نمیدونم چرا...ولی حالم عجیبه.نگرانم...خیلی نگرانم...

ÊÇÑíÎ یکشنبه بیستم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 1:21 äæíÓäÏå شیرین |

امروز روز خاصیه برام...خاص که نه اما...

امروز روزیه که خیلی میخوامت میثم.دیوونه شدم آره.دلم تورو میخواد و یه هماغوشی ناب.

بذار بی پروا بگم...دلم گرمای تنتو میخواد و چشماتو وقتی که قرمز و خمار میشه.

وقتی که اسممو یه جوری دیگه صدا میکنی....گیج میشم از تن صدای تو...

میثمم باز هم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم میتوان در آغوشم

بشت پا بر جهان هستی زد.

امروز هم تنهایی و حس این که تو با منی...میثمم امروز جای خالیت دیوونم کرد.

اونقدر که یهو موندم چی کار کنم.نشستم وسط اتاقمو زدم زیر گریه.

مامانم اومد تو اتاق گفت چی شده؟

گفتم دلم تنگ شده.میفهمی؟دلم تنگه و خاطره ها...

گفت:منم دلم برای میثم تنگ شده.جاش خالیه انگار.خندیم.یه خنده ی خیلی تلخ.

چی باید میگفتم؟چیزی نداشتم که بگم....سکوت گاهی وقتا بهتره.آره...

از امروز بگم...

امروز ساعت دو ظهر از خواب بیدار شدم.همش امید داشتم که میثمم بهم زنگ بزنه امروز.

تمام وجودم انتظار میکشید...دستام..پاهام...چشمام...قلبم...

ساعت سه بود که رفتم حمو و بعدشم اومدم نشستم درس خوندم.

حوصله ی درس خوندن نداشتم.دلم هوای میثمو کرده بود.انگار داشتم دلمو گول میزدم.

تا ساعت پنج و نیم درس خوندم.

یه روز کاملا عادی و معمولی بود با دلی که خیلی بیشتر از دیروز و روزای پیش هوای میثمو کرده بود.

عصری با مامانم رفتم بیرون.رفتیم یکمی خرید کنیم.

حوصله ی بیرون رفتنو نداشتم اما خوب مامانم که به جز من کسی رو نداره.رفتم.

از همیشه ساده تر.نه حوصله ی اآرایش کردن داشتم و نه حتی لباس پوشیدن.

اولین چیزی که دم دستم اومد رو پوشیدم.

از کوچه ی میثم اینا رد شدیم.مثل همیشه مکث کردم جلوی در خونه شون.

وایستادم.خودمم نمیدونم چرا...

شاید دلم میخواست در باز بشه و میثمم بیاد بیرون.یا شایدم نه...

تو اون موقعیت دوس ندارم.دوس دارم میثمم بیاد خونه مون.دروباز کنم و بپرم بغلش.درست مثل گذشته ها...

امشب حال و هوای عجیبی دارم.

از همون شباییه که میثمم اگه اینجا بود خیلی زود حسمو میفهمید.

یاد سوالش افتادم توی هماغوشی آخرمون.

یادمه همینجوری که موهامو ناز میکرد پرسید آوا امشب احساس خاصی داشتی؟

خجالت کشیدم از این که خیلی زود احساسمو فهمید.سرمو پنهون کردم تو سینشو گفتم آره.

امشب تمام وجودم تورو میخواست...

بغلم کرد و بهم گفت دیگه پنهون نکن آوا.هروقت همچین حسی داشتی بهم بگو...

خندیم و بهش گفتم باشه دیگه پنهون نمیکنم.هرچند که تو خیلی زود میفهمی.

حالا میثمم کجایی؟امروزم از همون روزاس..

همون روزایی که حتی یک لحظه هم یادت از جلوی چشمم کنار نمیره.

از همون روزایی که بیتابم..بیقرارم...دلم تورو میخواد.

عصری وقتی از بیرون برگشتیم اومدم تو اتاقم.بغض کرده بودم.

یه لحظه به سرم زد زنگ بزنم به میثمم.حالم دست خودم نبود.دلم تنگ شده بود.

اما درست وقتی شمارشو گرفتم یه حسی بهم گفت آوا زنگ نزن.همه چیزو خراب نکن.

انگار میدونستم که با یه زنگ زدنم همه چیز خراب میشه.

میدونم که میثمم دوست داره حرفاشو گوش کنم.حتی اگه حرف اشتباهی بزنه.

قطع کردم...یهو یه احساس خاصی بهم دست داد.

احساس کردم میثم داره میاد خونه مون.دیوونه شدم.خودم میدونم..

رفتم سر کمد لباسام.همون پیراهن قرمزی رو که میثمم برام انتخاب کرده بود رو پوشیدم.

یادمه همیشه بهم میگفت قرمز بهم میاد.

نشستم و موهامو سشوار کشیدم.آرایش کردم...به خودم عطر زدم..

انگار که جدی جدی میثمم داشت میومد خونه مون.

کنار پنجره وایستادم.ده دقیقه...یه ربع...نیم ساعت...چهل دقیقه...

نه از میثمم خبری نبود.نیومد.یهو یادم افتاد که میثمم قرار نبود بیاد.زدم زیر گریه.

درست مثب بچه ها.با هق هق و صدای زیاد.

تمام ارایشم ریخت تو صورتم.زیر چشمام سیاه شد.دیگه مهم نبود برام..

یاد روزایی افتادم که قرار بود میثمم شام بیاد خونه مون.چقدر حس و حالم قشنگ بود.

کجا رفت اون روزا...کجا رفت اون همه ذوق و شوق؟

کجا رفت اون همه خنده های از ته دلم؟

یه چیزی بگم میثمم؟من دلم تنگ شده برای اون روزایی که تو خوراکی میخوردی و میریختی رو زمین!

من خم میدشم و جمع میکردم.

میگفتی یعنی آوا تو خونه ی خودمون هم بریم انقدر تمیز و مرتبی؟

من میگفتم آره.تو میگفتی خسته میشی دختر.من میگفتم نه عاشق مگه خستگی حالیشه؟

من دلم تنگ شده برای چشمات وقتی که اشتیاقو توش میدیدم.

دلم میخواست اذیتت کنم و نیام بغلت.اما دلم طاقت نمیاورد.زود میومدم بغلت..

همیشه بهم میخندیدی میثم.یادته؟میگفتی طاقت نداری.میگفتم آخه چشمات...

امشب اصلا حال و هوام اینجا نیست.

اونقدر غرقم تو دنیای خودم که حتی نمیدونم چی دارم میگم.

میثمم یعنی الان کجایی؟خوابی یا بیدار؟حالت خوبه یعنی؟

کاشکی اینجا بودی میثم.پیش من...تو بغل من...سردمه...کاش بودی و بغلم میکردی..

مثل همیشه زود گرم میشدم.خیلی گرم.

اون وقت تا صبح سرمو میذاشتم رو بازوی تو و میخوابیدم.

اون وقت نصفه شب مثل همیشه با بوسه هات بیدارم میکردی.منم که اصلا ناراحت نمیشدم که بیدار کردی.

برعکس خوشحالم میشدم و میخندیدم...

دلم تنگ شده برای اون شبایی که نازم میکردی و تا خود صبح برام حرف میزدی.

دلم برای نصیحت کردنات تنگ شده میثم.برای وقتایی که تو میگی و من گوش میکنم.

اصلا من کلا حرف تورو گوش کردنو دوس دارم میثم.

امشب هرچی که مینوسم دلم خالی نمیشه انگار...سبک نمیشم اصلا.

از اون شباییه که خواستنت بدجوری دیوونم کرده.

اما انگار چاره ای ندارم جز این که برم تو تختم  و چشمامو ببندم و فکر کنم که پیشمی..

دلمو با هزار تا وعدعه وعید بیخودی گول بزنم تا خوابم ببره.آره انگار دیگه چاره ای نیست.

امروزم بهم زنگ نزدی میثمم.منتظرت بودم ولی.

اشکالی نداره گله ای نیست.من که تاحالا از تو گله ای نکردم.کردم؟

یه فکرایی تو سرم هست در مورد کار.میدونم که حالا حالاها عملی نیست ولی شاید در آینده..

میثم من کنار تو خوشبختم.چیزی کم ندارم.تو فقط باش.باش و به من احساس خوشبختی بده.

باش و بذار باور کنم که تمام سختی های زندگیم تموم شده.

باش و بذار با هم و به کمک هم یه آینده ی قشنگ بسازیم.

من میخوام خوشبختت کنم میثم.تمام سعیمو خواهم کرد.

یه روزی به همه...حتی به مامانت ثابت میکنم که در موردم اشتباه فکر میکرده...

هنوزم ماماننو دوس دارم.تمام فحشا و تحقیرایی که شنیدم رو فراموش کردم میثم.باور کن.

من هنوزم دوس دارم به مامانت نزدیک بشم و براش عروس خوبی باشم.

نه کینه ای هست تو دلم و نه ناراحتی.

کاشکی خدا کمکم کنه.امیدوارم..

انگار امشب هرچی بنویسم فایده ای نداره.چون زیاد حالم خوش نیست.

اونقدری دلم تنگه که دارم به مرز دیوونگی میرسم.

فردا باید برم مدرسه.احتمال زیاد آیدا هم میاد.خدا کنه دوباره چیزی نگه..

هرچند که دیگه به خودم مطمئنم.میدونم که کلمه ای جواب نخواهم داد.مطمئنم.

دوستت دارم میثم.خیلی دوستت دارم.

امیدوارم الان خوب و خوش باشی و تمام درد و غصه هات مال من.

شبت بخیر مرد خوبم.

ÊÇÑíÎ جمعه هجدهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 23:41 äæíÓäÏå شیرین |

امشب اونقدر کسل و خسته ام که اصلا نمیدونم چه جوری بنویسم...خیلی خوابم میاد.

به زور الان نشستم پشت و میز ودارم مینویسم...

امروز میثمم بهم زنگ نزد.خیلی منتظر بودم.شاید دوباره دارم متوقع میشم.

باید عادت کنم که میثمم هر روز بهم زنگ نزنه.اما خوب دست خودم نیست دلم تنگ میشه...

امروز صبح ساعت هفت بیدار شدم.ساعت هفت و نیم الناز اومد دنبالم و رفتیم بیرون.

اولین بار بود که با دوستم دوتایی میرفتیم بیرون.

نمیتونم بگم خوش نگذشت اما...

خوب من همش دلم میثممو میخواست.اصلا جاش همش خالی بود.

میثمی که مواظبم باشه.حواسش بهم باشه.حمایتم کنه...

دلم این روزا خیلی بهونه گیر شده.هرچند حالم دیگه مثل چند روز پیش بدنیست اما..

این دوریا عذابم میده.امروز درست هشت روزه که میثممو ندیدم.حسش نکردم...

دیروز فقط یک دقیقه اونم از دم پنجره دیدمش.کمه..کمه..

قیافه ی میثمم عوض شده بود.ته ریش داشت.چقدر بهش میومد.چقدر خواستنی تر شده بود.

دلم برای صدای قلبش تنگ شده.برای آرامش وجودش.

برای وقتایی که سرمو میذاشتم روی سینش و حتی تا یکساعتم بی هیچ حرفی موهامو ناز میکرد.

چه روزایی بود..چقدر زود گذشت...من بازم همون روزا رو میخوام.میخوام.میخوام.

امروز ظهر ساعت یک برگشتم خونه.خوب بود..خوش گذشت.

چون میثمم اجازه داده بود برم احساس خوبی داشتم.یه جور احساس امنیت.

ساعت یک و نیم بود که خوابیدم.نمیدونم چرا امروز اینجوریم.انقدر خوابم میاد.

گوشیمو گذاشتم بالاسرم که اگه میثمم زنگ زد زود بیدار بشم اما نزد.

ساعت پنج بود که مامانم اومد بیدارم کرد.حوصلش سر رفته بود طفلکی.

بیدار شدم.بازم همش منتظر بودم..خیلی منتظر بودم...

بعدشم یکمی درس خوندم و شام خوردم.یه روز خیلی خیلی معمولی.شایدم مثل بقیه ی پنجشنبه ها دلگیر و تکراری...

در کل حال روحیم بد نیست اما دلم برای روزای قشنگ گذشته تنگ شده.

کاشکی میثم زودتر بگه که میخواد بیاد با مامانم آشتی کنه.

میدونم که تا خودش نگه من نباید حرفی بزنم.میدونم.دیگه اخلاقش دستم اومده.

میثمم امیدوارم تو پنجشنبه ی دلگیری رو نگذرونده باشی و حالت خوب باشه..

بی خبری همینه دیگه.آدم همش نگران میمونه..

میدونم اگه الان برم بخوابم مامانم دلش میگیره و حوصلش سر میره اما چاره ای نیست.

اصلا چشمام باز نمیمونه.خیلی خوابم میاد...

دوستت دارم میثمم.به خاطر این که امروز اجازه دادی برم بیرون مرسی عزیز من.

مواظب خودت باش.

یه آوا داری که فقط و فقط قلبش برای تو و به عشق تو میتپه.

خدایا عاشقم عاشق ترم کن.

شبت بخیر گلم.امیدوارم خوب و آروم بخوابی.

ÊÇÑíÎ پنجشنبه هفدهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 21:49 äæíÓäÏå شیرین |

بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی...میدونم خوب میدونی تو تاروپود و ریشمی..

تو که از دنیا گذشتی میگی واسه یه خنده ی من.چرا من نگذرم از یه استخون به اسم تن؟

امروز خیلی روز آروم و خوبی بود واسم...

اونقدر حالم خوبه که از نوشتن میترسم...میترسم یکی بیاد و از خواب بیدار کنه!

میترسم خواب دیده باشم که انقدر خوشبخت و آرومم...

آره امروز من از ته دلم اعتراف کردم.به میثمم گفتم که تا وقتی تورو دارم خوشبخت ترینم.

بهتره همه چیزو کامل بنویسم...

امروز صبح ساعت نه بیدار شدم.نمیدونم چرا ولی حس خوبی داشتم.سبک بودم وآروم...

ساعت یازده بود که حرکت کردم برم سمت تهران خونه ی آقاجون اینا پیش بابام.

توی راه همش با خودم حرف میزدم.

از خودم میخواستم که تمام محبتمو که تو دلمه به بابام نشون بدم.مخفیش نکنم.

میخواستم برای یک بارم که شده عشقم به بابام توی دلم نمونه.

حس خوبی داشتم.یه جور هیجان.میخواستم بدون هیچ ترسی محبت کنم.حس خاصی بود.

ساعت دوازده ظهر بود که رسیدم تهران.

تو دلم پر از ذوق و عشق بود.این روزا خیلی دلم میخواد به بابام نزدیک تر بشم...

حتی اگه نمیتونم کمکی بهش بکنم حداقل مرهمی باشم روی زخمای دلش اگه بتونم.

رفتم براش پرتقال و لیمو شیرین خریدم.آخه سرما خورده.

ساعت دوازده و نیم بود که رسیدم خونه ی اقاجون اینا.

بابام خواب بود.رفتم بالاسرش تب داشت.براش آبمیوه گرفتم و بردم بالاسرش.

بیدارش کردم.وقتی چشماشو باز کرد و منو دید به خدا برق خوشحالیو تو چشمای خستش دیدم...

همین قد یه دنیا خوشحالم کرد.آبمیوه رو دادم بهش خورد.

رفتم که براش سوپ درست کنم.هرچند که زیاد بلد نبودم.

اما زنگ زدم به عمه منیژه اون میگفت و من درست میکردم.

ساعت  دو نیم بود که غذا آماده شد.رفتم دوباره بابامو بیدار کردم.تو این یکی دروز غذای درست و حسابی نخورده بود.

بهش گفتم که خودم براش سوپ درست کرذم.

بیدار شد.نشستم کنارش تا همه شو بخوره.حالش یکمی بهتر شده بود.

ساعت سه و نیم بود که گوشیم زنگ خورد.نمیدونم چرا هروقت گوشیم زنگ میخوره ضربان قبلم میره بالا.

با این که بازم مطمئن بودم که میثمم نیست اما تو دلم یه جوری شده بود.

زود رفتم تو بالکن و جواب دادم.صدای میثمم پیچید تو گوشم...آوا؟آوا؟

دیگه صدای قلبمو داشتم میشنیدم...خیلی حس خوبی بود.مثل همیشه زبونم بند اومد.

چند ثانیه طول کشید تا جواب دادم.تمام احساسم تو صدام بود.صدام میلرزید.

گفتم میثمم تویی؟

گفت آره آوا از تلفن عمومی زنگ زدم.حالت خوبه؟کجایی؟

گفتم تهرانم.اومدم پیش بابام بهش سر بزنم.گفت خوب کاری کردی.

یکمی حرف زدیم.شاید حدود پنج دقیقه.آروم بود.فقط یکمی دلش گرفته بود اما در کل خوب بود.

نتونستم جلوی خودمو نگیرم و در مورد دیشب حرف نزنم.

بهش گفتم میثمم یادته شب عاشورا با هم بودیم؟رفتیم دم مسجد شمع روشن کردیم؟

گفت آره آوا دیشب همش به فکرت بودم.

گفتم شمع روشن کردی میثمم؟گفت اره آوا.فقط یدونه.به نیت این که خدا همه ی گناهامو ببخشه و تورو برام نگه داره.

اینو که گفت دلم لرزید.دقیقا همون نیتی که من کردم....

بهش گفتم میثم دیروز خیلی تنها بودم.همش منتظرت بودم.همش دلم تورو میخواست...

تورو که باشی...که با هم دعا کنیم...

گفت مهم نیست که کنار هم نبودیم مهم اینه که جفتمون به یاد هم بودیم و برای همدیگه دعا کردیم.

داشتیم حرف میزدیم که وسط حرفمون تلفن قطع شد.

خدا میدونه چه دلشوره ای داشتم.با این که میدونستم حتما کارتش تموم شده اما همش تو دلم یه جوری بود...

تا ساعت پنج که از تلفن خونه شون بهم زنگ زد.

شماره رو که دیدم راستش یکمی ترسیدم.فکر کردم شاید مامانش باشه.

اما با این حال نذاشتم ترس بهم غلبه کنه.یه صلوات فرستادم و جواب دادم.

خودش بود.یه نفس راحت کشیدم و زود دویدم تو بالکن.

کسی خونه شون نبود.تنها بود.گفت آوا برام دعا کن.دعا کن یه کار پیدا کنم و زودتر بیام خواستگاریت.

گفت منم از این وضعیت خسته شدم.منم یه زندگی میخواد.یه آشیونه ی گرم.

گفت فکر کردی من از این که همینجوری بلاتکلیفم راضیم؟

گفت میخوام همه چیز زوتر درست بشه و بریم سر خونه زندگیمون.

گفت دوس دارم صبحا تو بدرقه ام کنی و برم سر کار.عصرا تو منتطر باشی تا بیام خونه.

حرفاش برای منی که روحم پر از زخمه مرهم بود.فقط وش میکردم.

بازم تا به خودم اومدم صورتش خیس اشک شده بود.

گفتم میثمم من پات وایستادم.نه از کسی میترسم و نه مهرت تو دلم کم میشه.

گفتم بذار هر بلایی که میخواد سرمون بیارن منو تو اول خدارو دارم و بعد همدیگه رو....

یکمی حرف زدیم و بعد مثل همیشه نگران برگشتنم بود.

گفت با چی میخوای برگردی کرج؟گفتم نگران نباش عزیزم با آژانس برمیگردم حتما.

گفت باشه نشستی تو آزانس بهم اس ام اس بده.

گفت زودتر حرکت کن بیا سمت کرج.نذار دیروقت بشه.گفتم چشم همین الان جرکت میکنم.

ساعت پنج و نیم بود که حرکت کردم.

اس دادم به میثمم که برمیگردم.زنگ زد.هول شدم.انتظار نداشتم دیگه زنگ بزنه.

با یه دنیا عشق جوابشو دادم.حالم خوب بود خیلی خوب.

حرف زدیم.گفت ایشالا بعد از محرم و صفرم بتونم بیام خواستگاریتو به طور رسمی مال هم بشیم.

میثم وقتی حرف از یکی شدنمون برای همیشه میزنی...وقتی میگی میمونی...وقتی حرف از آینده مون میزنی...

اون وقته که با خودم میگم تو پاداش کدوم کار خوب منی میثم؟؟؟؟

یکمی حرف زدیم و خداحافظی کردیم.

دو دقیقه بعد دوباره زنگ زد.نگرانم بود.همش میپرسید الان کجایی؟

تا برسم کرج شاید حدو پونزده بار زنگ زد بهم.

دلم میخواست دیگه پرواز کنم.میثمم وفتی میبینم فراموشم نکردی و با تمام این اتفاقایی که افتاد هنوزم هستی...

نمیدونی چه حالی بهم دست میده...

گفت دلش برام تنگ شده.گفتم میثمم منم همینطور...خیلی زیاد.خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی...

گفت  عزیزم زندگی فقط دیدن نیست که دلتنگی رو کم میکنه همین که  با همیم و به یاد هم..

گفتم اما میثمم من هرلحظه و هر ساعت دلم تورو میخواد.

گفت کوچولوی من فکر کردی من احساس ندارم؟من قلب ندارم؟من دلم تنگ نمیشه؟

دوباره بعد از مدت ها کوچولوی من صدام کرد...

چقدر دلم تنگ شده بود واسه لوس بودن...واسه ناز کردن...

اما موقعیت جوری نبود که بتونم زیاد خودمو لوس کنم.میثمم ازم انتظار داره این روزا یکمی محکم باشم...یکمی احساساتمو کنترل کنم..

گفت وقتی رسیدی خونه بهم اس بده.گفتم چشم.

ساعت هفت بود که رسیدم خونه به میثم اس دادم که رسیدم خونه عزیزم.

ساعت هفت و نیم بود که زنگ زد بهم با گوشی خودش.

تعجب کرده بودم.فکر نمیکردم دیگه زنگ بزنه.

جواب دادم.دلش گرفته بود.میخواست باهام حرف بزنه.گفت تو اتاقتی؟گفتم آره.

صداش اروم بود...برای اولین بار بود که میدیدم امیدواره..

میثمم این روزا نمازشو اول وقت میخونه.دلش آروم گرفته.دیگه مثل قبل نا امید و پریشون نیست.من اینو خوب حس میکنم.

گفت آوا نمیخوام رابطمه مون همینجوری کش دار بشه.میخوام رسمی بشه.

از وضعیتش توی خونه گفت.از این که مامانش زیاد باهاش حرف نمیزنه.

از این که خیلی تنهاس و این روزا بیشتر با خدا دردودل میکنه.

گفت آوا اگه الان کار داشتم همین الان میومدم و با بابات صحبت میکردمو هم تورو نجات میدادم و هم خودمو...

گفت مطمئنم که منو تو یه زندگی آروم خواهیم داشت باهم.بدون بحث و جدل.

چیزی که هم من ازش یه عمره فرار میکنم و هم تو.

گفت که لاغر شده دوباره.گفتم کاش من به جای تو لاغر میشدم.

گفت تو قلقلی منی.نباید لاغر بشی.همیجوری دوستت دارم.خندیدم...بعد از مدت ها از ته دلم.

گفت آوا بخند و به من روحیه بده این روزا.خنده هات امیدوارم میکنه...

گفت امیدوار میشم وقتی میبینم یه دختر بچه ای هست که به خاطر من میخنده.

گفتم میثمم حالا دیگه من دختر بچه ام؟

گفت تو برای من تا همیشه دختر بچه ای.همیشه کوچولوی منی.

گفتم کجایی؟گفت جلوی در خونه مونم.دارم میرم خونه.

گفت آوا تو بهم زنگ نزن.اما من خودم یه جوری تنظیم میکنم و هروقت شد بهت زنگ میزنم.

گفت میخوام یه مدت از هر دو طرف همه چیز آروم باشه.گفتم باشه میثم.هرچی تو بگی.

خداحافظی کردیم.

راستش هنوز دلم پیش میثم بودم.دلم پرکشیده بود براش.بی قرار بودم.انگار اونم همینطور.

نیم ساعت دوباره به گوشیم زنگ زد.

جواب دادم.گفت قلقلی من بدو بیا دم پنجره ببینمت.

باور نکردم.فکر کردم میخواد باهام شوخی کنه.

گفتم میثمم من دلم خیلی تنگه برات تورو خدا باهام اینجوری شوخی نکن.

گفت تو بیا دم پنجره منو میبینی.پاهام میلرزید.با ترس رفتم رفتم شالمو سرم کردم و رفتم دم پنجره...

تمام وجودم یخ کرده بود.کسی رو ندیدم.گفتم میثمم دیدی نیستی؟

تکیه داده بود به درخت.اومد این ور تر دیدمش.

نتونستم وایستم دم پنجره.همون موقع نشستم زمین.گفت کجا رفتی؟

صدام میلرزید.دلم تنگ بود خیلی تنگ.گفتم میثمم شوکه شدم.فکر نمیکردم بیای.

شاید فقط یک دقیقه دیدمش.اونم درست ندیمش.انقدر تاریک بود که...

ولی برق چشماش...برق چشماشو دیدم حتی با این همه فاصله.

امروز درست یک هفته بود که ندیده بودمش.دلم تنگ بود.خیلی تنگ.

چشم ازش برنمیداشتم اما فقط یک دقیقه.

دیدم ماشینش نیست.گفتم پیاده اومدی؟گفت آره ماشینو که پارک کردم تو پارکینگ یهو دلم برات تنگ شد دلم خواست بیام اینجا...

دلم نیومد به خاطر دل خودم توی سرما نگهش دارم.

با این که تمام وجودم خواستنشو فریاد میزد گفتم میثمم برو هواسرده...نمیخوام سرما بخوری..

برگشت و بالارو نگاه کرد.

میخواستم یه تصویر خوب تو ذهنش باشه.خندیدم.اما تظاهر نبود.از ته دلم بود.

گفت آوا به خدا توی این یک هفته دلم برای صورت پر از آرامشت لک زده بود...

رفت و من رفتنشو نگاه کردم...قدم زدنشو...

توی راه تا برسه خونه هم با هم حرف زدیم.

بهش گفتم میثمم فردا صبح دوتا از دوستام میخوان با هم برن بیرون.

هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت تو هم دوس داری بری؟

تاحالا توی مدت دوستیم با میثم با دوستام بیرون نرفته بودم.میثم دوس نداشت برم.

گفتم برام فرقی نداره.اگه تو دوس داشته باشی میرم.

گفت کیا هستن؟گفتم الناز و تینا.

گفت کجا میخواین برین؟گفتم بریم کتابخونه ی کرج.گفت باشه تو هم برو باهاشون.

گفتم میثمم جدی برم؟گفت آره عزیزم من بهت اعتماد دارم.برو...

هرجا دوس داری برو ولی قبلش بهم بگو.تو دلم یه جوری شد.خوشحال شدم.

خودم زیاد دلم نمیخواست برم اما چون میثمم گفته میرم.

کلی بهم سفارش کرد که لباس گرم بپوشم.گفتم چشم.

رسید دم خونه.دیگه باید خداحافظی میکردیم.بازم سفارش کرد که فردا مواظب خودم باشم.

دلم نیومد حرف دلمو بهش نگم...پس گفتم.

گفتم میثمم یادت باشه مرد اول و آخر زندگیم تویی.تا همیشه دوستت خواهم داشت.

بالاخره خندید.یه جمله جوابمو داد.گفت آوای من مجکم باش.خیلی محکم.من خیلی زود همه چیزو درست میکنم.خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکمی.

گفت آوا چند روز دیگه میخوام بیام با مامانت آشتی کنم.

خیلی ذوق کردم.اصلا فکرشم نمیکردم که میثم بخواد بیاد آشتی کنه.

الهی قربونش برم تو دلش هیچی نیست.

گفتم باشه هروقت تو بگی من شرایطو فراهم میکنم.گفت باشه بذار چند روز دیگه هم بگذره خودم موقعش که شد میگم بهت.

فهمید که چقدر خوشحالم کرده...

بازم تاکید کرد که خودش بهم زنگ میزنه هروقت که بتونه.گفتم باشه میثمم.هرچی که توبگی.

ساعت نه بود که رفت خونه.

خوشحالم که فردا با دوستام میرم بیرون.حس خوبیه.یه جور حس مستقل شدن.

اگه به میثم خبر نمیدادم نمیرفتم اما حالا مزه ی دیگه ای داره.

میثمم من با تو خوشبختم.خیلی خوشبخت.

مرسی از حرفای امروزت.مرسب که بهم امید دادی.مرسی که هستی و با بودنت خیلی چیزا رو ثابت میکنی.

میدونم که شاید فردا بهم زنگ نزنی اما باید محکم باشم...همونجور که خودت خواستی.

مواظب خودت باش دنیای من.

امیدوارم الان خوب و راحت خوابیده باشی...

آباژور رو روشن میکنم....میرم تو همون تختی که هنوز بوی تورو میده و آروم میخوابم.

میثمم برات دعا میکنم شب و روز از ته دلم.خدا پشت و پناهت مرد من.

شبت بخیر.تا همیشه منتظرت میمونم.خدا کمکمون میکنه...من یقین دارم...

ÊÇÑíÎ پنجشنبه هفدهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 3:43 äæíÓäÏå شیرین |

مینویسم از امروزی که بدون میثمم گذشت...دلم تنگ بود.حیلی تنگ.

امروز همش احساس خاصی داشتم.نمیدونم.کلا برام خیلی دلگیر بود یا شایدم چون تنها بودم..

امروز ظهر خواب بودم که متوجه شدم در اتاقم آروم باز شد...

دقیقا فهمیدم کی اومده.باباجون بود.اومده بود باهاش آشتی کنه.

الهی قربونش برم من.وقتی میاد تو اتاقم بوی عطش میپیچه...

چشمامو محکم تر روی هم فشار دادم که یعنی من خوابم.میخواستم نازم کنه...لوسم کنه...

از ماجرای اون شب لعنتی جلوی در خونه ی میثم اینا دیگه ندیده بودمش.قهر کرده بودم.

اومد تو اتاقم و نشست کنار تختم.صدام کرد آوا؟آوا؟دخترم؟

میخواستم بیشتر خودمو لوس کنم و زود آشتی نکنم که دلم طاقت نیاورد.

دلم داشت پر میکشید که بغلش کنم.آخ که چقدر دوسش دارم.

همیشه و همیشه وقتایی که باید بابام کنار میبود باباجون بوده.

وقتی مدرسه جلسه ی اولیا مربیان میذاشتن باباجون بود که به جای بابام میومد مدرسه.

وقتی که مریض میشدم و تب میکردم باباجون بود که تاصبح بالاسرم می شست..

وقتی که یه چیزی میخواستم باباجون بود که خودشو به آب و آتیش میزد تا برام تهیه کنه..

چشمامو باز کردم.بغلش کردم.گفت آوا از دستم ناراحتی؟

دیگه طاقت نداشتم.چشمام پر از اشک شد.گفتم ناراحتی؟از دست باباجون خوبم؟

خندید...خوشحال شد...منم خوشحال شدم...

آخه مگه میشه به چشمای سبز خوشرنگش نگاه کنم و باهاش قهر باشم؟

خدایا باباجونمو برام نگه دار.عمرشو طولانی کن.سایه شو از رو سرم کن نکن.خواهش میکنم.

وقتی که باباجون رفت نشستم درس خوندم.

درس میخونم تا مثلا فراموش کنم که این روزا چقدر تنهام.همین.

تا ساعت پنج درس خوندم اما راستش فکرم جای دیگه ای بود.پر کشیده بود مثل همیشه.

فکرم پر کشیده بود به پارسال روز عاشورا...

چه روز عجیبی بود.نمیدونم...

پارسال عاشورا بابام تو کمپ بود.چقدر دلم گرفته بود...

شب تاسوعا دوست بابام بهم زنگ زد که ظهر عاشورا میخواد بره کمپ.اگه دلم بخواد میتونم باهاش برم...

منم قبول کردم.اومد دنبالم رفتیم کمپ.بابامو دیدم.راستش دلم بیشتر گرفت.

میثم بهم مدام زنگ میزد.نگران بود خیلی.خیلی زیاد.

همش میگفت آوا مواظب خودت باش.

تو راه برگشتن خونه با دوست بابام دعوام شد.یادم نمیاد دقیقا سر چی...

ولی یادمه که میخواست حق رو نا حق کنه.نمیدونم یه چیزی گفت که خیلی ناراحتم کرد..

با حرفاش دلمو شکوند.

داشت بهم میگفت که دخترش هم سن منه اون هیچ وقت اجازه نمیده که دخترش به خاطر باباش پا توی همچین جاهایی بذاره...

این حرفش خیلی ناراحتم کرد.

یادم نیست که دقیقا چی جوابشو دادم و چی شد که دعوا شد.

فقط یادمه که ماشین در حال حرکت بود که در ماشینو باز کردم که پیاده بشم.

ترسید.وسط جاده ماشینو نگه داشت.از ماشین پریدم بیرون.رفت.

میخواستم به میثمم زنگ بزنم که بیاد دنبالم اما نزدم.میدونستم که خیلی ناراحت میشه.

انصاف نبود که اونقدر نگرانش کنم.

یکمی پیاده راه رفتم تا رسیدم به یه آژانس.ماشین گرفتم و برگشتم سمت خونه.

وقتی رسیدم سر کوچه که ساعت هشت شب شده بود.

داشتم گریه میکردم.به خاطر حرفای دوست بابام خیلی دلم شکسته بود.حق نداشت تحقیرم کنه...

اما از خدام ممنونم که بهم قدرتی داد که جلوش نشکنم و گریه نکنم.

یادمه زنگ زدم به مامانم.گفتم کی خونه مونه؟گفت مهمون داریم.همه هستن.

دلم نمیخواست برم خونه اون موقع.زنگ زدم به میثمم.داشتم گریه میکردم.

گفتم میثمم جلوی در خونه تونم.حالم زیاد خوب نیست.میای پایین بریم بیرون؟

گفت باشه درو بزنم بیا تو پارکینگ وایستا تا من لباس بپوشم و بیام.

گفتم نه همینجا جلوی در میمونم تا بیای.

یادمه تکیه داده بودم به ماشین میثم و آروم آروم گریه میکردم.خودمم نمیدونم چرا همینجوری دلم گرفته بود.

پنج دقیقه بعد میثمم اومد پایین.اشفته بود و نگران.

وقتی منو دید که اونجوری به ماشین تکیه دادم و گریه میکنم خیلی ناراحت شد.

یخ زده بود تمام وجودم.فقط یه مانتو تنم بود.کتمو گذاشته بودم تو کمپ پیش بابام که سردش نشه...

زود نشستیم تو ماشین.بخاری رو روسن کرد.دستامو گرفت.گرم شدم.

حس این که یه تکیه گاه دارم تمام وجودمو پر کرد..

میثم بهم گفت همه چیزو براش کامل تعریف کنم.

گفتم از دوست بابام گفتم.از این که با حرفاش اذیتم کرده و دلمو شکونده.

میثم همون موقع شمارشو ازم گرفت.زنگ زد به دوست بابام.

باهاش دعوا کرد.بهش گفت من نامزدشم.بهش گفت به چه اجازه ای منو توی اون جاده ول کرده و رفته.

بسرش داد میکشید و بهش میفت که دیگه حق نداره به من زنگ بزنه.

چقدر احساس خوبی بود.میثمم داشت حمایتم میکرد.مثل یه مرد.دیگه احساسی از این بالاتر هست؟؟؟؟

یکمی تو خیابونا چرخیدیم.شام غریبان بود.دلم میخواست شمع روشن کنم با میثم.

بهم گفتم میثمم یه چیزی بگم گوش میکنی؟

نمیدونم چی شد که فکرمو خوند.

گفت شمع میخوای نه؟گفتم از کجا فهمیدی میثمم؟گفت از چشمات فهمیدم که میبینی هرجا شمع روشنه با دقت نگاه میکنی.

دقیقا حسی که اون موقع داشتم رو یادمه.تو دلم پر از عشق شده بود.

میثمم جلوی یه مغازه وایستاد و رفت که شمع بخره.

وفتی برگشت دو تا بستنی هم دستش بود.

گفت اول بریم پارک همیشگی بستنی بخوریم.رفتیم پارک همیشگیمون.

همون پارکی که من عاشقشم.چون قشنگ ترین خاطراتم با میثم رو اونجا دارم.

نشستیم رو یه نیمکت.ساعت نه شب بود.خیلی هوا سرد بود.منم سردم بود.

میثمم فهمید.کتشو در آورد و تن من کرد.بعدشم دستشو انداخت دورمو بستنیمو داد دستم.

سرمو گذاشته بودم رو شونه هاش و بستنی میخوردم.گرم گرم بودم.

دلم نیومد زیاد بمونیم تو پارک.آخه میثمم کت تنش نبود و هوا خیلی سرد بود.

به میثم گفتم بیا زود شمعو همینجا روشن کنیم و بریم؟

گفت اینجا؟بدو بریم تو ماشین میبرمت یه جای خوب که شمع روشن کنیم.

گفتم باشه پس بریم.

سوار ماشین شدیم و رفتیم.گفت چشماتو ببند داریم نزدیک میشیم.

چشمامو بستم.وقتی ماشینو پارک کرد و من چشمامو باز کردم همون لحظه زدم زیر گریه.

صحنه ای دیدم که انتظارشو نداشتم.

میثمم منو برده بود دم  یه مسجد که جلوی درش یه عالم شمع روشن بود و پر از آدمایی بودن که داشتن شمع روشن میکردن.

خیلی صحنه ی قشنگی بود.هوا تاریک بود و با نور شمعا روشن شده بود.

شمعامونو برداشتیم و از ماشین پیاده شدیم.خیلی شلوغ بود اونجا.

میثمم همش حواسش به من بود که کسی بهم طعنه نزنه.که کسی هلم نده...

هردوتامون شمع روشن کردیم و نیت کردیم.

چشمای من خیس خیس بود.دستام میلرزید.خودمم میلرزیدم.تکیه داده بودم به میثم.

چقدر اون شب شب آرامش بخشی بود واسم.

میثمم کنارم بود.حمایتم کرده بود.با هم شمع روشن کرده بودیم.دیگه از خدا چی میخواستم؟

ساعت یازده شب بود که منو رسوند دم در خونه.

هیچ کدوم از خاطره هامو با میثمم یادم نمیره.همه شو دقیق یادم میمونه.

انگار که همین دیروز بود با هم توی پارک بستنی خوردیم و بعد هم رفتیم شمع روشن کردیم.

آخ که این خاطره ها چقدر دیوونم میکنن.

وقتی حالا میثم هست و من هستم و ما کنار هم نیستیم.تلخه...خیلی تلخه...

امروز عصر همش منتظر یه اتقاق بودم...نمیدونم..همش متظر یه خبری از میثم بودم.

نمیدونم چرا همش فکر میکردم که میثم بهم زنگ میزنه امروز اما نزد.

یکی دوبار گوشیم زنگ خورد.هر بار از جام میپریدم و ضربان قلبم تند میشد اما...

ساعت هفت بود که مامانم گفت بیا بریم شمع بخریم.

حوصله ی بیرون رفتن نداشتم اما خودمم دلم شمع میخواست.

شمعو خریدیم و برگشتیم خونه.

بازم منتظر بودم.نمیدونم چرا امید داشتم.همش فکر میکردم که میثم امشب میره بیرون و حتما از تلفن عمومی بهم زنگ میزنه.

اما نه...امیدم نا امید شد.

ساعت ده شب بود که با مامانم رفتیم تو بالکن و شمع روشن کردیم.

اولین شمعو از ته دلم برای شفای میثمم و همه ی معتادا روشن کردم.

همینجوری گریه میکردم و با خدا حرف میزدم.

مامانم که از بالکن رفت بیرون من نشستم رو زمین.شمعای دیگه رو روشن کردم.

برای همه ی دوستام دعاکردم.همه و همه...

سعی کردم هیچ کس رو فراموش نکنم.برای آیدا هم دعا کردم.از ته ته دلم.

دعا کردم خدا عشق واقعی رو بهش نشون بده.

دعا کردم عشقش هیچ وقت یک طرفه نباشه و عاشق کسی بشه که هم لیاقتشو داشته باشه و هم اونم دوسش داشته باشه.

برای مامان نسرین دعا کردم.دعا کردم پادردش خوب بشه...

از خدا خواستم یه جوری بشه که مامان نسرین بفهمه که من اون دختر هرزه ای که فکر میکنه نیستم.

بفهمه که دوسش دارم.بفهمه که عاشق پسرش شدم.فقط همین.

برای مینا خواهر میثم دعا کرذم توی درساش و زندگیش موفق باشه و خوشبخت.

برای علیرضا دادش کوچیکه ی میثم دعا کردم که تو دل مهربون و کوچیکش همیشه پر از شادی باشه....

برای همه ی دوستای وبلاگیم از ته ته دلم دعا کردم.امیدوارم خدا حاجت همه شونو بده.

امشبم گذشت.بدون هیچ خبری از میثمم.چقدر دلم تنگه براش.

اونقدر که دیگه نمیدونم باید چی کار کنم..

چاره ای ندارم جز تحمل...تحمل...تحمل...خدایا خودت برش گردون.همه چیز دست توئه.اگه تو بخوای همه چیز درست میشه و میثمم خیلی زود برمیگرده...

خداجونم مواظب میثمم باش.خیلی دلواپسشم.خیلی زیاد.

فردا میرم تهران از صبح میرم تا عصری.میرم پیش بابام.

میثمم دوستت دارم.مواظب خودت باش.امشب خیلی برات دعا کردم عزیزم.همش جلوی چشمم بودی...

میثمم تو هم برام دعا کردی؟؟؟کاشکی تو هم امشب شمع روشن کرده باشی گل من...

دیگه برم بخوابم...فقط آوات هنوز قرص و محکم پات وایستاده و از قبل خیلی مصمم تره.

یادت باشه یه نفرو داری که شب و روز داره دعات میکنه...از ته ته دلش...

شبت بخیر خوب من.

ÊÇÑíÎ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 1:53 äæíÓäÏå شیرین |

آرومم...آروم که نه...نمیدونم...فقط میخواستم بگم که مثل دیشب نیستم.

بازم امشب از همون شباییه که حرف تو دلم هست و نمیدونم چه جوری بنویسمون.

بازم انگار بهترین راه حل اینه که از اول شروع کنم...از دیشب..

دیشب بی خوابی زده بود به سرم.نه خوابم میبرد و نه حوصله ی هیچ کاری داشتم.

داشتم دیوونه میشدم دقیقا.

نشسته بودم رو تختم و دل زده بودم به وسایلای اتاقم.

با خودم آروم آروم حرف میزدم.حرفایی رو که باید به میثمم میگفتم...

حرفایی رو که همیشه میثمم با جون و دل گوش میداد هرچند اگه زیادی حرف میزدم.

اما حالا که نیست و کلی حرف توی دلم میمونه....

دیشب نزدیکیای پنج صبح بود که دیگه واقعا حالم بد شده بود.قلبم درد گرفته بود و نفسم تنگ شده بود.

پنجره  ی اتاقمو باز کردم و رفتم دم پنجره.

همیشه یه چیزی هست که عذابم بده.

نگاه کردم به کوچه.چشمم افتاد به جای خالی ماشین میثمم.

یاد اون روزا افتادم که میثمم میومد خونه مون.همیشه ماشینشو زیر پنجره ی اتاقم پارک میکرد.

چقدر جاش خالیه این روزا...چقدر زجر آوره برای منی که هر لحظه م با میثم میگذره...

دیشب آخرم توی اتاق خودم خوابم نبرد.تا به تختم نگاه میکردم حالم بدتر میشد.دلم بیشتر میگرفت.

گرمم بود.احساس خفگی میکردم.آروم بالشمو برداشتم و اومدم تو هال.

روی مبل خوابیدم.تا ساعت دوی ظهر خواب بودم.همون جا روی مبل.

مامانمم سروصدا نکرده بود که من بخوابم.

خواب مامان بزرگ میثمو دیدم.خواب عجیبی بود.

دستمو گرفت و یه انگشتر کرد تو دستم.گفت میثمو هیچ وقت تنها نذار...

زیاد یادم نمیاد که دیگه چی دیدم.ولی این قسمتشو یادم مونده بود.

ساعت دو که بیدار شدم رنگم خیلی پریده بود.

مامانم تا منو دید گفت آوا رنگت مثل گچ سفید شده.چیزی شده؟

میخواستم بگم چی میخواستی بشه؟وقتی که دیگه میثمم نیست و بیدار شدن از خواب هر روز برام مثل عذاب میمونه.

اما هیچی نگفتم.گفتم حالم خوبه مامان.چیزیم نیست.

صدای عذاداری میومد امروز همش.دلم گرفته بود.خیلی هم گرفته بود.

انگار یه چیزی روی دلم سنگینی میکرد همش.میرفتم تو بالکن که صدای عذاداری رو خوب بشنوم.گریه ام میگرفت.

ساعت چهار بود که کتاب دفترامو باز کردم که درس یخونم.

میخواستم فرار کنم از خودم..از دلتنگی..از فکر و خیالای وحشتناک..

امروز خیلی درس خوندم.شاید دو سه ساعت.برای خودمم عجیب بود.

عصری مامانم برام آبمیوه آورد.چرا همه چیز این روزا مثل سوهان روح شده؟

چرا همه چیز این روزا دست به دست هم میدن تا من بیشتر زجر کش بشم؟

آبمیوه رو که دیدم دوباره حالم بد شد.دلم گرفت.

یاد اون روزا افتادم که میثمم میومد خونه مون.مامانم براش آب پرتقال میگرفت.

من آب پرتقال خودمو هم نمیخوردم و میدادم میثمم بخوره.

همیشه یه بهونه ای میاوردم برای این که میثمم آبمیوه ی منم بخوره.

امروز اما...نه دلخوشی بود...نه میثمم بود و نه هیچ چیز دیگه.

آبمیوه رو خوردم گلومو سوزوند و رفت پایین.درست احساس آدمی رو داشتم که داره زهر میخوره.

امروز میخواستم کتاب بدم به مامانم بهو دید که دستام میلرزه.

گفت آوا تو چرا اینجوری شدی؟رنگت؟صورتت؟دستت؟

گفتم نه چیزی نیست من خوبم.

بذار بگم من خوبم.وقتی کسی نمیتونه بفهمه تو چه حالی دارم دست و پا میزنم.آره خوبم!

ساعت نه و نیم شب بود.داشتیم شام میخوردیم با مامانم.

نمیتونستم بخورم.معده درد شدید دارم این روزا.اما نمیخواستم دلش بشکنه.با غذام بازی میکردم.

که یهو گوشیم زنگ خورد.یک لحظه یادم رفت که میثمم دیگه بهم زنگ نمیزنه.

اومدم مثل همیشه بدونم و گوشیمو جواب بدم.اما یهو یادم اومد دیگه میثمم نیست که بهم زنگ بزنه.سرد شدم یهو.

آروم آروم اومدم تو اتاقم تا گوشیمو جواب بدم.

شماره ناشناس بود.تا گفتم بله؟صدای میثمم پیچید تو گوشم.گفت الو آوا؟

مکث کردم.صدام در نمیومد حرف بزنم.از دست خودم لجم گرفت.

به زور گفتم میثمم تویی؟

نشسته بودم رو تختم.چراغ اتاقم خاموش بود.چشمامو بستم.انقدر ذوق زده شدم که حتی یادم رفت سلام کنم...

اولین حرفش این بود کجایی؟

گفتم خونه ام میثم...گفت خوبه.

آخ که چقدر دوس دارم وقتی میثمم میپرسته کجایی؟چقدر بهم مزده میده وقتی براش مهمه که من کجام...

حالشو پرسیدم...گفت خوبم اما دلم خیلی گرفته.

آخ که چقدر دلم گرفت وقتی حتی نمیتونستم پیشش باشمو آرومش کنم.

گفتم کجایی میثم؟گفت تو خیابون.صدای عذاداری میومد.دلم پر کشید...

صداش معلوم بود که چیزی مصرف نکرده.خدا کنه اینجوری باشه.

من که هیچ وقت نمیتونم ازش بپرسم چیزی کشیدی یا نه؟دوس ندارم این سوالو بپرسم.

همیشه و همیشه تاحالا خودش همه چیزو بهم گفته و چیزی پنهون نکرده...

گفت آوا نمازتو میخونی؟برام دعا میکنی؟

گفتم آره میثمم.همونجوری که خودت خواستی هر لحظه دلتنگت میشم از ته دلم دعات میکنم.

گفت دیگه نباید بهم زنگ بزنی.خودم هر موقع دلم تنگ بشه بهت زنگ میزنم.

گفتم باشه میثمم.هرچی تو بگی.من که تاحالا رو حرف تو حرف نزدم.زدم؟

گفت باید توی این مدت روی خودت کار کنی.باید محکم بشی.باید بتونی احساساتتو کنترل کنی

میثمم راستشو بخوای گاهی اوقات گیج میشم...نمیفهممت...

نمیدونم دقیقا چی میخوای از من؟

یعنی باید بشم یه زن محکم و مغرور که بویی از عواطف زنونه نبرده؟یعنی تو اینو میخوای؟

گمون نمیکنم اینو بخوای میثمم...

یادته یه روزی بهم گفتی من عاشق این همه احساسات تو شدم.

طبیعت من اینجوریه خوب.نمیتونم سرد و بی احساس باشم.میثمم باور کن نمیتونم.

با دیدن یه مورچه حتی احساساتم برانگیخته میشه.

با کوچکترین چیزی ذوق میکنم و لحظه به لحظه عاشق تر میشم.

نخواه که از این احساساتم بگذرم میثم.اینا جزیی از وجود منه.نخواه که خودم نباشم میثمم.

نمیدونم چرا برای مدرسه رفتن من انقدر نگرانه.نمیدونم قراره چه اتفاقی بیوفته.

بهم میگفت آوا داری میری مدرسه و میای از کوچه ی مدرسه رد نشو.برو دور بزن از اون ور برو مدرسه.

گفتم میثمم تو خیالت راحت باشه اتفاقی نمیوفته.

گفت نمیخوام کسی بهت حرفی بزنه.گفتم چشم.

گفت آوا نباید بذاری کسی بهت حرفی بزنه.فکر کنم منظورش آیدا اینا و خانوم محمدی اینا بود.

گفتم میثمم من با کسی کاری ندارم که خیالت راحت باشه.

طفلکی میثمم...نمیدونه این روزا چقدر حرف میشنوم از این و اون و به روم نمیارم.

اینطوری بهتره خوب.نمیخوام حرف شنیدن من از دیگران برای میثم یه دغدغه بشه.

دیگه انصاف نیست بیش از این نگرانش کنم.

گفت آوا تنها از خونه بیرون نرو.فقط هم با الناز برو مدرسه و برگرد.گفتم باشه.

گفت آوا دعا کن زودتر کار پیدا کنم.یه پولی بیاد دستم که بتونم بیام جلو و خواستگاریت کنم.

گفتم میثمم به خدا هرلحظه دعات میکنم.از ته ته دلم...

از تلفن عمومی زنگ زده بود.میدونستم سردشه.با این که خیلی حرف داشتم...

با این که یه دنیا حرف نگفته توی دلم بود...با این که صداش داشت آرومم میکرد اما دلم نمیومد سردش بشه.

حس خوبی نداشتم.همش فکر میکردم میثمم سردشه.

آخه لجبازه.اگه من هر دفعه بهش نگم کتشو نمیپوشه.

گفت آوا بازم دارم میگم حق نداری به گوشیم زنگ بزنیا.گفتم باشه میثمم.من قولم قوله.

هرچند این روزا دلم خیلی میگیره.خیلی تنهام.خیلی درد تو دلم هست اما چشم هرچی تو بگی همونه.

گفت آوا دعا کن همه چیز زودتر درست بشه بیام دستتو بگیرم و بریم.

اینو که گفت یاد رویاهام افتادم.

همیشه آرزوم بود با مادر شوهرم تو یه خونه زندگی کنم.شاید خنده دار باشه.

اما همیشه دلم میخواست برای مادر شوهرم حکم دخترشو داشته باشم و اونم مثل مادرم باشه.

رابطمه مون با هم خوب باشه و با صلح و صفا زندگی کنیم.

هیچ وقت تصورشو هم نمیکردم وارد خانواده ای بشم که تک تکشون ازم متنفر باشن.

زندگی رویا نیست.باید خط بکشم رو تمام رویاهایی که تا الان داشتم.

دیگه میثمم سردش شده بود.یک ربعی بود که داشتیم حرف میزدیم.

گفت آوا مواظب خودت باش.گفتم تو هم همینطور.خواهش میکنم کتتو بپوش که سرما نخوری

گفت باشه و خداحافظ.

چقدر کم بود.خیلی کم بود.بازم دلم میخواست صداشو بشنوم.

وقتی قطع کرد تازه فهمیدم چقدر حرف داشتم و وقت نشد که بگم.

اون وقت باز لجم از دست خودم در اومد...

حتی وقت نشد که بهش بشم دوسش دارم.اونقدر هول شده بودم که..

بیشتر میثم حرف میزد و من گوش میکردم.حسرت گفتن یه دوستت دارم موند رو دلم امشب.

میثمم همینجا میگم دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.

یه فکرایی امشب اومده تو سرم.نمیدونم شاید خیلی بن بست و پوچ باشه.

اما فکرمو مشغول کرده.نمیدونم این کار عملیه یا نه اما..

امشب میثم که از کار حرف میزد به سرم زده به بابام بگم کمکون کنه.

این کار زیاد وقت میبره.اول باید دوباره رابطه مو با بابام خوب کنم و اعتمادشو جلب کنم.

این کار شاید خیلی وقت ببره.شاید چند ماه.

اون وقت ازش بخوام تو فردیس یه مغازه ی کوچیک رهن کنه و سرمایه از اون و کار از میثم.

یعنی میشه؟واقعا میشه؟اصلا نمیدونم این کار عملی هست یا نه...نمیدونم..

باید در موردش تحقیق کنم.اصلا ببینم این جا مغازه قیمتش چنده.

ببینم بابام راضی میشه؟ببینم میثمم راضی میشه؟

راستی که اگه بشه چی میشه...هم بابام سرگرم میشه و هم میثمم کار پیدا میکنه.

آخ که چقدر خوب میشد اگه این فکر فقط یه رویا نبود.نمیدونم...نمیدونم..

فعلا گند خورده به همه چیز.باید درستش کنم.

اگه میثمو میخوام باید به کاری بکنم.با نشستن و دست روی دست گذاشتن که چیزی درست نمیشه.

کاش میشد در این مورد با بابام حرف بزنم ولی حیف فعلا وقتش نیست...وضعیت خرابه.

خداجون اگه این فکرم عملیه یه راهی بذار پیش پام..

خداجونم خواهش میکنم اگه میشه که این کار بشه یه نشونه بهم بده...خدایا کمکمون کن.

میثمم مرسی که امشب زنگ زدی بهم.

نمیدونم حکمت عشق من به تو چیه که درست همون موقع که دارم نا امید میشم یهو یه دری باز میشه..

از اول دوستیمون تاحالا همینطور بوده ها.دقت کردم بارها.

درست همون روزی که داشتم به نفس نفس میوفتادم یه دری به روم باز میشد.

یعنی هیچ وقت نشد از عشقم به تو نا امید یا پشیمون بشم.هیچ وقت میثمم.

و اینو مدیون خدامم...خداجونم مرسی.

میثمم راستشو بخوای اصلا فکرشو نمیکردم که به یادم بیوفتی و زنگ بزنی.واقعا فکرشو نمیکردم.جدی میگم.

میثم دوستت دارم.میدونی که چقدر زیاد.

پات وایستادم.یه قدم کج نمیذارم.مطمئن باش میثمم.من فقط مال توام.

دیگه نمیدونم کی بهم زنگ بزنی.منم که جرئت زنگ زدن ندارم.منتظر میمونم.

هر روزمو به این امید میگذرونم که بهم زنگ بزنی.که صداتو بشونم.

چهار ماه باید همینجوری بگذره.سخته میثمم.خیلی سخته قبول کن که سخته اما به عشق تو....

خودت میدونی که وقتی نیستی داغونم...خودت میدونی که وقتی نیستی میکشنم...یادت باشه...منو دریاب...

نمیدونم چرا بازم دلم گرفته.نمیدونم.اما نسبت به دیشب آروم ترم.

میثمم مرسی که بهم زنگ زدی.خواهش میکنم زود به زود بهم زنگ بزن.تنها دلخوشیم همینه.

دوستت دارم.میثمم تو هم برام دعا کن عزیزمن.توهم دعاکن...

دعا کن که عشقت تو دلم هر روز زیاد تر و زیاد تر بشه.

شبت بخیر.امیدوارم الان خوب و آروم خوابیده باشی مرد من.

ÊÇÑíÎ سه شنبه پانزدهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 2:0 äæíÓäÏå شیرین |

یه روزایی بود که نوشتن آرومم میکرد.خوشحالم میکرد.

از این که روزامو...خاطره هامو...لحظه هامو با میثمم مینوشتم لذت میبردم.

اماحالا چی؟حالا فقط مینویسم تا این روزارو یادم بمونه همین.

دیگه نه خوشحالم...نه ذوق میکنم...نه از ته دلم میخندم...نه شیطنت میکنم و نه هیچ چیز دیگه.

امروزم گذشت...فردا هم میگذره...اما که چی؟وقتی دیگه هیچی منو خوشحال نمیکنه؟

امروز صبح ساعت شش از خواب بیدار شدم.

از اون روزایی بود که اصلا دلم نمیخواست از در خونه برم بیرون.

دلم میخواست بازم بخوابم.اصلا کلا بخوابم تاشب.

خیلی سخت بود واسم لباس پوشیدن و رفتن مدرسه.

امروز الناز نبود.تنها رفتم مدرسه.وقتی رسیدم دم خونه ی میثم اینا بازم ناخود آگاه وایستادم.

سرد بود...خیلی سرد بود.اما دلم میخواست اونقدر اونجا بمونم تا شاید در باز بشه و میثم بیاد بیرون و ببینمش.

تکیه داده بودم به درخت که در باز شد.داداش میثممو دیدم.

چقدر این پسر معصوم و دوست داشتنیه.هر بار که میبینمش تو دلم پر از محبت میشه.

دلم میخواد برم بغلش کنم و نازش کنم.بهش بگم که چقدر دوسش دارم.

چقدر شبیهه میثممه.مخصوصا چشماش.

تا دم مدرسه ش باهاش رفتم.مثل همیشه وایستادم تا بره تو بعدش خودم برگشتم مدرسه.

این روزا عملا خودمو از دوستام کنار میکشم.خدا رو شکر که درکم میکنن و ناراحت نمیشن.

زنگ تفریح هم موندم توی کلاس و درس خوندم.

امروز هم آیدا نیومده بود مدرسه.راستش نگرانشم.از درسا عقب میوفته.میترسم نتونه جبران کنه...

اما حیف که من کاری نمیتونم بکنم جز این که دعا کنم مشکلی براش پیش نیومده باشه.

همش خوابم میومد سرکلاس.دلم میخواست زودتر برگردم خونه و بخوابم.

بخوابم تا زمان بگذره.حداقل توی خواب فراموش کنم که میثمم نیست.

موقع برگشتن هم تنها برگشتم خونه.

میثمم یادته همیشه بهم میگفتی دوس ندارم هیچ وقت تنها از مدرسه برگردی؟

یادته اون روز از الناز خواهش میکردی همیشه مواظبم باشه؟

یادته منو امانت سپردی دست الناز تا توی راه مدرسه کسی اذیتم نکنه؟

میثم امروز تنها بودم.دلم تورو میخواست.سردم بود.غمگین بودم.دلم یه دنیا گرفته بود.

تا خود خونه گریه کردم.یواشکی اشکامو پاک میکردم تا کسی نبینه.

وقتی رسیدم خونه مامانم نبود.رفته بود تهران.برام نامه گذاشته بود که غذام تو یخچاله.گرم کنم و بخورم.

بدون این که لباس مدرسه مو عوض کنم رفتم تو تختم و بالشمو بغل کردم.

میثمم بالشم بوی تورو میده به خدا.دروغ نمیگم.هنوز بوی تورو میده...هنوز بوی عشق میده..

تختم شده آینه ی دقم.تمام عشق بازیامون میاد جلوی چشمم...

تمام حرفای عاشقونه مون...تمام نگاهامون...بوی عطرت...

اون موقع که اونقدر خوب تو بغلت جا میشدم که تخت جای اضافی هم میاورد...

شبایی که تا صبح روی همین تخت با هم سحر میکردیم؟

کجا رفت اون شبا میثمم؟کجا رفت؟

خوابیدم.تا ساعت شش و نیم خوابیدم.وقتی چشمامو باز کردم که هوا تاریک شده بود.

یه لحظه یادم رفت کجام و الان چه وقتی از روزه.خونه سکوت سکوت بود.ترسیدم.

مامانم خونه ی مامان منیر اینا بود.

دوباره به محض بیدار شدنم یادم اومد نبودن میثممو...این که تنهامو...

مامانم ساعت هفت اومد خونه.خوشحال بود.حالش خوب بود اما تا منو دید انگار دلش گرفت.

 دوروزه که پیرهن بلند مشکیمو از تنم در نیاوردم...حوصله ی لباس عوض کردن ندارم.

میثمم یادته یکبار که اومده بودی خونه مون همین لباسو پوشیده بودم؟

گفتی بهم خیلی میاد.گفتی وقتی مشکی میپوشم رنگ سفید پوستم بیشتر معلوم میشه.

یادته گفتی رنگ مشکی خیلی خانوم تر و جاافتاده تر نشونم میده.

لباسه کهنه شده.خراب شده.اما من هنوز با عشق میپوشمش.

حالم از قیافه ی خودم به هم میخوره این روزا.زشت شدم.چشمام گود افتاده.بی حالت شده.

میثمم یادته دفعه ی آخری که بغلم کرده بودی؟

انگار دست خودم نیست وقتی تو بغل توام چشمام یه شکل دیگه میشه.

هنوز حرفت تو گوشمه.گفتی آوا چشمات چقدر قشنگ شده.داره ازش شیطنت میباره.

کجا رفت اون چشما؟چرا دیگه چیزی نمونده از اون روحیه ی خوبم؟

چشمام همش قرمزه.همش بی بهونه گریم میگیره.

امروز عصری بابام بهم اس ام اس داد.

گفت :دخترم دلم تنگ شده.روزعاشورا میای خونه ی آقاجون اینا ببینمت؟عمه هاتم میان همه.

این اس ام اسو که خوندم گریم گرفت.حالم دست خودم نیست خوب.

اصلا دوس ندارم عاشورا برم تهران.میخوام خونه باشم.تنها باشم.توی اتاقم.تنهای تنها.

نمیدونم چی کار کنم...دلم نمیاد بابامو برنجونم.گناه داره.اونم دل داره خوب دیگه.

خودمم دلم تنگ میشه براش اما...چی کار کنم که حتی حوصله ی خودمو هم ندارم.

گوشیم که زنگ میخوره این روزا دلم میخواد بر دارم بکوبمش تو دیوار.

از صدای زنگش متنفر شدم.وقتی میثمم دیگه بهم زنگ نمیزنه چه فایده داره؟؟؟؟

همین الانم باز چشمام خیسه.حالم خوب نیست.

همش دارم دنبال خودم میگردم.میثمم این آوارو دوس نداشت.

میثمم همون آوایی رو دوست داشت که همش میخندید.

حتی وقتی بهش بدی میکردن میخندید.

همون آوایی که به همه چیز از جنبه ی مثبت نگاه میکرد و به همه امید میداد.

کجا رفت اون آوا؟

راستی میثمم دلت تنگ میشه برام اصلا؟برای حرف زدنم...پر حرفیام..

برای ساعت های مشخصی که بهت زنگ میزدم؟برای اس ام اسام وقتی احساساتم قلبمه میشد و یهو بهت اس میدادم میثمم دوستت دارم.

نگرانم میثمم...

حالا که عصبانی هستی چه جوری اروم میشی...سر کی داد میزنی تا آروم بشی.

حالا که بی قراری چی کار میکنی؟هان؟

یادته روزایی که حالت بد بود؟با هم میومدیم تو اتاق.میشستی روی تختم.

سرتو میذاشتی رو پام.دستت توی دستم.یکساعت تمام دستاتو ناز میکردم.

اون قدر نازت میکردم تا دلت آروم میگرفت و اگه خودت میخواستی بهم میگفتی که از چی ناراحتی...

درسته که از تو کوچکتر بودم و نمیتونستم راهنماییت کنم.

اما حداقل حرفاتو میشنیدم.میریختم تو دلم.سرزنشت نمیکردم.اون وقت آروم میشدی.

آخ دلم تنگه...دلم تنگه برای همه ی اون روزا.

میثم اون روزارو بهم برگردون.تورو خدا برگردون.من دلم تنگه برای همه ی اون روزا...

حالا دیگه صددرصد مطمئنم که اگه عید برگردی دیگه هیچی از من باقی نمونده.

این روزا به جز مدرسه از در خونه بیرون نمیرم.نمیخوام که برم.

نه حوصله ی شلوغی دارم و نه هیچ چیز دیگه.

روز عاشورا فکرمو مشغول کرده.دوس ندارم برم تهران اما بابام...

آخه چه جوری میتونم برم بین اون همه آدم و تظاهر کنم که حالم خوبه؟

چه جوری دستام نلرزه؟چه جوری بغض نکنم؟چه جوری خودمو کنترل کنم که گریم نگیره؟

شایدم رفتم...معلوم نیست...نمیدونم...اصلا هیچی نمیدونم..نمیخوامم که بدونم.

هیچ وقت سردرد نمیگرفتم.اما الان سرم درد میکنه.خیلی درد میکنه.خیلی.

نور چشمامو اذیت میکنه...

چه دردی داره وقتی دارم به زور جلوی خودمو میگیرم که گوشیو برندارم و زنگ نزنم بهت.

میدونم اگه زنگ بزنم دیگه همه چیز خراب میشه.میدونم...

آخ که چه دردیه.گوشی دم دستم.شمارت ورد زبونم.اما نمیتونم زنگ بزنم.

حتی نمیتونم اس ام اس بدم.آخ درد داره این روزا.

قلبم دوباره درد گرفته.اما دیگه صدام در نمیاد.به مامانمم نمیگم.

دیگه همه دلیلشو میدونن خوب.مسخرس گفتنش.

 میثمم همه میدونن که وفتی تو هستی  همه چیز خوبه و وقتی تو نیستی آوا....

امشبم نوشتم و بازم نا تمومم.

حرف...آخه حرف زدن که آرومم نمیکنه.من دلم حرف نمیخواد.

میثمم من دلم تورو میخواد که باشی و بی هیچ حرفی سرمو بذارم روی سینت تمام آرامش دنیا بریزه تو وجودم.

چه خیال محالیه نه؟که دوباره باشی و بی دغدغه بغلت کنم....

حالم بد بود.نوشتم.بدتر شد.

تمام لحظه هام با میثم هر لحظه از جلوی چشمم رژه میره.آخه من با این همه خاطره چی کار کنم؟

از خودم چه جوری میتونم فرار کنم آخه؟

خدایا صبرم بده...خداجونم...خدایا صبرم بده.همین.

شبت بخیر میثم گلم.امیدوارم خوب بخوابی.دلم تنگ شده برای اون شبایی که بهت شب بخیر میگفتم..

من میگفتم شبت بخیر عزیزم و تو میگفتی شب و روزت بخیر خانومم.

کجا رفت اون شبایی که تا صبح منتظر تماست میشستم...

اون شبایی که سردم بود تا تو تو بهم زنگ میزدی گرمم میشد...داغ میشدم...پنجره رو باز میکردم..سرما میخوردم...چه سرماخوردگی لذت بخشی بود.

آخخخ که هرچی مینویسم غمم بیشتر میشه...

برم و مثل هرشب سعی کنم که خوابم ببره.چاره ای نیست....

ÊÇÑíÎ دوشنبه چهاردهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 0:1 äæíÓäÏå شیرین |

حالم خیلی بده....هیچ وقت دوس نداشتم با این حال بنویسم...

دوس دارم حداقل حالم طبیعی باشه وقتی دارم مینویسم اما امشب نیست.

خیلی عصبی و پریشونم.

شاید الان هرکسی دوروبرم بود باهاش دعوام میشد.نمیدونم...

یه چیزی رو خوب فهمیدم.این که من حتی اون آدمی که ادعا میکنمم نیستم.

ادعا میکردم که بدون میثم میتونم دووم بیارم.میخواستم ثابت کنم که من محکم ترین و بهترینم.

اما همین حالا همین جا اعتراف میکنم که من هیچی نیستم.هیچی!

بدون میثم من فقط یک جسم بی روحم که راه میره...نگاه میکنه...میشینه...بلند میشه...همین.فقط همین.

دستام شدید میلرزه.خودمم همین طور.

دلم میخواد فریاد بزنم چرا؟؟؟؟؟فقط بپرسم چرا؟؟؟؟؟

از همه چیز سیرم.دلم هیچی نمیخواد.فقط میثممو میخوام.چرا هیچ کس نمیفهمه؟؟؟؟؟؟؟

چقدر قیافه ام ترحم برانگیز شده این روزا.چشمای خیس...صورت رنگ پریده...پر از غم...

منی که همیشه دوس داشتم شاد باشم و سرخوش حالا چیم؟حالا چی مونده ازم؟

امروز روز خیلی بدی بود واسم.خیلی بد.

اتفاق خاصی نیوفتاد.اما وقتی میثم نیست چی میخواد قشنگ باشه؟

اصلا من هیچی نمیبینم.

روزایی که میثمم بود وقتی از خواب بیدار میشدم حتی دم پنجره رفتن هم بهم احساس خوشبختی میداد.

با عشق و شور و شوق پنجره رو باز میکردم و هوارو بو میکشیدم.

ریه هام پر از حس لذت میشد اما حالا چی؟

امروز صبح ساعت شش از خواب بیدار شدم.خیلی زود یادم اومد که از امروز میثمو ندارم.

پر از حس تلخ شدم.دلم خواست همون لحظه چشمامو ببندم و دیگه باز نکنم.

حدود یک ربع فقط توی تخت خوابم نشسته بودم و مات شده بودم به درودیوار.

اصلا توی زمان و مکان نبودم انگار.

به زور از جام بلند شدمو لباس پوشیدم.حتی خودمو تو آینه نگاه هم نکردم.مهم نبود.میثم که نیست دیگه هیچی مهم نیست.

رفتم دنبال الناز.تکیه داده بودم به دیوارو منتظرش بودم.اومد.

تا منو دید گفت آوا این چه ریختیه؟تو که همیشه از همه بیشتر به خودت میرسیدی؟

چرا انقدر پریشونی؟چی شده؟

نگاش کردم.حتی حوصله ی جواب دادن هم نداشتم.چی میگفتم راستی؟

رفتیم مدرسه.استرس دیدن آیدا رو داشتم.خسته تر از اونی بودم که چیزی بشنوم و طاقت بیارم.

راستش یه لحظه با خودم تصمیم گرفتم اگه چیزی بهم گفت جوابشو بدم.ساکت نمونم.

امروز نیومد مدرسه.توی مدرسه هم زیاد با کسی حرف نزدم.

خیلی از درسا عقب موندم.بیشتر سر خودمو با کتابا گرم کردم.

دوستامم فهمیدن زیاد حوصله ندارم زیاد بهم گیر ندادن.

زنگ آخر که خورد زود از جام بلند شدم که برگردم خونه.سرم گیج رفت.

این روزا نمیدونم چرا انقدر سرگیجه دارم.همش چشمام سیاهی میره.

از بیرون بودن متنفرم.دوس داشتم زودتر برگردم خونه.

اومدم دم در مدرسه.با الناز بودم.آیدا رو دیدم دم در مدرسه.

مثل همیشه صورتش پر از خنده و شادی و بیخیالی.خوب خداروشکر که خوب و خوشحاله.

کلی آرایش با دقت و حوصله.لباساش قشنگ و پر از هماهنگی.مثل همیشه مرتب و ...

اومدم از جلوش رد بشم که گفت دیدی شبیهه پیرزنا شدی؟؟؟؟

برگشتم نگاش کردم.به خودم قول داده بودم که جواب بدم اما...

اونقدر دست النازو محکم فشار دادم تا جواب ندم.الناز میخواست جوابشو بده.

با نگام بهش التماس کردم که جواب نده.قلبم فشرده شد اما.

دلم میثممو خواست همون لحظه.

نه برای این که به آیدا جواب بده با چیز دیگه ای.

برای این که کنارم باشه.حمایتم کنه با بودنش.با نگاهش.با لبخندش.همین اما نبود و حس تلخ نبودنش عجیب روحمو خراش داد.

یکمی از کوچه ی مدرسه اومدیم این ور تر که حالم بد شد.

الناز سریع تاسکی گرفت و با ماشین برگشتیم خونه.

مثلا الان این روزا مدرسه رفتن من به چه دردی میخوره الان؟وقتی ثانیه به ثانیه ش شکنجه س.

برگشتم خونه.ناهار خوردمو مثل همیشه به تختم پناه بردم.

عجیب اینه که هنوز بالشم بوی عطر موهای میثمو میده.خوابیدم.زود خوابم برد.

تا ساعت شش عصر خوابیدم.کابوس دیدم.نمیدونم...خیلی خواب بدی بود.

خواب دیدم میثمم رفته زن گرفته.بعد زنشو طلاق داده.با یه پسر بچه ی یک ساله برگشته بود پیشم.

بهم میگفت این بچه مه.براش مادری میکنی آوا؟

چقدر قیافه ی پسر بچه هه واضح بود برام.هنوز یادمه.

حتی عکس العملمو یادمه.بچه رو از بغل میثم گرفتم و محکم به خودم فشارش دادم.

بعد همون موقع با صدای زنگ آیفون خونه از خواب پریدم.

یه لحظه احساس کردم میثمم اومده.واقعا فکر کردم میثمم اومده.

زود رفتم جواب دادم....کسی جواب نداد.انگار خیالاتی شده بودم.هیچ کسی پشت در نبود.

هوا تاریک شده بود.بغض کردم.

وقتی میثمم نیست من اصلا نمیفهمم کی شب میشه...کی صبح میشه...کی عصر میشه..

یعنی برام مهم نیست که بخوام بفهمم.فقط بگذره.همین.

درس خوندم تا ساعت ده شب.

ساعت ده بابام زنگ زد.حالم فوق العاده بد بود اون موقع.

به زور خودمو خوشحال نشون دادم و جوابشو دادم.همون لحظه ی اول فهمید.

گفت آوا صدات چرا میلرزه؟گریه میکردی؟

چند لحظه طول کشید تا به خودم مسلط شدمو گفتم نه.

گفت از میثم چه خبر؟گفتنم هیچی خبر ندارم.تصمیم گرفتیم تا عید با هم کاری نداشته باشیم.

گفت بهش زنگ بزن.تو که نمیتونی تحمل کنی.

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه.

آخ خدا چرا ولم نمیکنن؟چرا عذابم میدن؟اون موقع که با هم خوب و خوش بودیم همه چیزمون رو گرفتن حالا....

حالا میگی بهش زنگ بزنم بابا؟حالا که دیگه راهی برام نمونده؟

حالا که اگه زنگ بزنم میثممو از دست میدم؟

چرا نمک رو زخمم میپاشین آخه؟چرا؟این حرفارو به کی بگم من...به کی؟

یه تصمیمایی گرفته بودم.اما انگار دیشب تو حال خودم نبودم.خیلی رویایی بود تصمیمام.

میخواستم بشم یه آدم دیگه با یه ارزشای دیگه.

حالا هرچی فکر میکنم میبینم خوب که چی مثلا؟که چی بشه آخه؟

وقتی میثمم نیست حتی تغییر کردنم قشنگ نیست.انگیزه ای ندارم.

هیچی نمیدونم امشب.فقط میدونم اگه میثمم تا آخر این هفته برنگرده دیوونه خواهم شد.

امروز همه دوستام میگفتن که صورتم لاغر شده و چشمام گود افتاده.

یاد اون روزایی افتادم که میثمم تازه از کمپ برگشته بود.

چقدر همه چیز خوب بود.چقدر من سرحال بودم.نزده میرقصدم.صورتم سرخ و سفید بود.همش میخندیدم...انگار رو ابرا بودم.

الان احساس آدمی رو دارم که از قله ی یه کوه سقوط کرده.

تمام روحم درد میکنه....خیلی....

دلم تنگه.دلم خیلی تنگه.دلم میخواد همین الان تا خونه ی میثم اینا بدوم...برم ببینمش.دستشو بگیرم.تو چشماش نگاه کنم.بگم که چقدر دوسش دارم.

اصلا من دیوونه شدم انگار.امروز شنیدم.همه ی فامیلامون دارن میگن.

همه ازم قطع امید کردن.

همه امیدشون به من بود.آرزوهاشونو توی من میدیدن.چهقدر ساده لوح بودن طفلکیا.

بیخیال...بذار هرچی میخوان بگن.مهم نیست دیگه.

سرم شدید درد میکنه.فقط کاشکی خوابم ببره.

وقتی میرم تو تختم و بوی عطر میثمم میپیچه تو دماغم دیوونه میشم.گریه ام میگیره.

میثمم یعنی الان تو کجایی؟خونه ای؟یا خونه ی داییت اینا؟خوابی یا بیدار؟حالت خوبه یا بد؟

نکنه دلت گرفته باشه....نکنه چیزی شده باشه...نکنه...نکنه...

مغزم داره منفجر میشه الان.آخ که چه حال بدی دارم امشب.

میثم...میثمم...دوستت دارم.

نمیتونم تحمل کنم بدون تو.نمیتونم.

من غلط کردم ادعا کردم میتونم.اشتباه کردم.نمیتونم.بذار همه بهم بخندن...بذار...

دلم گرفته.یه دل سیر گریه کردم.اما سبک که نشدم هیچ بدترم شدم.

دیگه گریه هم دوای دردم نیست.

اه انقدر گریه کردم تمام کیبوردم خیس شده...

میثمم شبت بخیر.چقدر خوب که نمیدونی چقدر ویرونم...خوشحالم که نمیدونی...

دوستت دارم میثم.طاقت ناراحتیتو ندارم.امیدوارم خوب بخوابی و آروم مرد من.

ÊÇÑíÎ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 0:49 äæíÓäÏå شیرین |

عوض میشم و اول از همه به خودم ثابت میکنم که این عشق چه قدرتی داشت...

میثمم رفت...رفت که با دست پر برگرده....

رفت که هردومون پاک بشیم.رفت که عشقمون خدایی باشه.رفت که تمام گناهامون بخشیده بشه....رفت...

یک ربع گریه کردم.الان که دارم مینویسمم دارم گریه میکنم اما آرومم.

با یاد خدا همه ی دل ها آرامش میگیره.این جمله رو بارها و بارها تکرار میکنم...با خودم زمزمه میکنم...

چهار ماه باید بدون میثم بودن رو تحمل کنم.چهارماه.تا عید...

راستش یکمی پریشونم.نمیدونم چی بنویسم و چه جوری...اما خیلی حرف دارم.

امشبم از اون شباییه که خیلی حرف دارمو نمیدونم چه جوری باید بگم.

شاید بهتر باشه یکمی آروم بشم و بعد بنویسم.

ساعت هفت شب بود که میثمم زنگ زد.از خرید برگشته بودم.رفته بودم تا سوپر برای خونه خرید کنم.

توی پارکینگ بودم که گوشیم زنگ خورد.دلم هری ریخت پایین.نمیدونم چرا همش منتظر یه اتفاق بودم.یه تصمیم.یه حرکت.

شاید امشب دوباره دارم چرت و پرت میگم.نه؟

اما بذار بنویسم.سردمه...اما منم تصمیممو گرفتم.خیلی تصمیم مهمی بود.

شاید یکی از مهم ترین تصمیمای زندگیم.

ای خدا چه جوری شروع کنم بنویسم؟وقتی دست و دلم داره میلرزه...

با میثم حرف زدم.جواب دادم.مثل همیشه دلم پر از تلاطم بود اما آروم جواب دادم.

جانم عزیزم؟

از تلفن عمومی زنگ زده بود.مدام اسممو صدا میکرد.

حال احوال کرد باهام.خوب نبودم.دلم گرفته بود.گفتم خوبم میثمم.خوبم.اما خوب نبودم.

گفت آوا دیگه تا عید بهم زنگ نزن.بذار خودمو پیدا کنم.بذار بشم اون میثمی که باید باشم.

میثمی که بتونی بهش تکیه کنی.میثمی که باعث افتخارت باشه.

نمیفهمیدم چی داره میگه.تو پارکین وایستاده بودم.پاهام داشت میلرزید.

گفتم یعنی چی میثمم؟چی کار کنم؟چی داری میگی؟

گفت آوا زندگیمون داره از هم میپاشه...همه چیز خراب شده...وضعیت خرابه.

گفت بذار برم بذار همه چیزو درت کنم و برگردم.

دیگه حالم دست خودم نبودم زار میزدم.

مثل بچه ها میگفتم من دلم تنگ میشه برات.من دلم تنگ میشه برات.من دلم تنگ میشه برات.

زیادسرحال نبود.مواد نکشیده بود.امروز روز ششم بود.با این حال نازم کرد...

انگار همون حرفی که تو دل من بود رو زد.همون چیزی که میخواستم بشنوم.آره...

گفت آوا نترس.به شرافتم قسم تنهات نمیذارم.برمیگردم.با دست پر برمیگردم.

گفت جوری برمیگردم که دیگه کسی نتونه سنگ جلوی پامون بندازه.

اولش لج کردم.فقط گریه کردم.فقط گریه.

گفت آوا اگه بخوای فقط گریه کنی دیگه ناراحت میشم و همه چیز تموم.

سکوت کردم.همون لحظه از خدام کمک خواستم.گفتم خداجونم آرامش بهم بده.فقط آرامش.

یکمی آروم شدم اما نه اونقدر.فقط دیگه گریه نمیکردم.یه هق هق خیلی تلخ.همین.

میثم گفت آوای من آوای من...بذار یه جوری برگردم و مردت بشم که دیگه هیچ کس نتونه بهمون حرفی بزنه.

گوش میکردم.شاید باید دلگرم میشدم اما...

حتی تصورش هم برام سخته.اونقدر ناباورم که....

تا عید بدون میثم...دووم میارم آیا؟واقعا دووم میارم؟

همش فکر میکنم میثمم وقتی برمیگرده که دیگه چیزی از من نمونده.

همش فکر میکنم میثم برمیگرده و دیگه آوای خودشو نمیبینه.

من زن بودم.پر از احساس بودم.هر شب تو دلم احساس میجوشید.من هرشب عاشق میشدم!

اما حالا چی؟منم و یه دنیا تنهایی و امید به برگشتن میثم...

حتی نمیتونم دیگه صداشو بشنوم.گفت دیگه نه بهش اس ام اس بدم و نه زنگ بزنم.

فت زندگیشون به هم ریخته.گفت خانوادش داره از هم میپاشه.گفت همه چیزو درست میکنه و میاد.

بازم گریه کردم اما بی صدا.انگاری فهمید.

گفت آوای من...بذار یه چیزی رو بهت واضح بگم.گوش میدی؟گفتم آره.

گفت ببین یه چیزی رو بدون.اگه جواهر هم برام بیارن من تورو میخوام.فقط تو.

گفت بمیرم اگه تو این مدت پامو کج بذارم یا قصد دیگه ای داشته باشم.

گفت فقط میرم که به جفتمون ثابت بشه که عشقمون هوس نیست.به خاطر ارضای جسم نیست.

میفهمم منظورشو...خوب میفهمم...

میثمم دیگه نمازشو به موقع و اول وقت میخونه.میثمم خسته ست...خسته از تمام بازیای روزگار..

میثمم پناه میخواد.خداجونم پناهش بده.

به میثم گفتم میثمم اگه دلم برات تنگ شد...اگه بی قرار شدم..اگه غصه ها رو دلم زیاد شد اون وقت چی کار کنم؟

گفت اون وقت برو وضو بگیرو  دو رکعت نماز بخون.برای من دعا کن.دعا کن خدا این بنده ی گناهکارشو ببخشه و پاک کنه.اون وقت آروم میشی....

حرفاش داشت آتیشم میزد.

از یه طرف خودم میدونم درسته حرفاش.از یه طرف این دل لعنتی.

گفت عید برمیگرده.پس برمیگرده.تنهام نمیذاره.نه...نه...

دیگه تنها دلخوشی که دارم دلخوش بودن به حرفای امشبشه.

هرچند که باهام مهربون نبود اما حرفاش بوی معرفت میداد.حرفاش بوی رفتن و دل کندن و نا مردی نمیداد.نه...

میثم من نامرد نیست.میثم من وقتی بهم گفت یا علی دیگه ولم نمیکنه.تنهام نمیذاره...

دارم دیوونه میشم انگار.دیگه حتی نمیتونم به میثمم زنگ بزنم یا حتی اس ام اس بدم.

کاش میشد برم از اینجا.

کاش میشد چهار ماه چشمامو ببندم و بخوابم.وقتی بیدار شم که میثمم برگشته باشه.

اخه این چهار ماهو چه چه جوری بگذرونم؟؟؟؟

یاد روزایی میوفتم که میثمم کمپ بود.صبح بیدار میشدم.مرفتم مدرسه.ظهر میومدم خونه.میخوابیدم تا عصر.عصر درس میخوندم تا شب.شب شام میخوردم.میخوابیدم.

از فرداش دوباره همین تکرار و تکرار و تکرار و .....

از فردا هم دوباره شروع میشه.همین روزای تکراری لعنتی.

همون روزایی که صبحا که چشممو باز میکنم یادم میوفته که میثمو ندارم.

همون روزایی که دیگه گوشیم زنگ نمیخوره.

همون روزایی که دیگه دلخوش به دیدن میثمم نیستم.

همون روزایی که دیگه سراغ لوازم آرایشام نمیرم.

همون روزایی که دیگه حتی دلم نمیخواد لباسمو عوض کنم یا موهامو شونه کنم...

از فردا دوباره شروع میشه.

دوباره بار سنگین مشکلات روی شونه های خسته ام.

شونه هایی که خیلی وقته خم شده اما هیچ کسی ندیده.

نه این خم شدن مال حالا نیست.مال وقتیه که یه دختر بچه بیشتر نبودم.

مال اون وقتیایی که کتک خوردن مامانمو میدیدم به چشمم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم.

مال وقتایبه که ...

شاید حرف نزنم بهتره نه؟خیلی چیزا قشنگیش به اینه که تو دل آدم بمونه برای همیشه.

میثمم یادته روز اولی که اشنا شدیم؟

روز اولی که سوار پیکانت شدم؟تو میخندیدی.شروع یه سرگرمی بود برای جفتمون.

منم تظاهر میکردم به یه دختر شاد و شر و شیطون.یادته؟

اما تو فهمییدی همه چیزو.

گفتی آوا من دارم غمی رو توی نگات میبینم که احمقانه سعی میکنی پنهونش کنی اما...

خوب حرفاتو یادمه میثم.مگه میشه اون روز رو یادم بره؟

اون روزی که اولین بار با هم هم آغوش شدیم رو چه طور؟یادته؟

روز سوم دوستیمون بود!عشق نبود.پر از هوس بودیم.هم من هم تو.

بعدش گریه کردم.سرمو گذاشتم رو بالش و زار زار گریه کردم.

برما آب آوردی.اتاق تاریک بود.سرمو بلند کردم و نگات کردم.چشمات خیس بود.

گفتم تو چرا گریه میکنی؟

سرتو انداختی پایین.همون لحظه احساس کردم میتونم دوستت داشته باشم.

اروم اومدم تو بغلت.یخ زده بودم.یادته؟

نازم کردی و گفتی آوا من میدونم تو دختر معمولی نیستی.میدونم تو زندگیت درد زیاد کشیدی.

گفتی بهم تکیه کن و از جالت بلند شو و اوج بگیر.من هستم.

اون شب یه نور امیدی تو دلم درخشید.

احساس میکردم یکی اومده تو زندگیم که تمام روزای سختمو از یادم میبره.

احساس میکردم اگه یه عمری نتونستم به بابام تکیه کنم یکی که هست که تمام کمبودهامو جبران میکنه...

احساس کردم میتونم یه خانوم باشم با تمام ظرافتاش.میتونم گاهی وقتا ضعیف باشم...بکشنم...بلرزم...گریه کنم...

و احساس کردم یه مرد هست با مردونگی های بسیار برای تمام زنونگی های من.

اون روز یه بلوغی توی من به وجود اومد.

نمیدونم چرا امروز چرا الان دارم ای حرفارو مینویسم.

شاید قبل از نوشتن میخواستم یه حرفای دیگه ای رو بنویسم اما دست خودم نیست.

حرفاییه که میاد تو ذهنم و باید بگم.

امشب حال عجیبی دارم.حالم داره از این آرامشم به هم میخوره.

من دلم دیوونه بازی میخواد.زجه میخواد.گریه میخواد.

چهار ماه تمام میتونم به این دلخوش باشم که آره...میثمم برمیگرده.اره برمیگرده...میتونم؟

تصمیمای مختلفی میاد تو سرم امشب.

از ساعت هشت شب تاحالا شاید هزار مدل تصمیم گرفتم.

فکر میکنم بهتره سر خودمو با درس گرم کنم.اونقدر توی درس غرق بشم که دیگه هیچی حالیم نشه.هان؟

دست چپم شدید درد میکنه.درد عصبیه میدونم...

به زور دارم تایپ میکنم اما حرف دارم.امشب میخوام حرف بزنم.

نمیخوام خفه خون بگیرم و لال باشم.نمیخوام.

امشب میثمم بهم گفت آوا همیشه موندن دلیل عاشق بودن نیست.گاهی وقت ها باید رفت...

میثمم؟میثمم؟

آخه از فردا که تو نیستی من چی کار کنم پس؟

دیگه به شوق کی از خواب بیدار بشم؟به امید چی روزامو شب کنم؟

بعد با خودم میگم:آوا الان باید خدارو شکر کنی که میثمم سالمه.که هست.که شبا تو خونه شون میخوابه...که آواره نیست...

اره باید با این حرفا خودم وتسکین بدم دیگه.چاره ای نیست انگار.

امشب به میثم قول دادم تحت هیچ شرایطی بهش زنگ نزنم.

بهم قول دادم هر اتفاق بدی هم افتاد بهش زنگ نزنم.

قول دادم محکم باشم.شاید مثل سنگ.مثل صخره.مثل آهن.

این روزا همه از من یه دختر محکم میخوان.

اما چرا هیچ کس نمیفهمه طبیعت من نرمه...من نمیتونم سرد باشم.نمیتونم.دست خودم که نیست...

پس احساساتم چی میشه؟بکشمشون تو خودم؟

دار بزنم احساستمو؟چال کنم عشقمو؟خاک بریزم روی قلبم؟

انگار دیگه چاره ای نیست.یه مدت باید یادم بره که یه زنم.باید یادم بره که تکیه گاه میخوام.

باید بشم درست مثل اون روزایی که میثم رفته بود شیراز.

جدی جدی مثل یه مرد شده بودم.نصفه شب با مترو برمیگشتم کرج.

تو تاریکی کوچه محکم قدم برمیداشتم.با مردا دعوام میشد همش.

تا یکی چپ بهم نگاه میکرد هزارتا حرف بارش میکردم و قلدری میکردم.

اما درست از همون روزی که میثم برگشت دوباره خودم شدم.نقابمو برداشتم....

همون آوایی که آرومه...همون آوایی که صداشو بالا نمیبره...همون آوایی که با مردا نمیجنگه...همون آوایی که همش کوتاه میاد.

دست خودم نیست.من آوای خشن رو دوست ندارم.میخوام خودم باشم.جرمه؟

شایدم تقصیر روزگاره...

اون لحظه هایی که دلم میخواست بابام باشه و همش حمایتم کنه نبود.اینا برام عقده شد.آره.

این که یکبار بابام به خاطر من با یکی دعوا کنه برام عقده شد.

شاید اگه بود میکرد.اما نبود که ببینه چه جوری به دخترش خیلی جاها ظلم کردن و دخترش کسی رو نداشت که پناه ببره.

آخرین بار...توی راه بهزیستی...وقتی او سربازه با اون نگاه کثیفش...

دلم بابامو میخواست اما...

امشب خیلی نبش قبر خاطرات کردم سرم درد گرفته و گیجم.

مدام یادم میره.باید روی یه کاغذ بنویسم و بزنم بالای تختم که میثمم رفته.

که دوباره تنهام.که دوباره فقز خودمم و خودم و کلی عشق و احساس که نمیدونم چی کارشون کنم.

چهار ماه ندیدن میثم.

هر روز باید از جلوی در خونه شون رد بشم و برم مدرسه.شکنجه از این بزرگتر؟؟؟

گوشیم تو دستم باشه و هر روز شمارشو نگاه کنم اما نتونم زنگ بزنم.

اتاقم...آینه ی دقم.هر روزمو توی اتاقی شب کنم که از وجب به وجبش با میثم خاطره دارم.

کاش دو تا بال داشتم و پرواز میکردم.میرفتم...میرفتم...

نه اگه بال هم داشتم نمیرفتم.

من دارم توی هوایی نفس میکشم که میثمم نفس میکشه باید به همین قانع باشم.

چشمام پر از درده.قلبم...روحم مچاله شده...جسمم...ضعیف شده...

لبام خشک شده.رنگم...زرد شده...احساسم...بلاتکلیف مونده.

آخ این منم؟این همه بلا سرم اومده؟

خدایا کمکم کن کمر راست کنم.خدایا...

میثمم خدا پشت وپناهت.تو که میدونی من تاحالا رو حرف تو حرفی نتونستم بزنم و نخواستم که بزنم.

حالام گفتی دیگه بهت زنگ نزنم.میدونم که حتی اگه بمیرمم زنگ نمیزنم.

تحمل میکنم به امید روزی که برگردی.چهار ماه.خدا کنه زنده باشم و دوباره روی ماهتو ببینم.

از همین حالا دلم برات تنگ شده میثمم.

برای چشمات...ابروهات...مژه هات..لب هات...خندیدنت...راه رفتنت...نشستنت...

دلم تنگ شده میثم اما تحمل میکنم.باشه گلم.هرچی که تو بخوای.

این بارم حرف حرف تو.اصلا تا ابد حرف حرف تو.

تنها برای تو انقدر صبورم میثمم.

مطمئن باش آوای تو فقط برای خودته.نه نگاه نا محرمی دلمو خواهد لرزوند  و نه نگاه من بر نا محرمی خواهد لغزید...

تنها محرم دل من تو بودی و هستی و خواهی بود میثمم تا ابد...

من بدون تو حتی با خودمم غریبه ام.میدونم که این حرفمو خوب درک میکنی.

گفتی هروقت دلم برات تنگ شد دعات کنم.

بدون که هر ساعت و هر ثانیه دعای من پشت سرته میثم.اینو مطئن باش که من هر لحظه دلتنگتم.

یه سری تصمیایی دارم که امشب نتونستم بنویسمشون.مغزم دیگه کار نمیکنه.

باید کم کم عملیشون کنم...خیلی کم کم..

میثمم شبت بخیر.مواظب خودت باش.تورو خدا مواظب خودت باش.

حرف دارم بازم اما دستم خیلی درد میکنه امشب.

میثم دوستت دارم.پات وایستادم محکم تر از قبل.خیلی محکم تر.منتظرم برگردی...

ÊÇÑíÎ شنبه دوازدهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 1:59 äæíÓäÏå شیرین |

خدایا میشه بهم بیشتر از این طاقت بدی؟

خدایا خواهش میکنم نذار کم بیارم...نذار خورد بشم...نذار له بشم...

از صبح تاحالا مامانم صدبار بهم گفته از خونه برو بیرون.

این حق منه؟واقعا این حق منه؟هیچی جواب نمیدم...نمیتونم جواب بدم...

اما هربار تو خودم میشکنم...اما هربار خورد میشم.اما هربار تمام بدنم میلرزه...

همه کسو دارم و هیچ کسو ندارم!آخ که چقدر تنهام...چقدر تنهام...

صورتم خیسه خیسه...دارم میلرزم.قلبم درد میکنه.میثممو میخوام.که باشه.که با حرفاش آرومم کنه.

بغض داره خفم میکنه...هرچیم گریه میکنم حالم بهتر نمیشه که نمیشه.

شدم درست مثل یه عروسک کوکی احمق که باید برای دیگران زندگی کنم.

حتی میخوام احساسمو هم ازم بگیرن.میخوان بشم مثل دیوار.نه بخندم و نه گریه کنم.

میخوان دیگه عاشق نباشم.میخوان تمام احساسات درونمو بگیرن ازم.

وایستادم دارم مبارزه میکنم.

احساس تنهایی میکنم.

میترسم نتونم.همگی با هم بهم حمله کردن.از ترس نشستم گوشه ی اتاقم.

نه چیزی خوردم و از اتاق بیرون اومدم.همینجوری دارم زار میزنم...

نمیدونم چم شده.واقعا نمیدونم....

دیشب ساعت دو نیم نصفه شب میثمم بهم زنگ زد.خواب بودم.

وقتی شمارشو دیدم یهو تمام وجودم خواستنشو فریاد زد.

زود در اتاقو بستم و جواب دادم.صداشو که شنیدم تمام وجودم آروم شد یهو....

حالمو پرسید.گفتم خوب نیستم.گفتم احساس میکنم خواب بوده این دوروز..

گفت منم همیطور.

داشت بهم سفارش میکرد که از این به بعد به جای این که از کوچه ی میثم اینا رد بشم برم مدرسه از کوچه بالایی برم.

بهم گفت که من دیگه ناموسشم نمیخواد کسی حتی نگاه چپ بهم بکنه.نمیخواد به خاطر اتفاقی پیش اومده از کسی حرف بشنوم....

بهم اطمینان دادم که مواظب خودم هستم.خیالشو راحت کردم.

گفت دیگه نمیتونیم با هم تلفنی هم حرف بزنیم.

گفت اما از راه مدرسه بهش زنگ بزنم.

حدودا یک ربع با هم حرف زدیم.دلم گرفته بود اما با این حال سعی میکردم میثممو آرومش کنم.

عجیب اینجاست که آروم بود.خیلی آروم.خوشحال شدم براش.

بهم گفت که رعایت کنم چند وقت.بهم گفت بهونه دست مامانم ندم.

اما به خدا من از صبح تاحالا کاری نکردم.به خدا تاحالا صدام در نیومده.حتی بی صدا گریه کردم اما..

همین الان مامانم داره اتاقمو میکوبه و میگه از خونه گم شو بیرون.برو پیش مامان نسرینت.

خدایا تورو خدا تنهام نذار.

آخه من کجا برم...همینجوری اشکام رو گونه هام روونه....

بازم بی صدا گوشه ی اتاق نشستم و به صدای عذاداریا گوش میدم.

آخ که چقدر دلم خونه.

میثمم دوستت دارم.مرد من دوستت دارم.

اگه برگشتم تو این خونه و دارم همه چیزو تحمل میکنم به خاطر توئه.فقط به خاطر تو.

دارم عذاب میکشم.منم دلم یه خانواده ی آروم میخواد.منم ارامش میخوام اما...

بابامم که نمیشه روش حساب کرد...نمیتونه منو نگه داره.میدونم...

خودش گفت.گفت نمیخواد منو نگه داره.

میثمم قول دادی بهم.فقط دلم به حرف تو خوشه.گفتی یه روزی میای  ومنو میبری از خونه.

گفتی یه زندگی آروم میسازیم با هم...گفتی دیگه از داد و بیداد و دعوا خبری نیست...

میثم ...میثمم...دلم برات تنگ شده.

خدا کنه حالت الان خوب باشه.خدا کنه تو مثل من دلت نگرفته باشه....

اونقدر درد تو دلم هست که امشب زبونم بند اومده.

من جواب نمیدم اما مامانم هنوز داره فریاد میزنه.

باشه مامان من تسلیمم.به خدا من خسته ام.به خدا خسته ام مامان.دست از سرم بردار...

میثمم میدونم که امشب بهم زنگ نمیزنی.میدونم.فقط امیدوارم حالت خوب باشه.

این نیز میگذرد....مگه نه؟

ÊÇÑíÎ پنجشنبه دهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 20:58 äæíÓäÏå شیرین |

سلام دوستای عزیزم.

اول از همه ببخشید که کامنتاتون رو توی این مدت بی جواب گذاشتم....

امیدوارم از این به بعد بتونم جبران کنم.

من برگشتم خونه.

البته ماجرای خیلی طولانی داشت برگشتنم که همه چیزو مو به مو توی ادامه ی مطلب نوشتم.

ادامه ی مطلب رمز نداره.

میدونم که خیلی طولانیه.از هیچ کس انتظار ندارم که حوصله داشته باشه و بخونه.

اما دوس داشتم همه چیزو بنویسم.شاید نوشتنش برای خودم جالب بود...

هیچ شکایتی ندارم.راضی راضیم.همه ی این اتفاقا حکمت خدا بود تا خیلی چیزا هم برای من و هم برای میثمم روشن بشه...

اگه دوست داشتین برین بخونین.

امشب حالم زیاد رو به راه نیست.میرم که بخوابم.

فردا همه ی کامنتارو با دقت و حوصله جواب میدم.

شب بخیر.


continue love :
ÊÇÑíÎ چهارشنبه نهم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 22:28 äæíÓäÏå شیرین |

شرایط نوشتن اصلا برام مهیا نیست....تا میام بنویسم بابام میاد تو اتاق...

اینجا حتی خلوت تنهایی هم ندارم.

وقتی خیلی دلم میگیره پناه میبرم به آشپز خونه.میرم بالای کابینت میشینم.

سرمو میچسبونم به شیشه.حتی به بیرونم نگاه نمیکنم.فقط فکر میکنم...فکر میکنم...

امروزم یه روز بود مثل تمام روزای دیگه.غمگین و تکراری...

اما نه...این روزا میثمم خیلی مردونه پشتم وایستاده و دلگرمم میکنه.

میثمم این لطفتو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.

این که تو این روزای سختم با این که خودت شرایط خوبی نداری اما همچنان بهم امید میدی کم چیزی نیست...

این که تنهام نذاشتی...این که نرفتی...این که موندی و همراهم شدی...هم ننفسم شدی...

شاید اون روزا معنی حرفتو خوب نمیفهمیدم.با خودم میگفتم این دو تا که فرقی ندارن.

اما حالا خوب میفهمم میثمم.معنی هم سنگرو خوب میفهمم حالا.

میدونی چرا؟چون تو بهم ثابت کردی.تو بهم یاد دادی میثمم.ممنونتم.

امروز ساعت دوازده بود که بیدار شدم.خونه ی غزاله اینا بودم.

زنگ زدم به بابام.گفتم بیاد دنبالم.

ساعت دوازده و نیم بود که اومد دنبالم.حالشم خوب بود.معمولی بود.

با هم رفتیم یکمی گردش.خرید برای خونه و ...

خودم از ماشین پیاده میشدم و خرید میکردم.

سیب زمینی..پیاز...مرغ...نون...

حس خوبی بود.یه لحظه تو دلم آرزو کردم زودتر خانوم خونه ی میثم بشم.

برم براش خرید.خونه مونو تمیز کنم.جارو بکشم.غذا درست کنم.

حس خوبی بهم دست داد راستش.

ساعت سه ظهر بود که اومدیم خونه.خونه رو تمیز کردم.

میثمم بهم زنگ زد.تو ترکه.تو خونه س و دوروزه که هیچی مصرف نکرده.

کاملا معلومه که حوصله نداره و بی حاله اما بازم به من زنگ میزنه.

یکمی حرف زدیم.با حرفاش آرومم کرد.بهم امید داد برای بهتر شدن.

حالم بهتر شد.رفتم پیش آقاجون.

ازش پرسیدم شام چی دوس داره براش درست کنم.گفت قرمه سبزی.

تاحالا درست نکرده بودم.بلد نبودم.

زنگ زدم به عمه اون میگفت و من درست میکردم.

خوب شد.خوشمزه شد.درسته که خیلی خوشمزه نشد اما مهم اینه که من با دستای خودم درستش کردم.

میثمم جدی جدی دارم خانوم میشما.کاش بودی و دست پختمو میخوردی.

راستی میثمم این روزا دستام خیلی خراب شده.

دیگه مثل گذشته لطیف و سفید نیست.اشکالی نداره....مهم نیست....

ساعت هشت شب با بابام رفتیم بیرون شام خوردیم.

اسم میثمو آورد.به هم ریختم.نمیدونم چرا.سفت و سخت ازش دفاع کردم.

اجازه نمیدم هیچ کس حتی یک کلمه در مورد میثمم حرف بزنه.

میثمم من پشتتم.محکم محکم.خوب نگام کن.

ساعت نه و نیم بود که میثمم زنگ زد.رفتم تو بالکن و نیم ساعتی با هم حرف زدیم.

زیاد حال نداشت اما با این حال خیلی راهنماییم کرد.

حرفای قشنگش...در مورد اماما برام میگه...در مورد پیامبرا...

خیلی حرفاش ارومم میکنه.بهم یاد میده چه جوری آروم باشم.

بهم گفت اگه دوس دارم برگردم خونه پیش مامانم.

ولی با هم حرف زدیم قرار شد تا آخر این هفته تهران بمونم.اینجوری بهتره.

شاید تو این چند روز خیلی چیزا مشخص بشه.

میثمم تو خونه س و هیچی مصرف نمیکنه.خدایا شکرت.

به حق این روزای عذاداری جواب مارو بده خداجون.کمکمون کن خدا...عاجرانه ازت میخوام...

گفت شب اگه بتونه بازم بهم زنگ میزنه.

گفت که وقتی من برگردم خونه با مامانم صحبت میکنه.

گفت که نمیذاره من تحت هیچ شرایطی اذیت بشم.گفت همه چیزو کم کم درست میکنه.

بهش اعتماد دارم.خدا هم کمکمون میکنه.چون این روزا از ته دلم صداش میکنم.

این روزا تهران موندنم به صلاحه.

یه چند روزی منو میثم همدیگرو نبینیم بهتره.

خیلی دلم براش تنگ شده.خیلی زیاد.اما اون این روزا تو ترکه.

باید آرامش داشته باشه.من کرج نباشم بهتره.نباید دیگه احمق باشم.

بحث زندگیه.باید محکم باشم.خیلی محکم.میثمم میخواد بهم تکیه کنه.باید قوی باشم.

میثمم دوستت دارم.خیلی زیاد.بهم اعتماد کن گلم.

منتظرم بهم زنگ بزنی.شبت بخیر مرد من.

 

 

دوستان ببخشید بازم خیلی از کامنتارو بیجواب تایید کردم.شرمنده ام.

اینجا واقعا سرعت نتم کمه.اگه شد و چند روز دیگه برگشتم خونه جبران میکنم...

برام دعا کنین.خیلی محتاج دعام

ÊÇÑíÎ دوشنبه هفتم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 23:1 äæíÓäÏå شیرین |

خیلی نوشته بودم امشب...همه چیزو نوشته بودم.

اما یهو برقا رفت و همه پاک شد.

شاید حکت خدا بودم که نتونم بنویسم.از عصری تاحالا دارم سعی میکنم که آپ کنم اما هربار یه جوری پاک میشه...

حتما دلیلی داره.

دیگه وقت ندارم زیاد نت بمونم.باید برم شام آقاجونو بدم.

فردا احتمال زیاد میثمم میره کمپ.

امشب خیلی با هم حرف زدیم.هردومون خیلی عوض شدیم.زندگی و آینده رو یه شکل دیگه میبینیم.

میثمم امروز بهم گفت که عاشقانه دوسم داره.

شنیدن این حرف از زبون میثمم تو اون شرایط و با اون حال خیلی شیرین بود واسم...و عجیب.

امروز با بابام رفتم کرج یه سری وسایل آوردم.

دلم در کل گرفته.اما تمام توکلم به خداس.هرچی صلاح باشه همون میشه.

مدرسه هم دیگه نمیرم.

میثمم مرسی که همچنان پشتم وایستادی.مرسی که امروز یکساعت تمام من زار زدم و تو آرومم کردی.مرسی...

دیگه نمیتونم بمونم نت.حیف شد.خیلی حرف داشتم اما..

 

دوستان نمیتونم جواب کامنتاتونو بدم.یه سری از کامنتای پست قبل هم بی جواب موند.

از همه عذر میخوام.اما میخوام بدونین من همه رو خوندم.ممنونم.

شبتون بخیر.

ÊÇÑíÎ شنبه پنجم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 22:40 äæíÓäÏå شیرین |

بنویسم از امروزم...

این روزا احساس میکنم یه آدم جدید شدم.دیگه اون آوا نیستم.من واقغا عوض شدم.

الان خونه ی عمه ام اینا.همه خوابن.

من روی مبل گوشه ی هال نشستمو دارم مینویسم و قهوه میخورم و فکر میکنم...

امشب عجیبه که اصلا خوابم نمیاد.

تمام بدنم خسته است...جون ندارم از جام بلند شدم اما خوابم نمیاد.حال عجیبیه....

این روزا دارم میثممو بیشتر میشناسش.

میثمی که حتی باور نمیکردم انقدر مرد باشه.جدی دارم میگم...

این روزا از میثم چیزی دارم میبینم که حتی برای خودمم غیر قابل تصوره.

عاشق تر از قبلم...اما نه...نمیدونم...کلا همه چیز عوض شده.حتی احساسمم عوض شده.

شاید خیلی قشنگ تر شده.

تمام این سختیایی که دارم میکشم حکمت خدا بوده که چشمام به روی خیلی چیزا باز بشه.

از امروزم بنویسم...

امروز که از صبج تا عصری فقط کار بود و کار بود و کار...

نه هیچ گله و شکایتی هم ندارم.با جون و دل دارم کار میکنم این روزا.

غریبه که نیست.پدربزرگ و عمومه دیگه.برای رضای خدا میکنم.پس هیچ منتی هم نیست.

همین الان که اینجا نشستم دلم خونه ی آقاجون ایناس.همش میگم اقاجون و بابام و عموم الان دارن چی کار میکنن....

امروز از صبح تا عصری از میثمم خبر نداشتم...

همش تو فکرش بودم.مدام چشمام خیس بود.اما فرصت نمیشد زنگ بزنم.

آقاجون این یکی دوروزه خیلی به من عادت کرده.

تا یک لحظه میرم تو اتاق صدام میکنه....آوا؟آوا؟آوا؟

تاحالا کمتر از گل بهش نگفتم.دوسش دارم.از ته دلم.

اقاجون امروز میگفت آوا از روزی که تو اومدی این خونه رنگ و بوی دیگه ای گرفته.

امروز خودم بهش صبحانه دادم.نشستم کنارش تا همه شو بخوره.

بعد از سالها پرده های اون خونه رو کنار زدم تا نوز بیاد تو خونه!

غذا پختم...همش تو خیالم فکر میکردم که اونجا خونه ی منو میثمه و من خانوم خونه ی میثمم.

ساعت شش عصر بود که عمه منیژه اومد اونجا.

داشتم دستشویی رو میشتم.به بابام گفت من امروز آوارو میبرم خونه ی خودمون.

من قبول نکردم.همش دلم یه جوری بود.دلم آشوب بود.

میخواستم اول به میثمم زنگ بزنم و اجازه بگیرم که برم یا نرم.

رفتم تو حیاط که به میثمم زنگ بزنم.تا یه دونه بوق خورد جواب داد.

الهی بمیرم براش.چقدر نگرانه.

با نگرانی گفت آوا چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟

زود خیالشو راحت کردم وگفتم نه میثمم.مگه باید چیزی بشه؟؟؟

خونه بود.زیاد حوصله نداشت.از صبح هیچی مواد مصرف نکرده بود.همش تو خونه بود و نگران من..

گفت شاید شب برم کمپ اما نگران توام...

بهش گفتم میثمم من صبرم زیاده.تحمل میکنم.با جون و دلم تحمل میکنم به خدا.

تو فقط برو...بذار زودتر همه چیز درست بشه

گریه میکرد و میگفت آوا اگه عقدت کنم دیگه نمیذارم هیچ کس بهت چپ نگاه کنه.

رو تخم چشمام میذارمت و ازت نگهداری میکنم.تو کوچولوی منی...

گفت مگه میذارم کسی تورو حتی یه کوچولو ناراحتت کنه؟

فقط چشمامو بسته بودم و گوش میکردم.

گفتم میثمم اجازه میدی امشبمو برم خونه ی عمه ام اینا؟

گفت کدوم عمه ات؟گفتم منیژه.گفت باشه خانومم.اونجا اشکالی نداره اگه دوس داری برو.

گفت شب بهت زنگ میزنم.

ساعت هفت و نیم بود که با عمه ام اومدم خونه شون.

با هم دیگه شام درست کردیم.با این که تو دلم غوغاس اما خندوندمشون.

این روزا با این که روزای سختیه اما حضور خدارو تو زندیگیم از همیشه بیشتر حس میکنم..

واسه همینه که تو اوج غم هام لبخند میزنم.

ساعت هشت و نیم بود که میثمم بهم زنگ زد گفت شاید تا یکساعت دیگه برم کمپ.

تشویقش کردم.تو دلم پر از امیده.میدونم که اگه خدا بخواد همه چیز درست میشه.

ساعت نه و نیم بود که دوباره زنگ زد.

گفت آوا من با مامانم صحبت کردم.همین الان وسایبتو جمع کن و بیا خونه ی ما بمون.

تو دیگه عروس مایی.مامانم ازت مراقبت میکنه.از همینجا هم مدرسه تو راحت برو و بیا.

اشک تو چشمام جمع شده بود.

یعنی میشه مامان نسرین منو  دوس داشته باشه واقعا؟یعنی واقعا منو قبول کرده؟

خدایا شکرت....شکرت...

به میثم گفتم نه میثمم.نمیخوام آبروی خانودت بره.اگه من الان بیام اونجا مامانم و بابام با پلیس میان دم خونه تونو آبروریزی میشه....

میگفت اما من نگرانتم.آخه چرا خانوم من باید تو این خونه و اون خونه آواره باشه؟

صدای بغض داشت.میلرزید.دل منم لرزید.

آرومش کردم.گفتم میثمم تورو خدا آروم باش.من خوبم.من مشکلی ندارم.تحمل میکنم تا بری و برگردی...

گفتم مدرسه رو بیخیال.من تحمل میکنم...

گفت گوشیرو بده به عمه منیژه تورو بسپرم به اون.

با عمه نیم ساعتی حرف زدن با هم.

داشت گریه میکرد و به عمه ام میگفت تورو خدا مواظب آوای من باشین.اون خیلی بچه س هنوز....مواظبش باشین....

عمه م خیالشو راحت کرد که حواسش به من هست.

میثم گریه میکرد و میگفت آوا هرچی خواست براش بخرین من میام بیرون پولشو حساب میکنم.

داشت با عمه م دردودل میکرد.

میگفت اگه من لعنتی معتاد نبودم همین الان میومدم دست آوامو میگرفتم و میبردش خونه مون.

عمه ام آرومش کرد.بهش گفت همه چیز درست میشه.فقط اون باید بره کمپ.

بعدشم من گوشیو گرفتم و یکمی با میثمم حرف زدم.

میثم داشت تند و تند به من سفارش میکرد.

میگفت تنها بدون عمه با بابات از خونه بیرون نرو.گفتم چشم.

گفت اگه دیدی یک درصد بابات اذیتت کرد و نتونستی تحمل کنی اون جارو آزانس بگیر وبرو خونه ی ما.

گف من با مامانم حرف زدم واون همه چیزو میدونه الان.

اگه دیدی نمیتونم خونه ی آقاجون اینا بمونی برو اونجا.

وایییی میثم میگفت و من هنوز باورم نمیشد که مامانش منو قبول کرده....

به خدا اگه فرصت بشه به همشون ثابت میکنم که اون آوایی که تصور میکردن من نیستم.

من از ته دلم همه شونو دوس دارم به خدا...مامان نسرینو که از همه بیشتر...

میثمم تو امشب به من خیلی چیزا رو ثابت کردی.

مرسی که وایستادی میثمم.

دارم میبینم که این همه مقاومت ارزش داره.واقعا ارزش داره.

منم محکم تر از همیشه پات وایستادم.برای هر اتفاقی هم آماده ی آماده ام میثم...

دیگه از ساعت ده تاحالا از میثمم خبری ندارم.فکر کنم رفت کمپ.وگرنه بهم زنگ میزد.

گفت از اون جا زنگ میزنم وآدرس میدم که به بابات بگی بیاد منو اونجا ببینه که مطمئن بشه.

میثمم مرسی که داری به خاطر من همه ی این کارارو میکنی...

من دارم همه چیزو میبینم میثمم.

دیگه برم بخوابم.خیلی خسته ام.خدا کنه میثمم رفته باشه کمپ.

وقتی برگرده به هرقیمتی که شده عقد میکنیم.میثمم....میثمم....میثمم...

مامان نسرین مرسی که یه کوچولو دوسم داری.

بهم فرصت بده.به خدا سربلندت میکنم.برات بهترین عروس میشم به خدا.فقط تو بخواه.

دستام خیلی درد میکنه.چشمام هم همینطور...

فردا ظهر برمیگردم خونه ی اقاجون اینا پیش بابام.

مدرسه هم که فعلا نمیرم.دلم تنگ شده برای مدرسه برای دوستام برای درس خوندن....

اما میثمم گفت نمیذاره درسم لطمه ببینه.

گفت وقتی برگرده از کمپ هرجوری شده میذاره که من درس بخونم.

خداجونم به میثمم کمک کن.به من کمک کن که بنده ی خوبی باشم برات خدای مهربونم.

شبت بخیر میثم من.دوستت دارم.

 

دوستان من فردا میرم خونه ی پدربزرگم.

اونجا موقعیت ندارم زیاد نت بیام.شاید خیلی از کامنتا بیجواب بمونه.از همتون عذر میخوام.

برام دعا کنین.

شبتون بخیر.

ÊÇÑíÎ شنبه پنجم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 3:10 äæíÓäÏå شیرین |

شرح حال این روزام

زیاد نمیتونم بنویسم...با لب تاب بابام اومدم نت.

فقط دوس داشتم چند خطی بنویسم تا دوستام نگرانم نباشن.

بلاهای زیادی سرم اومده...

مامانم منو از خونه انداخته بیرون.فعلا ترک تحصیل کردم.اومدم پیش بابام/یعنی خونه ی پدر بزرگم.

یه عموی فلج دارم.بابا بزرگمم خیلی پیره.با جون و دلم دوسش دارم اما...

تو این دوروز حتی یک لحظه از نشستم...تمام خونه رو تمیز کردم.

خیلی کار دارم.دیگه وقتی خودمو تو آینه میبینم نمیشناسم.

دستام خراب شدن...صورتم...زیر چشمام گود افتاده.قلبم دردم شدید تر شده.

دیروز میثم اومده بود منو ببینه.

دستامو که دید زد زیر گریه.فقط دستامو بوس میکرد و زار میزد.

همش بهم میگه تحمل کن میبرمت از اینجا.

مامانش اینا نرم تر شدن.شاید برم اونجا.فعلا باید هرجوری شده یک ماه تحمل کنم.

بعدش احتمال زیاد عقد میکنیم و میرم خونه ی میثم اینا.

مامانش دلش به حالم سوخته.دیروز که با میثم حرف میزدم مامانش میگفت:

اینا امتحان الهیه.بهش بگو تحمل کنه.خدا بزرگه.

نمیتونم بیشتر بمونم نت.خیلی کار دارم.باید برم غذاشونو بدم و بعد هم دوستای بابابزرگم میان ازشون پذیرایی کنم و ....

خدا کنه فعلا بابام بیرونم نکنه.

شاید میثم همین روزا دوباره بره کمپ.اگه بره خیلی خوب میشه.

به محض این که برگرده عقد میکنیم.

دیگه مطمئنم از این که مال همیم.

دیشب خیلی حرف زدیم.کاش میشد همشو اینجا بنویسم...

اما دارن صدام میکنن.باید برم.

دیگه مامانم خونه رام نمیده.همینطور باباجون و مامان منیر.

میثمم خیلی نگرانمه.دیروز که منو دید فقط زار میزد و میگفت یه کوچولو تحمل کن از این جهنم میبرمت.

میثمم دوستت دارم.

بهش گفتم من تمام سختی ها و بدبختی هارو به خاطر تو تحمل میکنم...بهش قول دادم.

دیگه نمازمو سروقت میخونم.

با میثمم خیلی قرارا گذاشتیم.یعنی با خدا قرار گذاشتیم که...

دیگه همه چیز برای رضای خدا.تو این چند روز خیلی چیزا به من ثابت شده.

دیگه فقط خدا خدا خدا.

میثمم به خدا سپردمت و میدونم که تو هم منو به خدا سپردی.

دلم آرومه.میدونم که خدا کمکمون میکنه.شاید خیلی زود.

فقط چند روز دیگه باید تحمل کنم.

دوستان ببخشید که جواب کامنتارو نمیتونم بدم.خیلی عجله دارم.همه دارن فریاد میکشن.

راس میگن کارام مونده.

اگه وقت بشه جواب میدم.برام دعا کنین.من خیلی عوض شدم.

خدا خواست که عوض بشم.خدا دستمون گرفت.هم دست منو هم دست میثممو...

خدایا صد هزار بار شکرت....خواهش میکنم تنهامون نذار.

اگه شد بازم میام نت.شاید فقطظ اپ کنم و بازم جواب کامنتارو نتونم بدم.شرمنده ام به خدا.

فعلا خداحافظ.

ÊÇÑíÎ جمعه چهارم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 14:26 äæíÓäÏå شیرین |

بازم پر از حرفم...حرفایی که فقط اینجا میتونم بگم و اگه نگم تو دلم میمونه و ....

این روزا نمیتونم بگم روزای بدیه.نه خوبه.دارم خودمو امتحان میکنم.

صبر و طاقتمو...محکم بودنمو...آوا بودنمو...

هنوزم همون آوام.همون آوای میثم.رنگ عوض نکردم.همونم.حتی همه چیز داره بهتر میشه.

میثم میگه اخلاقم...رفتارم...حرکاتم...با چند ماه پیش زمین تا آسمون فرق کرده.

همین که اینو میگه برام کلی ارزش داره.

این یعنی این که منو میبینه.میبینه که چقدر دوسش دارم.

میبینه که حتی حاضرم از تمام زندگیمم به خاطرش بگذرم..

دیروز روز عجیبی بود برام.صبح بیدار شدم رفتم مدرسه.تو مدرسه همه چیز آروم بود.

آیدا هم طبق معمول نیومده بود.رفتم دم کلاسش.حالشو از دوستاش پرسیدم.

گفتن ازش هیچ خبری ندارن.

خداجونم خواهش میکنم مواظبش باش.هر کجا هست امیدوارم حالش خوب باشه.

ظهر که از مدرسه تعطیل شدیم تا خونه بدو بدو اومدم.

میخواستم زودتر برسم خونه و زنگ بزنم به میثمم.

گفته بود وقتی از مدرسه برگشتم خونه زنگ بزنم بهشو بیدار کنم.

ساعت یک ربع به یک ظهر بود که رسیدم خونه.هنوز نفس نفس میزدم.زود اومدم تو اتاقم و زنگ زدم بهش.

هنوز یه دونه بوق هم نخورده بود که جواب داد.کلی ذوق کردم.

صداش که تو گوشی پچید تمام خستگیم از یادم رفت.

- جانم خانوم مهربونم؟

گفتم سلا م عزیزم بیداری؟گفت آره چند دقیقه ای هست که بیدار شدم.

آخ که چقدر خوب درکم میکنه.چقدر میفهمه که دوس دارم باهاش حرف بزنم.

گفت از مدرسه برام تعریف کن.خوب بود؟

براش تعریف کردم.نازم میکرد.میخندید.حالش خوب بود.

اسممو گذاشته خانومی  گرد و قلمبه.

پنج دقیقه ای حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم.بهم گفت برو ناهارتو بخور و استراحت کن.

منم رفتم ناهار خوردم و بعدشم رفتم حموم.

سرحال بودم.وقتی با میثمم حرف میزنم جون میگیرم.

از حموم که اومدم دیگه خوابم نمیومد.نشسته بودم پشت کامپیوتر و آهنگ گوش میکردم.

ساعت چهار ونیم بعد از ظهر بود.

دیدم یکی داره زنگ در خونه مونو میزنه.به دلم افتاده بود که میثممه.

ذود رفتم دروباز کردم.میثمم بود.یه با دسته گل رز...

برای من خریده بود.پریدم بغلش.بلندم کرد و رو هوا چرخوند.از خوشحالی جیغ میکشیدم.

گلارو گذاشتم تو گلدون و برای میثمم میوه آوردم.

موهام فر فری شده بود.میثمم بهم گفت آوا موهاتو چرا صاف میکنی؟

این شکلی خیلی با مزه تری.خندیدم.خندید.

اومدم میوه هارو بدم دستش.با یه دستش بغلم کرد و با اون یکی دستش میوه هارو برد گذاشت تو آشپزخونه.

نگاش کردم.گفت میوه نمیخوام.تورو میخوام.خندیدم.

رفتیم تو اتاق.تو تخت من.بغلم کرد.بازم گم شدم تو آغوشش.

دو ساعتی تو بغل هم بودیم.دوساعتی که آرامش بشخش ترین لحظه های روزم بود.

میثمم یکمی خسته بود.تا چشمامو میبست اونقدر چشماشو بوس میکردم که بیدار میشد.

دستش لای موهام بود.تا یکمی اذیتش میکردم موهامو میکشید.واییی که چه لحظه های خوبی بود.

ساعت شد پنج و نیم.گفت آوا نیم ساعت بخوابیم؟

گفتم باشه بخوابیم.دستشو گذاشت زیر سرم و منو گرفت تو بغلش.

بازوش اونقدر گرم و لذت بخش بود که زود خوابم برد.

ساعت شش عصر بود که مامانم صدامون کرد.بیدار شدیم.

دلم نمیومد از آغوشش بیام بیرون.هی تا میومد از تخحت بیام بیرون دلم یه جوری میشد.

تا شش و نیم طول کشید که از اتاق بیایم بیرون.

میثمم چشماش قرمز شده بود.زیاد سرحال نبود.

براش اب میوه گرفتم.خورد و زودم خداحافظی کردو رفت..

تا ساعت نه شب ازش خبر نداشتم.ساعت نه بود که زنگ زد.گفت آوا خونه این بیام اونجا؟

حالظ طبیعی نبود زیاد.گفتم میثم چی شده؟گفت نپرس دارم میام اونجا.

دوباره ساعت نه و نیم زنگ زد و گفت آوا شام دارین؟گفتم آره.گفت چی؟گفتم قیمه.

گفت برام سیب زمینی هم سرخ کن.گفتم باشه عزیزم.

رفتم براش سیب زمینی سرخ کردم.آخ که چه مزه ای میده برای میثمم...

ساعت یک ربع به ده بود.هنوز نه میثم اومده بود و نه خبری ازش بود.دیگه نگران شده بودم.

مامانش زنگ زد به گوشیم.

نه سلام کرد و نه هیچی.با این حال زود سلام کردم و حالشو پرسیدم.

گفت آوا میثم اومده اونجا؟گفتم بله قرار بود بیاد اما هنوز نیومده.گفت وقتی رسید به من خبر بده.

فهمیدم که دعواشون شده.دلم لرزیدگفتم چشم خبر میدم.

ساعت ده و ربع بود که میثمم اومد.

ده دقیقه طول کشید که از پله ها بیاد بالا.وقتی رسید بالا منو مامانم از تعجب خشک شدیم.

داشت میلرزید.پیاده اومده بود.سرش گیج میوفت نمیتونست راه بره.

آوردش تو اتاقم.نشستیم رو تخت.دست منو محکم گرفته بود و فشار میداد.

سرشو گذاشته بود رو پام.قلبش تند تند میزد.داشتم از ترس میمردم.

نمیدونستم چی شده فقط نازش میکردم.

نیم ساعت بعدش زنگ زد به مامانش.

تا گفت الو مامانش داد کشید رفتی خونه ی اون آوای هرزه؟؟؟؟

داشت داد میکشید و به من فحش میداد مامانش.

تا دیدیم اینجوریه زود از اتاق اومدم بیرون و دروبستم.نمیخواستم غرور میثمم خورد بشه.

اصلا نمیخواستم بدونه من چیزی شنیدم.

میثم فهمید که من شنیدم اما من خودمو زدم به اون راه.نه من هیچی نشنیدم.

چقدر دلم شکست از حرف مامانش.اومدم بیرون از اتاق.داشتم میلرزیدم.

برای میثمم شام گرم کردم.تلفنش تموم شده بود.در زدم و اومدم تو اتاق.

سینی شامو که تو دستم دید گفت ببرش نمیخورم.

ترسیدم اصرار کنم.گفت ببرش و خودش بیا پیشم.زود بردم تو آشپز خونه و خودم برگشتم.

گفت بیا تو بغلم بخوابیم.

دستشو گذاشت زیر سرم و بغلم کرد.

تا خود صبح میثمم هذیون میگفت...حرفایی که شنیدنش منو واقعا ترسونده بود.

کاری از دستم برنمیومد.صداش میکردم.میثمم؟میثمم؟

جواب نمیداد.

تا خود صبح نشستم تو تخت بالا سرش.دستمو محکم گرفته بود و ول نمیکرد.

ساعت پنج صبح بود که چشماشو باز کرد.من بیدار بودم.نشسته بودم.

گفت آوا تو یعنی بیداری؟نخوابیدی هنوز؟

گفتم میثمم نگران تو بودم.نتونستم بخوابم.

گفت پس  نمیخواد بری مدرسه.بیابغلم بخوابیم.ذوق کردم که حالش یکمی بهتر شده.

زود رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سینش.خوابمون برد.

این بار خواب آرومی بود.

تا ساعت یازده خوابیدیم.

ساعت یازده میثمم یهو بیدار شد و گفت من باید برم.

زود براش نسکافه درست کردم.خیلی عجله داشت.به زوردادم دستش خورد.

بوسش کردم.چشمای قشنگش غرق خون بود.

بهش گفتم گوشیشو روشن بذاره که من نگرانش نشم.

یک ساعت دیگه میرم تهران پیش بابام.دلم اینجا پیش میثممه.که الان کجاست...چی کار میکنه...حالش خوبه یا بد...

خدایا مواظب میثمم باش...

لباسمو عوض نمیکنم.لباسم بوی عطر میمثمو میده.دوسش دارم.

میثمم الان میثمم بهم اس داد:

گفت خانومم مرسی که تو اوح ناراحتی ها و  غصه هام همیشه برام تکیه گاهی و آرومم میکنی.

جواب دادم:

وظیفم اینه میثمم...تشکر نکن ازم.تو خوب باشی منم خوبم.مواظب خودت باش مرد من.

دیگه کم کم برم آماده شم برم تهران.

دوستت دارم میثم.توروخدا آروم شو.دیگه غصه نخور گل من.

ÊÇÑíÎ چهارشنبه دوم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 13:3 äæíÓäÏå شیرین |

الان میثمم زنگ زد ...

گفت داره میاد خونه مون.شاید امشب نتونم آپ کنم...

فردام دارم میرم تهران پیش بابام.فردا شب میامو همه چیزو مینویسم.

دوستان اگه جواب کامنتاتون دیر شد شرمنده.

شبتون بخیر.

ÊÇÑíÎ سه شنبه یکم آذر 1390ÓÜÇÚÊ 21:10 äæíÓäÏå شیرین