X
تبلیغات
تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

































تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

از دلتنگی هام...

من یکدانه آوایی هستم که دردانه ی مردش است...

سرشارم از عشق و احساس که به لطف پروردگارم دارایش شدم.

در این مکان از روز نوشته هاو دل نوشته هام به سبکی که هست و دارم مینویسم.

به مانند شاعری عاشقانه هایم را برای نیمه ی وجودی ام در اینجا می سرایم.

همسفر عزیز در این وبلاگ:

اگر با عقاید..دوست داشتنی هایم...باورهام نمیتوانی کنار بیایی به آوای دلم گوش کن.

برای وقتت ارزش قائل باش × سمت راست بالای وبلاگم را کلیک کن تا دلنوشته هایم از جلوی دیدگانت کنار رود.

و بدان که نوشتن حق همه ست.هیچ کس قدرت گرفتن این حق را به لطف خداوند ندارد.

آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم

آه... گوئی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله, گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز

ناشناسي درون سينه ي من
پنجه بر چنگ و رود مي سايد
همره نغمه هاي موزونش
گوئيا بوي عود مي آيد

آه ... باور نميكنم كه مرا
با تو پيوستني چنين باشد
نگاه آن دو چشم شور افكن
سوي من گرم و دل نشين باشد

بيگمان زان جهان رويائي
زهره بر من فكنده ديده ي عشق
مي نويسم بروي دفتر خويش
"جاودان باشي اي سپيده ي عشق"

تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391سـاعت 15:24 نويسنده آوا|

ساعت ده صبحه که شروع کردم بنویسم..کلی سردمه و خوابم میاد اما بعد از رفتن میثم نخوابیدم که به کارام برسم.

راستش دیشب خیلی بد خوابیدم.یعنی اصلا در واقع نخوابیدم!هر چند دقیقه چشمم باز میشد و دوباره میخوابیدم.

بعضی وقتا هست آدم که میخوابه حتی اگه همش یکساعتم باشه اون قدر خوابش عمیقه که بعدش سرحاله اما...

دیروز جدا از این که برای اومدن خانواده ی میثم یکمی با خودم غرغر کردم اما روز خوبی بود.

دیروز بعد از ظهر زنگ زدم به مامان میثم.که رسما دعوتش کنم و هم حال احوال کرده باشم.ساعت حدود چهار بود.

تا زنگ زدم جواب دادم.چقدرم خوشحال شد اتفاقا.گفتم مامان میخواین امشب تشریف بیاررین؟

گفت وا کجا؟مگه تو خبر داری ما میخواستیم بیایم؟گفتم آره مامان مینا بهم اس ام اس داد گفت.

گفت عجب دختریه ها.من میخواستم شام درست کنم یهویی بیایم خونه تون سورپرایز کنیم.

گفتم اشکال نداره حالا من شام درست میکنم شما بیاین فردا شب.گفت میخواستم دلمه درست کنما!

منم خندیدم گفتم پس من شام درست نمیکنم شما دلمه درست کنین بیارین.کلی خندیدیم.

آخه مامان میثم میدونه که دلمه غذای مورد علاقه ی منه و برای همین اینجوری گفت.

خلاصه قرار شد که برای امشب مامان میثم دلمه درست کنه و بیاره.

منم دیروز دیدم حال ندارم شام درست کنم اس ام اس دادم به میثم که نون بیشتر بگیر شب سیب زمینی و تخم مرغ بخوریم.

آخه هرچی فکر میکردم هیچ غذایی به ذهنم نمیرسید که درست کنم.آدم بعضی وقتا اینجوری میشه.

بعدشم رفتم دوش گرفتم و اومدم یه تاپ آبی و یه دامن کوتاه آبی پوشیدم.موهامم با کش بستم و آرایشم کرد.

کار خونه هم که نداشتم.دیگه نشستم درس خوندن.گذر زمان از دستم در رفته بود.تا این که ساعت هفت و نیم شد و میثمم اومد خونه.

درو که باز کردم میثمم خندید و گفت به به سنجاب هزار رنگم...گفتم چه طور؟گفت آخه هر روز که درو باز میکنی یه رنگ میشی...خندیدم و بغلش کردم...

خلاصه خریدارو جابه جا کردم و نماز خوندیم و بعدشم یه چایی ریختم برای میثم و نشستم پیشش.

میثمم همینطوری که داشت چایی میخورد و حواسش به تلویزیون بود لیوان چایی رو به جای این که بذاره رو میز ول کرد رو زمین. 

طفلکی میثمم چقدر خودش ناراحت شد.خودشو لوس میکرد و میگفت باری که از رو دوشت برنمیدارم همشم خونه رو کثیف میکنم.

گفتم نه بابا فدای سرت چیزی نشده که.خلاصه دستمال آوردم و پاکش کردم.میثمم دیگه از خیر چایی خوردن گذشت.

بعدشم من رفتم سراغ سرخ کردن سیب زمینیا و میثمم شروع کرد به عادت همیشه قبل از شام یکمی نرمش کردم.

وقتی سر گاز وایستادم و برمیگردم نگاش میکنم و میبینم داره نرمش میکنه ذوق میکنم...یعنی داره تلاش میکنه.یعنی هنوز امید داره و این منو خوشحال میکنه...بی نهایت خوشحال.

سیب زمینا که سرخ شد صداش کردم بیاد تخم مرغشو بزنه.بعدشم دوغ درست کردیم و سفره رو چیدیم.چقدرم خوشمزه شده بود.

گاهی وقتا غذای های حاضری خیلی هم بیشتر از خورشت و این چیزا به آدم میچسبه.

موقع شام گفتم میثمی فردا مامان اینا میان خونه مون؟گفت کدوم مامان اینا؟گفتم مگه چند تا مامان اینا داریم؟مامان بابای خودت دیگه.

گفت به چه مناسبت؟

فهمیدم که اصلا ازهیچی خبر نداره...راستش ته دلم ذوق کردم که وقتی میخوان بیان خونه مون اول با من هماهنگ کردن.

گفتم میخوان خونه رو سم پاشی کنن.گفت باشه بیان.برای فردا چی لازم داری لیست کن بذار بخرم.گفتم باشه.

خلاصه شامو خوردیم منم جمع کردم و شستم و اومدم رو مبل پیش میثمم دراز کشیدم.

کمرم انقدر درد میکرد که داشتم میمردم.نمیدونم چم شده.انگار که رگ کمرم از شدت درد داره قطع میشه...

دیشبم میثمم خیلی خسته بود و خوابش میومد.هرچند من سرحال بودم و دلم یکمی شیطنت میخواست اما خوب انگاری وقتش نبود.

ساعت ده بود که گفت خانومم جامونو بنداز بخوابیم.منم رفتم رخت خواب آوردم و پهن کردم.میثمم دراز کشید.منم سرمو گذاشتم رو دستش  و تلویزیون میدیدم.

میثمم که خیلی زود خوابش برد.منم داشتم فیلم گناهکاران فرامز قریبیان رو میدیدم.

میثمم هرچند دقیقه یه بار چشمشو باز میکرد و یه خورده حرف میزدیم و دوباره میخوابید.

دیشب کلی محبتم قلمبه شده بود.میثمم خواب بود ولی با این حال من کلی نازش کردم.خوب شوهرمه.عشقمه.دوسش دارم.

وقتی مثل پسر بچه های کوچولو نازو معصوم خوابیده و من نگاش میکنم تو دلم پر از شادی و امید میشه.

امید برای فردا های بهتر...برای روزای قشنگ تر..برای عشق بیشتر...

خدایا خودت میدونی...شاهدی که زندگی سختی داشتم.همیشه آرزوم بود با عشق ازدواج کنم...با عشق زندگی کنم...منو به آرزوم رسوندی خدا ممنونم ازت.

دیشب ساعت دوازده بود که فیلمه تموم شد و منم تلویزیونو خاموش کردم و پتو رو روی میثم مرتب کردم که بخوابیم.

میثمم خوابش برده بود.صدای نفسای منظمش برام آرامش بخش بود خیلی.

اما من خوابم نمیبرد.نمیدونم چرا.فکر و خیال و استرس اومده بود سراغم.کلا بگم که دیشب حسابی بد خواب شدم دیگه.

ساعت دو نصفه شب بیدار شده بودم فکر میکردم صبح شده میخواستم برم چایی دم کنم.نشسته بودم سرجام فکر میکردم.بعد یهویی گوشیو روشن کردم دیدم ساعت دوی نصفه شبه.چقدر به خودم خندیدم.

بعدشم که دیدم خوابم نمیبره رفتم کنار میثم.قشنگ دستشو تو خواب بلند کردم گذاشتم زیر سر خودم گرفتم تو بغلش خوابیدم.

امروز صبح هرچی میثمو صدا میکردم بیدار نمیشد.هی میگفت خانومی یه ذره دیگه.

خلاصه آخر ساعت از شش و نیم هم گذشت و نمازش قضا شد.منم که دیدم اینجوریه گفتم بذار حداقل تا هفت بخوابه.

دیگه تا هفت صداش نکردم.ساعت هفت برای این که دیرش نشه دیگه صداش کردم که صبحونه بخوریم و حاضر شه.

موقع صبحونه هم یکمی حرف زدیم.بهش گفتم برای شب چیا لازم دارم بخره بیاره.

ساعت هفت و نیم بود که میثمم آماده شد.منم به عادت همیشه گردنبنشو بستم و کلی آویزونش شدم که بوسش کنم.

میثمم هی میگفت سنجان تپل من دیرم شد آخه.منم گفتم خوب دلم برات تنگ میشه.خندید بغلم کرد و بوسم کرد و رفت.

میثم که رفت منم تصمیم گرفتم نخوابم.همش آپ کنم و هم خونه رو تمیز کنم.

اما چون دیشب خوب نخوابیدم و اینجوری امشب همش خوابالوام تصمیم گرفتم که خونه رو مرتب کنم و بعد که خیالم راحت شد ظهرو بگیرم راحت بخوابم.

خدا پدرمادرشوهرم رو بیامرزه.دستش درد نکنه که شامم میخواد درست کنه و بیارو من دغدغه ی شام درست کردن ندارم امروز.

راستش از یه طرفم استرس گرفتم برای رخت خواب.آخه من رخت خواب اندازه ی شش نفر ندارم.حالا نمیدونم چه جوری قراره بخوابیم که جا بشه.

دیشب یه موضوع خیلی خوب یهویی یادم اومد که باعث شد کلی حالم بهتر بشه.

و اونم اینه که شنبه علیرضا مدرسه داره و حتما تا جمعه میرن خونه شون و منم میتونم برم خونه ی مامانم!!

راستش از این موضوع ناراحت بودم که نکنه نتونم برم خونه ی مامانم و غزاله که داره به خاطر من میاد منتظر بمونه...

اصلا حواسم به مدرسه رفتن علیرضا نبود و این منو کلی خوشحال کرد.

برای همین تصمیم گرفتم که این دو روز رو کلی ازشون خوب پذیرایی کنم و سعی کنم هم به خودم و هم به اونا خوش بگذره.اینم تجریه اییه به هرحال.

خوب الان برم دستشویی رو بشورم و بعدشم خونه رو گردگیری کنم ویه جار بکشم و بعدش پیش به سوی خواب.

الان دلم داره آب میشه برای این که برم زیر پتو توی تختم.پتو رو هم یه جوری بکشم رو سرم که نور آفتاب نخوره بهم.تاریک بشه.بعدش بگیرم بخوابم.ووووی....

امشب مینا یه تحقیق میاره که من چون دستم تنده میخواد بده من تایپ کنم.

خوشحال میشم براش یه کاری انجام بدم.امیدوارم امشب همه چیز به خوبی و خوشی بگذره...

بیشتر مشتاقم برای جمعه که میرم خونه ی مامانم.دوس دارم زودتر جمعه بشه.

خدایا همیشه هوامو داشتی.اینبارم هوامو داشته باش...ممنونم خداجون.

خوب من دیگه برم که زودتر کارامو انجام بدم و بعدشم یکمی بخوابم.دوس دارم شب که میان سرحال باشم کاملا.

میثمم دوستت دارم.خانواتم دوس دارم.من خیلی فکر کردم...یه روزی همین روزایی که الان دارم آرزوم بوده خوب.نباید ناشکر باشم.نباید...

تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393سـاعت 11:0 نويسنده آوا| |

امروز بعد از چهار روز برگشتم که بنویسم...این دو روزی که نتم قطه بود واقعا حس بدی بود برام...

احساس میکردم از حرف پر شدم اما جایی برای نوشتنشون نیست.

خداروشکر امروز که میثمم رفت سرکار و منم با ناامیدی کامپیوترو روشن کردم دیدم که نتم وصل شده.خدا میدونه که چقدر ذوق کردم...

کلی حرف دارم برای نوشتن...حالم خوبه.آرومم.اما پر از حرف.

نشستم توی اتاقم...پنجره رو باز گذاشتم..داره باد میاد..یه باد خنک بهاری...مثل یه نوازگر پوستمو نوازش میکنه...

خوب از جمعه بنویسم.جمعه ساعت هشت شب بود که رفتیم خونه ی میثم اینا.بعدشم که قرار بود من برم خونه ی مامانم.

خونه ی میثم اینا همه چیز خوب بود.مامان میثم یکمی ازم گلایه میکرد.البته با شوخی و خنده.

میگفت عروسم چرا در طول هفته بهم زنگ نمیزنه؟میثمم این وسط شیطونی میکرد و میگفت مامان خودش هست دیگه.در طول روز صد دفعه به مامان خودش زنگ میزنه.

میدونم که مامان میثم حق داره...گاهی اوقات خوبه که حالشو بپرسم.اما نمیدونم چرا اینجوریم..

من بعضی از آدمارو واقعا از ته دلم دوس دارم اما پای تلفن باهاشون حرفم نمیاد!بابای خودم هم جزو اون گروهه....

وقتی به بابامم زنگ میزنم جز یه حال و احواس ساده نمیتونم چی بگم...دست خودم نیست.اما این دلیل  نمیشه که دوسشون نداشته باشم....

خونه ی میثم اینا درکل خوش گذشت.شام خوردیم.مینا هم که خیلی حالش بد بود و دل درد داشت من ظرفارو شستم.

بعدشم ستایش دیدیم.

چقدر محبت کردن مامان میثم نسبت به میثمو دوس دارم...لذت میبرم وقتی میبینم...اصلا راستش زیر پوستم یه جوری میشه....

موقع فیلم دیدن معمولا نمیرم بچسبم به میثم.روی یه مبل دیگه میشینم...

میثمم روی اون مبل ته خونه میشینه و مامان میثمم میره پیشش میشینه.

هروقت که برمیگردم نگاشون میکنم میبینم مامان میثم به جای نگاه کردن به تلویزیون داره میثمو نگاه میکنه!

اون وقت یه لبخند عمیق میزنم...خوشحالم که میثمم کسایی رو داره که عاشقونه دوسش داشته باشن!

ساعت یازده بود که میثمم گفت خانومی آماده شو بریم برسونمت خونه ی مامانت.

راستش از یه طرف خوشحال بودم و از یه طرف غم دنیا تو دلم بود.

از این که صبح نیستم که خودم به میثمم صبحونه بدم..با ناز و نوازشام بیدارش کنم.اون وقت میثمم خودشو لوس کنه و هی بگه پنج دقیقه دیگه بیدار میشم...

تا برسیم خونه ی مامانم هی به میثمم سفارش کردم.که صبح وقتی بیدار شد ساعت هفت قرصش رو بخوره.

که شیروکیک بخوره و گرسنه نره سرکار.که موقع خوابیدن حتما پتو روش بندازه...

خلاصه ساعت یازده و نیم بود که رفتم خونه ی مامانم.همه از دیدنم خوشحال شدن.

طفلکی مامانم که شامم نخورده بود تا من برسم.

شبم منو مامانم تو اتاق مامانم خوابیدیم و کلی حرف زدیم با هم.فکر میکنم نزدیک ساعت سه بود که خوابیدیم.

راستش شبایی که پیش میثمم نمیخوابم خیلی خوابایی عجیب غریب و پریشون میبینم.دست خودم نیست.

اون شبم داشتم خواب میدیدم منو میثم با هم دوستیم و هنوز ازدواج نکردیم.بعدش همه میخوان من و میثمو به زور ازهم جدا کنن.

به نظرم خواب زجر آوری بود.تا این که ساعت نه و نیم صبح مامانم از خواب بیدارم کرد که همگی با هم صبحونه بخوریم.

بعدش از صبحانه من و مامانم رفتیم بیرون و یکمی قدم زدیم.

منم یکمی خرید کردم.یه تاپ و شلوارک خریدم و یه کتاب روانشناسی و دو تا از آزمون هاس سراسری رو.

نزدیک ظهر بود که برگشتیم خونه.ناهار خوردیم.

بعد از ظهر هم من و مامانمو مامان منیر سه تایی رفتیم بیرون که مامان منیر مانتو بخره.

توی قدم زدن بیرون به یه نتیجه ای رسیدم که برای خودم خیلی جالب بود!!

به این نتیجه رسیدم که حالا حالاها دوس ندارم مامان بشم!دوس ندارم یه بچه رو صرفا به خاطر این که الان اطرافیان توقع دارن بیارم تو این دنیا!

فهمیدم هنوز بچه تر از اون چیزیم که حتی خودم فکر میکردم.

فهمیدم که هنوز میخوام جوونی کنم...لباسای رنگارنگ بپوشم...جذاب باشم و از میثم دلبری کنم.

هنوز میخوام تو دنیای خودم باشم!درس بخونم و پیشرفت کنم.یه خانوم دانشجوی جوون باشم نه یه مادر که اولین دغدغه ش میشه بچه ش.

من هنوز میخوام اولین دغدغه م عشق بازی با میثم باشه و این که چه جوری خوش بگذرونم!

شاید خنده داره هنوز.اما من اون روز که رفتم بیرون با مامانم اینا همش تو حال خودم بودم و با خودم فکر میکردم.

خیلی عمیق توی فکر بوودم که حتی نزدیک بود چند جا ماشین بهم بزنه...

اما این فکر برای من نتیجه ای هم داشت.این که دیگه هیچ وقت دیگرانو مسخره نکنم!

این که یه دوستی میگفت بچه دار شدن آمادگی میخواد!من فهمیدم که آره واقعا آمادگی میخواد.

و تا الان لحاظ روحی بهش احساس نیاز نکنی و آمادگی پذیرشش رو نداشته باشی آوردنش جنایته! 

اون روز عصر یه روسری تابستونی رنگی رنگی خریدم.خیلی ازش خوشم اومده.

دیگه میخوام لباسای سنگین و رسمیمو یکمی کنار بذارم و بیشتر اسپورت بپوشم.

فهمیدم که زندگی کوتاهه...خیلی کوتاه.نباید به خاطر دیگران زندگی کرد.باید خودم باشم.بی نقاب خانوم بودن و بی نقاب متانت!

کی گفته کسی که پر از شور و شوقه ...کسی که لباسای اسپرت میپوشه...کسی که نمیخواد تو اول جوونی پیر باشه خانوم نیست؟محترم نیست؟

خوب بگذریم...

شنبه عصر که از خرید برگشتیم خونه ساعت حدود شش بود و نزدیک اومدن میثم دنبالم.

نمیدونم چی شد که یهویی دلم براش تنگ شد.زنگ زدم بهش.صداش میلرزید.فهمیدم یه اتفاقی افتاده.

گفتم میثم چی شده؟گفت آوا سرکار یه چیزی رفته تو جشمم و کلا چشمم باز نمیشه یکیش.

اینو که گفت نشستم زمین.فقط دعا میکردم که چیزی نشده باشه...

گفتم میثم کجایی الان؟گفت کرجم.گفتم تنهایی؟گفت آره.گفتم آدرس بده بیام بریم دکتر.

گفت آوا الان نزدیک یه درمونگاهم بذار برم تو ببینم متخصص چشم دارن الان.دوباره زنگ میزنم.

تا میثمم زنگ بزنه من مردم و زنده شده.هیچ نذر بلد بودم کردم...هرچی دعا بلد بودم خوندم.

مامانم اینا هم فهمیدن.هرکدومشون یه جوری دعا میکردن...

دیگه نه تونستم لب به چیزی بزنم و نه تونستم حرف بزنم تا این که نیم ساعت بعد میثمم خودش زنگ زد.

گفت آوا رفتم دکتر بود.پلکمو برگردوند یه تیکه خرده چوب رفته بود تو چشمم.درش آورد.

گفتم الان میبینی میثم؟گفت آره خانومم نگران نباش.دارم میام دنبالت.

تا میثم برسه زود آماده شدم.کلی هم بار داشتم که باباجون برام تا پایین آورد.دستش درد نکنه.

میثمم ساعت هفت و نیم بود که اومد دنبالم.وقتی در ماشینو باز کردم سرش روی فرمون بود.

گفتم میثمم ببینمت عزیزم.چشمت چه طوره؟

تا نگام کرد قلبم یهویی ریخت پایین.یه چشمش کلا باد رده بود و غرق خون بود.گفتم میثم چرا این شکلی شدی؟

گفت بادش به خاظر اینه که پلکمو برگردوند که اونو در بیاره.

خلاصه کلی نگران بودم.میثم گفت دوتا قطره هم برام نوشته که بیخیالش نریم بگیریم.

اما من گیر دادم که حتما بریم بگیریم و اونا استریل کننده س و این حرفا.

رفتیم درمونگاه که هم میثم قطره های چشمش رو بگیره و هم آمپولاش رو بزنه.

خلاصه تو نوبت بودیم پشت در اتاق تزریقات.یه زن و شوهر دیگه هم بودن که انگار با هم قهر بودن از بس که جدی و اخمو بودن.

من و میثمم هی میگفتیم و میخندیدیم.سالنو گذاشته بودیم رو سرمون.زنه هم همینجوری چپ چپ نگاه میکرد.

به میثم گفتم میثم اگه یه ذره دیگه بخندیم زنه میاد میکشتمون!

خلاصه نوبتمون شد و میثمم رفت آمپولشو زد و اومد بیرون.بعدشم به اصرار من رفتیم قطره های چشمش رو گرفتیم.

وقتی میخواستیم از خیابون رد شیم میثمم دستشو انداخته بود دور کمرم و مواظبم بود..

گاهی وقتا ما زنا با یه حرکت ساده چقدر دلگرم میشیم به زندگی...چقدر وجودمون پر از عشق میشه.

میثمم دوستت دارم مرد من...همیشه وقتی بیرون هستیم حواست به من هست..اینو از تو چشمات میخونم...ممنونم ازت.

خلاصه برگشتیم خونه.تا درو باز کردیم میثم گفت ببخشید خانومم.باز خونه رو به هم ریختم...

خندیدم.گفتم فدای سرت وقتی سنجاب خونه ول میکنه میره خونه ی مامانش همین میشه دیگه.خندید.

خونه پر از پو.ست میوه و ظرف کثیف بود.یه یک دقیقه همه رو جمع کردم و شامو گذاشتم گرم بشه.

میثمم هی میومد از پشت بغلم میکرد و میگفت آوا دیشب نبودی اصلا خونه مزه نداشت.یه جوری بود همه چیز...

گفتم چه جوری؟گفت یه جوری.هرجارو نگاه میکردم خالی بود.بغلش کردم.

یعنی این میثم منه؟میثمی که هیچ وقت فکرشم نمیکردم انقدر مرد خونه بشه؟انقدر به زندگی دلگرم؟

گاهی وقتا وقتی میبینم میثم انقدر بهم وابسته شده...وقتی چند دقیقه میرم تو اتاق و بیرون نمیاد مدام صدام میکنه اشک تو چشمام جمع میشه...

من این روزارو تصور نمیکردم به خدا.خدایا ازت به خاطر این آرامشم ممنونم.

همیشه میگفتم یعنی میشه میثمم منو دوس داشته باشه؟اونقدر که من دلتنگش میشم اونم دلتنگم بشه؟جای خالیمو حس کنه...

و حالا امروز اون روزا رسیده.نباید یادم بره که اینا بزرگترین آرزوهام بوده.

شب شنبه هم خوب گذشت.شام خوردیم.هردوتامون خسته بودیم.منم سریع آشپزخونه رو جمع و جور کردم و خوابیدیم.

یعنی یکمی فیلم دیدیم و بعدش من قطره های چشم میثم رو ریختم و بعد خوابیدیم.

میثم هی  موقع خواب میگفت آوا چشمم درست میشه؟گفتم آره عزیزم صبح که بیدار شی درست شده.

شبش من خواب بودم که دیدم هی میثم قل میخوره میاد سمت من.بیدار شدم دستمو گذاشتم زیر سرش بغلش کردم خوابید.واقعا خوابید.الهی قربونش برم...

صبح که بیدار شدیم دستم درد گرفته بود.میثم میگفت آوا من واقعا از دیشب رو دست تو خوابیدم؟

گفتم آره به خدا خودت اومدی قشنگ سرتو گذاشتی رو دستم و گرفتی خوابیدی.کلی خندیدیم.

بعدشم میثم رفت جلوی آینه.چشمش خوب نشده بود اما یکمی قرمزیش و بادش کمتر شده بود خداروشکر.

گفت آوا تو که گفتی تا صبح خوب میشه؟گفتم عزیزم طاقت بیار قطره هاتو به موقع بریز خوب میشه.

خواستم رخت خوابو جمع کنم که صبحانه بیارم بخوریم دیدم میثم اومد دوباره دراز کشید و گفت بیا پیشم.

منم کنار دراز کشیدم  ویه هماغوشی قشنگ...چقدر دلتنگش شده بودم...

بعدشم سریع پاشد یه لیوان شیر و کیک خورد و رفت سرکار چون دیرش شده بود.

یکشنبه روز خوبی بود برای شامم مرغ درست کرده بودم.خوشمزه هم شده بود.یعنی همونجوری که میثمم دوس داره شده بود.

یکشنبه هم گذشت.دیروز نت نداشتم خیلی کلافه بودم اما خوب تا میتونستم درس خوندن عوضش.

عصری هم که میثم زود اومد.دوستش غلام داشت توی بنگاه خونه میخرید میثمم اومد سریع لباس عوض کرد  و رفت که بره بنگاه.

وقتی برگشت دو تا خبر جالب بهم داد.اول این که غلام یه خونه ی خوب خرید که من از ته دلم خوشحال شدم.چون واقعا حقش بود.

و این که زن مهدی همون دوست میثم که اومده بودن خونه مون حامله ست!اونم پنجماهه!

وقتی شنیدم دروغ چرا خوشحال نشدم.چون میدونم زندگیشون ادامه دار نیست..میدونم این وسط یه بچه ی بیگناه بچه ی طلاق میشه...

اما با این حال دعا کردم که حالا که قراره بچه بیاد بتونن زندگی کنن.اما آخه اون زنی که من دیدم...

جالبیش اینه که اینا توی دوران عقد بودن و تازه حدود دو ماهه رفتن خونه ی خودشون.اون وقت پنج ماهه حامله ست.

یعنی همون روزی که اومده بود خونه ی ما هم سه ماهه حامله بود.عجب.

و این که فهمیدم دختر عموی میثمم حامله ست.اینم دیروز فهمیدم.دوتا خبر در یک روز.

برای اون واقعا از ته دلم خوشحال شدم.چون دلش بچه میخواست و با شوهرشم زندگی خوب و عاشقانه ای دارن.

یه دختر ریزه میزه که کلی با ناز و اطوار حرف میزنه و دستاشو موقع حرف زدن تکون میده.خوشحالم برات دختر...ایشالا به سلامتی...

حالاحتما جمعه که بریم خونه ی میثم اینا بحث بچه دار شدن میثم پیش میاد!

دلم میخواد یه جوری بهشون بگم که من تا چهارسال آینده هیچ تصمیمی برای بچه دار شدن ندارم و حالا حالا ها باید منتظر نوه بمونین!!

وایی اصلا یه حالت تدافعی نسبت به بچه پیدا کردم...نمیدونم چرا...

به قول میثم ک میگه چت شده آوا؟نه به اون روزای اول که همه ی فامیل فکر میکردن سرنه ماه بچه رو تحویلشون میدی و نه به حالا...

گفتم بدم میاد از اونایی که هنوز یکسالم نیست ازدواج کردن و هنوز جفتشون بچه ام اون وقت بچه میارن.

مثلا همین مهدی.درسته که زنش هفت خطه.اما خودش با وجود سی سال سن افکارش مثل پسرای شونزده ساله ش.

حتی یه کار مشخص نداره...خدایا آخه بچه رو به کیا میدی؟خدایا بچه رو بده به اون کسایی که منتظرن...اونایی که صلاحیتشون دارن...آمادگشو دارن....

خب بگذریم.دیشبم شب خوبی بود.هرچند من یکمی دپرس بودم اما وقتی میثمم از بیرون اومد حالم بهتر شد.

دپرس بودنم به خاطر سر رفتن حوصله م و این که دیروز نتم قطع بود بود.

دیشب میثم بهم گفت که جمعه شب که بریم خونه ی مامانش اینا شبش منو میبره خونه ی مامانم.

وایییی که چقدر ذوق کردم.آخه شبش قراره دختر خاله ام بیاد اونجا و تا صبح کلی حرف داریم که بزنیم.

بعدشم شنبه صبح مامان بزرگ و بابا بزرگم میرن شمال.من میرم برای خداحافظی باهاشون.

و این که شنبه میخوام گوشی بخرم.هنوز به میثم نگفتم.وقتی خریدم نشونش میدم.

این روزا انقدر مینا بهم اصرار کرد که توام برو گوشی  اندرویید بگیرو این حرفا منم خر شدم و دارم میخرم.البته یکی از ارزون تریناشو.

من که زیاد اهل گوشی  و اینا نیستم اما راستش برای خریدش بی نهایت خوشحالم..خوشحالم...

دوس دارم زودتر جمعه بشه.هم برای رفتن خونه ی میثم اینا ذوق دارم و هم برای رفتن خونه ی مامانم.

چند روزه کمرم به شدت درد میکنه.اصلا انگار خشک شده.وقتی میشینم درد امونمو میبره.نمیدونم چم شده واقعا...

الانم که دارم مینویسم کلی کمردرد دارم...هنوزم ناهار نخوردم.خواستم اول آپ کنم بعد ناهار بخورم.

بعدشم خونه رو یکمی مرتب کنم و فکر کنم که برای شام چی درست کنم.

تازه کلی هم درس دارم.باید قبل از اومدن میثمم یکمی هم درس بخونم.امروز روز خوبی بود.

اول از همه به خاطر وصل شدن نتم خوشحالم و بعدشم از اون روزاییه که تو دلم پر از شور و شوقه....

امیدوارم بقیشه شم خوب بگذره...آمین.

خوب من دیگه برم.احساس میکنم همینارو هم نوشتم سبک شدم.من برم که هزارتا کار دارم و مثل همیشه وقتم کمه چون تنبلم و صبحا میخوابم...

آخ که این خواب صبح بعد از رفتن میثم یه دنیا بهم مزه میده.اصلا چرا باید خودمو از چیزی که انقدر مزه میده محروم کنم؟

دیشب ماکارانی درست کرده بود.یکمی مونده.برم گرم کنم بخورم.دیگه واقعا گرسنه م شده.

میثمم دوستت دارم عزیزم.تورو خدا مواظب خودت باش.

اگه خدای نکرده بلایی سرت بیاد من میمیرم پسر.مواظب خودت باش....

خدایا مواظب میثمم باش.همونطور که تاحالا بودی و نذاشتی براش اتفاق بدی بیوفته...ممنونم خداجون.

  بعدا نوشت: فردا شب خانواده ی میثم یعنی مینا و مامانش و باباش میان خونه مون.چون میخوان خونه رو سم پاشی کنن.
وایی خدا دوباره استرس گرفتم از الان.فردا رو نمیخوام.سعی میکنم آپ کنم قبل از اومدنشون.
معلوم نیست تا کی بمونن.فکر میکنم تا جمعه بمونن.وایی خدا نه...من کمرم درد میکنه...نه..
نمیشه کاری کرد.مثل همیشه تسلیمم.
لعنت به خونه ی دو خوابه.من آوا نیستم اگه سال دیگه نرم خونه ی کوچیک یه خوابه نگیرم!
 

 
تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393سـاعت 15:3 نويسنده آوا| |

سلام دوستان...

من خونه ی مامانم هستم.از دیشب اومدم اینجا...حالم خوبه.عصر هم میثمم قراره بیاد دنبالم...

اومدم خبر بدم که امروز آپ نمیکنم....

برای جواب کامنتا هم لطفا صبور باشین.فردا میام همه رو جواب میدم حتما.

روز همگی خوش.


بعدا نوشت:

دوستان من از طرف شرکتی ک ازش ای دی اس ال گرفتم الان برام پیام اومد ک از فردا صبح به مدت 48 ساعت نتم قطع خواهد بود یا مشکل خواهد داشت.


شاید فردا و ÷س فردا نتم قطع بشه و نتونم آپ کنم و به کامتاتون جواب بدم.

خواهشم ازتون اینه که برای دیر شدن جواب کامنتا ازم ناراحت نشین.ممکنه دو روز نشه بیام بعدش میام دونه دونه همه رو جواب میدم.


به یاد همتون هستم...روز همگی خوش.

تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393سـاعت 11:18 نويسنده آوا|

امروز هم اومدم بالاخره بعد از دو روز بنویسم...درسته که زیاد سرحال نیستم و اونم دلایلی داره اما در کل حالم بد نیست!

درسته که ته ته دلم گرفته اما نمیذارم خللی به زندگیم وارد کنه...

دیگه یاد گرفتم که همه چیز گذراست.چه شادی و چه غم...باید مدارا کرد.

خوب شروع میکنم درست از همون روزی که ننشتم مینویسم.آخرین پستم دو شنبه بودکه قرار بود یه شب خوب با میثمم داشته باشیم...

چقدر اون روز انتظار میثمو کشیدم...نمیدونم چرا ولی حال عجیبی داشتم.انگار که من یه تازه عروس بودم و میثمم تازه داماد...

تا وقتی میثمم بیاد خونه بارها رفتم جلوی آینه و مدل موهامو و رنگ رژمو عوض کردم.انصافا هم آرایشم خوب شده بودو با لباسام هماهنگی داشت.

میثمم زیاد منتظرم نذاشت و درست ساعت هفت بود و من داشتم بادمجونارو آماده میکردم که اومد خونه.

میخواستم غافلگیرش کنم.پشت در قایم شده بودم.تا این که اومد درو باز کرد و اومد تو...

تا منو دید خندید.گفت به به هر روز قشنگ تر و آراسته تر از دیروز...

با این که میدونستم داره شوخی میکنه اما برق نگاهش برای منی که میثممو میشناسم نادیده گرفتنی بود.

میدونستم که مدل لباسم و آرایش جدیدم کار خودشو کرده...

خلاصه میثمم نشست و منم براش چایی آوردم.گفت بیا بشین پیش من.رفتم نشستم پیشش.

داشت نگام میکرد.از همون نگاهای بادقتی که همیشه هول میشم.

گفت خوب مناسبت امشب چیه؟گفتم هیچی مگه باید مناسبت داشته باشه جز این که دوستت دارم و دوس دارم وقتی منو میبینی سرحال بشی...

خندید.بغلم کرد.گفت آوا تو زن ساده و صبوری هستی.دوستت دارم...سرمو گذاشتم رو سینش.گفتم توام مرد زحمت کشو  جذاب خودمی..منم دوستت دارم.

خلاصه شامو آماده کردم و ساعت هشت و نیم بودکه شام خوردیم.موقعی که داشتم میز شامو میچیدم میثمم نشسته بود روی مبل روبه روی آشپز خونه و منو نگاه میکرد.

با این که هول شده بودم اما خودمو زده بودم به اون راه و نشون میدادم بی توجهم!

خلاصه موقع شامم کلی حرف زدیم و خندیدم.بعد از شامم زود ظرفارو شستم و اومدم نشستم پیش میثم.

میثمم اون شب اسممو گذاشته بود سنجاب مشکی.چون سرتا پا مشکی پوشیده بودم.

گفت سنجاب مشکی بیا بشین اینجا ببینم حرف حسابت چیه انقدر دلبری میکنی؟

خندیدمو رفتم نشستم تو بغل میثم.یکمی نازم کرد.منم چشمامو بسته بودم.میثم میگفت نگاه کن عین بچه گربه ها وقتی نازش میکنی چشماشو میبنده...

منم خندیدم و گفتم میثم تو احیانا ازدواج کردی یا باغ وحش باز کردی؟دیگه کلی خندیدیم....

همون موقع هم داشتیم کوزی میدیدیم.من چقدر بعضی قسمتاش احساساتی میشم و سرمو میذارم رو شونه ی میثم....

خلاصه وقتی رفت تبلیغ یه هماغوشی قشنگ داشتیم که خیلی خیلی خوب بود...

بعدشم که رفتم چایی درست کنم بخوریم.همون موقع که چایی رو ریختم توی لیوان لیوان توی دستم شکست.

هم دستم سوخت و هم تکه های شکسته ی لیوان توی دستم شکست و رفت تو کف دستم.

میثمم میگفت باید همون لحظه لیوانو ول میکردی نه این که محکم تر بچسبیش.

خلاصه با بتادین زخمامو شستم و بعدشم چسب زخم.آخرم از حیر چایی خوردن گذشتیم و جا پهن کردیم که بخوابیم.

منم دستم خیلی میسوخت.میثمم هی نازم میکرد و میگفت اشکال نداره کار خدا بود.تو امروز از سر شب دل منو آب کردی این عقوبت الهی بود.منم میخندیدم.

خلاصه همونطور که میخواستم دوشنبه شب خوبی بود و چون خسته بودیم زود هم خوابیدیم.

نصفه های شب بود که دیدم میثمم داره وول میخوره.منم که خوابم سبکه سریع بیدار شدم که ببینم چی شده.

تاچشممو باز کردم دیدم میثمم دستش روصورتشه و داره از درد به خودش میپیچه...

گفتم میثم چرا بیدارم نکردی پس؟انقدر درد داشت که نمیتونست جواب بده طفلکی...

منم زود پاشدم و رفتم ژل دندون درد آوردم و زدیم رو دندونش.یکمی دردش بهتر شد و منم منتظر موندم که میثمم خوابش ببره و بعد خوابیدم.

صبح ساعت شش بود که چشمامو باز کردم که برم چایی درست کنم دیدم میثمم نشسته رو مبل.انگار حالش بد بود.گفتم میثمم خوبی؟گفت آره چایی نمیخوام.بخواب یک ربع به هفت بیدارم کن که حاضر شم برم سرکار.

منم دوباره چشمامو بستم و خوابیدم.اما چند دقیقه بعدش انگار کار خدا بود یهویی بیدار شدم.

دیدم میثمم گوشه ی مبل مچاله شده و داره میلرزه.لرز کرده بود و شدت لرز دندوناش محکم به هم میخورد.

طفلکی انقدر حالش بد بود که نمیتونست تکون بخوره و پتو برداره بندازه رو خودش.

منم سرسیع دو تا لحاف انداختم روش.خیلی ترسیده بودم.تاحالا میثممو اینجوری ندیده بودم.

نشسته بودم و دستش تو دستم بود.میلرزید.قلب منم.

حدود نیمس ساعتی اینجوری بود.من نمیدونستن چی کار کنم.فقط تند تند دعا میخوندم.

بعد از لرز هم یهویی تبش شروع شد و بدنش داغ داغ شد.

اونم روی بازوشو بوس کنم که یهویی لبم آتیش گرفت.اون لحظه بود که فهمیدم میثمم تب کرده.

زود رفتم دستمال خیس کردم و آوردم گذاشتم رو پیشونیش.

دستماله در عرض یک دقیقه داغ میشد و دوباره هی خیسش میکردم و میذاشتم رو پیشونیش.

خیلی حالش بد بود و همش ناله میکرد.از شدت تب چشمشم نمیتونست باز کنه.

خلاصه ساعت هشت صبح بود که منم رفتم به دایی جمشید زنگ زدم و گفتم دایی میثم تب ولرز کرده و نمیتونه بیاد سرکار.

گفت باشه اشکال نداره.اگه لاز شد ببرش دکتر.گفتم باشه.

خلاصه میثم که خوابش برده بود.منم رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم سوپ درست کردن.

یه سوپ ساده و رقیق درست کردم.سو جو با شیر.از نوع ساده ش.

سعت دوازده ی ظهر بود که میثمم بیدار شد.هنوز تب داشت.هرچی بهش اصرار میکردم بریم دکتر میگفت خودم خوب میشم.

خلاصه به زور یکمی از سوپه خورد و بعدشم یه قرصت تب بر.دوباره دراز کشید.

میثمم وقتی مریض میشه خیلی نازو مظلوم میشه.همش یه گوشه ی مبل جمع میشه و میخوابه.

تمام طول سه شنبه رو میثمم تب داشت.یعنی هی قطع میشد و دوباره تب میکرد.

منم تا شب هی باهاش کلنجار میرفتم که بریم دکتر میگفت نه شب بخوابم خودم خوب میشد.

خلاصه سه شنبه چند بار هم پاشویه ش کردم که خیلی توی پایین اومدن تبش موثر بود اما بعد دوباره تب میکرد.

خلاصه سه شنبه هم خوابیدیم.نصفه های شب میثمم هی وول میخورد.من که تا صبح خواب و بیدار بودم.

هی بیدار میشدم چند دقیقه دستمال میذاشتم رو سرش و یکمی که تبش قطه میشد میخوابیدم اما همه حواسم به میثم بود.

خودش فکر میکرد فردا صبح حالش خوب میشه و میتونه بره سرکار اما نشد

فردا هم ساعت هشت صبح شد و دیدم میثم داره همینجوری توی تب میسوزه.به دایی جمشید اس ام اس دادم که میثم حالش بدتر شده و امروزم نمیاد.گفت باشه حتما برین دکتر.

دیگه ساعت نه بود که میثم گفت آوا دیگه نمیتونم تحمل کنم به غلام زنگ بزن بیاد بریم دکتر.

خلاصه زنگ زدم به دوست میثم.خیلی مرد خوبیه.واقعا تو دوستای میثم قبولش دارم.

تا گفتم میثم حالش بدتر شده.گفت آماده باشین دارم میام.خلاصه خودم اماده شدم و کمک کردم میثمم لباس پوشید.

هیچی هم نمیتونست بخوره برای همین ضعف کرده بود حسابی.

از پله ها که میرفتیم پایین میثم میگفت خانومم دستمو بگیر خیلی سرم گیج میره...

خلاصه غلام رسید و میثمو نشوندم تو ماشین و رفتیم درمونگاه.

وقتی رفتیم تو اتاق دکتر تعجب کردم.دکتر یه پسر جوون و خوشتیپ بود که اصلا شبییه دکترا نبود.

میثمم خیلی از دکتره خوشش اومده بود و به نظرش اشنا میومد.

بعد فهمیدن که این دکتره همکلاسی میثم و غلام بوده توی دبیرستان.واییی خیلی جالب بود.

ولی پسره انگار خنگ بود.فکر کرده بود من خواهر میثمم.آخه ما چه شباهتی داریم خدا میدونه...

به میثم میگفت خواهرت خیلی نگرانه...میثمم گفت خواهرم نیست خانوممه.ووووی من کلی خجالت کشیدم.

میدونم مردا هم از این که توی همچین موقعیتی قرار بگیرن ناراحت میشن اما خوب...

خلاصه این که فشار میثمو گرفت و دیدیم که فشارش خیلی پایینه.گفت همین الان باید سرم بزنی.

خلاصه رفتیم توی اتاق تزریقات و یهویی یه خانوم پرستاره اومد که اول امپول عضلانی میثمو تزریق کنه.

میثمم که فکر نمیکرد یه زن بخواد براش آمپول بزنه خجالت میشید و خلاصه برنامه داشتیم.من و غلام هم میثمو سوژه کرده بودیم و هی میخندیدم.

خلاصه آمپولارو که زد نوبت سرم زدن شد که خود دکتره اومد گفت من سرم ایشون رو میزنم.

موقع سرم زدن که من از اتاق رفتم بیرون.اصلا دلشو نداشتم نگاه کنم...تو دلم یه جوری میشد...

خلاصه بعدش دکتره اومد گفت خانوم اگه میخواین میتونین برین تو اتاق.منم تشکر کردم.

آخه توی قسمت تزریقات اقایون معمولا نمیشد خانوما برن چون چند تا مرد دیگه هم بودن.

منم با این که خود دکتره گفته بود میتونی بری اما اولش نرفتم.

آخه غلام بالاسر میثم بودو داشتن دوتایی با هم حرف میزدن.ترجیج دادم مزاحمشون نشم.

خلاصه منم نشسته بودم رو صندلی پشت در و واسه خودم مردمو نگاه میکردم.

بعدشم به یه نتیجه ی جالب رسیدم و کلی برای خودم خندیدم!

این که اکثر زنایی که میومدن اونجا چه مریض...چه همراه مریض..چه دکتر و چه پرستار همه ابروهاشون رو پیشونیشون بود!

برای من خیلی عجیبه این موضوع که چرا بیشتر زنا دوس دارن دم ابروهاشون اونقدر بالا باشه که غیر طبیعی و مسخره به نظر بیاد؟؟؟

واقعا مد انقدر ارزش داره که آدم خودشو دست مایه ی خنده ی دیگران کنه؟

و با خودم فکر میکردم آیا اینها شوهراشون بهشون نمیگم که مدل ابروهاتون قشنگ نیست؟یا این که شوهراشون هم خوششون میاد؟

خلاصه این که این موشوع برای من جالب شده و تو درمونگاه هم از هر ده تازن نه تاشون ابروهاش دم تا روی پیشونیش میرسید.

تا این که یه خانوم دکتر اومد که دقیقا در مطبش اونجایی بود که من نشسته بودم...

خیلی ازش خوشم اومد.خیلی شیک و آراسته و مرتب بود و خیلی هم خوشگل و ناز.

به بالای مطبش نگاه کردم.روان پزشک بود.خیلی چهره ی آروم و دلنشینی داشت.

و همون لحظه دلم خواست منم دانشگاه برم و یه کاره ای بشم...یه زن موفق باشم...یه زنی که برای جامعه و خانوادش مفیده  وکارای دیگه هم جز اشپزی از دستش برنمیاد.

خیلی دوس دارم به مردم خدمت کنم.توی جامعه م منم یه گوشه ی کوچیک کار رو بگیرم و کار مردم رو راه بندازم..حالا هرجوری که شده.با هر شغل و پستی.

دیروز غرق تفکرات خودم بودم که غلام اومد صدام کرد میثم میگه توی اتاق خلوت شده بگو آوا بیاد توی اتاق.

منم رفتم تو اتاق روی یه تخت کنار میثم نشستم.حالش بهتر شده بود.خوشحال بودم.

دیروز فهمیدم که خیلی میمثمو دوس دارم و طاقت ندارم مریضی و ناراحتیشو ببینم.


دیروز فهمیدم میثم پاره ای از وجودمه که اگه کوچکترین بلایی سرش بیاد من میمیرم.

خلاصه این که دیروز تو اتاق کلی باهاش شوخی کردم و خندوندمش.

سرمش خیلی طول کشید.چون هم روی دور کند بود و هم سرمش خیلی بزرگ بود.

خلاصه تمام مدت که بالای سرش بودم دستش تو دستم بود.غلام هم هی شوخی میکرد میگفت میثم یه روز فکر میکردی تو زن بگیری؟


میثمم میگفت خداییش نه غلام.فکر نمیکردم یه روزی منم صاحب زن و زندگی بشم.

منم از حرفای میثم دلم آب میشد...

راستش منم هیچ وقت فکر نمیکردم همچین ازدواج عاشقانه ای داشته باشم...انقدر عاشق زندگی  وشوهرم باشم..

همیشه میترسیدم برم تو زندگی که همه چیزش برام عادیه...هیچ عشقی نیست و قلبم سوت و کوره.اما اینجوری نشد.

من به خاطر این عشق به خدا ممنونم.جبران همه ی کمبود های زندگیم رو کرد.خداجوووون ممنونم.

خلاصه دیروز ظهر بود که سرمش تموم شد و پرستارو صدا کردم که بیاد سرم میثم در بیاره.

بازم موقع در آوردن سرنگ نمیتونستم نگاه کنم.چشمامو بسته بودم.

بعدشم که کمش میثم کردم که کفشاشو بپوشه.اما چون دکمه ی شلوارش باز یود شلوارش داشت از پاش میوفتاد که لحظه ی آخر من گرفتم و همین باعث خنده ی پرستارای تو اتاق شد.

خلاصه برگشتیم تو ماشین.حال میثمم هم کلی بهتر شده بود.اصلا رنگ پوستش عوض شده بود.کلی خوشحال بودم.

بعدشم غلام مارو رسوند خونه.کلی ازش تشکر کردم.دستش درد نکنه خدایی.

سر راه هم پیاده شدم هم نون خریدم برای خونه و هم سوپر یکمی خرید کردم.آبمیوه و شیر و از این جور چیزا.

خلاصه وقتی رسیدیم خونه میثمم تونست یکمی غذا بخوره.براش عدسی گرم کردم خورد.بعدشم خوابید.

منم سر خودمو با نت و درس خوندن گرم کرده بودم.تا این که ساعت شش باباش زنگ زد به گوشی میثم که ما دم دریم درو باز کنین.

حالا آیفونمون هم خراب شده بود و دروباز نمیکرد.منم سرع مانتو پوشیدم دوییدم پایین.

درو باز کردم.بابای میثم با علیرضا اومدده بودن دیدن میثم.دستشون درد نکنه.کلی هم کمپوت و میوه و آب میوه آورده بودن.

خلاصه اومدنشون باعث شد میثمم روحیه بگیره.آدم وقتی مریضه از توجه عزیزاش خیلی خوشحال میشه...

تا ساعت هفت و نیم موندن.منم برای میثمم سوپ مرغ درست کرده بودم.ساعت هفت باید کپسول میخورد.

ساعت یک ربع به هفت بود که هم برای میثم و هم برای بابای میثم پوب آوردم.بابای میثم که خیلی خوشش اومد و میگفت خوشمزه شده.

اما میثم زیاد نخورد.خوب طفلکی میل نداشت.فقط به اصرار من چند قاشق خورد که بعدش کپسولشو بخوره.

باباش اینا که رفتم میثمم باز یکمی دراز کشید و تلویزیون دید منم درس خوندم.

بعدشم برای میثم کمپوت آوردم بخوره.میثمم هی میگفت توام بخور.میگفتم آخه من که مریض نیستم.میگفت خوب نباشی.مگه فقط مریضا کمپوت میخورن؟

موقع نماز که شد میثمم حالش بهتر شده و پاشدیم نمازمونو خوندیم.

ساعت نه هم من برای خودم سوپ گرم کردم بخورم.فکر نمیکردم میثمم بخواد.تا نشستم گفت پس من چی؟

گفتم میخوای توام عزیزم؟گفت آره.رفتم برای اونم گرم کردم و خوردیم.

ساعت نه هم کوزی گونی دیدیم و بعدش من جا انداختم که بخوابم.میثم گفت الان ؟گفتم خیلی خسته ام.

گفت راس میگی خانومم تو دو روزه همش بیدارش.ببخش خیلی اذییتت کردم.همش این دو شب بالاسرم بیدار بودی و بقیه شم تو آشپزخونه بودی.

گفتم نه عزیزم من که کاری نکردم.فقط خیلی نگرانت بودم وقتی حالت بود بود و تبت شدید بود.

گفت آره خانومم میدونم.هردفعه که چشمامو باز میکردم میدیدم داری با چشمای سنجابیت منو نگاه میکنی.کلی از تعبیرش خندیدم.

خلاصه آخر شبم که پفک نمکی بزرگو با هم خوردیم و بعدشم مسواک زدیم و خوابیدیم.

دیشبم چند دفعه نصفه شب بیدار شدم که ببینم میثمم تب نکرده باشه.

خداروشکر که حالش خوب بود و آروم و راحت خوابیده بود.

صبح ساعت شش بیدار شدم و چایی درست کردم.ساعت شش و ربع هم میثممو بیدار کردم.

گفت بیا یه دقیه بغلم بعد بیدار میشیم.یه چند دقیقه ای کنارش دراز کشیدم و بعدشم بلند شدیم که قبل از طلوع افتاب نماز بخونیم.

بعدشم صبحانه خوردیم و میثمم قرصشو باید ساعت هفت صبح میخورد.خورد و آماده شد رفت سرکار.

امروز صبح یکمی غمگین بودم..

آخه از سه شنبه قرار بود میثم منو ببره خونه ی مامانم.خوب خیلی دلم برای مامانم تنگ شده.


سه شنبه که مریض بود  و نشد چهارشنبه هم که نشد.فکر میکردم امروز میبره اما...

دیشب گفت که فردا صبح نمیبرمت.منم چون میثمم مریض بود نمیخواستم چیزی بگم که ناراحت بشه.برای همین سکوت کردم.

امروز صبح همش سردرد داشتم اما بازم چیزی نگفتم.

دلم میخواد با میثمم در این مورد حرف بزنم.اما نمیدونم چی و چه جوری بگم.....

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم بهتره چند ماه دیگه هم این وضعو تحمل کنم وقتی دانشگاه قبول بشم کم کم حساسیت میثم کمتر میشه...

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم میثم فکر میکنه من هیج جارو بلد نیستم و اگه تنهایی برم بیرون گم میشم!

اما اون نمیدونه اون موقع که با هم دوست بودیم وقتایی که میرفتم پیش بابام.

مثلا ساعت هشت نه شب که میشد موقع برگشتن بابام برام آژانس میگرفت و پولشم میداد به خودم.

اما من برای این که پول بیشتر برام بمونه با آژانس میرفتم دم مترو پیاده میشدم و با مترو میومدم کرج.

اون وقت ساعت یازده شب میرسیدم دم مترو ی کرج.

اون وقت خودم تنها برمیگشتم خونه.نه هول میشدم و نه از چیزی میترسیدم.

اما دیگه راستش الانو نمیدونم...نمیدونم بتونم همون آوای قبلی باشم یانه...

این روزا از این تنهایی محض خسته شدم...

گاهی وقتا پر از بغض میشم.پر از حرف و گلایه.دلم میخواد با میثمم دردودل کنم.بهش بگم که چقدر تنهام.بگم که چرا من هیچ کسو ندارم؟

راستش دیروز که رفته بودیم میثم سرم بزنه وقتی غلام و میثم داشتن با هم حرف میزدن ته دلم حسودیم شد.

من اون آوای شلوغ و اجتماعی!عجیبه که الان توی دنیای واقعی هیچ دوستی ندارم!واقعا هیچ کس!

اون موقع که مدرسه میرفتم خیلی دوست داشتم.زنگ تفریحا همه بچه ها میومدن جایی که من نشسته بودم.

هرجا که میرفتم دورم یه جلقه ی بزرگ تشکیل میشد.کجا رفت اون آوا؟چرا انقدر تنهام؟

منی که نه بدخلاقم...نه مغرور...و نه غیر اجتماعی...

خوب این روزا خودم دور خودم یه حصار کشیدم و خواستم از همه دور باشم.

اما نتیجه ی این دور بودن دو وجه داشت.یکی ارامشی که به دست آوردم.و یکی تنهایی که دیگه الان بهش آرامش نمیده...

شاید یکمی سربسته در موردش با میثم حرف بزنم.میثم شوهرمه...نزدیک ترین کسم الان.کسی که دوسش دارم...میخوام بدونه که تو دلم چه خبره....

از یه طرف دوس دارم میثم از مکنونات قلبیم با خبر باشه و از یه طرف نمیتونم.خدایا آخه این چه خلاقیه دارم من؟؟؟؟

فکر میکنم همین اخلاقم یکی از پررنگ ترین نقطه ضعفام باشه.

امروز خیلی کار دارم اما همینطور نشستم و دارم مینویسم...باید برم به کارای خونه برسم.

این دو روز همه ی وقتم در اختیار میثم بود خونه یکمی به هم ریخته شده.خودمم همینطور.

برم اول یکمی جمع  و جور کنم و بعدش برم حموم.برای شام هم باقالی پلو با ماهیچه درست میکنم که برای میثمم قوت داشته باشه.

این چرک خشک کنا بدنشو ضعیف میکنه.باید این چند روز حسابی بهش برسم و مواظبش باشم.

فردا شب هم که میریم خونه ی میثم اینا.همچنان دلتنگ مامانم هستم.کاش امروز میثم برده بودتم اونجا.حیف.

میثمم دوستت دارم عزیزم.با تمام این اخلاقای خاصت بازم دوستت دارم.

گاهی وقتا خیلی درکت میکنم میثم.سخت گیریاتو نیست به خودم!ترستو!برای همینه که زیاد از دستت ناراحت نمیشم.یا اگه هم بشم زود گذرو موقتیه.

خوب من دیگه برم که هزار تا کار دارم...وقتی این پست طولانی رو نوشتن کلی سبک شدم.انگار واقعا خیلی حرف داشتم امروز.

دوستان ببخشید که امروز دیر آپ شدم.و خیلی خیلی هم ممنون در مورد دعاها و همدلی هاتون.

دوستان خواهش میکنم رمز ادامه ی مطلب رو درخواست نکنین.من خودم به بعضی از دوستان میدم.

 
 
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393سـاعت 15:52 نويسنده آوا| |

دوستان میثمم مریض شده...از 5 صبح تاحالا داره توی تب میسوزه..

الان چند دقیقه س که خوابش برده.حالم خوب نیست...خیلی نگرانم.تاحالا میثمم اینجوری به این شدت مریض نشده بود.

از پنج صبح هرکاری از دستم بر اومده کرده اما تبش پایین نیومده...

الانم براش سوپ درست کردم.وقتی بیدار شه میدم بخوره..دوستان لطفا دعا کنین.به دعاهاتون شدیدا احتیاج دارم...

امروز آپ نمیکنم..


بعدا نوشت:دوستان میثمم بیدار شد.حالشم بهتره.تبش قطع شده و سوپ هم خورد.مرسی از همدردی و دعاهاتون.



چهارشنبه نوشت:

دوستان امروز صبح حال میثمم بدتر شد.تبش شدید تر شده بود و نتونست بره سرکار.

منم که قرار بود برم خونه ی مامانم منتفی شد.زنگ زدیم دوست میثم غلام اومد دنبالمون رفتیم دکتر.

دکتر گفت که فشار میثمم خیلی پایینه و براش سرم نوشت.بعدشم برگشتیم خونه.

دوشبه که خوب نخوابیدم.خیلی خسته ام...

میثمم که خونه ست.نشد آپ کنم.ببخشید که منتظر گذاشتمتون.

دارم سوپ درست میکنم...

بچه ها دعا کنین میثم فردا منو ببره خونه ی مامانم.تا الان که میگه نه نمیبرمت...

خیلی دلم میخواد برم.دلم تنگ شده براش.تنهام...خلی تنهام...

این تنهایی شده مثل یه نقطه ی سیاه توی دلم...خدایا منو ببین...خدایا تنهام...

میثمم زود خوب شو عزیزم.طاقت دیدن مریضی و بیحالیتو ندارم.طاقت تب کردنتو...طاقت سرگیجه و دردتو ندارم...

هرچند دلمو میشکنی...هرچند گاهی وقتا احساس اسیری دارم که عاشقه!

اما خوب چه کنم...با عشق اسارتم قشنگه...همه ی وجودم مال تو...چی بگم دیگه....!!!!!!

تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393سـاعت 12:41 نويسنده آوا|

امروز هم یه روز خوب خداست..نشستم پای کامپیوتر...شکلات میخورم و مینویسم.

خداروشکر که این روزا داره همه چیز آروم میگذره.همونجوری که من میخوام.همون آرامشی که همیشه توی زندگیم دنبالش بودم....

یکی از دوستام بهم گفت انگار از وقتی ازدواج کردم خیلی آروم تر شدم...این حرفش خیلی به فکرم انداخت...

آخ چه روزایی بود...چه روزای پر از استرسی...شبا با تلخی میخوابیدم و صبحا وقتی چشمامو باز میکردم مطمئن بودم که یه روز پز از استرس دیگه شروع شده..

توی مدرسه نا آروم بودم و توی خونه نا آروم تر.فقط وقتی یکمی آروم میشدم که میرفتم پیش میثمم.اونم فقط برای چند ساعت بود.

تا ازش جدا میشدم دوباره استرسم شروع میشد...

اون روزای خیلی خدارو صدا کردم.ازش یه زندگی اروم خواستم بعد از هیفده سال زندگی پر از تنش.

و حالا امروز اون زندگی رو که آرزو میکردم دارم.کنار مردی که عشقمه...کنار مردی که خنده هاش دنیامه و یه ذره اخمش مساوی با تلاطم دنیام.

مردی که وقتی دستامو میگیره تمام وجودم گرم میشه...وقتی نگاه میکنه درست مثل روز اول دستپاچه میشم و وقتی صدام میکنه فکر میکنم اسمم قشنگ ترین اسم دنیاست.

مخصوصا تازگیا که یاد گرفته اسممو یه جور خاص صدا میکنه که دلم آب میشه براش.

دیروز داشتم تلفنی با دختر خاله ام حرف میزدم.یهویییی میثم صدام کرد آواااااااااااااااااااااااا.یه جور بامزه ای آ رو کش میده.

دختر خاله م از اون ور میگه این میثمه داره صدات میکنه؟میگم آره پسرمه!کلی خندیدیم.

بعد اومدم تو اتاق میگم جانم چی کارم داشتی؟میگه هیچی گفتم بشینی پیشم.خوب من الان به این پسر چی بگم آخه؟؟

دیروز روز خوبی بود در کل.بعد از ظهر شده بود و من هنوز نمیدونستم میخوام شام چی درست کنم.

تا این که مامانم زنگ زد و پیشنهاد داد که ته چین درست کنم.منم فوری قبول کردم و دست به کار شدم.

تا قبل از این که میثمم برسه خونه من همه چیزو آماده کرده بودم فقط مونده بود که بذارمش توی فر.

میثمم ساعت هفت اومد خونه.تا درو بازکردم و اومد تو گفت به به سنجاب خانووم چند وقته به طور ویژه به خودت مبرسی؟چه خبر شده؟

گفتم خبری نیست جز این که یه شوهر خوشتیپ دارم...

گفت ای بابا یه شوهر خسته داری که امروز از تهران تا اینجا تو ماشین داییش اینا خواب بوده.بغلش کردم و کمکش کردم لباساشو عوض کنه...

بعدشم میثمم اومد تو اتاق نشست پای کامپیوتر یکمی بازی کنه منم براش چایی آوردم و نشستم پیشش.

موقع اذان رفتیم نماز خوندیمو  بعدشم من میثمو صدا کردم که فر رو روشن کنه.

ساعت حدود هشت و نیم بود که شام آماده بود.

همیشه وقتی ته چین درست میکنه استرس دارم که درست و حسابی برگرده توی ظرف.که دیشب خوب شده بود خیلی.

شامو خوردیم و منم زودی ظرفارو شستم.یکمی هم تلویزیون دیدیم.بعدشم که فیلم سلطان قلب ها شروع شد و نشستیم ببینیم.

منم رفتم روی مبل پیش میثمم  و سرمو گذاشتم رو شونش.تمام مدت با موهام بازی میکرد و منم به جای فیلم دیدن به میثم فکر میکردم.

که یه جا میثم یهویی یه سوال در مورد فیلم پرسید.منم که کلا حواسم نبود.گفتم نمیدونم.من حواسم پیش تو بود...بعدشم کلی خندیدیم.

ساعت حدود یازده شب بود که دیگه دیدم میثمم خوابش کرده رفتم جامونو آوردم پهن کردم که بخوابیم.

دیشب هوا خیلی سرد بود همش نصفه شب بیدار میشدم و حواسم به میثم بود که پتو از روش نره کنار که یخ کنه.

آخه انقدر تنبله که اگه پتو از روش کنار بره تا خودش صبح یخ میکنه اما بلند نمیشه پتو رو بکشه روی خودش.

امروز صبح ساعت شش بود که بیدار شدم.تا بلند شدم که برم آشپزخونه از سرما یخ زدم.

آب جوش گذاشتم برای چایی و زود رفتم پکیجو روشن کردم و خودمم لباس گرم پوشیدم و برای میثمم لباس گذاشتم روی شوفاژ که گرم بشه و تا بیدار شد بپوشه.

ساعت شش و ربع بود که میثممو بیدارش کردم.سرشو گذاشت رو پامو گفت آوایییی پنج دقیقه دیگه...

وقتی اینجوری میکنه دلم آب میشه...به این فکر میکنم که یه روزی رفتم بالا سر پسرمون که بیدارش کنم بره مدرسه اون وقت خودشو لوس میکنه و میگه مامانی پنج دقیقه دیگه...

میثم همیشه با جردت میگه منو تو یه پسر خواهیم داشت بور و سفید با چشمای روشن درست شبیهه تو.

اما من همیشه میگم یه پسر میخوام درست شبییه میثم سبزه و مشکی.با همین شیطنتا.

خدایا خواهش میکنم بهم یه پسر بده درست شبیهه باباش...یه پسر که مثل میثم عاشقش بشم اما مادرانه.

خلاصه این که ساعت شش و نیم بود انقدر میمثمو صدا کردم بیدار شد.بعد از نماز صبحانه خوردیم و میثمم حاضر شد که بره سرکار.

این چند روزه هنووز عادت ندارم به رفتنش.وقتی میخواد بره سرکار یهویی دلم میگیره.یه جوری میشم.

موقع رفتن چند باربهش گفتم که مواظب خودش باشه و با دقت رانندگی کنه.

دم رفتن گفتم میثم برای شب سه تا نون بگیر.گفت چرا؟گفتم میخوام کشک بادمجون درست کنم.گفت آخجووون چه خوب.

امروز صبح ساعت هشت و نیم بود که میثمم با گوشی داییش زنگ زد بهم.جواب دادم گفتم جانم چی شده>؟

گفت آوایی گوشیم خاموش شده شارژش تموم شده زنگ زدم بگم کار داشتی زنگ بزن کارگاه یا به گوشی دایی جمشید.گفتم باشه.

راستش من چند وقته یه تغییراتی دارم توی میثم میبینم..حتی توی نوشته هاش که هرشب توی دفترش مینویسه!

خودش بهم اجازه بده که بخونم نوشته هاشو.منم میخونم و تغییرات روحیشو متوجه میشم...

امروز یه چیزی نوشته بود که خیلی دلمو لرزوند...یه چیزی که حتی دلم نمیخواد اینجا هم بنویسم.

اما دل نرم و زنونه ی منو بدجوری لرزوند.دلم میخواد زودتر شب بشه و میثمم بیاد خونه.دلم میخواد یه جوری غیر مستقیم بهش بگم که منظورم رو فهمیدم.بگم که قدرشو میدونم.بگم که میفهمم تغییر کرده...

امروز اصلا میخوام با یه تیپ جدید میثممو غافلگیر کنم.نمیدونم چرا ولی این فکر افتاده تو سرم که امشب ساپورت بپوشم با یه تاپ مشکی و سایه ی دودی.

میثمم فهمیده این روزام حالم حال عجیبه...ذوق دارم برای زندگیمون...همه چیز به نظرم قشنگ میاد.خدایا مواظب زندگیمون باش...خواهش میکنم.

خیلی کار دارم باید هم بادمجونارو سرخ کنم و هم حموم برم و هم یکمی خونه رو مرتب کنم و هم درس بخونم.

خوب پس من دیگه کم کم برم به کارام برسم.دوس دارم وقتی میثمم میرسه خونه همه چیز خوب و مرتب باشه.

اگه خدا بخواد امشب یه شب قشنگ و رویایی میشه برامون...

میثمم دوستت دارم.از وقتی این ورق از دفترتو خوندم هزاربرابر بیشتر هم دوستت دارم.راستش اصلا تو دلم یه جوری شده...

اون موضوع همیشه یه نقطه ی سیاه بود توی دلم...اما انگار تو با این دو خط نوشته ت پاکن برداشتی و پاکش کردی برای همیشه.برای همیشه.

امشب به میثمم میگم که برای چهارشنبه منو ببره خونه ی مامانم.خیلی دلم تنگ شده.خدا کنه که قبول کنه.

خوب من دیگه برم...یکمی آهنگ گوش کنم و به کارام برسم...

میثمم دوستت دارم مرد محکم من...تکیه گاه امنم تا ابد عاشقت میمونم و میدونم که هرروز بیشتر از دیروز دلبسته ت خواهم شد...

تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393سـاعت 15:36 نويسنده آوا| |

امروز یه روز فوق العاده آروم و رمانتیک رو شروع کردم...خداروشکر.گاهی وقتا از این که همه چیز آرومه و غرق آرامش لبریز از شادی میشم...

اون وقته که دعا میکنم زندگی همه همینطور باشه...

دیروز روز خوبی بود.این روزا روزای بهتریه نسبت به قبل.دیروز اولین روزی بود که بعد از تعطیلات میثمم رفت سرکار.

اگه بگم دلم براش تنگ نشد دروغ گفتم...همش به مبل نگاه میکردم و جای خالیشو حس میکردم واقعا.

دیروز خونه خیلی به هم ریخته و شلوغ بود.دلم میخواست قبل از اومون میثمم یه سروسامونی بهش بدم.دوس داشتم وقتی میثمم خسته از سرکار برمیگرده همه چیز برای آرامشش مهیا باشه.

دیروز صبح بعد از این که آپ کردم رفتم خوابیدم.چون واقعا خسته بودم و خوابم میومد.

موقع خواب همش به میثم فکر میکردم که کلا دیشبشو نخوابیده.فکر میکردم الان تو چه حال و وضعیه...

از خدا خواستم که مواظبش باشه...که بخیر بگذره و سالم و سلامت برسه خونه.مخصوصا این که با اون خواب آلودگی باید از تهران تا کرج هم رانندگی میکرد.خیلی دلشوره داشتم.

دیروز بعد از ظهر شروع کردم تمیز کردن خونه.ظرفامو توی وایتکس شستم.جارو کشیدم.طی کشیدم.گردگیری کردم.دستشویی و حموم رو شستم.

در آخر خونه از تمیزی برق میزد و من کلی از کارم راضی بودم.

بعدشم که خودم حموم کردم و لباسای جدید پوشیدمو نشستم به درس خوندن.

دیروز یه شلوار گشاد قرمز پوشیده بودم با یه تاپ گلبهی که میثمم ندیده بود.

از فکر این که میثمم میاد و خونه رو تمیز میبینه و منو مرتب تو دلم پر از شوق شده بود.

برای شامم خورشت قیمه درست کردم که میدونم میثمم دوست داره.

ساعت حدود هفت بود که میثم زنگ زد به گوشیم.میخواست بپرسه برای خونه چی لازم دارم بگیره.منم گفتم یه نون و یه دوغ.

گفت پس من نزدیک خونه ام چند دقیقه دیگه میرسم.گفتم باشه.منتظرش بودم.وقتی زنگ درو زد درو باز کردم و خودمم وایستادم تا بیاد بالا.

الهی قربونش برم وقتی رسید قشنگ خستگی رو توی صورتش حس میکردم.انگار که چشماشو به زور باز نگه داشته باشه.

خلاصه اومد تو و خریدارو از دستش گرفتم و کمکش کردم لباساشو عوض کنه.

با تمام خستگی بغلم کرد و گفت به به  ببین خانومم چه لباسای نازی پوشیده.ببین سنجابم چقدر ناز شده.سنجاب قرمز شده!خندیدم و رفتم براش چایی بیارم.

چایی رو که آوردم میخواستم برم سیب زمینیای قیمه رو سرخ کنم که گفت بیا بشین پیشم.

نشستم پیشش.خوابش میومد.چاییشو که خورد بالشتک مبلو گذاشتم زیر سرش که یکمی بخوابه تا شام حاضر بشه.

بعدش رفتم چادر سرم کردم که نماز بخونم.چون آرایش داشتم و چادرم سفید و صورتی بود نمیدونم چرا ولی خیلی قشنگ شده بود..

میثم یه لحظه چشماشو باز کرد هنوز نمازمو شروع نکرده بودم که میثم مسخره بازی در آورد و گفت من کجام...خونه ام یا تو بهشت...این خانومه کیه....سنجاب منه یا حوری بهشتی...

منم کلی از دستش خندیدم و گفتم نمیذارم تو بهشتم دست حوری بهشتی به تو برسه.اونجا هم من هستم...

بعدشم دوباره میثمم خوابید و منم رفتم شامو آماده کردم و سالادم درست کردم و میزو چیدم و میثمو بیدار کردم.

تا میثم بیدار شد گفت خانومم ببخشید امروز اذیتت کردم.گفتم وا چه اذیتی میثم؟گفت همش خوابم آخه.

گفتم خوب قربونت برم معلومه که خسته ای.این که اذیت نیست.شامتو بخور و دوباره بخواب.

دیشب میثمم کلی از قیمه م تعریف کرد و گفت خوشرنگ و خوشمزه شده.

بعد از شامم دوباره یکمی روی مبل دراز کشید و منم تند تند ظرفارو شستمو یه ظرف میوه هم پوست کندم و اومدم اول جامونو جلوی تلویزیون پهن کردم.

بعدشم دست میثمو گرفتم آوردم توی جاش خوابوندم.ساعت نه شده بود.میخواستیم کوزی گونی ببینیم.

خلاصه میثمم که دراز کشیده بود و منم نشسته بودم پیشش و هم خودم میوه میخوردم و هم تو دهن میثمم میذاشتم.

کوزی هم که تموم شد پتو رو کشیدم رو میثمم که بخوابه.موقع خواب گفت حیف که خیلی خوابم میاد وگرنه...خندیدم.بوسش کردم...خیلی زود خوابید.

منم خسته بودم.یکمی این کانال اون کانال کردم و خودمم ساعت ده و نیم بود که خوابیدم.

دیشب خیلی خوب خوابیدم.نصفه شب بود که یهویی چشمم باز شد.با خودم گفتم کاش الان ساعت دو و سه بازه و من بتونم بازم بخوابم.

اما همین که گوشیمو نگاه کردم دیدم دقیقا پنج دقیقه مونده به شش.من خودم برای ساعت شش ساعت گذاشته بودم.

دیگه بلند شدم و رفتم چایی درست کردم و اومدم یکم دیگه کنار میثم دراز کشیدم.ساعت شش و ربع بود که بیدارش کردم.

چقدر دوست دارم وقتایی رو که وقتی میثممو صدا میکنم با خوش اخلاقی از خواب بیدار میشه.

الهی قربونش برم مثل پسر بچه ها لوسه.سریع میچرخه و روی شکمش میخوابه که من پشتشو براش بمالم.

یه چند دقیقه ای پشتشو مالیدم.هی بهش میگفتم بیدار شو.میگفت خانومی نمیدونی چقدر مزه میده بذار چند دقیقه دراز بکشم...

آخر سرم وقتی دید حریف من نمیشه گولم زد و گفت اصلا توام بیام پیش من بخواب.میدونه که وقتی دستشو برام باز میکنه نمیتونم نرم تو بغلش.

خلاصه منم خوابیدم رو دستش و انقدر وول خوردم که میثم گفت آوا میدونی شبیهه چی شدی؟

گفتم شبیهه چی شدم؟گفت شبیهه این بچه گربه بامزه ها هستن که حسابی خوب بخوابیدن و سرحالن و دلشون میخواد بازی کنن!

کلی از تعبیرش خندیدم.گفتم بالاخره سنجابم یا گربه؟گفت همه چیز منی...

خلاصه امروز به خاطر این که میثمم حسابی خوابالو بود جامونو جمع نکردم و صبحونه رو توی رخت خواب خوردیم که خیلی هم مزه داد.تجریه ی خوبی بود.

توی یه سینی بزرگ همه چیزو چیده بودم و سینی رو دوتایی گذاشتیم رو پامونو صبحونه خوردیم.

ساعت هفت و ربع بود که میثمم دیگه بلند شد آماده بشه بره منم تا میثم آماده بشه خونه رو جمع و جور کردم.

میثمم که رفت منم اومدم نت و بعدشم رفتم خوابیدم تا ظهر.

امروز خداروشکر خونه مرتبه و کار خاصی ندارم.فقط میخوام طبق برنامه م یکمی درس بخونم که از برنامه ریزیم عقب نیوفتم.

برای شامم هنوز تصمیم جدی نگرفتم.نمیدونم چی درست کنم...

خدایا مرسی که مواظب میثمم هستی.من اینو میدونم..خدایا ممنونم.

دیروز میثم میگفت موقع برگشتن رانندگی انقدر خوابش میومده که اصلا نمیدونه چه طور تا خونه رسیده...

میگفت همش کار خدا بوده که تصادف نکرده.خدایا مواظبش باش...خواهش میکنم خدایا...

این روزا حالم خوبه.مشکل جدی به لطف خدا وجود نداره.میثمم که دیروز دوباره ترکشو شروع کرده.

امشب به میثمم میگم که تو این هفته یه روز منو ببره خونه ی مامانم.آخه مامان بزرگ و باباجونم اونجان و هی میگن چرا نمیای.

حالا امشب به میثم بگم ببینم برای کی میبرتم...

هوای خونه خیلی گرم شده.برم پنجره رو باز کنم...عاشق این هوای بهاریم...وقتی باد میاد انگار یه دستی پوست آدمو نوازش میکنه...

تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393سـاعت 14:52 نويسنده آوا| |

سلام من برگشتم...من هستم.من میتونم دوباره بنویسم...دوباره مثل گذشته...از غم ها و شادیام...از خنده و گریه هام..

از زندگی که با عشق شروع شده...از زندگی که ثانیه هاش با عشق میگذره...

امروز صبح با این که از دیشب فقط دو ساعت خوابیدم که حالا مینویسم جریان چیه اما وقتی میثمم رفت سرکار من ذوق اومدم نشستم پای کامپیوترم...

سال نود و سه شروع شده و تعطیلات تموم.من راستش از تموم شدن تعطیلات احساس بینهایت خوبی دارم...

خیلی حرف دارم.انگار دلم میخواد تمام این شونزده روزی که نمیتونستم روزانه هامو بنویسم رو تعریف کنم.

از امروز خیلی برنامه ها دارم که امیدوارم بتونم عمیلش کنم....خدایا کمکم کن.

دوباره انقدر حرف دارم که گیج شدم و نمیدونم از کجا شروع کنم...

الان رفتم سوییشرت میثمو پوشیدم.یکمی سردم شده.بوی عظرش پیچیده تو دماغم...سرمست میشم از حس بودنش...

خوب راستش توی این شونزه روز عید خیلی به هم عادت کردیم.امروز وقتی میخواست بره سرکار دلم یه جوری شده بود...نمیدونم...یه جور خاص..

این شونزده روز رو بیشتر کنار هم گذروندیم.به قول مامانم که میگه مشخصه که میثمم خیلی بهت عادت کرده.

آخه روز سیزده به در که رفته بودم خونه ی مامانم میثم هی زنگ میزد و میگفت کی بیام دنبالت...

خوب از موقع سال تحویل بگم.با تمام این که فکر میکرم شیرینیش کمتر از وقتی باشه که توی خونه ی خودمونیم اما اینجوری نبود.

امسال سال تحویل کنار مادرشوهر و پدرشوهرم تجربه ی خوبی بود برام.خوشحالم که رفتم.خوشحالم که عیدم با خوشحال کردن مادرپدر عشقم شروع شد.

موقع تحویل سال چشمم به میثمم بود و زیر لب دعا میکردم...موقعی که اعلام کردن سال تحویل شد اشک تو چشمام حلقه زده بود..

امسال دومین سال عیدی بود که کنار عشقم گذروندم...به عنوان همسرش...همسفرش...

بعدشم که مامان میثم بهمون از لای قرآن عیدی داد.امسال اولین عیدی رو از مامان میثم گرفتم.

وشب هم موقع خونه رفتن میثمم برام عیدی خریدداشتیم میرفتیم خونه که دیدیم یه مغازه بازه.میثم گفت میخوای الان اون لباس خوابی رو که قول داده بودم رو بگیرم برات؟

خندیدم.پیاده شدیم.من اول رفتم توی مغازه و بعدش به خانوم فروشنده گفتم میشه شوهرم بیاد انتخاب کنه.گفت باشه.

خلاصه میثمم هم اومد و یه لباس خواب قرمز ناز که خیلی دوسش دارم خریدیم.

روز اول عید که جمعه باشه شام رفتیم خونه ی دایی جمشید اینا.خونه ی داییای میثم همیشه به من خوش میگذره.

همیشه سعی میکنم بهترین رفتارمو نشون بدم...وقتی دایی جمشید رو میبینم یاد اون روز توی دادگاه میوفتم....

روزی که به دستام دستنبد بود و از شدت کشیده شدن دور مچم قرمز شده بود.

دایی جمشید نشسته بود رو به روم.میگفت تو نمیتونی با این پسر زندگی کنی.میگفت خانواده هامون به هم نمیخورن.

اما من یادمه سرمو انداختم پایین.بغض کرده بودم.گفتم دایی به من فرصت بدین.من دوسش دارم.تمام سعیمو میکنم که خوشبختش کنم...

اوووم یادش بخیر اون روز.روزی که با تمام تلخیش امروز برام شیرین جلوه میکنه.

روز دوم فروردین یعنی شبش به میثم گفتم منو ببره خونه ی مامانم که برم عیددیدنی.

راستش ته دلم خداخدا میکردم که میثمم بیاد بالا و با مامانم آشتی کنه و قضیه ختم بخیر بشه اما نشد.خوب حتما حکمتی بوده.حتما صلاح نبوده...

راستش وقتی رفتم خونه ی مامانم مامانم هم انتظار داشت منو با میثم ببینه.توی دلم کلی شرمنده ی روی ماهش شدم.

اما راستش دلم میخواد روزی میثمم با مامانم آشتی کنه که واقعا از ته دلش بخواد.نمیخوام به خاطر من و به خاطر معذورات...

اما دیشب میثم میگفت آوا دلم برای مامانت تنگ شده.سکوت کردم.این نشونه ی خوبیه.اما تا وقتی خودش نگه که میخوام برم دیدن مامانت من هیچی نخواهم گفت.

خوب بگذریم.ذور دوم فروردین هم رفتم دیدن مامانم و یکی دوساعت بعدش میثمم اومد دنبالم و برگشتیم خونه.

روز سوم عید بود که ترک میثمم خراب شد و چشمای من برای ساعت ها بارونی...

برای عید خیلی برنامه ها داشتیم.چی فکر میکردیم چی شد...

حالا که گذشته.نمیخوام آیه یاس بخونم چون قول دادم که آپم غمگین نباشه.سر قولمم هستم.به خدا هستم.

اما روز سوم عید برام روز تلخی بود.روزی که برباد رفتن آرزوهامو دیدم و دوباره روز از نو روزی از نو.

روز پنجم عید شام رفتیم خونه ی دایی هانی اینا.اونجا هم خوش گذشت.

هرچند زندایی میثم احساس میکنم که زیاد از من خوشش نمیاد اما با این حال خوب بود.بعد از شامم من ظرفارو شستم و مینا خشک کرد.

هرزچند گاهی نگاهای مهربون میثم که بهم مینداخت دلمو گرم میکرد...

خوب راستش این عید نکته های مثبت هم زیاد داشت.و این که بالاخره با بابام آشتی کردم.خوشحالم خیلی زیاد...

و من باز هم فهمیدم هرچقدرم خودمو بی نیاز از محبت پدر نشون بدم بازم تشنه ی محبتشم...بازم احتیاج دارم که دخترم صدام کنه...که بغلم کنه...که بدونم هست...

راستش هفتم فروردین بود که میثم گفت آوایی اگه دوس داری با بابات آشتی کنی بیا بریم دیدنش.

راستش از حرفش تعجب کردم.انتظار نداشتم خود میثم پیشنهادشو بده اما داد.میثمم ازت ممنونم...ممنونم...

گفتم میثمم هرچی تو صلاح میدونی.گفت پس برای فردا عصری هماهنگ کن بریم.منم زنگ زدم به عمه م و باهاش هماهنگ کردم برای جمعه شب ساعت شش.

توی راه تهران رفتن اون روز کلی استرس داشتم..میترسیدم که برخورد بابام بد باشه یا بی محلی کنه و ...

اما خداروشکر که اینجوری نشد.قهر بیخود ما هم توی عید پایان یافت.

وقتی رسیدیم خونه ی آقاجون اینا عمه م اونجا بود.درو اون باز کرد.دستام یخ کرده بود و داشتم میلرزیدم.

بابام خونه نبود رفته بود جوجه کباب بگیره برای شام!وایی که که وقتی اینو شنیدم چقدر ذوق کردم...خوب این یعنی آشتی.

و این که پدربزرگمو دیدم.چقدر دلم گرفت.همون موقع دوییدم توی دستشویی و یه دل سیر گریه کردم.

دیگه ازش چیزی نمونده.نه میتونه صبحت کنه...نه میتونه بشینه...نه میتونه غذا بخوره....

وقتی نشستم کنارش دستشو گرفتم تو دستم.گفتم آقاجون منم آوا.اومدم دیدنت.چشماش پر از مهربونی بود...بوسش کردم...

میثم هم آقاجونو خیلی دوس داره.آقاجون هم میثمو.خداروشکر.

همون لحظه براش از ته دلم دع کردم.برای آمرزش گناهاش...برای این که مورد لطف و رحمت خدا قرار بگیره.

بعدش که بابام اومد خودم دروباز کردم.سلام علیک کردیم و روبوسی و تبریک عید.بابام هم خوب برخورد کرد و گفت که رفته بود شام بگیره.

ما که قصد نداشتیم شام بمونیم اما موندیم.میثم و بابام توی بالکن بساط منقل رو روبه راه کردن و من و عمه م هم سالاد درست کردیم و برنج پختیم.

تا ساعت دوازده شب تهران بودیم و بعدش برگشتیم.

نه فروردین یعنی درست فردای شبی که خونه ی بابام بودن مهمون داشتم.خانواده ی دایی هانی اینا و دایی جمشید اینا و میثم اینا و این یعنی اوج فاجعه.برای منی که هنوز گردوندن مهمونی رو بلد نیستم.

توی راه برگشت از تهران بودیم که میثم پیشنهاد داد که بریم دنبال مینا که بیاد برای فرداش که مهمون دارم از صبح کمکم باشه.منم قبول کردم.

آخر شب بود که رفتیم دنبال مینا.که علیرضا هم باهامون اومد و این بازم یعنی اوج فاجعه.ترجیح میدادم خونه خلوت تر باشه که بتونم کارامو راست و ریس کنم.

اون شب خوابیدیم و شنبه ساعت ده صبح از خواب بیدار شدیم.

من بودم و یه خونه ی به هم ریخته و کثیف.کلی مهمون که ساعت هشفت شب از راه میرسیدن و البته بی تجربگی من.

اون روز خیلی روز سختی بود برام.دور خودم میچرخیدم و به زور بغضمو فرو میدادم.

بماند که اون روز همه ی کارارو خودم کردم.از جارو کشیدن تا گردگیری و شستن دستشویی و مرتب کردن خونه و شستن و چیدن میوه و چیدن شیرینیو  آجیل....

مینا هم که تمام مدت با علیرضا پای کامپیوتر بودن.من بودم که گریه م گرفته بود و هول شده بود.دست و پاهام میلرزید و شدیدا عصبی شده بودم.

قرار بود برای شام زیرشک پلو درست کنم و سالاد ماکارانی.

راستش داییای میثم از مرغای من خیلی خوششون میاد و این که جور نمایش بود که من و میثم نشون بدیم که دستپخت من از زن داییا بهتره!!

و وقتی تمام کااری خونه رو خودم انجام دادم و ترجیح میدادم که مرغامو به روش همیشگی و با حوصله درست کنم مینا اومد وآشپز دوتا شد و ...

دیگه فکر میکنم میدونین چی شد....

سالاد ماکارونی نپخته و خام و بی مزه.که هیچ کس نتونست بخورتش!و مرغ هم اون چیزی که من میخواستم در نیومد و من کلی شرمنده شدم....

مامان میثم ساعت چهار بود که اومد خونه مون.طفلکی وقتی دید که من انقدر هول شدم  وحالم بده هی میگفت تو دیگه بشین یه چیزی بخور.منم که هیچی از گلوم پایین نمیرفت...

و این که مامان میثم بزرگترین لطف رو در حق من کردو برنج رو خودش درست کرد.

چون من اضلا نمیتونستم برای اون همه آدم برنج درست کنم.یعنی بلد نبودم اصلا.و من چقدر ممنونش شدم.

برای پیش غذا هم مامان میثم یه قابلمه آش جو درست کرده بود که بینهایت خوشمزه شده بود و همون آبرومو خرید.

ساعت هفت بود که حاضر شدم.یعنی مینا که دید انقدر حالم بده کمکم کرد لباس انتخاب کنم.

یه دامن مشکی با یه بلوز قرمز چین چینی که بابای میثم میگفت خیلی بهت میاد و با نمک شدی.مینا هم آرایشم کرد و آخر سر هم به انتخاب میثم یه روسری خوشرنگ.

همه چیز تکیمل بود.مثلا من یادم رفته بود که چایی دم کنم و وقتی فهمیدم مامان میثم این کارو انجام داده چقدر ممنونش شدم و دعاش کردم.

ساعت هفت و نیم بود که مهمونا اومدن.همه کلی به خودشون رسیده بودن.داییا کت و شلوارو  زن داییا لباسای رسمی.

قبل از شام به پذیرایی و خوش و  بش و خوردن آجیل گذشت و ساعت نه و نیم هم سفره انداختیم برای شام.

وقتی مرغارو توی پیرکس میریختیم فهمیدن که مزه ش مزه ی همیشگی نشده.دلم گرفته بود.

راستش از این که مینا نذاشته من کارمو بکنم و خودمو به روش خودم مرغو درست کنم در حال انفجار بودم.

موقع شامم میثم کنار من نشست و هی زیر گوشم میگفت آوا غذات خوب شده.ناراحت نباش و این حرفا...

خلاصه مهمونا ساعت دوازده و نیم شب بود که رفتن.من دیگه واقعا نمیتونستم حتی برای یک لحظه هم سرپا بمونم.

پادرد و سردرد و کمردرد شدید امونمو بریده بود.میثمم که رفته بود مامانش اینارو برسونه خونه و برگرده.

ساعت یک بود که میثمم رسید خونه.وقتی منو دید که رنگم پریده و حالم بده گفت چی شده خانومم؟

منم هیچی نگفتم و خودمو انداختم تو بغلش و شروع کردم گریه کردن...

هی میثم میگفت چی شده آخه؟منم با گریه همه چیزو براش تعریف کردم...

گفتم که کاش دیشب مینارو نیاورده بودیم.کاش گذاشته بودی خودم کارامو بکنم.کاش منو به مرغ پختن حساس نمیکردی.کاش منو به رقابت با زن داییا نمینداختی....

و در آخر هم گفتم که امروز تمام کارارو خودم انجام دادم و تمام سختیاش مال من بود اما موقع درست کردن مرغ و سالاد ماکارانی مینا اومد و نذاشت من اون جوری که دوس دارم غذامو بپزم.

برای اولین بار بود که میثم دید من حالم خیلی بده گذاشت هرچی که دلم میخواد گله کنم و سبک بشم.

منم یکساعت تمام گریه کردم.چشمام دیگه از گریه باز نمیشد.میثمم که دید خیلی خسته ام خودش جامونو پهن کرد که بخوابیم.

اما من قبل از خواب توی سر رسیدم نوشتم که :

و امشب من فهمیدم که هنوز تواناییی ندارم که حتی یک مهمونی دوازده نفره رو خودم بچرخونم.و فهمیدم که هنوز نباید به خودم مغرور بشم.

خلاصه این که اون شب هم هرجوری بود گذشت.فرداش ساعت چهار بعد از ظهر از خواب بیدار شدیم!

و من بعدش شروع کردم به تمیز کردن و جمع و جور کردن خونه و ظرفا و کارم تا شب طول کشید.

در مورد عید دیگه مورد قبل توجهی نیست که بخوابم بگم.

جز یه نکته ی خوب و مثبت این که توی عید از درس خوندن غافل نشدم و طبق برنامه ریزی هر روزه م درسامو خوندم.

حتی میثمم متعجب شده بود از این که میدید سر یه ساعت خاص و معین میشینم سردرسم و با جدیت درس میخونم و تست میزنم...

الهی قربونش برم.حتی گاهی وقتا که زیاد توی درس خوندن غرق میشدن میثمم حسودی میکرد و سعی میکرد یه جوری توجه منو به خودش جلب کنه.

منم میفهمیدم و سریع میرفتم پیشش میشستم و سرمو میذاشتم رو شونش...

روز سیزده به در هم که جای خاصی نرفتیم.فقط بعد از ظهرش میثم میخواست بره ماشینشو بشوره منو چند ساعتی گذاشت خونه ی مامانم و شب هم اومد دنبالم.در کل روز خوبی بود.

دیروز جمعه آخرین روز تعطیلات.رفتیم خونه ی میثم اینا.شام اونجا بودیم.مامانش ماکارانی درست کرده بود.

و میخواستن برای امروز ناهار فلافل درست کنن.که من فهمیدم و شوخی شوخی گفتم که فردا موقع فلافل خورن حتما یاد من بیوفتین و این حرفا...

که بابای میثم سریع به مامان میثم گفت عروسم دلش خواسته.پاشو یه چند تا دونه براش سرخ کن ببره خونه.

که منم هرچی تعارف کردم که نمیخوامو  شوخی کردم و این حرفا اما وقتی من و مینا رفته بودیم توی اتاق مامان میثم برام فلافل درست کرد و گذاشت توی یه قابلمه که دیشب آوردیم خونه.

دیشب میثمم کلی مواد گرفته بود که برای روز آخر بکشه و از امروز دیگه نکشه.برای همین اگر میخوابیدیم میثمم امروز دیرش میشد و به سرکارش نمیرسید.

برای همین تصمیم گرفتیم که دیشب رو تا صبح بیدار بمونیم.جدا از قسمت مواد کشیدنش دیشب شب خوبی بود.خوب که نه عالی.

دیشب کلی با میثم حرف زدیم.میثم میگفت آوا تو برای من زن خیلی خوبی هستی.همه ی چیزایی که میخواستم زن زندگیم داشته باشه رو تو داری.

بهش گفتم میثمم تو هم خیلی خوبی و من خیلی دوستت دارم.

بغلم کرد...کلی تو بغل هم حرف زدیم.میثم میگفت انقدر زنای خراب دیده بودم که از خدا یه زن آروم و نجیب و ساده میخواستم.یکی مثل تو...

دیشب میثم میگفت که خودش منفی نگره و غرغرو.میگفت یه زنی میخواستم که دیدش به زندگی مثبت باشه و نا امید و افسرده نباشه...

دیشب میثم میگفت یه زنی میخواستم که بتونه آرومم کنه.که وقتی غمیگینم خنده رو لبام بشونه.

دیشب میثم میگفت آوا تو همه ی چیزایی که از خدا میخواستم رو داری.

راستش شنیدن این حرف برای منی که همیشه خواستم برای میثم زن خوبی باشم خیلی لذت بخش بود.خیلی زیاد.

دیشب ساعت چهار بود که دیدن میثم خیلی خوابش میاد.گفتم میثم بریم رو تختمون یکساعت بخوابیم؟گفت باشه.

رفتیم تو اتاق.سرمو گذاشتم رو دست میثم.ساعت و تنظیم کردیم برای ساعت پنج صبح.خوابیدیم.

اون یکساعت خوابمون به شیرینی یک لحظه گذشت.

چشم به هم زدیم ساعت پنج صبح بود.چشمام اصلا باز نمیشد از شدت خواب.

میثمم گفت آوایی تو یکساعت دیگه بخواب بعدش خودم میام بیدارت میکنم که صبحونه بخوریم با هم.منم از خدا خواسته خوابیدم تا ساعت شش.

ساعت شش خودم بیدار شدم.وقتی صدای میثمو شنیدم که داشت نماز میخوند تو دلم پر از عشقو محبت شد.

سریع اومدم چایی دم کردم و صبحونه خوردیم.میثمم امروز بعد از چند روز اولین روز کارش بود و حسابی هول شده بود و دور خودش میخرید.

منم براش یه ساندویچ فلافل درست کردم که امروز صبح تا رسید دم کارگاهشون بخوره  و ظرف ناهارشو و لباس کاراشو هم مرتب گذاشتم توی ساکش.

دم رفتن میثم میگفت آوا بهت عادت کردما.دلم نمیاد برم.گفتم برو قربونت برم منم لحظه هارو میشمرم تا عصری بشه و برگردی پیشم.

خلاصه ساعت هشت بود که میثمو از زیر قرآن رد کردم و میثمم رفت سرکار.خدایا مواظبش باش...

از امروز دوباره ترک میثم شروع میشه.نمیدونم حکمت این امید که تو دل منه چیه...چرا من ناامید نمیشم؟خدا میدونه...

راستش خیلی خوابم میاد.الان ساعت نزدیک ده صبحه با خودم میگم برم تا ساعت دوازه بخوابم و بعدش بیدار شم به کارام برسم.

امروز خیلی کار دارم.تمیز کردن اساسی خونه.چون میثمم توی تعطیلات خونه بود و نمیشد به خونه رسید و تمیزش کرد.

و درس خوندن و شام درست کردن و از همه مهم تر ورزش کردن!

از امروز قصد دارم ورزشو شروع کنم....هر روز یه تایم مخصوص ورزش کنم.هم برای روحیه و سلامتی و هم برای این که توی عید حسابی قلقلی شدم...

البته دیشب میثم میگفت آوایی برای روحیه و سلامتیت ورزش کن و اصلا دغدغه ی چاق شدنو نداشته باش.

دیشب کلی حرف زدیم با هم.کلی تشویقم کرد برای ورزش کردن.اما گفت آوایی برای چاق شدنت یه وقت غصه نخوری و یه فکرایی کنی پیش خودت...

خلاصه این که امروز کلی کارو برنامه دارم.اما هرچی فکر میکنم میبینم اگه یکی دوساعت نخوابم نمیتونم هیچ کدومشون رو انجام بدم.

الان که دارم مینویسم چشمامو به زور باز نگه داشتم...به دوستام قول داده بودم که امروز صبح آپ کنم و به قولم عمل کردم...

یه فصل جدید از زندگیم شروع شده...یه بهار دیگه...یه سال دیگه...یه شروع دیگه...

خدایا خواهش میکنم مثل همیشه کنار من و میثمم باشو  هیچ وقت به حال خودمون رهامون نکن...

میثمم دوستت دارم.ب خاطر تمام خوبیات ازت ممنونم.میثمم من کنار تو خوشبختم.امیدوارم تو هم همین احساسو داشته باشی...

برای این که کنار من احساس آرامش و رضایت کنی حاضرم هرکاری از دستم برمیاد انجام بدم...این عشقی که توی دلم هست رو دست کم نگیر...

دوستت دارم مرد خوب من...

تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393سـاعت 9:54 نويسنده آوا| |

الان که میثمم رفت بیرون اومدم چند خطی بنویسم...

این اولین پستیه که توی سال نود و سه میذارم.هرچند دلم میخواست اولین پستی که میذارم پر از شادی باشه اما...

اما نیست و من هم گلایه ای ندارم.همین که هنوز پر از عشقم خداروشکر.

امروز اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد و دل تازه جون گرفته ی من که امیدوار شده بود دوباره شکست.

امروز بعد از چند روز سخختسی کشیدن میثم و این که روزای اول عید کوفتش شد دوباره رفت اون لعنتی رو خرید و کشید.

من هم ناراحت شدم....هم قلبم مچاله شد هم گریه کردم.اما مگه فایده ای هم داره؟

امروز هم بهونه ای جور شد برای کشیدنش...

امروز صبح وقتی که بیدار شدیم دیدیم که یه نفر رفته پشت بوم و کلا ماهواره ی مارو به هم ریخته.

میثممم که اعصابش خورد شد و هم این که باید میرفت یکی رو پیدا میکرد که ماهوارو ددوباره وصل کنه.

بیرون رفتن همانا و برگشتنش با اون مواد لعنتی همانا.

دوباره سرحال شد...دوباره بعد از چند روز اومد بغلم کرد...نازم کرد....لوسم کرد...براش شعر خوند....

درسته که بازم دلم پز ار عشق میشه.بازم ذوق میکنم از سرحالیش...اما خدایا چرا؟من که گفته بودم توی عید بداخلاقیاشو...بدخلقیاشو....بی حوصلگیشو تحمل میکنم فقط همه چیز درست بشه...پس چرا؟؟

ایییی خدا...چی بگم که توی روز سوم عید دردودل کردنم اینجا دردی رو دوا نمیکنه.فقط باعث میشم دوستای گلم ناراحت بشن.که من اینو نمیخوام.به خدا قسم نمیخوام.

خوب یکمی از روزای عید بنویسم که چه طور گذشت...

چهارشنبه سوری رو که کلا خونه بودیم.شب خوبی بود.سبزی پلو با ماهی خوردیم.کلی گفتیم خندیدیم.

و به قول من هماغوشی چهارشنبه سوری داشتیم...

روز چهارشنبه هم صبح که بیدار شدیم میثم منو برد خونه ی مامانم.بعد از کلی مدت مامان بزرگ و بابابرزگمو دیدم.

چقدر دلم برای جفتشون تنگ شده بود.بعدشم همگی رفتیم خرید.کلی خرید کردیم.

برای میثمم کفش خریدیم.منم براش دوتا تیشرت خریدم.مامان بزرگم براش یه پیرهن خرید.

و منم کلی وسایل سفره هفت سین.کلا خیلی خوش گذشت.

چهارشنبه شب هم میثم اومد دنبالم و برگشتیم خونه.

توی راه برگشتن میثم برای سفره هفت سینمون چهارتا ماهی خرید.ماهیای خوشگل و خاص.خودمون انتخاب کردیم.

براشون اسم هم گذاشتیم.اسم یکیشون مشکیه.اون یکی جیگر!و یکیش میثم. اون یکی که خیلی نازو ملوس بود آوا!

که البته روز اول عید آوا مرد! و الان سه تا ماهی داریم.و میثم هم رفته با جیگر دوس شده!

خوب روز پنجشنبه کلی کار داشتیم.حموم و اتو کردن لباسا و اینا...

ساعت هشت شب بود که رسیدیم خونه ی میثم اینا.فقط چند دقیقه تا سال تحویل مونده بود.مینا سریع ارایشم کرد و برام خط چشم کشید.

خلاصه همگی نشستیم دور هفت سین و مامان میثم دعا خوند و کلی دعا کردیم.

وقتی هم که سال تحویل شد به ترتیب همه رو بغل کردن بوسیدم.لحظه ی سال تحویل نگاهم به میثم گره خورد.

اشک تو چشمام جمع شده بود.دوسش دارم...آره دوسش دارم...

کاش همه عاشقا سال تحویل نگاهشون به عشقشون باشه...کاش همه بتونن کنار عشقشون باشن...خوشبخت باشن...

مامان میثم روز عید همش دعا میکرد که ما زودتر بچه دار شیم.اونم یه پسر.هرچند که دلم میلرزه از دعاش اما...اما..

نمیدونم هرچی خدا صلاح بدونه...اصلا نمیخوام راجع بهش چیزی بگم...

من هنوز بچه ام...هنوز میثمو میخوام که برزرگم کنه..نازم کنه....لوسم کنه...هنوز نمیخوام مامان بشم...

جمعه شب یعنی روز اول عید شام خونه ی دایی جمشید دعوت بودیم.که خوش گذشت.

دیروز روز دوم عید خونه بودیم کلا.تا شب که میثم منو برد خونه ی مامانم که عیددیدنی کنم.

دلم میخواست میثمم هم بیاد بالا.قهر تموم بشه اما...

اما نشد اون چیزی که میخواستم.میثم ساعت نه منو گذاشت خونه ی مامانم و خودشم رفت خونه ی مامانشو  ساعت یازده هم اومد دنبالم.

دیشب هم اینطوری گذشت.شب آرومی بود در کل.

امروز هم که میثم طرفای ظهر رفت کشید و ... الانم که رفته دنبال یه نفر که بیاره ماهواره رو درست کنه.

شبم شاید بریم بیرون برای میثمم کتونی بخریم و یکمی هم خرت و پرت برای خونه.

فردا شب هم خونه ی دایی هانی دعوتیم.اونجا هم بهم خوش میگذره..خوبه.

موقع سال تحویل به بابام اس ام اس دادم و سال نو رو تبریک گفتم.میخواستم ببینم جواب میده یا نه.اگه جواب میداد میرفتم دیدنش...دیگه قهر تموم میشد.

اما دلمو بدجوری شکست و جواب نداد!جواب ندادنش شد یه نقطه ی سیاه توی دلی که پر از عشق بود!

برای بابام تی شرت عیدی گرفته بودم.فکر میکردم جواب میده و من میرم دیدنش اما...

هییییی خدا....بگذریم....

سال نو شروع شده.میخوام سعی کنم خیلی از اخلاقای بدمو ترک کنم....خدایا کمکم کن...خدایا...

دیگه الانا میثم میرسه.خیلی دلم برای نت و دوستام تنگ شده بود.فقط خواستم بیام بنویسم که بدونین بی معرفت نیستم.

که اگر چه توی عید زیاد نت نمیاد اما دلم با شماهاست.هرفرصتی بشه میام وبتون رو میخونم اما شاید فرصت کامنت دادن نباشه.

برای همگی دعا کردم...از ته دلم...

خوب من دیگه برم.ببخشید که اولین پستم سال نود و سه اونقدری که باید شاد باشه نبود.شرمنده ی روی ماه همگی.آوا.
تاريخ یکشنبه سوم فروردین 1393سـاعت 18:38 نويسنده آوا| |

MiSs-A