X
تبلیغات
تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

































تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو...

از دلتنگی هام...

من یکدانه آوایی هستم که دردانه ی مردش است...

سرشارم از عشق و احساس که به لطف پروردگارم دارایش شدم.

در این مکان از روز نوشته هاو دل نوشته هام به سبکی که هست و دارم مینویسم.

به مانند شاعری عاشقانه هایم را برای نیمه ی وجودی ام در اینجا می سرایم.

همسفر عزیز در این وبلاگ:

اگر با عقاید..دوست داشتنی هایم...باورهام نمیتوانی کنار بیایی به آوای دلم گوش کن.

برای وقتت ارزش قائل باش × سمت راست بالای وبلاگم را کلیک کن تا دلنوشته هایم از جلوی دیدگانت کنار رود.

و بدان که نوشتن حق همه ست.هیچ کس قدرت گرفتن این حق را به لطف خداوند ندارد.

آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم

آه... گوئی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله, گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز

ناشناسي درون سينه ي من
پنجه بر چنگ و رود مي سايد
همره نغمه هاي موزونش
گوئيا بوي عود مي آيد

آه ... باور نميكنم كه مرا
با تو پيوستني چنين باشد
نگاه آن دو چشم شور افكن
سوي من گرم و دل نشين باشد

بيگمان زان جهان رويائي
زهره بر من فكنده ديده ي عشق
مي نويسم بروي دفتر خويش
"جاودان باشي اي سپيده ي عشق"

تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391سـاعت 15:24 نويسنده آوا|

عجب هوایی شد امروز...از اون هواهایی که آدم فقط دلش میخواد نفس بکشه...نفس...نفس...

در بالکن اتاقم بازه..بوی نم و بوی خاک که من عاشقشم جوری قاطی شده که حس زندگی زیر پوست آدم جریان پیدا میکنه...

خدایا این همه نعمت...گاهی وقتا با خودم میگم چه چوری ما آدما میتونی ناسپاسی کنیم....نمیدونم واقعا.

منم آوا یه خردادی متغیر.یه روز پر از ایده و انگیزه...انگار که میخوام دنیارو من درست کنم!

یه روز پز از سکون و سردی...انگار که فقط میخوام دنیا منو به حال خودم رها کنه!

امروزم حالم خوبه...یعنی زندگی هرجوری که هست دارم میگذره.منم اعتراضی ندارم.

یادمه یه روزی به خدا گفتم...خدا جون فقط میثمو به من بده من دیگه هیچی نمیخوام ازت...یادش بخیر...

دیروز روز خوبی بود.هرچند موقع خرید کردن همه چیز خراب شد اما بازم در کل بد نبود.

دیروز ساعت پنج بود که میثمم بهم زنگ زد و گفت آماده شو وقتی که رسیدم زنگ میزنم بیا پایین که خریداتو بکنی.گفتم باشه.

برای شام میخواستم باقالی پلو درست کنم.همه چیشو آماده کردم.چایی هم دم کردم.خونه هم مرتب بود.

راستش دیروز از اون روزایی بود که به هیچ وجه حس درس خوندن نبود.نمیدونم چرا..

منم روزایی که میبینم اینجوریه هیچ وقت به زور نمیشینم درس بخونم.کلا بیخیال درس شدم.

واسه خودم روی مبل دراز کشیده بودم و با گوشیم حکم بازی میکردم.

ساعت هفت بود که میثمم زنگ زد گفت بیا پایین.منم که همه چیزو آماده کرده بودم کیسه ی آشغال رو برداشتم و رفتم پایین.

میثمم حالش خوب بود.همیشه خرید کردونو دوس دارم اما دیروزم مثل ماه پیش خراب شد!

میثم کیسه ی اشغالو از دستم گرفت که ببره بندازه توی سطل آشغالو به منم گفت برو توی مغازه و شروع کن خرید کردن تا من بیام.

خلاصه منم رفتم توی مغازه که صاحبش با میثم دوسته و زنش بیشتر اوقات تو مغازه ست و کلی هم به من احترام میذاره...

شروع کردم خرید کردن که میثم اومد و صدام کرد بیرون.گفتم چی شده؟

گفت واسه چی نون رو انداختی بیرون؟گفتم نه بابا دیدن تو نون لواش نمیخوری منم گذاشتم توی یه کیسه ی جدا که ببرنش...

میثم خیلی روی این چیزا حساسه که ادم چیزی رو بیرون نندازه.منم نونه رو توی چند تا کیسه پیچیده بودم نمیدونم چه جوری دید...

خلاصه منم اصلا زیر بار نرفتم و گفتم خوب تو اون نون رو که نمیخوردی دیگه داشت کپک میزد منم گذاشتم توی یه کیسه ی جدا.

خلاصه دیگه میثم چیزی نگفت اما تو مغازه هم نیومد و من خودم تنهایی همه چیزو برداشتم.

راستش خرید اینجوری دلم نمیخواست.دلم میخواست میثمم برای هرچیزی حتی برای مارکش نظر بده اما خوب نشد.

آخر سر هم که میثمو صدا کردم اومد حساب کرد و خریدا چون زیاد بود چیدیم توی یه سبد بزرگ و آوردیم خونه.

میثمم که نشست تلویزیون دیدن.

منم براش چایی ریختم و با کیک بردم.اما سکوت کرده بودم.احساس کردم به تنهایی احتیاج داره...

منم سر خودمو توی اشپزخونه گرم کرده بودم.اول وسایل یخچالو ریختم بیرون و یخچالو دستمال کشیدم و بعد دوباره یخچالو تمیزو مرتب چیدم.

بعدشم رفتم سراغ کابینت وسایل شوینده.همه چیزایی که چیده بودمو مرتب چیدم توش.

آخ که چقدر وقتی خونه پر میشه احساس آرامش میکنم.

الانفقط مونده مرغ و گوشت که تو همین چند روز باید بریم بخرم.پولشو جدا گذاشتم کنار.

خلاصه وقتی کارم تو آشپزخونه تموم شد اومدم تو اتاقم و یکمی رو گوشیم آهنگ و عکس و اینا ریختم.

میثمم دراز کشیده بود کتاب میخوند.تا این که ساعت نه و نیم شد.میثم صدام کرد خانومی؟گفتم جانم؟گفت شام به ما نمیدی؟

گفتم چرا عزیزم الان آماده میکنم.خلاصه اومدم مرغارو سرخ کردم و غذارو گرم کردم و شام خوردیم.

بعد شامم که من ظرفارو شستم و میثمم اومد طالبی برید و خوردیم.

ساعت حدود یازده و نیم بود که جامونو پهن کردم بخوابیم.میثمم کتفش درد میکرد.یکمی براش مالیدم و یکمی حرف زدیم.

میثمم که خسته بود و خیلی زود خوابش برد.منم یکمی فکر کردمو بعدش خوابیدم.

دیشب خوابای خوبی میدیدم.خواب روزای دوستیمون با میثم...خیلی عجیب بود.انگار تو واقعیت بود...حتی توی خوابم پر از عشق بودم...

امروز صبح ساعت شش بیدار شدم و نون رو از تو فریزر در آوردم میثممو بیدار کردم نمازشو خوند دوباره اومد خوابید پیش من...

الهی قربونش برم وقتی یه بار بیدارش میکنم و دوباره میخواد بخوابه میاد سرشو میذاره پیش من رو بالش من میخوابه.

صبح هوا یکمیم سرد بود بغلش کردم خوابیدیم تا ساعت هفت.

ساعت هفت بیدار شدیم که ای وای دیر شد.خلاصه تند تند صبحونه خوردیم و منم زود وسایل میثمو براش جمع و جور کردم و میثمم رفت.

منم که اومدم نت و کامنتارو جواب دادم و بعدش رفتم بخوابم.

پنجره ی اتاقمم باز گذاشته بودم و باد خنک میومد.انگار که وسط بهشت بودم.خدایا این آسایشو از من نگیر...

وقتی که بیدار شدم دیدم هوا تاریکه.یه دفعه ترسیدم فکر کردم نکنه عصری شده و من هنووز خوابم.

ساعت نگاه کردم دیدم یکه.رفتم دم پنجره دیدم هوا ابریه...چقدر عاشق این هوام..

چند دقیقه ای هم دم پنجره وایستادم و رفت و آمد ماشینارو نگاه کردم..

الان که داشتم با مامانم حرف میزدم پیشنهاد داد که برای شام چلو گوشت درست کنم.دیگه الان میخوام برم غذا درست کنم که تا شب حسابی جا بیوفته...

خوب دیروز خرید کردیم یکمی خیالم راحت شده.اصلا خرید با پولی که میدونم میثمم براش زحمت کشیده و کار کرده یه مزه ی دیگه ست.

خدایا این مزه ی شیرینو به همه بچشون.

دیگه امروز تنبلی نمیکنم و میخوام درس بخونم.اول برم غذارو بذارم بپزه بعدش بشینم درس خوندن تا میثمم بیاد.

چهارشنبه ها رو دوس دارم.امشبم که کلی سریال داره.شب خوبیه.حوصله مون سر نمیره...

میثمم دوستت دارم.مرسی که به خاطر من زحمت میکشی.یه دنیا ممنونتم من.

تاريخ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393سـاعت 15:44 نويسنده آوا| |

اومدم که بنویسم....هنوز هیچی نشده ساعت سه شده و من احساس میکنم که این روزا چقدر وقت کم میارم!

احساس میکنم باید خواب بعد از رفتن میثمو بذارم کنار...

اما بازم هرچی فکر میکنم میبینم نمیتونم.آخه من شبا همش 5 یا شش ساعت میخوابمو صبحا خیلی خسته و کسلم.

اگه نخوابم تمام روز همونجوری میگذره و من هیچی از روزم نمیفهمم.

اما این روزا هم که میخوابم تا به خودم میجنبم شب شده و نزدیک اومدن میثمه و من کلی هول میشم.نمیدونم والا...

حالم خوبه...درسته که خیلی سرحال نیستم امادر کل خوبم.

خوب اینم یکی از خوصیات خردادی بودنمه دیگه.یه روز از شدت هیجان دلمون میخواد پرواز کنیم تو آسمون و یه روز خاموش و ساکتیم.

دیروز روز خوبی بود.به همه ی کارام رسیدم.قبل از اومدن میثمم حسابی خونه رو تمیز کردم.

کلی هم درس خوندم و تست زدم.حدود ساعت شش بود که دیگه رفتم آماده شدم.

کمتر از همیشه آرایش کردم و لباس مورد علاقه ی میثممو پوشیدم.

میخواستم برای شام کباب تابه ای درست کنم.همه چیزشو آماده کردم که ساعت هشت زیر تابه رو روشن کنم.

دیروز ساعت هفت و نیم بود که میثمم اومد خونه.وقتی میاد خونه با خودش نشاط میاره..شور و شوق میاره.

وقتی میثمم میاد خونه ناخودگاه لبخند میشینه رو لبام.ذوق میکنم از حس بودنش...

به خودم میگم آوا یه روز فکر میکردی خانوم خونه ای بشی که میثم مردشه؟که میشه سرکار و عصرا خسته برمیگرده خونه؟

که تو براش چایی بریزی و بشینی کنارش و در مورد اتفاقات روز حرف بزنین؟

خوب همه ی اینا برای من فقط یه آرزو بوده.یه آرزو.

گاهی وقتا فکر میکنم اصلا چی شد که منو میثم با هم ازدواج کردیم؟یعنی قسمت هم بودیم؟؟؟

یعنی خدا میخواست بعد از اون همه سختی بهم حال بده و بذاره زندگی پر از عشق رو تجربه کنم؟؟؟

خدایا شکرت...

من خودمو میشناسم.میدونم اگه یه درصد عاشق شوهرم نبودم شاید واقعا نمیتونستم زندگی کنم..

اون وقت همه ی نقطه ضعفاش  خاری میشد توی چشمم و خنجری توی قلبم...

دیروز ساعت هفت و نیم بود که میثمم اومد خونه.خسته بود خیلی خسته.مثل همیشه دستاش پر.خریدایی که گفته بودم رو انجام داده بود.

خسته بود اما میخندید.گفتم ایشالا همیشه خوشحال باشی میثم خوبم.

گفت اره خانومی امروز حقوق گرفتم واسه همینه سرحالم.خندیدم.بغلش کردم.

گاهی وقتا میثم به چشمم مثل یه پسر بچه ی هفت هشت ساله ی تخس میمونه که باید باهاش به ملایمت رفتار کنی!!

نشست رو مبل و پولارو گذاشت رو میز که با هم تقسیمشون کنیم...

منم براش چایی آوردم و نشستم پیشش.گفت آوا دایی جمشید پنجاه تومن دیگه حقوقمو زیاد کرده!

راستش تعجب نکردم!راستش من دلیلشو خوب میدونم!میدونم که داییای میثم برای دلگرم کردن میثم به کاروزندگی دارن تمام تلاششون رو میکنن.

و تا حد زیادی هم موفق بودن.میثمم مرد کار شده..

میثمی که همیشه از زیر کار در میرفت این روزا ساعت شش صبح که میشه خود به خود چشماشو باز میکنه.

وقتی میبینه من بیدارم و دارم نگاش میکنم خیالش راحت میشه و دوباره چشماشو میبنده و میخوابه تا وقتی که من صبحونه رو آماده کنم و صداش کنم...

این دایی جمشید همون دایی میثمه که یه روزی به من گفت تو نمیتونی با میثم زندگی کنی!

و حالا امروز میثم میگه روزی نیست که تعریف از تو نباشه توی کارگاه.خوب اینا اگه کار خدا نیست پس چیه؟

یادمه میثم میگفت که اگه خانوادمم راضی نشن من تورو عقد میکنم!

اما من ابا تموم اون دیوونگی و شیداییم اون ازدواجو نمیخواستم.

منم دلم پدرشوهر میخواست.مادرشوهر میخواست.خواهرشوهر و خانواده ی شوهری که توش مورد تایید باشم!

امروز همه ی اون چیزایی که دیروز خواستم رو دارم و اگه تا بینهایت هم شکر خدا بگم بازم کمه...

دیشب ساعت نه بود که دیگه شامو آماده کردم که بخوریم.سالاد شیرازی هم درست کرده بودم.خودم چند روزی بود هوس سالاد شیرازی کرده بودم.

شامو که خوردیم میثم گفت خانومم لیست خریدت رو نوشتی؟گفتم آره عزیزم نوشتم.

گفت میخوای الان ببرمت خرید؟گفتم نه عزیزم دیگه دیروقته حالا فردا یا پس فردا میریم.

آخه ما هرماه یه خرید کلی از حبوبات و وسایل فریزر و مواد شوینده و وسایل یخچال و اینا میکنیم و درطول ماه فقط خورده ریزارو میخریم.

حالا دیروز که رفتم لیستم رو پیدا کنم فهمیدم که خونه ی مامانم جا مونده.

الان میخوام برم بشینم دوباره یه لیست مرتب بنوبیم که عصری میثمم اومد اگه خسته نبود بریم سوپر  و من خرید کنم.

دیروز میثم میگفت آوا انقدر خوشم میاد از این لیستای مرتبت.میگفت حتی تعریفشو پیش دایی اینا هم کردم.

خنده ام گرفته بود...گفتم میثمم تو خوبی.قربونت برم.

بعد شامم ظرفارو شستم و یه طالبی آوردم که میثم ببره و قاچ کنه که با هم بخوریم.

ساعت حدود یازده و نیم بود که جا انداختم که بخوابیم.میثمم که خیلی زود خوابش برد.منم یکمی تلویزیون دیدم و خوابیدم.

دیشب میثمم قل خورده بودو  واومده بود سرشو گذاشته بود رو بالش من و خوابیده بود.

درسته که جای من برای خوابیدن حسابی کم شده بود اما نصفه شب وقتی بیدار شدم و حالت خوابیدنشو دیدم تو دلم پر از عشق شد.

ساعت شش بیدار شدم و چایی دم کردم.اومدم دوباره کنار میثمم دراز کشیدم که بیدار شد و دستشو انداخت دورم و دوباره خوابید.

ساعت بیست دقیقه به هفت بیدار شدم و میثممو هم بیدار کردم.

خداروشکر شکر انگار دیشب خوب خوابیده بود و امروز صبح سرحال بود.شعر میخوند.منم میرقصدم.میثم میگه منو تو چه سرخوشیم...میگم چه ایرادی داره خوب...خندید و بغلم کرد.

صبحونه که خوردیم میثمم آماده شد که برم منم ظرفای صبحانه رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم.

میثمم که رفت یکمی اومدم نت و بعدشم رفتم خوابیدم تا یک.

دیشب میثم میگفت شاید چند روز دیگه رفتیم خونه ی مامانت!

از تعجب نزدیک بود شام در بیارم.اما خودمو عادی نشون دادم و گفتم مرسی میثمم خیلی خوب میشه اینجوری.

بهش گفتم آشتی کنین اگه خواستی زیاد هم رفت و آمد نکنی نکن اما این حالت قهر خوب نیست.

دیگه میثم هم گفت حالا جلو جلو چیزی به مامانت نگو تا ببینم چی میشه.منم گفتم باشه.

خدایا یعنی میشه میثمو مامانم آشتی کنن؟خیلی خوب میشه.خدایا خواهش میکنم کمکم کن...

اون وقت واقعا یکی از دغدغه های فکر من حل میشه.

بابامم حال روحیش اصلا خوب نیست.هرچی فکر میکنم که چه کاری از دستم برمیاد براش به هیچ نتیجه ای نمیرسم.

درسته که همیشه خواستم نشون بدم که آدم سرد و محکمیم و به محبتش و بودنش هیچ احتیاجی ندارم اما..

اما ته ته دلم وقتی به یه روز نبودنش فکر میکنم دیوونه میشم.

درسته بابام مریضه اما هست!اما وجود داره!من به همینم دلم گرفته....

الان که دارم مینویسم تمام بدنم یه جوری شده...بغش کردم.خدایا بابای من مرد خوبی بود...کجای زندگیش رو اشتباه کرد که اینجوری شد...

الان داشتم با مامانم حرف میزدم.میگفت دلم برای میثم تنگ شده.

از یه طرف دلم برای مامانم هم میسوزه.شب و روز تو اون خونه تنهاست.و تنها دلخوشیم تلفنی حرف زدنای طولانی هر روزمونه...

کاش میثم و مامانم زودتر اشتی کنن با هم.اون وقت مامانم گاهی وقتا میتوونه بیاد خونه مون.من و میثمم یه وقتایی شام میریم خونه ش...خیلی خوب میشه خوب.

دیگه نمیدونم چی بنویسم.میخوام برم جارو بکشم و بعدشم خودم برم حموم.

هنوز برای شام شب هیچ فکری نکردم.خدا کنه عصری میثمم میاد خونه حوصله داشته باشه بریم برای خونه یکمی خرید کنیم....

خدایا به خاطر هرچی که دادی و حقمون بود شکر...خدایا به خاطر هرچی که دادی و حقمون هم نبود بازم شکر. 

بعدا نوشت:

دوستان لطفا برای دوست عزیزمون فاطمه دعا کنین.ممنون میشم.
دوستمون شدیدا به دعاها و انرژی مثبت ما احتیاج داره.

تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393سـاعت 15:49 نويسنده آوا| |

نشستم پشت میزم...دارم موز میخورم و تایپ میکنم.امروزم حالم خوبه.آرومم سرحالم و تو دلم پر از امیده.

امروز خونه تمیز و مرتبه و اصلا دغدغه ی تمیز کردن خونه رو هم ندارم و این خیلی خوبه.

یه برنامه ی درسی سی روزه هم ریختم برای بقیه ی درسام که از امروز شروع میشه و تا آخر خرداد ماه تموم میشه.

میخوام این سی روز رو همه ی کتابامو تموم کنم و خرداد هم که امتحاناتم تا اواسط خرداد ادامه داره و بعدشم هر روز شروع میکنم فقط تست زدن.

آرامش این روزامو مدیون میثمم هستم که داره تمام سعیشو میکنه که فضای خونه آروم و عاشقانه باشه.

خوب اینجوری هردوتامون از زندگی مون بیشتر لذت میبریم...

دیروز دقیقا همون شبی شد که من میخواستم.شب خیلی خوبی بود.

دیروز قبل از اومدن میثمم خونه رو تمیز کردم.خوب واقعا خونه به خاطر چند روز مهمون داری به یه تمیز کردن اساسی احتیاج داشت.

ساعت حدود چهار بود که مینا زنگ زد بهم.گفت آوا دارم شام درست میکنم شما شب میاین اینجا؟

منم که نمیدونستم میثم قصد داره بره خونه ی مامانش اینا یا نه گفتم بذار از میثم بپرسم دوباره زنگ میزنم.گفت باشه.

منم زنگ زدم به میثمو گفتم مینا زنگ زده میگه میاین خونه ی مامان اینا؟اولش گفت نه خسته ام.

تا گوشیو قطع کردم دوباره زنگ زد و گفت زنگ بزن بهشون بگو میریم.گفتم باشه.

خلاصه زنگ زدم به مینا و گفتم میایم.کلی خوشحال شد.گفت آره مامان دوست داشت که امشب بیاین حتما.

خلاصه بعدشم زنگ زدم به گوشی مامان میثم که خونه نبود.خواستم قبل از این که بریم اونجا روزشو تبریک بگم.

روزشو تبریک گفتم و کلی هم خوشحال شد و گفت شب حتما منتظریم و این حرفا.

بعدشم گفت آوا یه وقت کیک نگیرین ما خودمون خریدیم.گفتم باشه.

آخه ما هم قصد داشتیم کیک بگیریم بریم خوب شد خودش گفت که نگیریم.

تا قبل از این که میثم بیاد یکمی با گوشیم بازی کردم.یعنی یه بازی حکم چهار نفره داره که خیلی باحاله.منم خیلی دوسش دارم و همش بازی میکنم.

قبل از اومدن میثمم زمینارو طی کشیدم و خودمم رفتم آرایش کردم و آماده شدم.

ساعت هفت بود که میثمم اومد.درو که باز کردم بغلم کرد و برام شعر خوند و باز روزمو تبریک گفت.

گفت آوا میخواستم برات گل رز که دوس داری بگیرم اما این بار اصلا پشت چراغ قرمز نموندیم که از اون تک شاخه ها که دوس داری برات بگیرم.

گفتم اشکال نداره عزیزم.تو که دیشب برام کیک گرفتی همون کافی بود من ممنونم ازت.

یکمی اومد نشست و منم براش هندونه آوردم و با هم خوردیم.خیلی خسته بود و خوابش میومد.اما با این حال دیگه باید کم کم آماده میشدیم که بریم.

گفت اوایی بیا چند دقیقه دراز بکشیم.گفتم باشه و بالش گذاشتم زیر سرمونو خودمم دراز کشیدم پیشش.

دراز کشیدن و یکمی استراحت کردن همانا و هماغوشی هم همانا.البته غیر منتظرش خیلی خوبه و مزه میده.

بعدشم که دیگه حسابی دیر شده بود ساعت هشت و ربع بود که پاشدیم تند تند حاضر شیم بریم.

منم تا میثمم دوش بگیره رفتم صورتمو شستم و دوباره آرایش کردم و آماده شدم.

توی راه رفتن گیر دادم به میثم که چی بگیریم و بده دست خالی بریم و من خجالت میکشم و این حرفا.

میثمم گفت خوب بیا کیک بگیریم.گفتم نه خودشون کیک گرفتن.

همین که داشتم غرمیزدم یه مغازه دیدیم که ویترینش به نظرم قشنگ اومد.گفتم میثم بیا بریم لباساشو ببینیم.شاید یه چیزی خوب بود و گرفتیم.گفت باشه.

با این که دیر شده بود اما پیاده شدیم رفتیم یکمی ویترینو نگاه کردیم و بعدشم رفتیم تو مغازه.

که من از یه بلوز مشکیی مجلسی خوشم اومد و گفتم اینو بگیریم.میثمم خوشش اومد و گفت قشنگه.

خلاصه اونو گرفتیم و از همونجا هم یه روسری برای مادربزرگ میثم گرفتیم.ساعت شده بود نه و نیم که رسیدیم خونه ی میثم اینا.

وقتی رفتیم بالا من مامان میثمو بغل کردن و روزشو تبریک گفتم و کادوشو دادم.

طفلکی اشک تو چشماش جمع شده بود.میگفت عروس داشتن چقدر خوبه.آدم چه حس خوبی داره.

خیلی هم لباسش اندازه ش بود و خوشش اومد.مامانش میگفت به به پسرم سلیقه ی منو میدونه..

میثمم گفت مامان اینو آوا انتخاب کرده که کلی ازم تشکر کرد که چیزی که دوس داشته خریدیم.

بعدشم چون شام هنوز حاضر نبود میثم گفت همگی پاشیم بریم خونه ی دایی هانی که مادربزرگش اوناست.مادربزرگشو ببینیم و روزشو تبریک بگیم.

خلاصه همه آماده شدیم رفتیم خونه ی دایی هانی اینا.

توی راه مینا کلی چیز میزای گوشیمو بهم یاد داد و برام فعالش کرد.

توی ماشین به میثم گفتم که بده دست خالی بریم خونه ی دایی هانی اینا و خلاصه یه جعبه شیرینی هم برای اونا خریدیم.

مامان بزرگ میثم کلی از دیدنمون خوشحال شد و ذوق کرده بود.

هرچند که نمیتونه حرف بزنه اما هرجوری هست منظورشو میرسونه.دیشبم هی از میثم میپرسید که من حامله هستم یا نه؟

میثمم گفت مامانی جونم هنوز زوده خوب.

و این که یه خبر بد.گفتته بودم که دختر عموی میثم حامله ست! پریروز بچه ش سقط شد!و الان حال روحیش خیلی خیلی بده.

وقتی شنیدم واقعا غمگین شدم.خدا برای هیچ کس نیاره.واقعا سخته...

درسته که همش دوماهش بود.اما آدم به بچه ش وابسته میشه ناخوداگاه دوسش داره...

امیدوارم حالش زودتر خوب بشه.من که براش خیلی دعا کردم...

دیشب نیم ساعتی خونه ی دایی هانی اینا بودیم و بعدش برگشتیم خونه ی میثم اینا.ساعت ده و نیم بود که شام خوردیم.

مثل همیشه شام بی نهایت خوشمزه شده بود

منم دو بشقاب غذا خوردم.مامان میثمم هی اصرار میکنه که بخور بخور.منم که اشتها دارمو میخورم دیگه.

دیروز سر سفره من و بابای میثم کنار هم نشسته بودیم و بابای میثم هی از توی ظرف خورشت گوشت مینداخت توی بشقاب من.

میثمم هی شوخی میکرد و میگفت خدا شانس بده.ببین چه هوای زن قلقلی منو دارن.

بعد از شامم که مینا ظرفارو شست.منم چایی دم کردم و کیک رو بریدم.بعدشم چایی ریختم و خوردیم.

ساعت دوازده و نیم بود که برگشتیم خونه.

توی راه میثم هی اذیت میکرد و میگفت فکرای سنجابی نکنی.من خسته ام و میخوابم بخوابم.منم گفتم معلوم میشه کی خسته ست...

توی راه برگشتن دیشب برخلاف دفعه های پیش خیلی بهمون خوش گذشت.میثم از گذشته ها تعریف میکرد و منم گوش میکردم.

وقتی هم رسیدیم خونه زود جامونو روبه روی تلویزیون پهن کردم و نشستیم تلویزیون دیدن.

دیشب میثمم کلی در مهر و محبتش باز بود و هی میگفت بیا بشین تو بغل من.منم که لوووووووس...

خلاصه این که تا ساعت دو نیم بیدار بودم.بعدشم که گرسنه م شد و گفتم میثمم یه چیزی بخوریم؟گفت بخوریم؟

رفتم یکمی دیگه کیک بریدم و آوردم باچایی خوردیم و بعدش من همینطوری تو بغل میثم خوابم برد.

حالا نگو میثم دیشب یه فیلم قشنک پیدا کرده بود و داشت اونو نگاه میکرد.

منم ساعت چهار و نیم صبح بود که یهویی توهم زدم و از خواب پریدم.فکر میکردم خواب موندم و میثم دیرش شده.

یهویی گفتم میثم کجاییم ما الان؟ساعت چنده؟میثمم بیدار بود و داشت فیلم میدید.

گفت سنجابم ساعت چهارو نیم صبحه.هنوز تا صبح مونده.بگیر بخواب.خلاصه یکمی جابه جا شدم و رفتم رو بالش خودم خوابیدم.

ولی امروز صبح میثم میگفت که دیشب همش یه چیزایی میگفتی تو خواب.به من میگه سنجابک توهمی.

امروز صبح هردوتامون خیلی خوابمون میومد.من که شش بیدار شدم و چایی درست کردم و دوباره خوابیدم تا یک ربع به هفت.

ساعت هفت بود که میثممو بیدار کردم.مثل بچه ها بهونه گیر شده بودو  میگفت خوابم میاد.آخه فقط دو ساعت خوابیده بود.

سر صبحونه هم که سرشو گذاشت رو پای من و خوابید.منم گذاشتم ده دقیقه چرت بزنه و بعدش بیدارش کردم.

وقتی رفت صورتشو شست و آماده شد دیگه سرحال شده بود.

موقع رفتن هم لباشو غنچه کرد و بوسش کردم و گفت آوا دعا کن دایی امروز حقوقو بده.گفتم ایشالا که میده عزیزم.

میثمم که رفت منم یکمی خوابیدم ساعت یک بود که بیدار شدم.

گاهی وقتا واقعا دلم برای میثمم میسوزه.چون میثم که میره سرکار من میرم میگیرم میخوابم اما اون باید بره کار کنه...

ای خدا به مرد من قدرت و نیرو بده و به پولش برکت..

خوب من دیگه کم کم برم که حسابی گرسنه م شده.برم خونه رو گردگیری کنم و بعدشم بشینم سر درسم.

البته قبلش میخوام یه دست با گوشیم حکم بازی کنم.ووووی معتاد این بازیه شدم من.

میثم جونم ممنونم از شب قشنگ و آرومی که برام ساختی.دیشب هم خونه ی خودمون و هم خونه ی مامانت اینا بهم خوش گذشت.

دوستت دارم میثمم.به خاطر همه چیز ممنونم.



تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393سـاعت 16:44 نويسنده آوا| |

من برگشتم...مثل همیشه بعد از چند روز نبودن به شدت دلتنگ وبم و دوستام و نوشتن هستم....

اول از همه روز زن و روز مادر رو بهتون تبریک میگم دوستان..

ممکنه یه وقتی یادم بره وبلاگی برم و تبریک بگم پس همینجا تبریک میگم برای همه ی شماها.

زن های عاشق..مادرای گل...دوستون دارم....


نوشتن رو دوس دارم چون همیشه باعث میشه از یه سری دغدغه ها و فکر و خیالا راحت بشم و این خیلی خوبه...

این روزا تغییرات زیادی رو توی خودم حس میکنم.گاهی فکر میکنم دیگه اون دختر رویایی گذشته نیستم.

چشمام باز شده.دلم میخواد حقیقت هرچیزیو ببینم.دلم میخواد کامل تر باشم.دلم میخواد یه سری از حواس پرتیا و بی توجهیامو کم کنم...

و دلمم میخواد برای میثم یه زن لایق باشم.زنی که بتونه بهش افتخار کنه...

از دیروز همش آهنگ عروسک ستار رو گوش میدم.دلبسنگی عجیبی به این آهنگ دارم.خودمم نمیدونم چرا....

مخصوصا اونجاش که میگه:

با تو میشد که صدام همه جارو پر کنه....تا قیامت اسم ما قصه هارو پر کنه....

و منم همینو میخوام میثم.میخوام اسم من کنار اسم تو یه قصه بسازه..اما این بار یه قصه ی واقعی.

یه قصه ی واقعی از عشق زنی که توی بهترین دوران زندگیش...نو جوونیش همه ی وجودش پر از درد بود اما عاشقونه خندید و بالاخره هم تورو عاشق خودش کرد.

میدونی میثم؟اون روزایی که با هم دوست بودیم همیشه میگفتم من کجا و تو کجا اما حالا شبا کنار تو سرمو روی یه بالش میذارم.

اما حالا به قول تو همبستر که نه همسنگر شدیم.

یادته همیشه میگفتی همبستر زیاده اما هم سنگر و هم سفر کمه؟حالا همسفرت منم...زنی که نفس نفس زیاده زده برای داشتن تو...اما برای همسفر شدن با تو نفس کم نمیاره!مطمئن باش!

اوووم امروز از اون روزاست که شاید دلم بخواد ساعت ها بشینم اینجا روی صندلیم.بدون هیچ آب و غذا و وقفه ای...

محکم محکم حرفامو تایپ کنم جوری که دکمه های کیبورد تق تق صدا بده و من لذت ببرم از صداش!

اما حیف که نمیشه.باید بنویسم و برم به کارام بنویسم.بعد از چند روز مهمون داری و یه روز هم خونه نبودن خونه مون بسیار کثیف شده...

زمین آشپزخونه اونقدر چرب شده که اصلا نمیدونم چه جوری میخوام تمیزش کنم امروز! و کلی کار دیگه که وقتی فکرشو میکنم مغزم سوت میکشه...

و باز وقتی به تو فکر میکنم میثمم مغزم از صدا میوفته!وقتی فکر میکنم که تو میای خونه...خونه ی عشقمون...میبینی که همه چیز مرتبه..وووی پر از حس خوب میشم.

انقدر حرف دارم که فقط مقدمه مینویسم و نمیدونم که از کجا شروع کنم.

خوب از روز چهارشنبه.چهارشنبه اول همه ی کارامو کردم و خونه رو تمیز تمیز کردم  و ظهر هم یکمی خوابیدم که سرحال باشم.

اون خواب ظهر بسیار بهم مزه داد و وقتی بیدار شدم خیلی سرحال بودم.

همه چیز هم که برخلاف مهمونی دفعه ی پیش آماده بود.به قول یکی از دوستان حتی سینی چای رو هم آماده کرده بودم.

فکر میکردم تا عصری بیان اما دیر اومدن.

ساعت حدود شش و نیم بود که میثمم بهم زنگ زد که چی میخوای بگیرم و منم دوباره براش لیست خرید رو خوندم.

خودمم دیگه کم کم اماده شدم و یه لباس مرتب و یه آرایش ملایم.دوس دارم خانواده ی شوهرم همیشه منو مرتب وآراسته ببینن.

خوب ساعت هفت و نیم بود که میثمم اومد خونه.گرسنه ش بود.منم چون ناهار نخورده بودم حسابی گرسنه م بود.

نون تازه خریده بود یکمی نون پنیر خوردیم.من اما کم خوردم چون منتظر دلمه بودم.

ساعت هشت و نیم بود که مینا زنگ زد به گوشیم که ما پایین در خونه تونیم.آخه ما آیفونمون خرابه و در رو باز نمیکنه.

میثمم که سرنماز بود.منم سریع مانتو پوشیدم و رفتم پایین که درو باز کنم.

تا دروباز کردم مینا خندید و گفت مامان دیدی شرطو بردم؟همه شون خندیدن.

آخه وقتی مینا زنگ میزنه به گوشیم مامان میثم میگه که آخی بچه م الان خسته ست باید بیاد در رو باز کنه.

مینا هم به مامانش میگه که خیالت راحت الان آوا میاد پایین.خلاصه این دوتا شرط میبندن با هم و مینا برنده میشه.

خلاصه بعد از کلی خوش آمد گویی و ابراز خوشحالی از اومدنشون دعوتشون کردم بالا.

مامان میثم هم دلمه رو گذاشت روی گاز که گرم بشه و منم براشون چایی ریختم و با مینا اومدیم تو اتاق که من برای تحقیقشو تایپ کنم.

مینا میخوند و منم تایپ میکردم.میگفت چه خوبه که دستت تنده و بعدشم کلی تشکر کرد.

خلاصه تایپ که تموم شد رفتیم سفره ی شامو حاضر کردیم که شام بخوریم.

وایییییی دلمه انقدر خوشمزه شده بود که حد نداره.من که تاحالا دلمه ی به اون خوشمزگی نخورده بودم.

کلی از مامان میثم تشکر کردم که غذای مورد علاقه مو درست کرده و آورده.

بعد از شامم طفلکی علیرضا ظرفارو شست.هرچی من و مینا بهش گفتیم که ما میشوریم قبول نکرد و خودش شست و کلی منو شرمنده کرد.من که اصلا انتظار نداشتم.

بچه چقدرم تمیز شست.ظرفام برق افتاد.دستش درد نکنه.

مامان میثم میگفت علیرضا از بس آوارو دوس داره این کارو میکنه.

باد روزای اول ازدواجم افتادم.روزایی که توی خونه ی میثم اینا احساس زیادی بودن میکردم و تنهای تنها بودم.

احساس میگردم هیچ کس دوسم نداره...

اون موقع فقط علیرضا بود که از ته دل دوسم داشت.زن دادش صدام میکرد و هی میگفت بیا تو درسام کمکم کن.

منم برای این سرم گرم بشه کنارش میشستم و باهاش املا و ریاضی و علوم کار میکردم.کمکش میکردم مشقاشو بنویسه و ازش درس میپرسیدم.

علیرضا از من پنج سال کوچکتره اما همیشه از روزی که با میثم دوست شدم نسبت بهش احساس مادری داشت.نمیدونم چرا....

خلاصه بعد از شامم میوه خوردیم و دور هم نشستیم.منم حالم خوب بود.میثمم همینطور.

میثم سرحال بود.میتونم حس کنم که ادم وقتی کنار خانوادشه چه حال خوبی داره..میثمم خوشحال بود.چشماش برق میزد از این که خانوادش اومدن خونه ش...

من اینو قشنگ حس میکردم که احساس غرور میکرد.یه جور غرور مردونه ی خاص.

میثم تمام سعیشو کرد که به همه خوش بگذره.بعد از شامم همگی با هم تلویزیون دیدیم.

موقع خواب هم میثم خوابید رو مبل.منم هرچی به مامان و بابای میثم اصرار کردم که برن تو اتاق رو تخت ما بخوابن قبول نکردن.

و اینجوری شد که من و مینا توی اتاق ما خوابیدیم.علیرضا توی اون یکی اتاق.

میثم روی مبل.مامان میثم پایین مبل میثم و بابای میثم پشت مبل.خداروشکر که رخت خوابم کم نیومد و همه چیز عالی بود.

من و مینا هم تو اتاق تقریبا تا صبح حرف میزدیم و با گوشی مینا تو اینترنت بودیم.ساعت حدود سه بود که خوبیدیم.

من که خیلی هوشیار خوابیده بودم و همش استرس داشتم.میخواستم صبح به موقع بیدار شم و میثمو بفرستم سرکارو همه چیزو آماده کنم.

صبح ساعت شش بیدار شدم که چایی دم کنم.همون موقع مامان میثم هم بیدار شد.گفت آوا تو برو بخواب من به میثم صبحونه بدم.گفتم و نه شما بخوابین و من هستم.

خلاصه میثممو بیدار کردم.بقیه که خواب بودن.مامان میثمم بیدار شد.

میثمم برای این که سروصدا نشه میگفت صبحانه نمیخوام و همینجوری میرم.اجساس کردم که مامانش ناراحت میشه اینطوری.برای همین اصرار کردم که یه لقمه بخوره.

خلاصه یه سفره ی کوچولو انداختم و برای خودم و میثم و مامانش چایی ریختم.

موقع شیرین کردن چایی من به عادت همیشه شکر ریختم تو لیوان چایی میثم و براش هم زدم.

مامان میثم چشماش شش تا شده بود از تعجب.میگفت میثم من انقدر لوس بود و من خبر نداشتم؟

گفتم مامان میثم میگه آوا چرا انقدر لوسش میکنی؟میگم از بس که دوسش دارم.میثمم میگه شیطون زبون باز.

خلاصه صبحونه رو خوردیم و من جمع کردم و میثمم رفت که آماده بشه.

بعدشم هی مامان میثم به من میگفت خوب دیگه برم بخواب صبحونه که دادی به میثم.

گفتم نه مامان جان نمیتونم.میثم عادت داره تا دم در باهاش برم و وسایلشو من جمع و جور کنم و بدم دستش.

کلی خنده اش گرفته بود.معلوم بود که خوشش اومده.

خلاصه مامان میثمم دراز کشید و میثمم آماده شد که بره و لیوان شیرشم دادم دستش دم در خورد و رفت.

منم به اصرار مامان میثم رفتم دوباره بخوابم.نمیخواستم به خاطر من تو رودرواسی بمونه وبخواد دوباره بخوابه اما انگار خوابش میومد.

خلاصه منم رفتم رو تخت و دوباره خوابیدم تا ساعت نه و نیم.نه نیم بیدار شدیم و بابای میثم رفت نون تازه بگیره.

ساعت ده بود که صبحانه خوردیم.من چهار تا چایی ریخته بودم آوردم که همگی صبحانه بخوریم.اما ما پنج نفر بودیم.

واییی بابای میثم کلی به من خندید که یه نفرو حساب نکرده بودم و چایی کم ریخته بودم.

دیگه هم چایی تو قوری نبود و باید دوباره دم میکردم.خلاصه همه یه ذره از چاییاشونو دادن به من ویه لیوان درست کردم.

همگی صبحانه خوردیم.قرار بود برای ناهار من و مامان میثم و مینا بریم خونه ی دوست مامان میثم.

میخواستم برای برای بابای میثم و علیرض ناهار درست کنم و آماده بذارم که قبول نکردن.

قرار شد سیب زمینی سرخ کنیم و بذاریم.هروقت که گرسنه شون شد بابای میثم تخم مرغ بزنه به سیب زمینیا و بخورن.

منم با کلی خجالت قبول کردم و رفتم سیب زمینیارو آماده کردم.

ساعت یازده هم رفتم سرع یه دوش گرفتم و اومدم مینا هم برام لباس انتخاب کرد و یکمی هم آرایشم کرد و آماده شدیم که بریم.

رفتیم شیرینی خریدم و رفتیم خونه ی مامان دوست میثم.من خجالت میکشیدم اما اونجا کلی تحویلم گرفتن.

همش به مامان میثمم میگفتن که چه خوب کردی عروست رو هم آوردی و این حرفا.

موقع ناهارم که دیگه غوغا بود.همش جلوی من سالاد و ماست و ترشی و اینا میذاشتن.

بعد از ناهارم که یکمی کمک کردیم سفره رو جمع کردیم وبعدش بزرگترا نشستن به حرف زدن.من و مینا هم یه طرفی نشسته بودیم واسه خودمون.

راستش من از این جور جمعا زیاد خوشم نمیاد.تمام صحبت ادما حول حامله شدن فلانی و طلاق گرفتن فلانی و ازدواج دختر شسمی خانوم با پسر قدسی خانوم بود!

اینجوری جمع های عامیانه رو که ته تهش راجع به طرز پخت قرمه سبزی صحبت میشه رو اصلا دوس ندارم.

بیشتر سعی میکردم سکوت کنم و وارد بحث نشم.فقط چند جا نظر دادم که مامان میثم با تحسین نگام کرد.منظورشو درست نفهمیدم.اما هرچی که بود انگار خوب حرف زده بودم!

برای شب هم که قرار بود مامان و بابای میثم برن اسلام شهر خونه ی دختر عموش و فقط من و مینا  و علیرضا و میثم خونه بودیم.

ساعت شش بود که مهمونی تموم شد و خداحافظی کردیم وبه منم پارچه کادو دادن اونجا.دستشون درد نکنه.

خلاصه مامان میثم رفت و من و میناهم اومدی تاکسی بگیریم که برگردیم خونه.

یه پراید جلو ی پامون ترمز کرد که سوار شدیم که ایکاش نشده بودیم.طرف کلی چرت و پرت گفت و هرچی هم مینا بهش میگفت که ما متاهلیم بازم حرف خودش رو میزد و میخواست شماره بده.

مینا که خیلی ترسیده بود طفلکی.من اما عادی تر برخورد میکردم.میدونستم که نمتونه هیچ غلطی بکنه.

موقع پیاده شدنم که پولو گرفتم طرفش که میگفت من واسه پول شمارو سوار نکردم.

آخر سرم من پولو پرت کردم تو ماشینش و پیاده شدیم.

مینا دست منو گرفته بود و میدویید تو خیابون.گفتم مینا چیزی نشده که چرا اینجوری شدی...

گفت آوا خیلی ترسیده بودم خداییش.یه چند قدمی هم پیاده رفتیم تا خونه.چقدرم هوا خوب بود.

خلاصه اون مهمونی هرچی که بود باعث شد من کلی سرحال بشم و دلم باز بشه.خیلی خوب بود.

منم آدمم.دوس دارم یه وقتایی یه جاهایی برم.دو تا آدم ببینم.باهاشون هم صحبت بشم....خوب حس خوبیه در کل.

وقتی هم رسیدیم خونه ساعت هفت بود و مینا گفت آوا برو صورتت رو بشور بیا برات آرایش غلیظ کنم سایه بزنم.

منم رفتم صورتمو شستم و سریع مرغو گذاشتم تو زودپز و اومدم نشستم.

مینا هم آرایشم کرد.خداییش خیلی خوب آرایش میکنه.همش خدا خدا میکردم قبل از این که آرایشم تکمیل شه میثم نیاد خونه که خداروشکر نیومد.

ساعت هشت بود که میثم رسید و من خودم رفتم درو باز کردم.

میثمم مسخره بازی در میاورد و میگفت ببخشید خانوم من خونه رو اشتباهی اومدم انگار.بعد دور زد میخواست بره که دستشو گرفتم کشیدم تو.

خلاصه مینارو صدا زد و گفت خیلی قشنگ آرایشم کرده و اینا.

من و مینا هم رفتیم تو اتاق که مینا ازم چند تا عکس بگیره.همون موقع میثم اومد تو اتاق که دید مینا داره ازم عکس میگیره.

نمیدونم چی شد...شاید میخواست واقعا خوشحالم کنه.که وایستاد کنارم و به مینا گفت از جفتمون بگیر.

من که انقدر ذوق کرده بودم که از خوشحالی در حال انفجار بودم.تمام بدنم خیس عرق شده بود.

کلی با نگاهم از میثم تشکر کرد.خلاصه وایستادیم و مینا دو تا ازمون عکس گرفت و میثمم رفت.

مینا هرچی بهش اصرار کرد که وایستا جند تا دیگه هم بگیرم ازتون قبول نکرد.

اما همون دوتا هم باعث شد کلی احساس خوشحالی کنم.آخه میثمم اصلا عکس نمیگیره.نمیدونم اون شب چه طور شد که...

خلاصه میثم که از اتاق رفت بیرون من نشستم رو تخت و اشک تو چشمام جمع شده بود...

مینا یهو ترسید.اومد بغلم کرد که ببینه چی شده...

گفت آوا چی شدی یهو؟من که گفتم به خاطر عکس احساساتی شدم...گفت دیوونه چقدر تو راحت خوشحال میشی...چقدر خوشحال کردنت ساده ست..

اصلا باورش نمیشد که من حالم به خاطر اون عکسا اونجوری شده باشه...

خلاصه چند تا عکسم با حجاب گرفتم و بعدشم با مینا رفتیم شامو آماده کنیم.

مرغ زعفرونی درست کرده بودم که خیلی خوشمزه شده بودم و مینا هم زرشکارو سرخ کرد و سفره انداختیم خوردیم.

بعد از شامم که من رفتم صورتمو شستم و یکمی فیلم دیدیم و ساعت شده بود دوازده.

دیگه میثمم دراز کشیده بود رو مبل و خوابش میومد.علیرضا هم که پای کامپیوتر بود و بازی میکرد.من و مینا هم رفتیم که بخوابیم.

یکمی حرف زدیم و بعدش مینا خوابید و منم اومدم که روی میثمم پتو بکشم و برم بخوابم.

تا پتو رو انداختم روی میثمم چشماشو باز کرد.بغلم کرد.سرمو گذاشتم رو سینش.گفت آوایی خیلی دوستت دارم.

نگاش کردم.بوسش کردم.چشماشو...پیشونیشو...گفتم منم عاشقتم میثمم.

گفت دلم برات تنگ شده.گفتم من بیشتر.گفت بمون پیشم تا خوابم ببره.

خلاصه میثمم چشماشو بست و منم نشستم پایین مبل و یکمی موهاشمو ناز کردم.درست سر پنج دقیقه خوابش برد.

صدای منظم نفساش بهم امید زندگی میده.میثمم که خوابید منم یه سر به علیرضا زدم و براش خوراکی بردم و خودمم رفتم گرفتم خوابیدم.

صبح جمعه ساعت ده بیدار شدیم همگی.صبحونه خوردیم و تصمیم گرفتیم برای ناهار ماکارانی درست کنیم.

ناهار رو هم درست کردیم و بعد از ظهرم نشستیم به فیلم دیدن و عصری هم من یه دوش گرفتم.

قرار بود شب میثم و مینا و علیرضا برن خونه ی میثم اینا.منم برم خونه ی مامانم و شب هم بمونم.

خلاصه ساعت هفت و نیم بود که به میثم گفتم میثم میشه من دارم میرم خونه ی مامانم مهمونی مینا یکمی آرایشم کنه؟گفت باشه.

خلاصه مینا برام خط چشم کشید و یکمی هم سایه.در کل آرایشم ملایم بود اما خیلی عوض شده بودم.

بعدشم که موهامو اتو کردم و ساعت نه بود که میثم منو رسوند دم خونه ی مامانم و بعد خودشون رفتن خونه ی میثم اینا.

تا رفتم بالا خاله های مامانم شروع کردن تعریف کردن که چقدر من عوض شدم و چقدر خوشگل شدم و این حرفا..

خوب راستش همه ی آدما تعریف رو دوس دارن و اعتماد به نفسشون بالا میره.منم همینطور.

دختر خاله ی مامانمم که خیلی با هم جوریم بود و حسابی شب مهمونی مامانم خوش گذشت.

بعد از شامم من ظرفارو شستم.راستش گاهی وقتا ما آدما خوبی آدمای دیگه به چشممون نمیاد.

آخه من هروقت ظرف میشورم مینا میاد کمکم.مثلا یا من میشورم اون آب میکشه یا اون میشوره من آب میکشم.همیشه دوتایی با هم میشوریم.

اما شب مهمونی مامانم دخترخاله م اصلا نیومد حتی تعارف کنه که بخواد کمکم کنه.

رفت نشست و شروع کرد با گوشیش ور رفتن...

راستش زیاد برام مهم نبود.چهارتادونه بشقاب شستن کسی رو نکشه اما خوب اینجوری آدم به تفاوت ادما پس میبره و این خیلی خوبیه.

شب هم من و غزاله تو اتاق مامانم دوتایی رو تخت خوابیدیم و کلی حرف زدیم.

صبح جمعه همگی عازم سفر بودن.ساعت هفت بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و همه رفتن.مامان بزرگ و  بابابزرگمم برگشتن شمال.

راستش وقتی همه رفتن دلم گرفت.بغش کردم.دوس ندارم بابابزرگ و مامان بزرگم این همه ازم دور باشن....معلوم نیست دوباره کی بتونم ببینمشون....

بعد از رفتنشون کمک مامانم کردم و خونه رو جمع و جور کردیم باهم.

ساعت ده صبح هم رفتیم بیرون و من گوشی خریدم.ووووی خیلی گوشیمو دوس دارم.یعنی مامانم برام خرید.دستش درد نکنه.

گلکسی استار پلاس.سفیدش رو.خیلی خوشم اومده ازش.

بعدشم رفتیم من ذرت مکزیکی مامانمو مهمون کردم و بعدشم برگشتیم خونه و ناهار خوردیم.

دیروز روز خوبی بود.پیش مامانم بی نهایت بهم خوش گذشت.

ساعت هفت و نیم بود که میثمم اومد دنبالم.راستش انتظار یه برخورد دیگه داشتم.اما از وقتی نشستم توی ماشین میثم شروع کرد که غر زدن و زدن حرفای...

خوب دلم شکست.یواشکی گریه کردم...

ماشین دوباره خراب بود و میثم حسابی عصبانی بود.میدونم که زود عصبانی میشه و زودم آروم اما..

تمام مدت راهو تا خونه یواشکی گریه کردم.میثمم هی میگفت و میگفت...

وقتی رسیدیم خونه درو باز کلید خودم باز کردم و اومدم بالا.هرچی منتظر شدم میثمم نیومد.

فکر میکردم مونده پایین که با ماشین ور بره و درستش کنه اما برده بودتش تعمیرگاه.

منم همینطوری منتظر بودم تا ساعت ده و نیم.

صورتمو شسته بودم و چشمامم کلی پف کرده بود و قرمز بود.دیشب میخواستم یه شب قشنگ بشه اما خوب انگار قسمت نبود.

ساعت ده و نیم بود که میثمم اومد خونه.تا درو باز کردم دیدم داره لبخند میزنه.

رفته بود شیرینی فروشی و یه کیک خوشگل برام خریده بود برای روز زن و یه نیم کیلو فالوده که میدونه من دوس دارم.

راستش دیشب انقدر که از دیدن اون کیک خوشحال شدم شاید از دیدن هیچ کادوی دیگه ای خوشحال نمیشدم.

همین که میدونم متوجه ی بد رفتاریش میشه و زود جبران میکنه دلمو خیلی گرم میکنه.

دیروزم وقتی کیک و داد و روزمو تبریک گفت دستمو انداختم گردنش و بوسه بارونش کردم.

خلاصه شامو خوردیم و بعدش فالوده رو.

راستش دیگه برای کیک جا نداشتیم که بخوریمش و گذاشتیمش برای امروز.

ساعت دوازده بود که جا انداختم بخوابیم.هرچی منتظر موندن که میثمم بیاد دراز بکشه نیومد.

احساس کردم نیاز به تنهایی داره و احتیاج به این که با خودش خلوت کنه.

نگاهش به تلویزیون بود اما تو فکر بود.منم بوسش کردم و شب بخیر گفتم و خوابیدم.

فکر میکنم ساعت حدود دو نصفه شب بود که اومد دراز کشید.بغلم کرد.سرمو گذاشتم رو دستش.گفت آوایی...گفتم جانم...گفت خیلی غمگینم ماشین 300 تومن خرج رو دستم گذاشت و این برج هم پول نمیمونه برای قسطامون.

گفتم عیب نداره میثمم.فکرشو نکن.خدا بزرگه.حالا ماه دیگه میدیم.دیگه یادم نیست چی گفتم.خوابیدیم.

صبح ساعت شش بیدار شدم و میثمو بیدار کردم برای نماز که گفت سرم درد میکنه آوایی.بذار تا هفت بخوابم.

منم دوباره خوابیدم و هفت بیدار شدیم و میخواستم سفره بندازم برای صبحانه که گفت بیا چایی و کیک بخوریم.

رفتم کیک رو اوردم و میثمم دوباره روزمو تبریک گفت و یکمیشو خوردیم.بقیه شم گذاشتم برای عصری.

بعدشم میثمم رفت حاضر شه و منم رفتم ناهارشو آماده کردم و گوجه هاشو سرخ کردم.

راستی دیشب میثمم گوشیمو دید.خوب زیاد سرحال نبود که در موردش کنجکاوی کنه اما در کل چیز خاصی نگفت و گفت مبارک باشه.

حالا امروز که از سرکار بیاد حتما با دقت نگاش میکنه.

دیگه امروز منتظر یه شب خاصم...خدایا خواهش میکنم امشبو بخیر بگذرون...

خیلی دلتنگ میثمم هستم.بعد از 5 شب...واقعا کم دارمش...

خوب من دیگه برم به کارام برسم.برای روز زن باید یه چند نفر زنگ بزنم و تبریک بگم.به مادرشوهرم.به عمه ام.به مامان بزرگم...

و بعدشم برم خونه رو تمیز کنم و یه فکری هم برای شام بکنم و  منتظر بشم تا میثمم بیاد...

امروزم گذشت.فروردین هم تموم شد و وارد اردیبهت میشیم.من این ماهو خیلی دوس دارم.اردیبهشت برام یادآوره یه سری چیزای خاصهه!

حتی سالگرد آشنایی من و میثمم ده اردیبهت ماهه....واسهه همینه که این ماهو دوس دارم...یه حس خوبی بهش دارم..

خوب این چند روز مهمون داری و مهمونی رفتن من هم بخیرو خوشی گذشت.خدایا شکرت.ممنونم...

دلم چند روز سکون و آرامش میخواد...تو خونه موندن و جلوی تلویزیون لم دادن...خدایا...

میثمم دوستت دارم.به خاطر کیک دیشب...به خاطر این که به فکرمی.به خاطر این که میدونم هرچی در توانته انجام میدی ممنونم...

من انتظار کادو نداشتم.اما این کیک برام بهترین کادو بود.مرسی عزیزم.

دوستان این آدرس وب یکی از دوستامه...برای گروه فیزیک مدرسه شونه.
ازتون ممنون میشم اگه سر بزنین بهش.
www.physic-302.blogfa.com

تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393سـاعت 16:37 نويسنده آوا| |

سلام دوستای خوبم.صبح همگی بخیر.

خونه ی مامانم هستم.اومدم بگم که امروز آپ نمیکنم...

مهمونیم به خوبیو خوشی گذشت.خیلی هم بهمون خوش گذشت.هرچند خیلی خسته ام اما حالم خوبه.

امروزتا عصری خونه ی مامانم هستم.ایشالا فردا آپ خواهم کرد.

تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393سـاعت 9:10 نويسنده آوا|

ساعت ده صبحه که شروع کردم بنویسم..کلی سردمه و خوابم میاد اما بعد از رفتن میثم نخوابیدم که به کارام برسم.

راستش دیشب خیلی بد خوابیدم.یعنی اصلا در واقع نخوابیدم!هر چند دقیقه چشمم باز میشد و دوباره میخوابیدم.

بعضی وقتا هست آدم که میخوابه حتی اگه همش یکساعتم باشه اون قدر خوابش عمیقه که بعدش سرحاله اما...

دیروز جدا از این که برای اومدن خانواده ی میثم یکمی با خودم غرغر کردم اما روز خوبی بود.

دیروز بعد از ظهر زنگ زدم به مامان میثم.که رسما دعوتش کنم و هم حال احوال کرده باشم.ساعت حدود چهار بود.

تا زنگ زدم جواب دادم.چقدرم خوشحال شد اتفاقا.گفتم مامان میخواین امشب تشریف بیاررین؟

گفت وا کجا؟مگه تو خبر داری ما میخواستیم بیایم؟گفتم آره مامان مینا بهم اس ام اس داد گفت.

گفت عجب دختریه ها.من میخواستم شام درست کنم یهویی بیایم خونه تون سورپرایز کنیم.

گفتم اشکال نداره حالا من شام درست میکنم شما بیاین فردا شب.گفت میخواستم دلمه درست کنما!

منم خندیدم گفتم پس من شام درست نمیکنم شما دلمه درست کنین بیارین.کلی خندیدیم.

آخه مامان میثم میدونه که دلمه غذای مورد علاقه ی منه و برای همین اینجوری گفت.

خلاصه قرار شد که برای امشب مامان میثم دلمه درست کنه و بیاره.

منم دیروز دیدم حال ندارم شام درست کنم اس ام اس دادم به میثم که نون بیشتر بگیر شب سیب زمینی و تخم مرغ بخوریم.

آخه هرچی فکر میکردم هیچ غذایی به ذهنم نمیرسید که درست کنم.آدم بعضی وقتا اینجوری میشه.

بعدشم رفتم دوش گرفتم و اومدم یه تاپ آبی و یه دامن کوتاه آبی پوشیدم.موهامم با کش بستم و آرایشم کرد.

کار خونه هم که نداشتم.دیگه نشستم درس خوندن.گذر زمان از دستم در رفته بود.تا این که ساعت هفت و نیم شد و میثمم اومد خونه.

درو که باز کردم میثمم خندید و گفت به به سنجاب هزار رنگم...گفتم چه طور؟گفت آخه هر روز که درو باز میکنی یه رنگ میشی...خندیدم و بغلش کردم...

خلاصه خریدارو جابه جا کردم و نماز خوندیم و بعدشم یه چایی ریختم برای میثم و نشستم پیشش.

میثمم همینطوری که داشت چایی میخورد و حواسش به تلویزیون بود لیوان چایی رو به جای این که بذاره رو میز ول کرد رو زمین. 

طفلکی میثمم چقدر خودش ناراحت شد.خودشو لوس میکرد و میگفت باری که از رو دوشت برنمیدارم همشم خونه رو کثیف میکنم.

گفتم نه بابا فدای سرت چیزی نشده که.خلاصه دستمال آوردم و پاکش کردم.میثمم دیگه از خیر چایی خوردن گذشت.

بعدشم من رفتم سراغ سرخ کردن سیب زمینیا و میثمم شروع کرد به عادت همیشه قبل از شام یکمی نرمش کردم.

وقتی سر گاز وایستادم و برمیگردم نگاش میکنم و میبینم داره نرمش میکنه ذوق میکنم...یعنی داره تلاش میکنه.یعنی هنوز امید داره و این منو خوشحال میکنه...بی نهایت خوشحال.

سیب زمینا که سرخ شد صداش کردم بیاد تخم مرغشو بزنه.بعدشم دوغ درست کردیم و سفره رو چیدیم.چقدرم خوشمزه شده بود.

گاهی وقتا غذای های حاضری خیلی هم بیشتر از خورشت و این چیزا به آدم میچسبه.

موقع شام گفتم میثمی فردا مامان اینا میان خونه مون؟گفت کدوم مامان اینا؟گفتم مگه چند تا مامان اینا داریم؟مامان بابای خودت دیگه.

گفت به چه مناسبت؟

فهمیدم که اصلا ازهیچی خبر نداره...راستش ته دلم ذوق کردم که وقتی میخوان بیان خونه مون اول با من هماهنگ کردن.

گفتم میخوان خونه رو سم پاشی کنن.گفت باشه بیان.برای فردا چی لازم داری لیست کن بذار بخرم.گفتم باشه.

خلاصه شامو خوردیم منم جمع کردم و شستم و اومدم رو مبل پیش میثمم دراز کشیدم.

کمرم انقدر درد میکرد که داشتم میمردم.نمیدونم چم شده.انگار که رگ کمرم از شدت درد داره قطع میشه...

دیشبم میثمم خیلی خسته بود و خوابش میومد.هرچند من سرحال بودم و دلم یکمی شیطنت میخواست اما خوب انگاری وقتش نبود.

ساعت ده بود که گفت خانومم جامونو بنداز بخوابیم.منم رفتم رخت خواب آوردم و پهن کردم.میثمم دراز کشید.منم سرمو گذاشتم رو دستش  و تلویزیون میدیدم.

میثمم که خیلی زود خوابش برد.منم داشتم فیلم گناهکاران فرامز قریبیان رو میدیدم.

میثمم هرچند دقیقه یه بار چشمشو باز میکرد و یه خورده حرف میزدیم و دوباره میخوابید.

دیشب کلی محبتم قلمبه شده بود.میثمم خواب بود ولی با این حال من کلی نازش کردم.خوب شوهرمه.عشقمه.دوسش دارم.

وقتی مثل پسر بچه های کوچولو نازو معصوم خوابیده و من نگاش میکنم تو دلم پر از شادی و امید میشه.

امید برای فردا های بهتر...برای روزای قشنگ تر..برای عشق بیشتر...

خدایا خودت میدونی...شاهدی که زندگی سختی داشتم.همیشه آرزوم بود با عشق ازدواج کنم...با عشق زندگی کنم...منو به آرزوم رسوندی خدا ممنونم ازت.

دیشب ساعت دوازده بود که فیلمه تموم شد و منم تلویزیونو خاموش کردم و پتو رو روی میثم مرتب کردم که بخوابیم.

میثمم خوابش برده بود.صدای نفسای منظمش برام آرامش بخش بود خیلی.

اما من خوابم نمیبرد.نمیدونم چرا.فکر و خیال و استرس اومده بود سراغم.کلا بگم که دیشب حسابی بد خواب شدم دیگه.

ساعت دو نصفه شب بیدار شده بودم فکر میکردم صبح شده میخواستم برم چایی دم کنم.نشسته بودم سرجام فکر میکردم.بعد یهویی گوشیو روشن کردم دیدم ساعت دوی نصفه شبه.چقدر به خودم خندیدم.

بعدشم که دیدم خوابم نمیبره رفتم کنار میثم.قشنگ دستشو تو خواب بلند کردم گذاشتم زیر سر خودم گرفتم تو بغلش خوابیدم.

امروز صبح هرچی میثمو صدا میکردم بیدار نمیشد.هی میگفت خانومی یه ذره دیگه.

خلاصه آخر ساعت از شش و نیم هم گذشت و نمازش قضا شد.منم که دیدم اینجوریه گفتم بذار حداقل تا هفت بخوابه.

دیگه تا هفت صداش نکردم.ساعت هفت برای این که دیرش نشه دیگه صداش کردم که صبحونه بخوریم و حاضر شه.

موقع صبحونه هم یکمی حرف زدیم.بهش گفتم برای شب چیا لازم دارم بخره بیاره.

ساعت هفت و نیم بود که میثمم آماده شد.منم به عادت همیشه گردنبنشو بستم و کلی آویزونش شدم که بوسش کنم.

میثمم هی میگفت سنجان تپل من دیرم شد آخه.منم گفتم خوب دلم برات تنگ میشه.خندید بغلم کرد و بوسم کرد و رفت.

میثم که رفت منم تصمیم گرفتم نخوابم.همش آپ کنم و هم خونه رو تمیز کنم.

اما چون دیشب خوب نخوابیدم و اینجوری امشب همش خوابالوام تصمیم گرفتم که خونه رو مرتب کنم و بعد که خیالم راحت شد ظهرو بگیرم راحت بخوابم.

خدا پدرمادرشوهرم رو بیامرزه.دستش درد نکنه که شامم میخواد درست کنه و بیارو من دغدغه ی شام درست کردن ندارم امروز.

راستش از یه طرفم استرس گرفتم برای رخت خواب.آخه من رخت خواب اندازه ی شش نفر ندارم.حالا نمیدونم چه جوری قراره بخوابیم که جا بشه.

دیشب یه موضوع خیلی خوب یهویی یادم اومد که باعث شد کلی حالم بهتر بشه.

و اونم اینه که شنبه علیرضا مدرسه داره و حتما تا جمعه میرن خونه شون و منم میتونم برم خونه ی مامانم!!

راستش از این موضوع ناراحت بودم که نکنه نتونم برم خونه ی مامانم و غزاله که داره به خاطر من میاد منتظر بمونه...

اصلا حواسم به مدرسه رفتن علیرضا نبود و این منو کلی خوشحال کرد.

برای همین تصمیم گرفتم که این دو روز رو کلی ازشون خوب پذیرایی کنم و سعی کنم هم به خودم و هم به اونا خوش بگذره.اینم تجریه اییه به هرحال.

خوب الان برم دستشویی رو بشورم و بعدشم خونه رو گردگیری کنم ویه جار بکشم و بعدش پیش به سوی خواب.

الان دلم داره آب میشه برای این که برم زیر پتو توی تختم.پتو رو هم یه جوری بکشم رو سرم که نور آفتاب نخوره بهم.تاریک بشه.بعدش بگیرم بخوابم.ووووی....

امشب مینا یه تحقیق میاره که من چون دستم تنده میخواد بده من تایپ کنم.

خوشحال میشم براش یه کاری انجام بدم.امیدوارم امشب همه چیز به خوبی و خوشی بگذره...

بیشتر مشتاقم برای جمعه که میرم خونه ی مامانم.دوس دارم زودتر جمعه بشه.

خدایا همیشه هوامو داشتی.اینبارم هوامو داشته باش...ممنونم خداجون.

خوب من دیگه برم که زودتر کارامو انجام بدم و بعدشم یکمی بخوابم.دوس دارم شب که میان سرحال باشم کاملا.

میثمم دوستت دارم.خانواتم دوس دارم.من خیلی فکر کردم...یه روزی همین روزایی که الان دارم آرزوم بوده خوب.نباید ناشکر باشم.نباید...

تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393سـاعت 11:0 نويسنده آوا| |

امروز بعد از چهار روز برگشتم که بنویسم...این دو روزی که نتم قطه بود واقعا حس بدی بود برام...

احساس میکردم از حرف پر شدم اما جایی برای نوشتنشون نیست.

خداروشکر امروز که میثمم رفت سرکار و منم با ناامیدی کامپیوترو روشن کردم دیدم که نتم وصل شده.خدا میدونه که چقدر ذوق کردم...

کلی حرف دارم برای نوشتن...حالم خوبه.آرومم.اما پر از حرف.

نشستم توی اتاقم...پنجره رو باز گذاشتم..داره باد میاد..یه باد خنک بهاری...مثل یه نوازگر پوستمو نوازش میکنه...

خوب از جمعه بنویسم.جمعه ساعت هشت شب بود که رفتیم خونه ی میثم اینا.بعدشم که قرار بود من برم خونه ی مامانم.

خونه ی میثم اینا همه چیز خوب بود.مامان میثم یکمی ازم گلایه میکرد.البته با شوخی و خنده.

میگفت عروسم چرا در طول هفته بهم زنگ نمیزنه؟میثمم این وسط شیطونی میکرد و میگفت مامان خودش هست دیگه.در طول روز صد دفعه به مامان خودش زنگ میزنه.

میدونم که مامان میثم حق داره...گاهی اوقات خوبه که حالشو بپرسم.اما نمیدونم چرا اینجوریم..

من بعضی از آدمارو واقعا از ته دلم دوس دارم اما پای تلفن باهاشون حرفم نمیاد!بابای خودم هم جزو اون گروهه....

وقتی به بابامم زنگ میزنم جز یه حال و احواس ساده نمیتونم چی بگم...دست خودم نیست.اما این دلیل  نمیشه که دوسشون نداشته باشم....

خونه ی میثم اینا درکل خوش گذشت.شام خوردیم.مینا هم که خیلی حالش بد بود و دل درد داشت من ظرفارو شستم.

بعدشم ستایش دیدیم.

چقدر محبت کردن مامان میثم نسبت به میثمو دوس دارم...لذت میبرم وقتی میبینم...اصلا راستش زیر پوستم یه جوری میشه....

موقع فیلم دیدن معمولا نمیرم بچسبم به میثم.روی یه مبل دیگه میشینم...

میثمم روی اون مبل ته خونه میشینه و مامان میثمم میره پیشش میشینه.

هروقت که برمیگردم نگاشون میکنم میبینم مامان میثم به جای نگاه کردن به تلویزیون داره میثمو نگاه میکنه!

اون وقت یه لبخند عمیق میزنم...خوشحالم که میثمم کسایی رو داره که عاشقونه دوسش داشته باشن!

ساعت یازده بود که میثمم گفت خانومی آماده شو بریم برسونمت خونه ی مامانت.

راستش از یه طرف خوشحال بودم و از یه طرف غم دنیا تو دلم بود.

از این که صبح نیستم که خودم به میثمم صبحونه بدم..با ناز و نوازشام بیدارش کنم.اون وقت میثمم خودشو لوس کنه و هی بگه پنج دقیقه دیگه بیدار میشم...

تا برسیم خونه ی مامانم هی به میثمم سفارش کردم.که صبح وقتی بیدار شد ساعت هفت قرصش رو بخوره.

که شیروکیک بخوره و گرسنه نره سرکار.که موقع خوابیدن حتما پتو روش بندازه...

خلاصه ساعت یازده و نیم بود که رفتم خونه ی مامانم.همه از دیدنم خوشحال شدن.

طفلکی مامانم که شامم نخورده بود تا من برسم.

شبم منو مامانم تو اتاق مامانم خوابیدیم و کلی حرف زدیم با هم.فکر میکنم نزدیک ساعت سه بود که خوابیدیم.

راستش شبایی که پیش میثمم نمیخوابم خیلی خوابایی عجیب غریب و پریشون میبینم.دست خودم نیست.

اون شبم داشتم خواب میدیدم منو میثم با هم دوستیم و هنوز ازدواج نکردیم.بعدش همه میخوان من و میثمو به زور ازهم جدا کنن.

به نظرم خواب زجر آوری بود.تا این که ساعت نه و نیم صبح مامانم از خواب بیدارم کرد که همگی با هم صبحونه بخوریم.

بعدش از صبحانه من و مامانم رفتیم بیرون و یکمی قدم زدیم.

منم یکمی خرید کردم.یه تاپ و شلوارک خریدم و یه کتاب روانشناسی و دو تا از آزمون هاس سراسری رو.

نزدیک ظهر بود که برگشتیم خونه.ناهار خوردیم.

بعد از ظهر هم من و مامانمو مامان منیر سه تایی رفتیم بیرون که مامان منیر مانتو بخره.

توی قدم زدن بیرون به یه نتیجه ای رسیدم که برای خودم خیلی جالب بود!!

به این نتیجه رسیدم که حالا حالاها دوس ندارم مامان بشم!دوس ندارم یه بچه رو صرفا به خاطر این که الان اطرافیان توقع دارن بیارم تو این دنیا!

فهمیدم هنوز بچه تر از اون چیزیم که حتی خودم فکر میکردم.

فهمیدم که هنوز میخوام جوونی کنم...لباسای رنگارنگ بپوشم...جذاب باشم و از میثم دلبری کنم.

هنوز میخوام تو دنیای خودم باشم!درس بخونم و پیشرفت کنم.یه خانوم دانشجوی جوون باشم نه یه مادر که اولین دغدغه ش میشه بچه ش.

من هنوز میخوام اولین دغدغه م عشق بازی با میثم باشه و این که چه جوری خوش بگذرونم!

شاید خنده داره هنوز.اما من اون روز که رفتم بیرون با مامانم اینا همش تو حال خودم بودم و با خودم فکر میکردم.

خیلی عمیق توی فکر بوودم که حتی نزدیک بود چند جا ماشین بهم بزنه...

اما این فکر برای من نتیجه ای هم داشت.این که دیگه هیچ وقت دیگرانو مسخره نکنم!

این که یه دوستی میگفت بچه دار شدن آمادگی میخواد!من فهمیدم که آره واقعا آمادگی میخواد.

و تا الان لحاظ روحی بهش احساس نیاز نکنی و آمادگی پذیرشش رو نداشته باشی آوردنش جنایته! 

اون روز عصر یه روسری تابستونی رنگی رنگی خریدم.خیلی ازش خوشم اومده.

دیگه میخوام لباسای سنگین و رسمیمو یکمی کنار بذارم و بیشتر اسپورت بپوشم.

فهمیدم که زندگی کوتاهه...خیلی کوتاه.نباید به خاطر دیگران زندگی کرد.باید خودم باشم.بی نقاب خانوم بودن و بی نقاب متانت!

کی گفته کسی که پر از شور و شوقه ...کسی که لباسای اسپرت میپوشه...کسی که نمیخواد تو اول جوونی پیر باشه خانوم نیست؟محترم نیست؟

خوب بگذریم...

شنبه عصر که از خرید برگشتیم خونه ساعت حدود شش بود و نزدیک اومدن میثم دنبالم.

نمیدونم چی شد که یهویی دلم براش تنگ شد.زنگ زدم بهش.صداش میلرزید.فهمیدم یه اتفاقی افتاده.

گفتم میثم چی شده؟گفت آوا سرکار یه چیزی رفته تو جشمم و کلا چشمم باز نمیشه یکیش.

اینو که گفت نشستم زمین.فقط دعا میکردم که چیزی نشده باشه...

گفتم میثم کجایی الان؟گفت کرجم.گفتم تنهایی؟گفت آره.گفتم آدرس بده بیام بریم دکتر.

گفت آوا الان نزدیک یه درمونگاهم بذار برم تو ببینم متخصص چشم دارن الان.دوباره زنگ میزنم.

تا میثمم زنگ بزنه من مردم و زنده شده.هیچ نذر بلد بودم کردم...هرچی دعا بلد بودم خوندم.

مامانم اینا هم فهمیدن.هرکدومشون یه جوری دعا میکردن...

دیگه نه تونستم لب به چیزی بزنم و نه تونستم حرف بزنم تا این که نیم ساعت بعد میثمم خودش زنگ زد.

گفت آوا رفتم دکتر بود.پلکمو برگردوند یه تیکه خرده چوب رفته بود تو چشمم.درش آورد.

گفتم الان میبینی میثم؟گفت آره خانومم نگران نباش.دارم میام دنبالت.

تا میثم برسه زود آماده شدم.کلی هم بار داشتم که باباجون برام تا پایین آورد.دستش درد نکنه.

میثمم ساعت هفت و نیم بود که اومد دنبالم.وقتی در ماشینو باز کردم سرش روی فرمون بود.

گفتم میثمم ببینمت عزیزم.چشمت چه طوره؟

تا نگام کرد قلبم یهویی ریخت پایین.یه چشمش کلا باد رده بود و غرق خون بود.گفتم میثم چرا این شکلی شدی؟

گفت بادش به خاظر اینه که پلکمو برگردوند که اونو در بیاره.

خلاصه کلی نگران بودم.میثم گفت دوتا قطره هم برام نوشته که بیخیالش نریم بگیریم.

اما من گیر دادم که حتما بریم بگیریم و اونا استریل کننده س و این حرفا.

رفتیم درمونگاه که هم میثم قطره های چشمش رو بگیره و هم آمپولاش رو بزنه.

خلاصه تو نوبت بودیم پشت در اتاق تزریقات.یه زن و شوهر دیگه هم بودن که انگار با هم قهر بودن از بس که جدی و اخمو بودن.

من و میثمم هی میگفتیم و میخندیدیم.سالنو گذاشته بودیم رو سرمون.زنه هم همینجوری چپ چپ نگاه میکرد.

به میثم گفتم میثم اگه یه ذره دیگه بخندیم زنه میاد میکشتمون!

خلاصه نوبتمون شد و میثمم رفت آمپولشو زد و اومد بیرون.بعدشم به اصرار من رفتیم قطره های چشمش رو گرفتیم.

وقتی میخواستیم از خیابون رد شیم میثمم دستشو انداخته بود دور کمرم و مواظبم بود..

گاهی وقتا ما زنا با یه حرکت ساده چقدر دلگرم میشیم به زندگی...چقدر وجودمون پر از عشق میشه.

میثمم دوستت دارم مرد من...همیشه وقتی بیرون هستیم حواست به من هست..اینو از تو چشمات میخونم...ممنونم ازت.

خلاصه برگشتیم خونه.تا درو باز کردیم میثم گفت ببخشید خانومم.باز خونه رو به هم ریختم...

خندیدم.گفتم فدای سرت وقتی سنجاب خونه ول میکنه میره خونه ی مامانش همین میشه دیگه.خندید.

خونه پر از پو.ست میوه و ظرف کثیف بود.یه یک دقیقه همه رو جمع کردم و شامو گذاشتم گرم بشه.

میثمم هی میومد از پشت بغلم میکرد و میگفت آوا دیشب نبودی اصلا خونه مزه نداشت.یه جوری بود همه چیز...

گفتم چه جوری؟گفت یه جوری.هرجارو نگاه میکردم خالی بود.بغلش کردم.

یعنی این میثم منه؟میثمی که هیچ وقت فکرشم نمیکردم انقدر مرد خونه بشه؟انقدر به زندگی دلگرم؟

گاهی وقتا وقتی میبینم میثم انقدر بهم وابسته شده...وقتی چند دقیقه میرم تو اتاق و بیرون نمیاد مدام صدام میکنه اشک تو چشمام جمع میشه...

من این روزارو تصور نمیکردم به خدا.خدایا ازت به خاطر این آرامشم ممنونم.

همیشه میگفتم یعنی میشه میثمم منو دوس داشته باشه؟اونقدر که من دلتنگش میشم اونم دلتنگم بشه؟جای خالیمو حس کنه...

و حالا امروز اون روزا رسیده.نباید یادم بره که اینا بزرگترین آرزوهام بوده.

شب شنبه هم خوب گذشت.شام خوردیم.هردوتامون خسته بودیم.منم سریع آشپزخونه رو جمع و جور کردم و خوابیدیم.

یعنی یکمی فیلم دیدیم و بعدش من قطره های چشم میثم رو ریختم و بعد خوابیدیم.

میثم هی  موقع خواب میگفت آوا چشمم درست میشه؟گفتم آره عزیزم صبح که بیدار شی درست شده.

شبش من خواب بودم که دیدم هی میثم قل میخوره میاد سمت من.بیدار شدم دستمو گذاشتم زیر سرش بغلش کردم خوابید.واقعا خوابید.الهی قربونش برم...

صبح که بیدار شدیم دستم درد گرفته بود.میثم میگفت آوا من واقعا از دیشب رو دست تو خوابیدم؟

گفتم آره به خدا خودت اومدی قشنگ سرتو گذاشتی رو دستم و گرفتی خوابیدی.کلی خندیدیم.

بعدشم میثم رفت جلوی آینه.چشمش خوب نشده بود اما یکمی قرمزیش و بادش کمتر شده بود خداروشکر.

گفت آوا تو که گفتی تا صبح خوب میشه؟گفتم عزیزم طاقت بیار قطره هاتو به موقع بریز خوب میشه.

خواستم رخت خوابو جمع کنم که صبحانه بیارم بخوریم دیدم میثم اومد دوباره دراز کشید و گفت بیا پیشم.

منم کنار دراز کشیدم  ویه هماغوشی قشنگ...چقدر دلتنگش شده بودم...

بعدشم سریع پاشد یه لیوان شیر و کیک خورد و رفت سرکار چون دیرش شده بود.

یکشنبه روز خوبی بود برای شامم مرغ درست کرده بودم.خوشمزه هم شده بود.یعنی همونجوری که میثمم دوس داره شده بود.

یکشنبه هم گذشت.دیروز نت نداشتم خیلی کلافه بودم اما خوب تا میتونستم درس خوندن عوضش.

عصری هم که میثم زود اومد.دوستش غلام داشت توی بنگاه خونه میخرید میثمم اومد سریع لباس عوض کرد  و رفت که بره بنگاه.

وقتی برگشت دو تا خبر جالب بهم داد.اول این که غلام یه خونه ی خوب خرید که من از ته دلم خوشحال شدم.چون واقعا حقش بود.

و این که زن مهدی همون دوست میثم که اومده بودن خونه مون حامله ست!اونم پنجماهه!

وقتی شنیدم دروغ چرا خوشحال نشدم.چون میدونم زندگیشون ادامه دار نیست..میدونم این وسط یه بچه ی بیگناه بچه ی طلاق میشه...

اما با این حال دعا کردم که حالا که قراره بچه بیاد بتونن زندگی کنن.اما آخه اون زنی که من دیدم...

جالبیش اینه که اینا توی دوران عقد بودن و تازه حدود دو ماهه رفتن خونه ی خودشون.اون وقت پنج ماهه حامله ست.

یعنی همون روزی که اومده بود خونه ی ما هم سه ماهه حامله بود.عجب.

و این که فهمیدم دختر عموی میثمم حامله ست.اینم دیروز فهمیدم.دوتا خبر در یک روز.

برای اون واقعا از ته دلم خوشحال شدم.چون دلش بچه میخواست و با شوهرشم زندگی خوب و عاشقانه ای دارن.

یه دختر ریزه میزه که کلی با ناز و اطوار حرف میزنه و دستاشو موقع حرف زدن تکون میده.خوشحالم برات دختر...ایشالا به سلامتی...

حالاحتما جمعه که بریم خونه ی میثم اینا بحث بچه دار شدن میثم پیش میاد!

دلم میخواد یه جوری بهشون بگم که من تا چهارسال آینده هیچ تصمیمی برای بچه دار شدن ندارم و حالا حالا ها باید منتظر نوه بمونین!!

وایی اصلا یه حالت تدافعی نسبت به بچه پیدا کردم...نمیدونم چرا...

به قول میثم ک میگه چت شده آوا؟نه به اون روزای اول که همه ی فامیل فکر میکردن سرنه ماه بچه رو تحویلشون میدی و نه به حالا...

گفتم بدم میاد از اونایی که هنوز یکسالم نیست ازدواج کردن و هنوز جفتشون بچه ام اون وقت بچه میارن.

مثلا همین مهدی.درسته که زنش هفت خطه.اما خودش با وجود سی سال سن افکارش مثل پسرای شونزده ساله ش.

حتی یه کار مشخص نداره...خدایا آخه بچه رو به کیا میدی؟خدایا بچه رو بده به اون کسایی که منتظرن...اونایی که صلاحیتشون دارن...آمادگشو دارن....

خب بگذریم.دیشبم شب خوبی بود.هرچند من یکمی دپرس بودم اما وقتی میثمم از بیرون اومد حالم بهتر شد.

دپرس بودنم به خاطر سر رفتن حوصله م و این که دیروز نتم قطع بود بود.

دیشب میثم بهم گفت که جمعه شب که بریم خونه ی مامانش اینا شبش منو میبره خونه ی مامانم.

وایییی که چقدر ذوق کردم.آخه شبش قراره دختر خاله ام بیاد اونجا و تا صبح کلی حرف داریم که بزنیم.

بعدشم شنبه صبح مامان بزرگ و بابا بزرگم میرن شمال.من میرم برای خداحافظی باهاشون.

و این که شنبه میخوام گوشی بخرم.هنوز به میثم نگفتم.وقتی خریدم نشونش میدم.

این روزا انقدر مینا بهم اصرار کرد که توام برو گوشی  اندرویید بگیرو این حرفا منم خر شدم و دارم میخرم.البته یکی از ارزون تریناشو.

من که زیاد اهل گوشی  و اینا نیستم اما راستش برای خریدش بی نهایت خوشحالم..خوشحالم...

دوس دارم زودتر جمعه بشه.هم برای رفتن خونه ی میثم اینا ذوق دارم و هم برای رفتن خونه ی مامانم.

چند روزه کمرم به شدت درد میکنه.اصلا انگار خشک شده.وقتی میشینم درد امونمو میبره.نمیدونم چم شده واقعا...

الانم که دارم مینویسم کلی کمردرد دارم...هنوزم ناهار نخوردم.خواستم اول آپ کنم بعد ناهار بخورم.

بعدشم خونه رو یکمی مرتب کنم و فکر کنم که برای شام چی درست کنم.

تازه کلی هم درس دارم.باید قبل از اومدن میثمم یکمی هم درس بخونم.امروز روز خوبی بود.

اول از همه به خاطر وصل شدن نتم خوشحالم و بعدشم از اون روزاییه که تو دلم پر از شور و شوقه....

امیدوارم بقیشه شم خوب بگذره...آمین.

خوب من دیگه برم.احساس میکنم همینارو هم نوشتم سبک شدم.من برم که هزارتا کار دارم و مثل همیشه وقتم کمه چون تنبلم و صبحا میخوابم...

آخ که این خواب صبح بعد از رفتن میثم یه دنیا بهم مزه میده.اصلا چرا باید خودمو از چیزی که انقدر مزه میده محروم کنم؟

دیشب ماکارانی درست کرده بود.یکمی مونده.برم گرم کنم بخورم.دیگه واقعا گرسنه م شده.

میثمم دوستت دارم عزیزم.تورو خدا مواظب خودت باش.

اگه خدای نکرده بلایی سرت بیاد من میمیرم پسر.مواظب خودت باش....

خدایا مواظب میثمم باش.همونطور که تاحالا بودی و نذاشتی براش اتفاق بدی بیوفته...ممنونم خداجون.

  بعدا نوشت: فردا شب خانواده ی میثم یعنی مینا و مامانش و باباش میان خونه مون.چون میخوان خونه رو سم پاشی کنن.
وایی خدا دوباره استرس گرفتم از الان.فردا رو نمیخوام.سعی میکنم آپ کنم قبل از اومدنشون.
معلوم نیست تا کی بمونن.فکر میکنم تا جمعه بمونن.وایی خدا نه...من کمرم درد میکنه...نه..
نمیشه کاری کرد.مثل همیشه تسلیمم.
لعنت به خونه ی دو خوابه.من آوا نیستم اگه سال دیگه نرم خونه ی کوچیک یه خوابه نگیرم!
 

 
تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393سـاعت 15:3 نويسنده آوا| |

سلام دوستان...

من خونه ی مامانم هستم.از دیشب اومدم اینجا...حالم خوبه.عصر هم میثمم قراره بیاد دنبالم...

اومدم خبر بدم که امروز آپ نمیکنم....

برای جواب کامنتا هم لطفا صبور باشین.فردا میام همه رو جواب میدم حتما.

روز همگی خوش.


بعدا نوشت:

دوستان من از طرف شرکتی ک ازش ای دی اس ال گرفتم الان برام پیام اومد ک از فردا صبح به مدت 48 ساعت نتم قطع خواهد بود یا مشکل خواهد داشت.


شاید فردا و ÷س فردا نتم قطع بشه و نتونم آپ کنم و به کامتاتون جواب بدم.

خواهشم ازتون اینه که برای دیر شدن جواب کامنتا ازم ناراحت نشین.ممکنه دو روز نشه بیام بعدش میام دونه دونه همه رو جواب میدم.


به یاد همتون هستم...روز همگی خوش.

تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393سـاعت 11:18 نويسنده آوا|

امروز هم اومدم بالاخره بعد از دو روز بنویسم...درسته که زیاد سرحال نیستم و اونم دلایلی داره اما در کل حالم بد نیست!

درسته که ته ته دلم گرفته اما نمیذارم خللی به زندگیم وارد کنه...

دیگه یاد گرفتم که همه چیز گذراست.چه شادی و چه غم...باید مدارا کرد.

خوب شروع میکنم درست از همون روزی که ننشتم مینویسم.آخرین پستم دو شنبه بودکه قرار بود یه شب خوب با میثمم داشته باشیم...

چقدر اون روز انتظار میثمو کشیدم...نمیدونم چرا ولی حال عجیبی داشتم.انگار که من یه تازه عروس بودم و میثمم تازه داماد...

تا وقتی میثمم بیاد خونه بارها رفتم جلوی آینه و مدل موهامو و رنگ رژمو عوض کردم.انصافا هم آرایشم خوب شده بودو با لباسام هماهنگی داشت.

میثمم زیاد منتظرم نذاشت و درست ساعت هفت بود و من داشتم بادمجونارو آماده میکردم که اومد خونه.

میخواستم غافلگیرش کنم.پشت در قایم شده بودم.تا این که اومد درو باز کرد و اومد تو...

تا منو دید خندید.گفت به به هر روز قشنگ تر و آراسته تر از دیروز...

با این که میدونستم داره شوخی میکنه اما برق نگاهش برای منی که میثممو میشناسم نادیده گرفتنی بود.

میدونستم که مدل لباسم و آرایش جدیدم کار خودشو کرده...

خلاصه میثمم نشست و منم براش چایی آوردم.گفت بیا بشین پیش من.رفتم نشستم پیشش.

داشت نگام میکرد.از همون نگاهای بادقتی که همیشه هول میشم.

گفت خوب مناسبت امشب چیه؟گفتم هیچی مگه باید مناسبت داشته باشه جز این که دوستت دارم و دوس دارم وقتی منو میبینی سرحال بشی...

خندید.بغلم کرد.گفت آوا تو زن ساده و صبوری هستی.دوستت دارم...سرمو گذاشتم رو سینش.گفتم توام مرد زحمت کشو  جذاب خودمی..منم دوستت دارم.

خلاصه شامو آماده کردم و ساعت هشت و نیم بودکه شام خوردیم.موقعی که داشتم میز شامو میچیدم میثمم نشسته بود روی مبل روبه روی آشپز خونه و منو نگاه میکرد.

با این که هول شده بودم اما خودمو زده بودم به اون راه و نشون میدادم بی توجهم!

خلاصه موقع شامم کلی حرف زدیم و خندیدم.بعد از شامم زود ظرفارو شستم و اومدم نشستم پیش میثم.

میثمم اون شب اسممو گذاشته بود سنجاب مشکی.چون سرتا پا مشکی پوشیده بودم.

گفت سنجاب مشکی بیا بشین اینجا ببینم حرف حسابت چیه انقدر دلبری میکنی؟

خندیدمو رفتم نشستم تو بغل میثم.یکمی نازم کرد.منم چشمامو بسته بودم.میثم میگفت نگاه کن عین بچه گربه ها وقتی نازش میکنی چشماشو میبنده...

منم خندیدم و گفتم میثم تو احیانا ازدواج کردی یا باغ وحش باز کردی؟دیگه کلی خندیدیم....

همون موقع هم داشتیم کوزی میدیدیم.من چقدر بعضی قسمتاش احساساتی میشم و سرمو میذارم رو شونه ی میثم....

خلاصه وقتی رفت تبلیغ یه هماغوشی قشنگ داشتیم که خیلی خیلی خوب بود...

بعدشم که رفتم چایی درست کنم بخوریم.همون موقع که چایی رو ریختم توی لیوان لیوان توی دستم شکست.

هم دستم سوخت و هم تکه های شکسته ی لیوان توی دستم شکست و رفت تو کف دستم.

میثمم میگفت باید همون لحظه لیوانو ول میکردی نه این که محکم تر بچسبیش.

خلاصه با بتادین زخمامو شستم و بعدشم چسب زخم.آخرم از حیر چایی خوردن گذشتیم و جا پهن کردیم که بخوابیم.

منم دستم خیلی میسوخت.میثمم هی نازم میکرد و میگفت اشکال نداره کار خدا بود.تو امروز از سر شب دل منو آب کردی این عقوبت الهی بود.منم میخندیدم.

خلاصه همونطور که میخواستم دوشنبه شب خوبی بود و چون خسته بودیم زود هم خوابیدیم.

نصفه های شب بود که دیدم میثمم داره وول میخوره.منم که خوابم سبکه سریع بیدار شدم که ببینم چی شده.

تاچشممو باز کردم دیدم میثمم دستش روصورتشه و داره از درد به خودش میپیچه...

گفتم میثم چرا بیدارم نکردی پس؟انقدر درد داشت که نمیتونست جواب بده طفلکی...

منم زود پاشدم و رفتم ژل دندون درد آوردم و زدیم رو دندونش.یکمی دردش بهتر شد و منم منتظر موندم که میثمم خوابش ببره و بعد خوابیدم.

صبح ساعت شش بود که چشمامو باز کردم که برم چایی درست کنم دیدم میثمم نشسته رو مبل.انگار حالش بد بود.گفتم میثمم خوبی؟گفت آره چایی نمیخوام.بخواب یک ربع به هفت بیدارم کن که حاضر شم برم سرکار.

منم دوباره چشمامو بستم و خوابیدم.اما چند دقیقه بعدش انگار کار خدا بود یهویی بیدار شدم.

دیدم میثمم گوشه ی مبل مچاله شده و داره میلرزه.لرز کرده بود و شدت لرز دندوناش محکم به هم میخورد.

طفلکی انقدر حالش بد بود که نمیتونست تکون بخوره و پتو برداره بندازه رو خودش.

منم سرسیع دو تا لحاف انداختم روش.خیلی ترسیده بودم.تاحالا میثممو اینجوری ندیده بودم.

نشسته بودم و دستش تو دستم بود.میلرزید.قلب منم.

حدود نیمس ساعتی اینجوری بود.من نمیدونستن چی کار کنم.فقط تند تند دعا میخوندم.

بعد از لرز هم یهویی تبش شروع شد و بدنش داغ داغ شد.

اونم روی بازوشو بوس کنم که یهویی لبم آتیش گرفت.اون لحظه بود که فهمیدم میثمم تب کرده.

زود رفتم دستمال خیس کردم و آوردم گذاشتم رو پیشونیش.

دستماله در عرض یک دقیقه داغ میشد و دوباره هی خیسش میکردم و میذاشتم رو پیشونیش.

خیلی حالش بد بود و همش ناله میکرد.از شدت تب چشمشم نمیتونست باز کنه.

خلاصه ساعت هشت صبح بود که منم رفتم به دایی جمشید زنگ زدم و گفتم دایی میثم تب ولرز کرده و نمیتونه بیاد سرکار.

گفت باشه اشکال نداره.اگه لاز شد ببرش دکتر.گفتم باشه.

خلاصه میثم که خوابش برده بود.منم رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم سوپ درست کردن.

یه سوپ ساده و رقیق درست کردم.سو جو با شیر.از نوع ساده ش.

سعت دوازده ی ظهر بود که میثمم بیدار شد.هنوز تب داشت.هرچی بهش اصرار میکردم بریم دکتر میگفت خودم خوب میشم.

خلاصه به زور یکمی از سوپه خورد و بعدشم یه قرصت تب بر.دوباره دراز کشید.

میثمم وقتی مریض میشه خیلی نازو مظلوم میشه.همش یه گوشه ی مبل جمع میشه و میخوابه.

تمام طول سه شنبه رو میثمم تب داشت.یعنی هی قطع میشد و دوباره تب میکرد.

منم تا شب هی باهاش کلنجار میرفتم که بریم دکتر میگفت نه شب بخوابم خودم خوب میشد.

خلاصه سه شنبه چند بار هم پاشویه ش کردم که خیلی توی پایین اومدن تبش موثر بود اما بعد دوباره تب میکرد.

خلاصه سه شنبه هم خوابیدیم.نصفه های شب میثمم هی وول میخورد.من که تا صبح خواب و بیدار بودم.

هی بیدار میشدم چند دقیقه دستمال میذاشتم رو سرش و یکمی که تبش قطه میشد میخوابیدم اما همه حواسم به میثم بود.

خودش فکر میکرد فردا صبح حالش خوب میشه و میتونه بره سرکار اما نشد

فردا هم ساعت هشت صبح شد و دیدم میثم داره همینجوری توی تب میسوزه.به دایی جمشید اس ام اس دادم که میثم حالش بدتر شده و امروزم نمیاد.گفت باشه حتما برین دکتر.

دیگه ساعت نه بود که میثم گفت آوا دیگه نمیتونم تحمل کنم به غلام زنگ بزن بیاد بریم دکتر.

خلاصه زنگ زدم به دوست میثم.خیلی مرد خوبیه.واقعا تو دوستای میثم قبولش دارم.

تا گفتم میثم حالش بدتر شده.گفت آماده باشین دارم میام.خلاصه خودم اماده شدم و کمک کردم میثمم لباس پوشید.

هیچی هم نمیتونست بخوره برای همین ضعف کرده بود حسابی.

از پله ها که میرفتیم پایین میثم میگفت خانومم دستمو بگیر خیلی سرم گیج میره...

خلاصه غلام رسید و میثمو نشوندم تو ماشین و رفتیم درمونگاه.

وقتی رفتیم تو اتاق دکتر تعجب کردم.دکتر یه پسر جوون و خوشتیپ بود که اصلا شبییه دکترا نبود.

میثمم خیلی از دکتره خوشش اومده بود و به نظرش اشنا میومد.

بعد فهمیدن که این دکتره همکلاسی میثم و غلام بوده توی دبیرستان.واییی خیلی جالب بود.

ولی پسره انگار خنگ بود.فکر کرده بود من خواهر میثمم.آخه ما چه شباهتی داریم خدا میدونه...

به میثم میگفت خواهرت خیلی نگرانه...میثمم گفت خواهرم نیست خانوممه.ووووی من کلی خجالت کشیدم.

میدونم مردا هم از این که توی همچین موقعیتی قرار بگیرن ناراحت میشن اما خوب...

خلاصه این که فشار میثمو گرفت و دیدیم که فشارش خیلی پایینه.گفت همین الان باید سرم بزنی.

خلاصه رفتیم توی اتاق تزریقات و یهویی یه خانوم پرستاره اومد که اول امپول عضلانی میثمو تزریق کنه.

میثمم که فکر نمیکرد یه زن بخواد براش آمپول بزنه خجالت میشید و خلاصه برنامه داشتیم.من و غلام هم میثمو سوژه کرده بودیم و هی میخندیدم.

خلاصه آمپولارو که زد نوبت سرم زدن شد که خود دکتره اومد گفت من سرم ایشون رو میزنم.

موقع سرم زدن که من از اتاق رفتم بیرون.اصلا دلشو نداشتم نگاه کنم...تو دلم یه جوری میشد...

خلاصه بعدش دکتره اومد گفت خانوم اگه میخواین میتونین برین تو اتاق.منم تشکر کردم.

آخه توی قسمت تزریقات اقایون معمولا نمیشد خانوما برن چون چند تا مرد دیگه هم بودن.

منم با این که خود دکتره گفته بود میتونی بری اما اولش نرفتم.

آخه غلام بالاسر میثم بودو داشتن دوتایی با هم حرف میزدن.ترجیج دادم مزاحمشون نشم.

خلاصه منم نشسته بودم رو صندلی پشت در و واسه خودم مردمو نگاه میکردم.

بعدشم به یه نتیجه ی جالب رسیدم و کلی برای خودم خندیدم!

این که اکثر زنایی که میومدن اونجا چه مریض...چه همراه مریض..چه دکتر و چه پرستار همه ابروهاشون رو پیشونیشون بود!

برای من خیلی عجیبه این موضوع که چرا بیشتر زنا دوس دارن دم ابروهاشون اونقدر بالا باشه که غیر طبیعی و مسخره به نظر بیاد؟؟؟

واقعا مد انقدر ارزش داره که آدم خودشو دست مایه ی خنده ی دیگران کنه؟

و با خودم فکر میکردم آیا اینها شوهراشون بهشون نمیگم که مدل ابروهاتون قشنگ نیست؟یا این که شوهراشون هم خوششون میاد؟

خلاصه این که این موشوع برای من جالب شده و تو درمونگاه هم از هر ده تازن نه تاشون ابروهاش دم تا روی پیشونیش میرسید.

تا این که یه خانوم دکتر اومد که دقیقا در مطبش اونجایی بود که من نشسته بودم...

خیلی ازش خوشم اومد.خیلی شیک و آراسته و مرتب بود و خیلی هم خوشگل و ناز.

به بالای مطبش نگاه کردم.روان پزشک بود.خیلی چهره ی آروم و دلنشینی داشت.

و همون لحظه دلم خواست منم دانشگاه برم و یه کاره ای بشم...یه زن موفق باشم...یه زنی که برای جامعه و خانوادش مفیده  وکارای دیگه هم جز اشپزی از دستش برنمیاد.

خیلی دوس دارم به مردم خدمت کنم.توی جامعه م منم یه گوشه ی کوچیک کار رو بگیرم و کار مردم رو راه بندازم..حالا هرجوری که شده.با هر شغل و پستی.

دیروز غرق تفکرات خودم بودم که غلام اومد صدام کرد میثم میگه توی اتاق خلوت شده بگو آوا بیاد توی اتاق.

منم رفتم تو اتاق روی یه تخت کنار میثم نشستم.حالش بهتر شده بود.خوشحال بودم.

دیروز فهمیدم که خیلی میمثمو دوس دارم و طاقت ندارم مریضی و ناراحتیشو ببینم.


دیروز فهمیدم میثم پاره ای از وجودمه که اگه کوچکترین بلایی سرش بیاد من میمیرم.

خلاصه این که دیروز تو اتاق کلی باهاش شوخی کردم و خندوندمش.

سرمش خیلی طول کشید.چون هم روی دور کند بود و هم سرمش خیلی بزرگ بود.

خلاصه تمام مدت که بالای سرش بودم دستش تو دستم بود.غلام هم هی شوخی میکرد میگفت میثم یه روز فکر میکردی تو زن بگیری؟


میثمم میگفت خداییش نه غلام.فکر نمیکردم یه روزی منم صاحب زن و زندگی بشم.

منم از حرفای میثم دلم آب میشد...

راستش منم هیچ وقت فکر نمیکردم همچین ازدواج عاشقانه ای داشته باشم...انقدر عاشق زندگی  وشوهرم باشم..

همیشه میترسیدم برم تو زندگی که همه چیزش برام عادیه...هیچ عشقی نیست و قلبم سوت و کوره.اما اینجوری نشد.

من به خاطر این عشق به خدا ممنونم.جبران همه ی کمبود های زندگیم رو کرد.خداجوووون ممنونم.

خلاصه دیروز ظهر بود که سرمش تموم شد و پرستارو صدا کردم که بیاد سرم میثم در بیاره.

بازم موقع در آوردن سرنگ نمیتونستم نگاه کنم.چشمامو بسته بودم.

بعدشم که کمش میثم کردم که کفشاشو بپوشه.اما چون دکمه ی شلوارش باز یود شلوارش داشت از پاش میوفتاد که لحظه ی آخر من گرفتم و همین باعث خنده ی پرستارای تو اتاق شد.

خلاصه برگشتیم تو ماشین.حال میثمم هم کلی بهتر شده بود.اصلا رنگ پوستش عوض شده بود.کلی خوشحال بودم.

بعدشم غلام مارو رسوند خونه.کلی ازش تشکر کردم.دستش درد نکنه خدایی.

سر راه هم پیاده شدم هم نون خریدم برای خونه و هم سوپر یکمی خرید کردم.آبمیوه و شیر و از این جور چیزا.

خلاصه وقتی رسیدیم خونه میثمم تونست یکمی غذا بخوره.براش عدسی گرم کردم خورد.بعدشم خوابید.

منم سر خودمو با نت و درس خوندن گرم کرده بودم.تا این که ساعت شش باباش زنگ زد به گوشی میثم که ما دم دریم درو باز کنین.

حالا آیفونمون هم خراب شده بود و دروباز نمیکرد.منم سرع مانتو پوشیدم دوییدم پایین.

درو باز کردم.بابای میثم با علیرضا اومدده بودن دیدن میثم.دستشون درد نکنه.کلی هم کمپوت و میوه و آب میوه آورده بودن.

خلاصه اومدنشون باعث شد میثمم روحیه بگیره.آدم وقتی مریضه از توجه عزیزاش خیلی خوشحال میشه...

تا ساعت هفت و نیم موندن.منم برای میثمم سوپ مرغ درست کرده بودم.ساعت هفت باید کپسول میخورد.

ساعت یک ربع به هفت بود که هم برای میثم و هم برای بابای میثم پوب آوردم.بابای میثم که خیلی خوشش اومد و میگفت خوشمزه شده.

اما میثم زیاد نخورد.خوب طفلکی میل نداشت.فقط به اصرار من چند قاشق خورد که بعدش کپسولشو بخوره.

باباش اینا که رفتم میثمم باز یکمی دراز کشید و تلویزیون دید منم درس خوندم.

بعدشم برای میثم کمپوت آوردم بخوره.میثمم هی میگفت توام بخور.میگفتم آخه من که مریض نیستم.میگفت خوب نباشی.مگه فقط مریضا کمپوت میخورن؟

موقع نماز که شد میثمم حالش بهتر شده و پاشدیم نمازمونو خوندیم.

ساعت نه هم من برای خودم سوپ گرم کردم بخورم.فکر نمیکردم میثمم بخواد.تا نشستم گفت پس من چی؟

گفتم میخوای توام عزیزم؟گفت آره.رفتم برای اونم گرم کردم و خوردیم.

ساعت نه هم کوزی گونی دیدیم و بعدش من جا انداختم که بخوابم.میثم گفت الان ؟گفتم خیلی خسته ام.

گفت راس میگی خانومم تو دو روزه همش بیدارش.ببخش خیلی اذییتت کردم.همش این دو شب بالاسرم بیدار بودی و بقیه شم تو آشپزخونه بودی.

گفتم نه عزیزم من که کاری نکردم.فقط خیلی نگرانت بودم وقتی حالت بود بود و تبت شدید بود.

گفت آره خانومم میدونم.هردفعه که چشمامو باز میکردم میدیدم داری با چشمای سنجابیت منو نگاه میکنی.کلی از تعبیرش خندیدم.

خلاصه آخر شبم که پفک نمکی بزرگو با هم خوردیم و بعدشم مسواک زدیم و خوابیدیم.

دیشبم چند دفعه نصفه شب بیدار شدم که ببینم میثمم تب نکرده باشه.

خداروشکر که حالش خوب بود و آروم و راحت خوابیده بود.

صبح ساعت شش بیدار شدم و چایی درست کردم.ساعت شش و ربع هم میثممو بیدار کردم.

گفت بیا یه دقیه بغلم بعد بیدار میشیم.یه چند دقیقه ای کنارش دراز کشیدم و بعدشم بلند شدیم که قبل از طلوع افتاب نماز بخونیم.

بعدشم صبحانه خوردیم و میثمم قرصشو باید ساعت هفت صبح میخورد.خورد و آماده شد رفت سرکار.

امروز صبح یکمی غمگین بودم..

آخه از سه شنبه قرار بود میثم منو ببره خونه ی مامانم.خوب خیلی دلم برای مامانم تنگ شده.


سه شنبه که مریض بود  و نشد چهارشنبه هم که نشد.فکر میکردم امروز میبره اما...

دیشب گفت که فردا صبح نمیبرمت.منم چون میثمم مریض بود نمیخواستم چیزی بگم که ناراحت بشه.برای همین سکوت کردم.

امروز صبح همش سردرد داشتم اما بازم چیزی نگفتم.

دلم میخواد با میثمم در این مورد حرف بزنم.اما نمیدونم چی و چه جوری بگم.....

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم بهتره چند ماه دیگه هم این وضعو تحمل کنم وقتی دانشگاه قبول بشم کم کم حساسیت میثم کمتر میشه...

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم میثم فکر میکنه من هیج جارو بلد نیستم و اگه تنهایی برم بیرون گم میشم!

اما اون نمیدونه اون موقع که با هم دوست بودیم وقتایی که میرفتم پیش بابام.

مثلا ساعت هشت نه شب که میشد موقع برگشتن بابام برام آژانس میگرفت و پولشم میداد به خودم.

اما من برای این که پول بیشتر برام بمونه با آژانس میرفتم دم مترو پیاده میشدم و با مترو میومدم کرج.

اون وقت ساعت یازده شب میرسیدم دم مترو ی کرج.

اون وقت خودم تنها برمیگشتم خونه.نه هول میشدم و نه از چیزی میترسیدم.

اما دیگه راستش الانو نمیدونم...نمیدونم بتونم همون آوای قبلی باشم یانه...

این روزا از این تنهایی محض خسته شدم...

گاهی وقتا پر از بغض میشم.پر از حرف و گلایه.دلم میخواد با میثمم دردودل کنم.بهش بگم که چقدر تنهام.بگم که چرا من هیچ کسو ندارم؟

راستش دیروز که رفته بودیم میثم سرم بزنه وقتی غلام و میثم داشتن با هم حرف میزدن ته دلم حسودیم شد.

من اون آوای شلوغ و اجتماعی!عجیبه که الان توی دنیای واقعی هیچ دوستی ندارم!واقعا هیچ کس!

اون موقع که مدرسه میرفتم خیلی دوست داشتم.زنگ تفریحا همه بچه ها میومدن جایی که من نشسته بودم.

هرجا که میرفتم دورم یه جلقه ی بزرگ تشکیل میشد.کجا رفت اون آوا؟چرا انقدر تنهام؟

منی که نه بدخلاقم...نه مغرور...و نه غیر اجتماعی...

خوب این روزا خودم دور خودم یه حصار کشیدم و خواستم از همه دور باشم.

اما نتیجه ی این دور بودن دو وجه داشت.یکی ارامشی که به دست آوردم.و یکی تنهایی که دیگه الان بهش آرامش نمیده...

شاید یکمی سربسته در موردش با میثم حرف بزنم.میثم شوهرمه...نزدیک ترین کسم الان.کسی که دوسش دارم...میخوام بدونه که تو دلم چه خبره....

از یه طرف دوس دارم میثم از مکنونات قلبیم با خبر باشه و از یه طرف نمیتونم.خدایا آخه این چه خلاقیه دارم من؟؟؟؟

فکر میکنم همین اخلاقم یکی از پررنگ ترین نقطه ضعفام باشه.

امروز خیلی کار دارم اما همینطور نشستم و دارم مینویسم...باید برم به کارای خونه برسم.

این دو روز همه ی وقتم در اختیار میثم بود خونه یکمی به هم ریخته شده.خودمم همینطور.

برم اول یکمی جمع  و جور کنم و بعدش برم حموم.برای شام هم باقالی پلو با ماهیچه درست میکنم که برای میثمم قوت داشته باشه.

این چرک خشک کنا بدنشو ضعیف میکنه.باید این چند روز حسابی بهش برسم و مواظبش باشم.

فردا شب هم که میریم خونه ی میثم اینا.همچنان دلتنگ مامانم هستم.کاش امروز میثم برده بودتم اونجا.حیف.

میثمم دوستت دارم عزیزم.با تمام این اخلاقای خاصت بازم دوستت دارم.

گاهی وقتا خیلی درکت میکنم میثم.سخت گیریاتو نیست به خودم!ترستو!برای همینه که زیاد از دستت ناراحت نمیشم.یا اگه هم بشم زود گذرو موقتیه.

خوب من دیگه برم که هزار تا کار دارم...وقتی این پست طولانی رو نوشتن کلی سبک شدم.انگار واقعا خیلی حرف داشتم امروز.

دوستان ببخشید که امروز دیر آپ شدم.و خیلی خیلی هم ممنون در مورد دعاها و همدلی هاتون.

دوستان خواهش میکنم رمز ادامه ی مطلب رو درخواست نکنین.من خودم به بعضی از دوستان میدم.

 
 
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393سـاعت 15:52 نويسنده آوا| |

MiSs-A